«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
صفر اسکویی –
بُنیادهای عینی ازخودبیگانگی و میدانهای برچیدن عملی آن:
«ازخودبیگانگی کارگر در محصولش فقط به این معنا نیست که کار او به یک شیی، به موجودیتی بیرونی تبدیل میشود، بلکه به این معناست که آن محصول بیرون از او، مستقل از او و بیگانه با او وجود مییابد و به نیرویی خودمختار در برابر او بدل میشود.»(مارکس، «دستنوشتههای اقتصادی – فلسفی، ۱۸۴۴»)
ازخودبیگانگی پیش از آن که در اندیشهی مارکس به اوج نظری خود برسد، در تاریخ واقعی مناسبات تولیدی شکل گرفته بود؛ تاریخی که در آن انسان، در هر دوره، به واسطهی شکل خاص مالکیت و سازمان کار، از بدن، اراده، میل و حقیقت خود جدا میشد. در بردهداری، این جدایی آشکار و بیپرده بود: انسان به شیی تبدیل میشد، شییای که قابلیت واگذاری داشت و ارزشاش نه در انسانبودن، بلکه در توان کارکردناش تعریف میشد. فئودالیسم، جهانی بود که در آن انسان از طریق خدایان، قهرمانان و مناسک از خود بیگانه میشد؛ جهانی که زمین را مرکز هستی میدانست و همهی روابط انسانی – از خانواده، اخلاق، تا عدالت، علم و دین- در مدار مالکیت زمین سازمان یافته بودند. ادیان ابراهیمی شکل ایدئولوژیک همین جهان بودند: زبان تقدسبخش مناسبات ارباب-رعیتی. بنابراین، هر شکاف الهیاتی، هر بدعت، هر انشقاق و هر مجازات تنها زمانی قابلفهم است، که در دل بحران انباشت فئودالی و تضادهای مادی آن دیده شود. این بحران سه سطح را همزمان به حرکت در میآورد: ساختار، الیت و تودهها! و در هر سه سطح، شکلهای متفاوتی از ازخودبیگانگی را تولید و بازتولید میکرد.
در سطح ساختاری، فئودالیسم به سقف دوران تاریخی خود رسیده بود. زمین محدود بود، جمعیت رو به افزایش بود، و بهرهکشی از دهقانان دیگر نمیتوانست ارزش اضافی بیشتری تولید کند. این تضاد مادی، نخستین ضربه را به «ایدئولوژیاش» وارد کرد. خدایان فئودالی دیگر قادر به توضیح رنج، قحطی، جنگ و بیعدالتی نبودند. اما فروپاشی این جهان به معنای پایان ازخودبیگانگی نبود، بلکه آغاز شکل تازهای از آن بود. ساختار برای بقا نیاز داشت، که جهان را دوباره معنا کند؛ اما اینبار نه از طریق خدایان، بلکه از طریق انسانِ مجرد، انسانِ جهانشمول، انسانِ قابلمحاسبه؛ همان انسانی که بعدها در علم بورژوایی ظاهر شد. ازخودبیگانگی از آسمان به زمین منتقل شد: از خدایان به انسان.
در سطح الیت، همین تضادها به شکل انشقاقهای الهیاتی و بدعتها ظاهر شدند. این بدعتها انحرافات فکری نبودند، بلکه تا آنجا که امکان داشت تلاشهایی بودند برای بازسازی نظم «ایدئولوژیک» در حال فروپاشی. اما چون این تلاشها با منافع اربابان، کلیسا و دستگاه قدرت ناسازگار بودند، با خشونت سرکوب میشدند. این سرکوبها، مسلما، مکانیسمهای دفاعی ساختاری بودند. اما نکتهی اساسی این است که همان نوآوریهایی که در دل ساختار قدیم سرکوب میشدند، بعدها به ایدئولوژی و علم فرماسیون جدید تبدیل شدند. نمونهی روشن آن کپرنیک (Nicolaus Copernicus، مُنجم و ریاضیدان رنسانس، که نظریهی خورشیدمرکزی را بنیان گذاشت) است: نظریهاش در ساختار قدیم «بدعت» بود، انتشارش دههها به تاخیر افتاد، اما همان نظریه بعدها ستون جهانبینی بورژوایی شد. این یعنی ازخودبیگانگی جدید، ازخودبیگانگی انسان از طریق «علم»، «عقل» و «پیشرفت»، که در دل همان سرکوبها شکل میگرفت.
در سطح تودهها، همان تضادها به شکل رنج مادی ظاهر شدند. دهقانان و پیشهوران، که در جهان فئودالی از طریق خدایان از خود بیگانه شده بودند، اکنون در جهان در حال گُذار، از طریق ضرورت بقا از خود بیگانه میشدند. شورشهای دهقانی، فرار از زمین، طُغیانهای شهری، همهی اینها تلاشهایی بودند برای شکستن ازخودبیگانگی قدیم؛ اما چون ساختار جدید هنوز کامل نشده بود، این تلاشها اغلب به خشونت، سرکوب یا شکست انجامیدند. بااینحال، همین شورشها حامل شکل تازهای از سوژهگی بودند؛ سوژهگیای که دیگر به خدایان متکی نبود، بلکه به انسانِ کارگر، انسانِ تولیدکننده، انسانِ اجتماعی متکی بود. این سوژهگی هنوز رشد نکرده بود، اما حامل آینده بود؛ حامل لحظهای که در آن انسانِ تحت سُلطه برای نخستین بار نه به عنوان مخلوق خدا، بلکه به عنوان سازندهی جهان اجتماعی خود ظاهر میشود. سوژهگی تودهای در این دوران، سوژهگیای ناپایدار، ناتمام و اغلب شکستخورده بود، اما همین ناپایداری نشان میداد که انسان در حال خروج از مدار ازخودبیگانگی الهیاتی و ورود به مدار ازخودبیگانگی مادی است؛ مداری که در آن انسان به جای آن که در برابر خدا زانو بزند، در برابر ضرورت بقا زانو میزند. بااینحال، همین لحظههای کوتاه طُغیان، همین لحظههای فرار از زمین، همین لحظههای شورش شهری، حامل یک کیفیت نو بودند: کیفیتی که در آن انسان برای نخستین بار، «خود» را به عنوان نقطهی آغاز کُنش میبیند، نه به عنوان نقطهی پایان تقدیر.
در پاسخ به چنین وضعیتی، مارکس تحلیل میکند که مبارزهی طبقاتی طبقهی کارگر با تمام وجوه بورژوازی، حتا علیه سازوکارهای درونیشدهی بورژوازی در خودِ طبقهی کارگر، تنها مسیری است که میتواند امکان برچیدن این ازخودبیگانگی را در یک پروسهی بسیار طولانی فراهم کند. درونیشدن سازوکارهای بورژوازی در طبقهی کارگر یک سازوکار ذهنی نیست؛ سازوکاری مادی است که در بدن، رفتار، زمان و آگاهی کارگر عمل میکند. در کارخانههای قرن نوزدهم، زمان کار با «ساعت کارخانه» در بدن کارگر تثبیت شد (در ایران هم به نمونه: بوق کار شرکت نفت آبادان و مسجدسلیمان و…، همین سازوکار را در بدن کارگر اجرایی میکرد)؛ در پزشکی صنعتی، بدن کارگر با شاخصهای سلامت شغلی تعریف شد؛ در مدیریت «فوردی»، رفتار کارگر در دفترهای نظارتی ثبت شد. (ثبت رفتار کارگر در دفاتر نظارتی با هدف ارزیابی عملکرد، حفظ نظم و انضباط، و مستندسازی تخلفات کارگر انجام میشد. این دفاتر به مدیران اجازه میداد، تا انحرافات از استانداردهای کاری را تشخیص داده و در صورت نیاز، مستندات قانونی برای توبیخ و اخراج کارگر را داشته باشند)؛ و در مدرسههای فنی-حرفهای، آگاهی کارگر با ارزشهای رقابت و موفقیت فردی شکل گرفت. این سازوکارها نشان میدهند بورژوازی فقط بیرون از طبقهی کارگر عمل نمیکند، درون طبقهی کارگر نیز عمل میکند و رابطهی کار را از طریق بدن، رفتار، زمان و آگاهی بازتولید مینماید. این مبارزه، نه صرفا اقتصادی، بلکه مبارزهای در سطح رابطه، آگاهی، جسم و آینده است؛ مبارزهای که سوژهگی را از یک کیفیت ناپایدار و لحظهای، به یک کیفیت پایدار و تاریخی تبدیل میکند.
