Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 شهریور 1405

محمود درویش –

به چشم جان دیدم
شهیدان را ایستاده،
هر یک بر ستاره‌ی خویش،
شادمان از امیدی که به مُردگانِ زنده پیش‌کش کردند…
و دیدم سرزمینی را
که شهیدان بر تن کرده‌اند،
و با آن اوج گرفته‌اند
والاتر از آن،
هم‌چون وحی، پله‌پله تا آسمان…
و بازمی‌گردند با آن، زمردین و نیلگون…
سرزمینی که سخت‌گیر بود
در پرورشِ نسل خویش:
«بمیرید تا من زنده بمانم!»
شهیدانی که نه بهانه جستند،
نه وصیت‌ خود به فرزندان‌شان را فراموش کردند:
شمایان فردای مایید؛
پس زنده بمانید تا ما
زنده بمانیم در شما…
و دوست بدارید شکوفه‌ی انار را،
و شکوفه‌ی لیمو را،
و شرابِ ما را در جشنِ عشق بریزید!
ما هرگز فرصتِ نوشیدن با شما را نیافتیم
ما را از بخشش خود دریغ نکنید!
وقت نکردیم…
اما شما،
فراموش نکنید که فرصت بیابید
تا عشق را جشن بگیرید،
و با عشق،
انتقامِ ما را بگیرید…
برای ما
و برای خودتان…