به این ترتیب، تا آنجا که به این گفتمان برمیگردد، گُذار از فئودالیسم به سرمایهداری تنها گُذار از یک شیوهی تولید به شیوهی دیگر نبود؛ گُذار از یک شکل ازخودبیگانگی به شکل دیگری از آن بود. در جهان فئودالی، انسان از طریق خدایان، قهرمانان و مناسک از خود بیگانه میشد؛ جهانی که در آن، قدرت، معنا و قانون در بیرون از انسان قرار داشت. اما با فروپاشی این جهان و ظهور مناسبات بورژوایی، همان ازخودبیگانگی در قالبی تازه بازتولید شد. اینبار نه در آسمان ونه در خدایان، بلکه در خود انسان؛ انسانِ بورژوایی از طریق کار مزدی، ارزش مبادله، علمِ بیسوژه، به معنایی که مارکس در فصل «بُتوارگی کالا» در «سرمایه» توضیح میدهد، یعنی علمی که جهانِ ساختهیِ انسان را همچون واقعیتی مستقل از انسان و بیرون از تاریخ نشان میدهد و سوژهی انسانی را حذف میکند.
سقوط خدایان، در حقیقت سقوط فئودالیسم بود؛ اما این سقوط، انسان را آزاد نکرد، بلکه او را وارد شکل تازهای از بیگانگی کرد؛ یعنی بیگانگی انسان از انسان، انسان از کار، انسان از طبیعت و انسان از خود. آنچه در ظاهر پایان سُلطهی آسمانی بود، در واقع آغاز سُلطهی زمینی بود؛ سُلطهای که اینبار نه از طریق اسطوره، بلکه از طریق بازار، علم، قرارداد و عقلانیت اعمال میشد.
بنابراین، بدعتها، انشقاقها و شورشها در این میان سه سطح یک حرکت واحد بودند: – تلاشهای ساختار برای حفظ خود؛ – تلاشهای الیت برای بازسازی ایدئولوژی؛ – و تلاشهای تودهها برای بقای خود. این سه سطح، در مجموع، حرکت تاریخی گُذار از ازخودبیگانگی آسمانی به ازخودبیگانگی زمینی را شکل دادند؛ گُذاری که در آن انسان از خدایان جدا شد، اما هنوز به خود نرسیده بود. همین گُذار زمینهی ظهور علوم انسانی، روانشناسی و دستگاههای جدید مدیریت بیگانگی در سرمایهداری را فراهم کرد؛ دستگاههایی که وظیفهشان نه رهایی انسان، بلکه تنظیم، مهار و بازتولید بیگانگی در شکل بورژوایی آن بود، به موضوع برمیگردم.
از ادیان ابراهیمی تا سوژهی مدرن، بیگانگی از سطح مالکیت بیرونی به سطح روانی و معرفتشناختی نیز منتقل شد. شریعت موسی، بیگانگی را به صورت قانون درونی تثبیت کرد؛ مسیحیت آن را به سطح وجودی برد؛ و اسلام آن را به سطح شناخت تبدیل کرد. این سه سنت، هر کدام به شکلی متفاوت، یک حرکت واحد را پیش بردند: انتقال بیگانگی از بیرون به درون. انسان دیگر فقط در مالکیت ارباب نبود، در مالکیت قانون، ایمان، وجدان و حقیقت نیز قرار گرفت.
از ادیان ابراهیمی تا سوژهی مدرن
بیگانگی، پس از آن که در بردهداری و فئودالیسم به صورت مالکیت بیرونی و اطاعت نهادینه عمل کرد، در ادیان اَبرخدایی ابراهیمی به سطحی عمیقتر منتقل شد: درونیسازی سُلطه. در این مرحله، انسان نه فقط از بدن و کار، بلکه از آگاهی و حقیقت نیز جدا گشت؛ جداییای که بعدها در سوژهی مدرن به شکل اخلاق، وجدان و قانون بازتولید شد. سوژهی مدرن، برخلاف تصور رایج، سوژهای آزاد و خودبُنیاد نیست، بلکه سوژهای است که فرمان، الزام و قانون را درونی کرده و آنها را به عنوان «صدای خود» تجربه میکند. در این ساختار، انسان به ظاهر آزاد است، اما آزادیاش در چهارچوب همان الینهگی شکل میگیرد: اخلاقی که از بیرون آمده، اما درونی شده؛ وجدانی که محصول مناسبات است، اما به عنوان حقیقت درونی تجربه میشود؛ و قانونی که بیرونی است، اما در قالب «عقلانیت» در ذهن انسان جا میگیرد. به این معنا، سوژهی مدرن همان ادامهی ازخودبیگانگی است، اما در سطحی پیچیدهتر: انسان به جای آن که در برابر خدا زانو بزند، در برابر «خودِ درونیشدهی مناسبات سرمایه» زانو میزند؛ خودی که از طریق علم، عقلانیت ابزاری، فردیت انتزاعی و نظم بورژوایی شکل داده شده است. این سوژه، سوژهای به ظاهر خودمختار حامل فرمانهای ساختار است؛ سوژهای که به ظاهر میاندیشد، اما اندیشهاش در چهارچوب الینهگی شکل میگیرد؛ سوژهای که به ظاهر انتخاب میکند، اما انتخابهایش از پیش توسط مناسبات، ممکن و ناممکن شدهاند. در این معنا، سوژهی مدرن نه نقطهی پایان ازخودبیگانگی، بلکه نقطهی اوج آن است: سوژهای که بیگانگی را درونی کرده و آن را به عنوان «خود» تجربه میکند. این همان لحظهای است، که مارکس آن را مرحلهی تازهای از ازخودبیگانگی مینامد: بیگانگی انسان از جهانِ ساختهی خود، از طریق علمی که او را از صحنهی تاریخ حذف میکند و عقلانیتی که او را به ابزار بازتولید ساختار تبدیل میسازد.
در شریعت موسی بود، که بیگانگی برای نخستینبار به صورت «قانون درونی» و قومی ظاهر شد. شریعت نه فقط مناسبات بیرونی قوم را تنظیم میکرد و مانیفستی برای اتحاد قوم بود، بلکه روان انسان را نیز در قالب گناه، طهارت، نجاست و اطاعت شکل داد. «بیگانه» در این جهان نه فقط دیگریِ بیرونی، بلکه دیگریِ درونی بود: کسی که میتوانست برده شود، کسی که میتوان مردار را به او داد، کسی که ربا بر او روا بود. این تقسیمبندی، بیگانگی را به صورت ساختار روانیِ خودی/غیرخودی تثبیت کرد. قانون بیرونی به وجدان درونی تبدیل شد، ترسِ مُقدس، شرم و اطاعت، نخستین اشکال روانیِ بیگانگی شدند.
در مسیحیت، بیگانگی از سطح قومی به سطح وجودی و هستندهگی منتقل شد. انسان بدون مسیح، «بیگانه و جدا مانده» بود. بیگانگی اینبار نه در بدن، بلکه در «روح» رُخ میداد. اعتراف، وجدان، گناه اولیه و نجات، ابزارهای درونیسازی بیگانگی بودند. انسان، خود را دوپاره میدید: خودِ گناهکار و خودِ نجاتیافته. این دوپارهگی، شکل دینیِ همان جدایی انسان از خویش بود. میل و گناه، بدن و روح، زمین و آسمان، این دوگانگیها ساختار روانیِ انسان را شکل میدادند. سلامت روانی یعنی اطاعت، بیماری یعنی جدایی از خدا.
در اسلام، بیگانگی به سطح معرفتشناختی رسید. «خدا بر دلها و گوشها و چشمهایشان مهر نهاده»، یعنی بیگانگی نه فقط در بدن و میل، بلکه در توانایی شناخت حقیقت رُخ میدهد. ایمان/کفر، هدایت/ضلالت، تقوا/فسق، این دوگانهها، آگاهی را به میدان اصلی سُلطه تبدیل کردند. سلامت یعنی هدایت، بیماری یعنی ضلالت. بیگانگی در اینجا به صورت مهر خوردن بر آگاهی رونمایی شد، آگاهیای که دیگر قادر به دیدن واقعیت نبود.
این سه سنت، هر کدام به شکلی متفاوت، یک حرکت واحد را پیش بردند که همانطور که گفته شد، انتقال بیگانگی از بیرون به درون انسان بود. انسان دیگر فقط در مالکیت ارباب نبود، در مالکیت قانون، ایمان، وجدان و حقیقت نیز قرار گرفت. این درونیسازی، پایهی تاریخی ظهور سوژهی مدرن شد.
با پیدایش سوژهی مدرن، به دنبال تغییر عینیات جدید، بیگانگی از سطح دینی به سطح اخلاقی ورود کرد. انسان دیگر برده یا رعیت نبود، اما سوژهی مطیع بود؛ سوژهای که باید خود را در قالبهای اخلاقی، نهادهای مدنی و نظم اجتماعی شکل میداد. ژان-ژاک روسو در «قرارداد اجتماعی» این بیگانگی را «واگذاری آزادی» نامیدو نوشت: «انسان آزاد زاده میشود و همهجا در زنجیر است». این جمله، از نظر وی، نشان میدهد که آزادی در جهان مدرن نه از بیرون، بلکه از درون محدود میشود. انسان آزادیاش را نمیفروشد، اما جامعهی مدرن او را وادار میکند که چنین کند. نهادها، فرهنگ، اخلاق، تمدن و قانون، چنان ابزارهای درونیسازی بیگانگی شدند، تا ادراکات انسان از واقعیت را رقم زدند. دیگر اهمیت چندانی نداشت که برای رضای خدایان با کدام پا وارد توالت میشود و با کدام دست خود را میشُست، بلکه میبایست آن ادراکی از واقعیت در مغزش صورت میگرفت، که مشخص و تعیین شده بود. به عبارتی دیگر، این انسان «آزاد» در واقع در بندهگی نهادها زندگی میکرد، تصورات، تفکرات، احساسات و تمایلاتی و مناسباتی که در تمام زمینهها الینه شده بود. همه چیز چهارچوبی شد که نادیده گرفتن مرزها یک اختلال بود، چه در سطح رفتاری، انگیزشی، عاطفی و یا شناحتی. در جهان سرمایهداری، نظم بیرونی فئودالی جای خود را به نظمی درونیشده داد؛ نظمی که از طریق اخلاق، وجدان، قانون، علم و عقلانیت در ذهن انسان تثبیت شد و هرگونه خروج از آن به عنوان «بینظمی»، «خطا»، «اختلال» یا «انحراف» تلقی گردید. بحران سوژهی مدرن، بحران همین بیگانگی درونی بود؛ بیگانگیای که از ساختار مناسبات تولیدی جدید ناشی میشد. انسان از سُلطهی خدایان و قهرمانان رها شد و آزادی را تجربهشده پنداشت، اما این آزادی در چهارچوب ساختارهای نهادینهشدهی جدید تعریف میشد؛ ساختارهایی که فرمان بازار، فرمان «علم»، فرمان «قرارداد» و فرمان «عقلانیت» را درونی میکردند و آنها را به عنوان «صدای درونی» انسان تثبیت میساختند. این لحظه، اوج ازخودبیگانگی بود: لحظهای که بیگانگی نه در بیرون، بلکه در درون انسان جای گرفت و به عنوان «خود» تجربه شد.
بحران سوژهی مدرن، بحران بیگانگی درونیای شد که از ساختار مناسبات تولیدی جدید ناشی میشد: انسان گریبان خود را از دست خدایان و قهرمانان رها کرد و خود را آزاد پنداشت، اما آزادیاش در ساختارهای نهادینهشده جدید تعریف میشد.
در هگل، بیگانگی به سطح هستیشناختی رسید. در پدیدارشناسی روح، بیگانگی نه خطا و نه گناه، بلکه مرحلهی ضروری حرکت «روح» تعریف شد؛ مرحلهای که در آن «روح» برای رسیدن به خودآگاهی مطلق، باید از خود جدا شود، خود را در دیگری بیابد، و از طریق این جدایی به وحدت بالاتری برسد. در این دستگاه، بیگانگی نه انحراف، بلکه ضرورت هستی مدرن بود؛ ضرورتی که روح را از مرحلهی «آگاهی» به مرحلهی «خودآگاهی» و سپس به «عقل» و «روح مطلق» منتقل میکرد. این طبیعیسازی بیگانگی، میتوان گفت خود شکلی از درونیسازی بیگانگی بود: انسان بیگانگی را نه فقط تجربه میکرد، بلکه آن را ضروری میپنداشت. در این نگاه، بیگانگی به «قانون تاریخ» تبدیل شد؛ قانونی که بر اساس آن، جدایی انسان از خود، از جهان، و از دیگری، شرط رسیدن به حقیقت تلقی میشد.
با ظهور شیوهی تولید سرمایهداری، در واقع، بیگانگی برای نخستینبار به شکل نهایی و جهانشمول خود رسید. انسان دیگر نه برده بود، نه رعیت، و نه سوژهی اخلاقی، بلکه فروشندهی نیروی کار بود. عمل فروش، همان عمل بیگانگی شد: انسان تنها از طریق تابعکردن فعالیت و محصول خود به سُلطهی وجودیِ بیگانه – پول- میتوانست زنده بماند. در این مناسبات، همهچیز کالا شد: زمان، بدن، میل، رابطه و حتا خودِ انسان. سرمایه، کار مردهای بود که بر کار زنده سُلطه یافت و این وارونهگی، شرط بقای سرمایه بود.
در آغاز، سرمایهداری به دلیل تقابل با فئودالیسم، چهرهای «پیشرو» و «رهاییبخش» به خود گرفت. آزادی قرارداد، آزادی کار، آزادی فردی و آزادی بازار، در برابر مناسبات ارباب – رعیتی، گامی به سوی جهان جدید به نظر میرسید. اما این آزادیها، نه نفی بیگانگی، بلکه شکل تازهی آن بودند: آزادیِ فروشِ خود. سرمایهداری از همان آغاز، بیگانگی را در سطح کار مزدی تثبیت کرد؛ اما هنوز در مقیاس جهانی گسترش نیافته بود.
با شکست تاریخی فئودالیسم و پیروزی سرمایهداری در مقیاس جهانی، این مناسبات وارد مرحلهای شدند که ماهیتشان را تغییر نداد، بلکه ابعادشان را گسترش داد. این گسترش، همان چیزی است که بعدها، دوران «امپریالیسم» نام گرفت: لحظهای که سرمایه از مرزهای ملی عبور میکند، جهان را به بازار واحد تبدیل میکند و بیگانگی را از سطح کارخانه به سطح زندگی روزمره، از سطح کار به سطح بدن، از سطح تولید به سطح روان، گسترش میدهد.
در این مرحله، بیگانگی دیگر صرفا رابطهی کارگر با ابزار تولید نبود، به رابطهی انسان با زمان، با مکان، با وجود خود، با میل، با خیال و با آینده تبدیل شد. سرمایه، با عبور از مرزهای ملی، نه فقط کار مزدی را جهانی کرد، بلکه رنج، اضطراب، ناامنی و بیثباتی را نیز جهانی ساخت؛ جهانیسازیای که در آن انسان در هر نقطهی جهان، در هر ساعت از روز، در معرض همان فشارهای ساختاری قرار گرفت. امپریالیسم، در این معنا، فقط گسترش جغرافیایی سرمایه نبود، بلکه شکل تاریخیِ گسترش همان سازوکارهایی بود که خودِ سرمایه در سطح بدن، زمان، روان و رابطه عمل میکرد. نفوذ سرمایه به درون خانهها، به درون بدنها، به درون خوابها و به درون روابط انسانی پیش از امپریالیسم آغاز شده بود، امپریالیسم این نفوذ را از سطح کارخانه به سطح جهان منتقل کرد و آن را به مقیاس سیارهای رساند. زمانِ کار و زمانِ زندگی در تمامیت جهان درهمتنیده شد، بدن به واحد مصرف و تولید تبدیل شد، و روان به میدان ارزشافزایی بدل گردید.
در این نقطه، تاریخ بیگانگی به آستانهی مارکس میرسد، جایی که بیگانگی دیگر نه دینی است، نه اخلاقی، نه فلسفی، بلکه ساختار مادیِ روان انسان. اینجا، بیگانگی در سرمایهداری، بر خلاف شکلهای پیشین، نه از بیرون بر انسان تحمیل میشود، بلکه درونی میشود و در سطح بدن، رفتار، زمان و آگاهی عمل میکند. این درونیشدن، محصول تکامل تاریخی سرمایهداری است، تکاملی که در مرحلهی امپریالیستی، بیگانگی را از سطح رابطهی کار به سطح رابطهی جهان گسترش میدهد. امپریالیسم نه به عنوان پدیدهای جدا از سرمایهداری، بلکه شکل توسعهیافتهی همان سازوکاری است که در آن بیگانگی از کارخانه به استعمار، از بدن کارگر به بدن ملتها، و از زمان کار به زمان «تاریخ» منتقل میشود. در این مرحله، بیگانگی نه فقط رابطهی کارگر با محصول، بلکه رابطهی انسان با جهان، با طبیعت، با آینده و با خود را سازمان میدهد. این همان لحظهای است که مارکس بیگانگی را به عنوان ساختار مادی روان انسان صورتبندی میکند؛ ساختاری که تنها از طریق مبارزهی طبقاتی میتواند شکسته شود.
بیگانگی، که در فئودالیسم به شکل اطاعت بیرونی عمل میکرد، در سرمایهداری جهانی به شکل اطاعت درونیشده، اضطراب دائمی و آمادهباش روانی در آمد. انسان نه فقط از کار، بلکه از بدن، از طبیعت، از جامعه و از آینده جدا شد، جداییای که در مقیاس جهانی بازتولید شد و به شکل «نظم جهانی» تثبیت گردید. در این مرحله، سرمایهداری جهانی، بیگانگی را به سطحی رساند که مارکس آن را «بُتوارگی جهان» مینامد: لحظهای که جهانِ ساختهی انسان، همچون نیرویی مستقل، بیرونی و بیارتباط با کُنش انسانی ظاهر میشود و انسان در برابر آن احساس ناتوانی میکند.
در این مرحله، بیگانگی نه «مُتاخر» و نه «جدید» است، بلکه همان بیگانگی آغازین این دوران است که اکنون تمامزیستی شده است. سرمایه نه فقط زمان کار، بلکه بدن، روان، زمان زیستن، میل، رابطه، هویت، احساسات، عواطف و ادراک را در مدار ارزشافزایی قرار میدهد. انسان تنها زمانی وجود دارد، که بتواند خود را بفروشد. فروشپذیری، شکل نهایی بیگانگی است، انسان باید بدن، زمان، میل، رابطه و حتا هویت خود را به کالا تبدیل کند، تا بتواند سالم خوانده شود، تا بتواند زنده بماند. تمامزیستی اینجا بروز مییابد: سرمایه، به جای محدود ماندن در حوزهی کار، به تمامی ساحتهای زیست انسانی حمله میکند، ساحتهایی چون جسم، روان، زمان و طول زیستن، میل، رابطه، هویت، احساسات، عواطف، خیالات، افکار و ادراک. در این ساختار، انسان در مدار ارزشافزایی قرار میگیرد و امکان زیستن در قالبهایی تعریف میشود، که قابلیت مبادله و عرضه دارند. زمان، بدن، میل، رابطه و حتا هویت در قالبهایی سازمان مییابند، که امکان مشارکت در گردش ارزش را فراهم میکنند.
تمامزیستی، یعنی بیگانگی به سطحی رسیده است که مرز میان «زمان کار» و «زمان زیستن» از میان برداشته شده و بدن، روان و رابطه در همان مدارهایی عمل میکنند که تولید و مبادله در آنها جریان دارد. در این وضعیت، قابلیت عرضهشدن به معیار سازماندهندهی زیست تبدیل میشود. بدن در قالبهای قابلارائه شکل میگیرد، زمان در واحدهای قابلمصرف تقسیم میشود، میل در مسیرهای قابل سازماندهی هدایت میشود، و رابطه در قالبهای قابل تعریف تثبیت میگردد. تمامزیستی، در این معنا، گسترش بیگانگی به تمامی ساحتهای هستی انسان است؛ گسترشی که در آن انسان در قالبهایی زیست میکند، که امکان مشارکت در گردش ارزش را فراهم میسازند. این وضعیت نه به معنای «بدتر شدن» یا «بهتر شدن» بیگانگی، بلکه به معنای گسترش ساختاری آن است؛ گسترشی که در آن بیگانگی از سطح کار به سطح بدن، از سطح تولید به سطح روان، و از سطح رابطهی اقتصادی به سطح رابطهی انسانی منتقل میشود و در مقیاس جهانی تثبیت میگردد.
آنچه بعدها نام «نئولیبرالیسم» را به خود گرفت، بازآراییای که در مرحلهی جهانیشدهی سرمایهداری امکانپذیر گشت، خصوصیسازی، قراردادهای موقت، کالاییسازی خدمات عمومی، انحلال تشکلها و تبدیل کامل زندگی به سرمایهی انسانی را تثبیت کرد. در این جهان، سلامت یعنی توان بازتولید نیروی کار؛ بیماری یعنی کاهش بهرهوری. بدن انسان قبل از این که موجود زنده دیده شود، ماشین تولید ارزش است. اضطراب، افسردهگی، انزوا، رقابت، بیمعنایی و فروپاشی جمعی، شکلهای روانی همان جدایی عینیاند. انسان از میل خود بیگانه میشود؛ زیرا میلاش باید در خدمت ارزشافزایی باشد. از رابطهی خود بیگانه میشود؛ زیرا رابطهی انسانی به رابطهی کالایی تبدیل میشود. از زمان خود بیگانه میشود؛ زیرا زمانش در مالکیت سرمایه است. و از خود بیگانه میشود؛ زیرا «خود» او باید در قالبهای فروشپذیر تجلی یابد.
این وضعیت همان چیزی است که میتوان آن را ترومای طبقاتی نامید، زخمی که نه فردی، بلکه ساختاری است؛ زخمی که نه از تجربهی شخصی، بلکه از مناسبات تولیدی ناشی برای عموم میشود. ترومای طبقاتی، تجربهی زیستهی بیگانگی در سرمایهداری جهانیشده است. تجربهی زیستن در جهانی که در آن انسان باید خود را قالبهای عرضهپذیر سازمان دهد، تا بتواند در گردش ارزش مشارکت کند. این تروما نه اختلال روانی، بلکه هستی روانیِ ساختار اقتصادی مدرن است. ترومای طبقاتی، در این معنا، به وضعیتی اشاره دارد که در آن فشارهای ساختاری نه به صورت حادثهای فردی، بلکه به صورت تجربهای مشترک و گسترده عمل میکنند. این فشارها در قالب ناامنی شغلی، بیثُباتی اقتصادی، ناپایداری روابط، تغییرات سریع اجتماعی و ضرورت دائمی عرضهپذیری، در سطح روانی تثبیت میشوند و به بخشی از تجربهی روزمره تبدیل میگردند و بدن، زمان، میل، رابطه، ادراک و آگاهی در مدارهایی عمل میکنند که ساختار اقتصادی تعیین کرده است؛ مدارهایی که در آن انسان باید قابلیت مشارکت در گردش ارزش را داشته باشد، تا زیست خود را سامان دهد.
ترومای طبقاتی به معنای سازمانیافتگی روان در چهارچوب مناسبات تولیدی است. روان در این ساختار، در حالت آمادهباش عمل میکند؛ آمادهباشی که نه ناشی از حادثهای خاص، بلکه ناشی از وضعیت دائمی زیستن در نظمی است که در آن زمان، بدن، رابطه و هویت، همانطور که گفته شد، در قالبهای عرضهپذیر تعریف میشوند. این وضعیت تجربهای مشترک پدید میآورد، که در آن انسانها در مقیاس وسیع فشارهای مشابهی را تجربه میکنند و این فشارها به بخشی از ساختار روانی جمعی تبدیل میشود. به عبارتی دیگر، ترومای طبقاتی شکل روانیِ همان بیگانگی تمامزیستی است، بیگانگیای که از سطح کار به سطح بدن، از سطح تولید به سطح روان و از سطح رابطهی اقتصادی به سطح رابطهی انسانی منتقل شده است.
فروپاشی روان جمعی، میل و بخشا ضرورت ساختاری و نهایی این مناسبات است. جامعهای که در آن همهچیز کالا شده است، جامعهای است که در آن هیچ رابطهی انسانی پایدار نمیماند: انزوا، بیاعتمادی، رقابت و اضطراب ساختاری، روان جمعی را از درون مثل خوره میخورند. انسانها در این جهان نه فقط از یکدیگر، بلکه از خود نیز جدا میشوند. لحظهای که بیگانگی به فروپاشی سوژه منجر میشود، سوژهای که دیگر نمیتواند خود را در جهان بیابد؛ زیرا جهان چیزی جز بازتاب ارزش نیست. در این نقطه، بیگانگی به اوج تاریخی خود میرسد و همین نقطه، زمینهی پیدایش روانشناسی بورژوایی را فراهم میکند؛ روانشناسیای که نه برای رهایی، بلکه برای مدیریت، تنظیم و بازتولید همین بیگانگی طراحی شد و اصطلاحات جدیدی سنخیت مییابد.
سنخیات، فقط مجموعهای از اصطلاحات توصیفی نیست ، بلکه مفاهیمی طبقاتی است؛ مفاهیمی که نشان میدهند چگونه زبان روانشناختی در خدمت مناسبات جدید قرار میگیرد. سنخیات یعنی همترازی واژگان، مفاهیم و تشخیصها با نیازهای ساختار اقتصادی، یعنی تبدیل تجربهی زیستهی انسان به واحدهایی که بتوانند در نظم ارزشافزایی معنا پیدا کنند. در این فرآیند، مفاهیمی چون «اختلال»، «سازگاری»، «تابآوری»، «تنظیم هیجان»، «کارکرد»، «سلامت روان» و «هویت» در قالبهایی تعریف میشوند، که با منطق بازار و نیازهای تولید همخوانی دارند. این سنخیات، زبان روانشناسی بورژوایی را به ابزاری برای سازماندهی روان در چهارچوب مناسبات تولیدی تبدیل میکنند؛ زبانی که تجربهی انسانی را در قالبهایی قابلمدیریت، قابلسنجش و قابلعرضه بازتولید میکند. سنخیات، شکل زبانیِ همان بیگانگی تمامزیستی است؛ لحظهای که زبان، تشخیص، مفهوم و درمان در مدارهایی قرار میگیرند، که ساختار اقتصادی تعیین کرده است. روانشناسی بورژوایی، با تولید این سنخیات، تجربهی انسانی را در قالبهایی سازمان میدهد، که امکان مشارکت در گردش ارزش را فراهم میکنند؛ قالبهایی که در آن بدن، زمان، میل، رابطه و هویت در مسیرهایی تعریف میشوند که با نیازهای ساختار سازگارند. سنخیات، به این ترتیب، نه ابزار فهم تجربهی انسانی، بلکه ابزار همترازی تجربهی انسانی با مناسبات تولیدی است؛ همترازیای که در آن زبانِ روانشناختی به بخشی از سازوکار بازتولید مناسبات – و از آن میان، بیگانگی ویژه همان مناسبات- تبدیل میشود.
پیدایش روانشناسی در دل دترمینیسم جدید
با فروپاشی جهان فئودالی و سقوط خدایانش، سُلطهی نوظهور ساخته شده، سنخیتهای جدید خودش را آفرید. جهانی که پیشتر جنون را گناه میفهمید و بیمار روانی را حامل شر میدانست؛ جهانی که بدنهای لرزان را در زیرزمینهای کلیساها پنهان میکرد یا در جوامع اسلامی به دست ملا و دعانویس میسپرد، تا «روح پلید» را از جسمشان بیرون بکشد؛ جهانی که دیوانهگان را در کشتیها سوار میکرد و در سرزمینهای بیصاحب رها میساخت، البته اگر ناخدای مهربان چنین میخواست؛ جهانی که بیماران را در کنار مجرمین زندانی میکرد؛ جهانی بود که به قول فوکو هنوز «انسان» در آن وجود نداشت؛ زیرا انسان تنها زمانی پدیدار میشود، که قدرت از آسمان به زمین منتقل میگردد و ازخودبیگانگی شکل تازهای به خود میگیرد. در این نقطه، جهان تازهای پدیدار شد، جهانی که در آن سوژهی مدرن و سنخیات روانیِ نوظهور جای خدایان پیشین را گرفت و نظم تازهای را بنا کرد؛ نظمی که تجربهی انسانی را نه در قالب گناه یا شر، بلکه در قالب مفاهیم، تشخیصها و زبان روانشناختیِ سازگار با مناسبات جدید سازمان میدهد.
اما این انتقال نه ارادهگرایانه و نه حاصل رهایی فراطبقاتی بود، بلکه از ضرورتهای ساختاری نظمی برآمد که در حال تولد بود. جهان جدید نیازمند سوژهای بود که بتواند کار کند، اطاعت کند و در مدار ارزشافزایی قرار گیرد؛ سوژهای که بتواند در قالبهای قابل محاسبه و قابل مهار سازمان یابد. در چنین نظمی، جنون نمیتوانست همچنان در قالب «گناه» باقی بماند؛ زیرا گناه به آسمان تعلق داشت و جهان جدید آسمان را از دست داده بود. جنون باید سنخیت تازهای مییافت، سنخیتی زمینی، قابل محاسبه و قابل مهار، سنخیتی که بتواند در نظم ارزشافزایی معنا پیدا کند. همانگونه که کپرنیک و گالیله در دل ساختار قدیم «بدعتگذار» بودند و در ساختار جدید «پایهگذاران علم» شدند. جنون نیز از «گناه» به «اختلال» تبدیل شد. در این گذار، مجموعهای از مفاهیم تازه پدید آمد، مفاهیمی که تجربهی روانی را در قالبهای قابل تعریف و قابل مدیریت سازمان میدادند. انگهای روانپزشکی و روانشناسی، بررسیهای ادراکی، رفتاری و شناختی، و دستهبندیهای تازهی سلامت روان، سنخیاتی یافتند که پیش از آن به طور کُلی وجود نداشت. این سنخیات، تجربهی انسانی را در قالبهایی قرار دادند که با نیازهای ساختار اقتصادی سازگار بودند. در هر دو ساختار، چه در قالب گناه و چه در قالب اختلال، جنون در جایگاه ابژهی مهار باقی ماند؛ اما شکل مهار، زبان مهار و هدف مهار تغییر کرد و با نظم جدید همتراز شد.
در این گُذار، انسان به عنوان معیار جدید اطاعت جای خدایان را گرفت. دولت، قانون، علم و بازار با همت قدرت، نقش خدایان را بر عهده گرفتند؛ اما اینبار بدون نیاز به آسمان. انسانِ حاکم با قدرتی خلاصه شده در سرمایه، همان خدای زمینیای بود که باید نظم را حفظ میکرد و برای حفظ این نظم، جنون باید از زیرزمینها بیرون میآمد و در قالبی تازه تعریف میشد. بیمار روانی باید «هویت» مییافت، نه برای رهایی، بلکه برای آن که رنسانس انسانِ حاکم فرو نریزد. اگر جنون همچنان گناه میماند، آنگاه «انسان»، این بُت جدید، در معرض فروپاشی قرار میگرفت.
پس جنون از سنخیت گناه جدا شد و به سنخیت اختلال پیوست. کفاره جای خود را به درمان داد، اعتراف پشت نردههای کلیسا جای خود را به رواندرمانی در اطاق روانشناس داد و روانشناس جای کشیش را گرفت، ولی به عنوان مدیر ازخودبیگانگی و استیصال. این تغییر نام، یک تغییر ماهیت نبود، بلکه تغییر سازوکارِ سُلطه بود. همانگونه که علم فئودالی در خدمت الهیات بود، علم بورژوایی در خدمت دترمینیسم جدید (بیولوژیکی) قرار گرفت؛ جهانی که در آن انسان همچون پدیدهای طبیعی فهمیده میشد، قابل اندازهگیری، قابل پیشبینی و تابع قوانین بیرونی. «علم»، که در ظاهر ابزار «شناخت» معرفی شده بود، در عمل به سلاح و صلاح مناسبات جدید بدل شد و ابزارهای اندازهگیری، طبقهبندی، پیشبینی و مهار بدن، رفتار و ذهن سنخیتهای جدید بودند که میبایست در ساختار زمینی آن بازتعریف میشدند.
در دل همین تحول، برای فهم انسان مدرن، روانشناسی پدیدار شد، برای تنظیم او و تولید سنحیتهایی قابل بررسی و مهار کردن. روانشناسی و روانپزشکی بورژوایی، به جای نقد مناسباتی که انسان را از نیروی خود جدا میکنند، وظیفهی خود را در مدیریت و بازتولید ازخودبیگانگی اجتماعی جدید یافتند. آنها در یک فرایند پُر پیچ و خم، رنج ساختاری را به «مشکل فردی» تبدیل کردند؛ تروما و استیصال طبقاتی را به «اختلال عملکرد» فرو کاستند؛ و بیگانگی اجتماعی را در قالب «رفتار نامناسب» یا «عدم سازگاری» صورتبندی کردند.
روانشناسی و روانپزشکی بورژوایی، برای فهم و مهار سوژهی مدرن، مجموعهای از سنخیات تولید کرد؛ سنخیاتی که تجربهی انسانی را در قالبهای قابلمحاسبه و قابلمدیریت سازمان میدادند. فشارهای ساختاری، مانند ناامنی شغلی، بیثُباتی اقتصادی، ناپایداری روابط و ضرورت دائمی عرضهپذیری، به جای آن که به عنوان پیامدهای نظم اقتصادی فهم شوند، در قالب «اختلالات فردی» تعریف شدند. اضطراب ساختاری به «اضطراب فردی» تبدیل شد، استیصال طبقاتی به «ناتوانی در تنظیم هیجان» فروکاسته شد، و بیثُباتی اجتماعی در قالب «مشکل سازگاری» بازنویسی شد. در این فرایند، زبان روانشناختی به ابزاری برای سازماندهی روان در چهارچوب مناسبات تولیدی تبدیل گشت. مفاهیمی چون «اختلال»، «تابآوری»، «سلامت روان»، «کارکرد»، «تنظیم هیجان» و «سازگاری و ناسازگاری» سنخیاتی یافتند که با نیازهای ساختار اقتصادی همخوانی داشتند. این سنخیات تجربهی انسانی را در قالبهایی قرار دادند که امکان مدیریت، سنجش و مهار را فراهم میکردند، قالبهایی که سوژه را در مدار ارزشافزایی نگه میداشتند. به این ترتیب، روانشناسی بورژوایی رنج را توضیح نداد، بلکه آن را قابل مدیریت کرد؛ بیگانگی را نقد نکرد، بلکه آن را در قالبهای قابل محاسبه بازتولید کرد؛ سوژه را آزاد نکرد، بلکه آن را در قالبهایی تعریف کرد که با نیازهای ساختار سازگار بودند.
روان انسان به بازار کالای انباشت تبدیل شد، بازارهای روانشناسی همچون بازارهای دیگر علوم بورژوایی در همنوایی با مناسبات جدید تثبیت شدند. درمان، تشخیص، روانشناسی، روانکاوی، تستهای حافظه، شخصیت، ادراک، پیشکُنشی، مشاوره، سلامت روان و… همه به کالا تبدیل شدند. انسان، برای آن که بتواند در جهان سرمایهداری زنده بماند، باید «روان سالم» داشته باشد، یعنی روانی که بتواند کار کند، اطاعت کند، سازگار شود. «بدیهیات» جدید را درونی کند و بتواند آنها را به نسلهای بعد انتقال دهد. به این ترتیب، روانشناسی مدرن نه پایان بیگانگی، بلکه سنخیت جدید آن است. دستگاه مهندسی استیصال اجتماعی است؛ دستگاهی که وظیفهاش پنهانکردن مناسباتی است که انسان را از نیروی خود جدا میکنند، طبیعیسازی جهانی است که در آن انسان باید خود را بفروشد، تا بتواند زنده بماند. روانشناسی مدرن، شکل علمیشدهی همان فرایندی است که در ادیان ابراهیمی آغاز شد، انتقال سُلطه از بیرون به درون، از خدا به وجدان، از وجدان به قانون، و از قانون به روان.
اما این سازوکارِ جهانیِ مدیریتِ بیگانگی، همانطور که گفته شد، در هر صورتبندیِ مشخص تاریخی، به شکل خاص خود تحقق مییابد؛ صورتبندیای که در آن دترمینیسم بیولوژیکی، روانشناسی بازاری و دستگاههای مهار و تعیین آگاهی، در دل مناسبات سیاسی – اقتصادی مشخص همان جامعه عمل میکنند. اگر در برخی نقاط جهان (مثلا اروپا) مدیریت بیگانگی شکلی «نرمتر» به خود گرفته، این نرمی نه محصول سرشت مهربانتر سرمایه، بلکه دستاورد مبارزات تاریخی طبقهی کارگر در همان جوامع است؛ مبارزاتی که سرمایه را به عقبنشینیهای موضعی واداشته، بیآنکه منطق بُنیادین بیگانگی را خدشهدار کند. اما در نقاطی دیگر، جایی که سرمایه با دستگاههای سرکوب امنیتی و بقایای ایدئولوژیک پیشاسرمایهداری درهممیآمیزد و طبقهی کارگر امکان سازمانیابی تاریخی نیافته است، همان بیگانگی جهانی در شکلی به مراتب عنانگسیخته و خشنتر باقی میماند. ایران یکی از روشنترین نمونههای این ترکیب است: جایی که شریعت به مثابه بازماندهی صورتبندی الهیاتی بیگانگی، با سرمایه و دستگاه امنیتی در یک نظم واحد ادغام شدهاند. بقایای پیشاسرمایهداری در چنین ساختاری نه مانع سرمایه، بلکه بخشی از سازوکار ارزشافزایی آن هستند. این بقایا امکان مهار روانی، اخلاقی و اجتماعی سوژه را با هزینهای بسیار کمتر از سازوکارهای مدرن فراهم میکنند. دستگاههای سنتی، مانند شریعت، یهودیت و مسیحیت، اخلاق پدرسالارانه، تقدیرگرایی مذهبی، شرم جنسی و ساختارهای اطاعتمحور، سوژه را در وضعیتی قرار میدهند که قابلیت عرضهپذیری و فرمانپذیری بیشتری دارد. این دستگاهها با تولید ترس، گناه، شرم و اطاعت، نقش همان نهادهای روانی – اجتماعی را ایفا میکنند که در جوامع سرمایهداری پیشرفته توسط روانشناسی، روانپزشکی، و نظام رفاه انجام میشود.
در چنین صورتبندیای، سرمایه از بقایای پیشاسرمایهداری برای کاهش هزینهی بازتولید نیروی کار و مناسبات سرمایه، استفاده میکند. خانوادهی پدرسالار، دین، اخلاق سنتی و دستگاههای امنیتی، همگی به عنوان ابزارهای مهار روانی و اجتماعی عمل میکنند؛ ابزارهایی که سوژه را در مدار ارزشافزایی نگه میدارند، بیآنکه سرمایه مجبور باشد سازوکارهای مدرنِ پُرهزینه – مانند نظام رفاه، بیمهی اجتماعی یا حمایتهای روانی- را ایجاد کند.
به این ترتیب، بقایای پیشاسرمایهداری نه «ماندهریخت» گذشته، بلکه بخشی از سازوکار کنونی سرمایه هستند؛ سازوکاری که در آن سرمایه برای تثبیت گردش ارزش، از هر ابزار موجود، مدرن یا سنتی، استفاده میکند. در این نقاط، مدیریت بیگانگی شکلی سختتر، مستقیمتر و کمهزینهتر به خود میگیرد؛ شکلی که در آن دستگاههای سنتی و امنیتی، نقش همان نهادهای تنظیم روانی را ایفا میکنند که در جوامع پیشرفته توسط سنخیات روانشناختی انجام میشود.
از همینرو، برای دیدنِ عینیِ این بیگانگی تاریخی – جهانی در شکل زنده و امروزیناش، لازم است از سطح نظری – جهانی به سطح یک صورتبندی مشخص در ایران فرود آییم.
روان انسان در ایران: قرون وسطیِ مدرن و ازخودبیگانگی عینی
روان انسان در ایران امروز در جهانی شکل میگیرد که در آن نه فقط رنج، بلکه واقعیتِ رنج نیز از سوی حاکمیت تحریف میشود. مردم با واقعیتی زندگی میکنند که هر روز آن را در سفره، بدن، کار و خیابان تجربه میکنند، اما حکومت با بازنمایی سخن میگوید که میداند مردم آن را باور نمیکنند. این شکاف میان تجربهی زیسته و بازنمایی رسمی، ابتداییترین فشار روانی را ایجاد میکند؛ فشاری که از خودِ دروغ ساختاری برمیخیزد. یکی میگوید و دیگری میداند که دروغ است، یکی پنهان میکند و دیگری میبیند که پنهان شده، یکی آمار میسازد و دیگری با زندگیِ پشت آن آمار دستوپنجه نرم میکند.
روان انسان در ایران امروز در جهانی شکل میگیرد که در آن نه فقط رنج، بلکه بازنماییِ رنج نیز از سوی حاکمیت تحریف میشود. اما این شکاف فقط در آمار رُخ نمیدهد، در رفتار اجتماعی، فرهنگ رسمی، رسانهی دولتی، گفتار مذهبی، مناسک عمومی، اخلاق حکومتی و سبک زندگی تحمیلی نیز بازتولید میشود. بازنمایی رسمی رفتار اجتماعی – از «حجاب»، «اخلاق»، «امنیت»، «آرامش»، «وفاداری»، «خانواده» و «معنویت»- با تجربهی واقعی مردم فاصلهای ساختاری دارد. جامعه به زیستن در دو سطح عادت داده شده است: سطحی که گفته میشود و سطحی که زیسته میشود. همین دوپارهگی تحمیلشده، بیاعتمادی را از یک احساس فردی به یک تجربهی روزمره تبدیل کرده است؛ تجربهای که در آن مردم نه فقط به حکومت، بلکه به یکدیگر نیز با تردید مینگرند. این نهادینهشدن بیاعتمادی، یکی از روشنترین نمونههای الینهشدن رفتار اجتماعی است؛ رفتاری که حتا بر تحلیل و پژوهش نیز اثر میگذارد؛ زیرا ناچار است همزمان با دو مجموعهی متناقض از دادهها کار کند: بازنمایی رسمی حکومت و تجربهی غیررسمیِ زندگی.
در چنین ساختاری، طبقهی کارگر در کُلیت خود، چه در بخش تولیدی و چه خدماتی، در مرکز استیصال ساختاری قرار دارد. تورم رسمی حدود چهل درصد اعلام میشود، اما تورم واقعی در اقلام ضروری به هشتاد تا صد و بیست درصد میرسد. خط فقر رسمی برای یک خانوار شهری بیست تا بیستوپنج میلیون تومان تعیین میشود، در حالی که برآوردهای مستقل آن را سی تا شصت میلیون محاسبه میکنند. سقوط دهکهشتم به زیر خط فقر، وضعیت بسیاری از خانوادههای کارگری را آشکار میکند. طرح طبقهبندی مشاغل با تقسیم کارگران به ردههای متعدد، امکان همبستگی طبقاتی را از میان میبرد و امتیازات جانبی، طبقه را به گروههای کوچک و پراکنده محدود میسازد. قراردادهای موقت، پیمانی، شرکتی و سفیدامضا، کارگر را در حالت تعلیق دائمی نگه میدارند. بیش از هشتاد و پنج درصد قراردادها موقتاند و برآوردهای مستقل این رقم را تا نود و سه درصد بالا میبرند. این سیاستها، ابزار مستقیم محرومسازی کارگران از امنیت شغلی، تامینات اجتماعی، و حقوق جانبیاند. در چنین وضعیتی، کارگر هر روز در معرض از دستدادن کار، بیمه و درآمد حداقلی زندگی قرار دارد و روان او، و همهی اعضای خانواده، در فضای بیثُباتی شکل میگیرد؛ روانی که در آن، بدن در حالت آمادهباش ماندهگار میماند و ذهن در مدار اضطراب مُزمن میچرخد.
کارگران غیررسمی، کارگران خانگی، کارگران روزمزد، کارگران مهاجر، زنان خانهدار، کودکان کار، کارگران کارگاههای کوچک، دستفروشان و… بخشی از طبقهی کارگری هستند که در ساختار سرمایهداری فعالیت میکنند، اما هیچیک از سازوکارهای حمایتیِ رسمی، حتا در شکل حداقلی آن، برخوردار نیستند. آمار رسمی تعداد کودکان کار را پانصد هزار نفر اعلام میکند و برآوردهای میدانی از دو تا سه میلیون کودک سخن میگویند. این گروه در هیچ جدول رسمی وجود ندارد، اما در اقتصاد غیررسمی ستون اصلی گردش سرمایه است، در حالی که نه امنیت دارد، نه بیمه، نه حداقل دستمزد و نه امکان اعتراض. روان این گروه در وضعیت بقا شکل میگیرد؛ بقایی که هر روز در معرض تهدید است و هر لحظه میتواند به سقوط کامل تبدیل شود.
زنان، بزرگترین جمعیت کنارراندهشدهی ایراناند. نرخ مشارکت اقتصادی زنان حدود سیزده تا پانزده درصد است و بیکاری واقعی زنان جوان به چهل تا پنجاه درصد میرسد. سهم زنان از قراردادهای موقت بیش از نود درصد است و از فقر مطلق بیش از شصت درصد. این وضعیت نتیجهی مستقیم سیاستهای سرمایهداری ایران است، که زنان ایران را از حیطهی کار رسمی بیرون رانده و در سطحی گسترده در بازارهای غیررسمی اقتصاد، با دستمزدهای نازل، شرایط سخت کار، و بدون هیچگونه تامینی، به کار گرفته است. روان زن ایرانی در تقاطع فقر، خشونت، حذف و بیحقوقی شکل میگیرد؛ روانی که در آن بدن تحت کنترل است، میل سرکوب میشود و آینده به تعلیق درمیآید.
بیکاری رسمی جوانان بیستوسه درصد اعلام میشود، اما بیکاری واقعی به سی تا چهل درصد میرسد. در برخی استانها، این عدد از چهلوپنج درصد هم عبور میکند. سن ازدواج بالا رفته، امکان استقلال از میان رفته و مهاجرت برای بسیاری به تنها راه تبدیل شده است.به اعتبار این همه، روان طبقه در فضای تعلیق شکل میگیرد؛ فضایی که در آن آینده مسدود است و زمان به انتظاری فرساینده تبدیل میشود. بازنشستهگان و ناتوانان در اصل گروه عظیم حذفشدگاناند. مستمری رسمی نُه تا ده میلیون تومان است و ارزش واقعی آن سه تا چهار میلیون. هزینهی دارو در سالهای اخیر هفتاد تا صد درصد افزایش یافته و بسیاری از داروهای حیاتی از پوشش بیمه خارج شدهاند. این تودهی میلیونی نه در بازار کار جایی دارد و نه در بازار زندگی. روان این گروه در وضعیت فرسودهگی بدون امکان بازسازی شکل میگیرد؛ فرسودهگیای که در آن بدن بهتدریج خاموش میشود و ذهن در مدار ناامیدی میچرخد. اما طبیعی است، که استیصال یک امر مطلق نیست. در دل همین استیصال، امید نیز وجود دارد؛ امیدی که از تجربهی زیستهی همین طبقه برمیخیزد. نیروی فاعل هزاران مبارزهی کوچک و بزرگ هر ساله، همین کارگران رسمی و غیررسمی، همین جوانان بیکار، همین بازنشستهگان و همین حذفشدگاناند. اما امید زمانی معنا پیدا میکند که سازوکارهایی که به استیصال منجر شدهاند، شناخته شوند، تحلیل شوند، و به نیروی جمعی رفع شوند. این نکته در پایان نوشته به صورت دقیقتر و تفصیلیتر پیگیری خواهد شد.
گروه عظیم ترومازدهگان سیاسی نیز بخشی از این ساختار است. بر اساس گزارش سال ۲۰۲۵ «سازمان حقوق بشر ایران» (Iran Human Rights)و «اعتلاف همصدا علیه اعدام» (ECPM)، جمهوری اسلامی در فاصلهی سال ۲۰۲۴ تا آغاز ۲۰۲۵، بیش از ۲۰۰۰ اعدام انجام داده است؛ رقمی که ایران را در جایگاه نخست اعدام در جهان قرار میدهد و نشاندهندهی بالاترین سطح سرکوب در دههی اخیر است. بخش بزرگی از این اعدامها، مخفیانه و بدون اطلاع خانوادهها انجام شده و اقلیتهای قومی، به ویژه بلوچها، سهم نامتناسبی از آن داشتهاند. هزاران نفر نیز در اعتراضات ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ بازداشت شدهاند. روان این گروه و وابستهگانشان زیر فشار دائمی تهدید، پروندهسازی، بازداشت و اعدام شکل میگیرد؛ روانی که در آن ترس، خشم، بیاعتمادی و انتظار ضربهی بعدی، تجربهی هولانگیز روزمره است.
در چنین وضعیتی، روانشناسی و روانپزشکی خط رسمی و بازار درمان نیز بخشی از سازوکار قدرتاند. اینجا، روان انسان که زیر فشار فقر، ناامنی، سرکوب و بیآیندهگی فرسوده میشود، به عنوان «اختلال فردی» تعریف میگردد و درمان به تکنیک سازگاری با ساختار تبدیل میشود. روان انسان در ایران امروز، در واقع، میدان تراکم تضادهایی است که در سطح بدن، سفره، کار، رابطه و امنیت عمل میکند.
مناسبات گسیخته
به طور مشخص، در جامعهی سرمایهداری ایران، مناسبات اجتماعی کارگران و زحمتکشان در ساختاری شکل میگیرد که طی نزدیک به پنج دهه با سیاستهای ضدکارگری، سرکوب سازمانیافته، جنگهای پیدرپی، و بحرانهای اقتصادی ساخته شده است؛ ساختاری که در آن قراردادهای موقت، پیمانی، شرکتی و سفیدامضا، طرح طبقهبندی مشاغل، تفاوتهای مزدی صوری و حذف و یا امنیتی کردن تشکلها، شبکهای از روابط بیثُبات و گسیخته ایجاد کردهاند. این گسیختگی از همان سالهای نخست پس از انقلاب ۵۷ آغاز شد، زمانی که حکومت با اتکا به جنگ هشتساله و با استفاده از فضای «دفاع از وطن»، اعتراضات را سرکوب کرد، مخالفان را زیر عنوان «ستون پنجم» اعدام نمود و ستون فقرات اعتماد اجتماعی ۱۳۵۷ را شکست. این تجربهی تاریخی در حافظهی جمعی رسوب کرد و به بخشی از منطق حُکمرانی تبدیل شد؛ منطقی که در هر بحران بیرونی، فرصتی برای تعلیق جامعه و سرکوب درونی میبیند.
در چنین ساختاری، کارگر بر روند کار، زمان کار و نتیجهی کار هیچ تاثیری ندارد و هر روز در معرض از دستدادن شغل، تامین اجتماعی و امکان گذران حداقلی زندگی قرار میگیرد. ردهبندیهای بیپایان شغلی و تفکیک کارگران به گروههای رسمی، غیررسمی، پیمانی، شرکتی، خدماتی و تولیدی، مناسبات کارگری را به مجموعهای از رقابتهای درونطبقهای تبدیل میکند؛ رقابتهایی که در آن هر گروه برای حفظ حداقلهای زندگی از دیگری فاصله میگیرد و امکان همبستگی طبقاتی از میان میرود. این گسیختگی درونی، در سالهای اخیر، با بحرانهای فزایندهی سیاسی و اقتصادی، و همچنین جنگهای نیابتی، و در دورهی اخیر با جنگ مستقیم ایالات متحده و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی، تشدید شده است؛ جنگهایی که هزینههای زندگی را به شدت بالا برده، بازار کار را بیثُباتتر کرده، دامنهی بیکاری و فقر و فلاکت را افزایش داده، و امکان اعتراض را هم محدودتر ساخته است.
در سال ۱۴۰۴، ساختاری که طی پنج دهه انباشته شده بود وارد مرحلهای شد که در آن جنگ، به عنوان ادامهی سیاستهای مستمر، مناسبات اجتماعی را به خطرناکترین وضعیت خود رساند. خیزش ۱۴۰۴ بر بستری شکل گرفت که فشارهای اقتصادی، بیثُباتی شغلی، انشقاقهای مزدی، فرسودهگی روانی، بیکاری و بیثُباتی گستردهی طبقهی کارگر به نقطهی انفجار رسیده بود؛ اما، همین عوامل، در غیاب افق طبقاتی مشترک و سازمانیابی ناشی از آن، نیروی خیزش را از درون تضعیف کرد و توان پیشروی را از آن سلب نمود.
نبود افق طبقاتی مشترک، که نقطهی ضعف اساسی همهی اعتراضات و اعتصابات کارگری و خیزشهای تودهای، در سالهای اخیر بوده، دلیل اصلی شکستها است. بدون افق طبقاتی مشترک، انرژی اجتماعی به جای تبدیلشدن به نیروی تغییر، در لحظهی اوج پراکنده میشود. فضای تهدید نظامی و جنگ در چنین شرایطی همان نقشی را ایفا میکند، که جنگ هشتساله در دههی ۶۰ ایفا کرده بود: تعلیق اعتراضات، تشدید سرکوب و بازتولید ترس. همزمانی بحران اقتصادی، ناامنی شغلی، فرسودهگی روانی، فضای تهدید نظامی و جنگ، جامعه را در وضعیتی قرار میدهد که در آن نه امکان ادامهی حیات وجود دارد، نه امکان اعتراض، و نه امکان واژگونی. شکست خیزش، بدون افق طبقاتی مشترک در ۱۴۰۴، به شکلی عمیقتر خود را در این شرایط نشان داد، گسست درونطبقهای را بر بستر انشقاقات مزدی و قراردادی تشدید کرد، گسست برونطبقهای را به سطحی رساند که در آن بخشهایی از جامعه احساس کردند هر حرکت جمعی محکوم به شکست است، و تغییر سیاسی به امری دور از دسترس تبدیل شده است. این بیحسی سیاسی، که محصول ترکیب سیاستهای ضدمردمی و فضای تهدید نظامی و جنگ است، جامعه را در وضعیت آچمز قرار داد؛ وضعیتی که در آن امکان تغییر اجتماعی به شدت تضعیف شد و مناسبات اجتماعی به مرز فروپاشی رسید.
در لحظههای خیزشهای تودهای، آنچه مارکس «تغییر کیفیت روابط اجتماعی در لحظهی کُنش جمعی» مینامد، به طور عینی در جامعه ظاهر میشود؛ گویی مناسبات گسیخته برای لحظهای کنار میروند و شکل دیگری از بودن جمعی امکانپذیر میشود. در روزهای آغازین این لحظهها، رفتارهای روزمره دگرگون میشود، اخلاق جمعی ارتقا مییابد، اعتماد میان مردم افزایش میگیرد و رابطهی همسایگی، خانوادهگی، دوستی و حتا رابطهی سیاسی کیفیتی تازه پیدا میکند. جُرم، دزدی، خشونت خانگی و نزاعهای خیابانی به طور رادیکال کاهش مییابد. تودهی مردم همبستگی نشان میدهند، حمایت میکنند، درها را به روی معترضان باز میکنند، یکدیگر را سوار خودرو میکنند، مجروحان را در خانهها پناه میدهند، و کادر درمان جان خود را برای نجات ناشناسان به خطر میاندازد. نوعی همبستگی ناگفته و نانوشته، خلاف کُنشهای نهادینه شده، شکل میگیرد؛ همبستگیای که در آن دغدغهی یکی، دغدغهی دیگری میشود و مردم در سطح آرمانها به طور عینی به هم وصل میشوند. همهنگام نباید فراموش کرد، که حتا چنین رفتارهایی در سایهی ازخودبیگانگی – و به عبارتی، کُنشهای آموخته شده- انجام میگیرد.
اما همین مناسبات، در لحظهی شکست و استیصال، کیفیتی معکوس پیدا میکند. رفتارهای روزمره خشنتر و بیاعتمادتر میشود، اخلاق جمعی فرسوده میگردد، رابطهی همسایگی سرد میشود، مناسبات خانوادهگی و عاطفی تحت فشار شکست منقبض میشوند و رابطهی سیاسی در هالهای از افولِ افق سیاسی فرو میرود. مکانیسمهای دفاعی فعال میشوند و جُستجوی مقصر از سطح فردی به سطح خانوادهگی، گروههای همنظر و حتا گروههای سیاسی گسترش مییابد. گویی رژیم جنایتکاری که شکست را با سرکوب خونین تحمیل کرده، از مرکز توجه خارج میشود و حساسیتهای سیاسی به جای جهتگیری علیه آن، به درون جمعهای خودی برمیگردد. رابطهی مردم با مردم، و مهمتر از آن، رابطهی مردم با امکان تغییر، دچار انقباض میشود؛ انقباضی که بخشی از همان مناسبات گسیختهای است، که در لحظهی خیزش به طور موقت تعلیق میشود و در لحظهی شکست با شدتی بیشتر بازمیگردد. این بازگشت در سایهی الینهشدهگیِ جمعی انجام میگیرد؛ یعنی در وضعیتی که الگوهای رفتاریِ نهادینهشده و آموختهشده در مناسبات روزمره فعال میشوند؛ الگوهایی که نیروهای اجتماعی را به جای تشخیص منشاء واقعی سرکوب، به مصرف انرژی در درون خود سوق میدهند و تضاد اصلی با قدرت را به تضادهای فرعی میان گروههای اجتماعی تبدیل میکنند.
در لحظههای اعتراضات و اعتصابات کارگری هم دگرگونی عمیقی در مناسبات درونطبقهای تجربه میشود؛ دگرگونیای که از دل خود طبقه و از دل همان انرژی جمعیای برمیخیزد، که کیفیت روابط اجتماعی را دگرگون میکند. در چنین لحظههایی، کنترل کارفرمایی بر نیروی کار سُست میشود، نظم خشک و مکانیکی کارخانه ترک برمیدارد و کارگران با دقتی بیسابقه در ساعت کار حاضر میشوند، نه برای تولید، بلکه برای آن که در فضای کارخانه دربارهی اعتراض و اعتصاب حرف بزنند، تحلیل کنند و موقعیت را بسنجند. احوالپرسیها طولانیتر میشود، گُفتوگوها عُمق میگیرد و تفاوتهای صوری میان کارگران رسمی، پیمانی، سفیدامضا و ساعتی ناپدید میشود؛ گویی طبقه برای لحظهای خود را از زیر بار تقسیمبندیهای تحمیلی نظم سرمایه بیرون میکشد و به شکل یک «ما»ی جمعی ظاهر میشود. «نهار» دیگر در سکوت برگزار نمیشود. همه، صرفنظر از نوع قرارداد، در بحثها شرکت میکنند و جوّی رفیقانه و دلسوزانه سراسر محیط کار را میگیرد. کارگران باتجربهتر تلاش میکنند «چه میشود» را به «چه باید کرد» تبدیل کنند. تمایل به کار مشترک و جمعی، به تشکلگرایی، فضای بیشتری پیدا میکند. قرارهای دوستانه برای بحث و تبادل تجربه افزایش مییابد، رفتوآمدهای خانوادهگی بالا میگیرد، اعضای خانواده درگیر شور و مشورت میشوند، و تعارفات معمول جای خود را به مجادلات جدی میدهد. زنان مرزهای جنسیتی را میشکنند، پابهپای مردان در بحثها شرکت میکنند، و بر نظرات خود پافشاری مینمایند. بخش رادیکال طبقه با احتیاط، اما با جسارت تلاش میکند یک گام جلوتر برود و خواستههای طبقاتی را طرح کند.
در همینجا، پیشیگرفتن امر اعتراض و اعتصاب، و شور ناشی از آن، بر سازمانیابی طبقاتی خود را نشان میدهد: تغییرات در کیفیت مناسبات درونطبقهای، نه محصول روند پیشینی در سازمانیابی طبقاتی، بلکه واکنشی به ضرورت اعتراض و اعتصاباند؛ گویی اعتراض و اعتصاب، به جای آن که نتیجهی آگاهی و بلوغ درونی طبقه و برآمد افق طبقاتی آن باشد، خود محرک موقت این آگاهی و بلوغ میشود. در چنین وضعیتی، ضرورت انجام اعتراض و اعتصاب جای حرکت آگاهانهی طبقاتی را میگیرد و هیجان ناشی از آن جای سازمانیابی طبقاتی را، که افق طبقاتی و همبستگیهای نهادینهتر و وسیعتر از جغرافیای یک کارگاه یا کارخانه نمادی از آن است! و همین پیشیگرفتن، یکی از عوامل اصلی ضعیف و یا ناموفق بودن اعتراضات و اعتصابات در دوران سرمایهداری است؛ زیرا مناسباتی که باید از پیش – بر مبنای آگاهی و بلوغ درونی طبقه و برآمد افق طبقاتی آن- شکل گرفته و قوام و گسترش یافته باشد، تنها در لحظهی اعتراضات و اعتصابات پدیدار میشود و با نخستین ضربات سازمانیافتهی سرکوب و کشتار جمعی نیز به عقب مینشیند و یا در سکوتِ شکست فرو میریزد.
در همینجا، تمایز میان اعتراض و اعتصابِ ضروری و سازمانیابیِ پیشینیِ طبقاتی آشکار میشود. اعتراض و اعتصاب نیروی حیاتیِ کُنش جمعیاند، اما زمانی میتوانند قدرت واقعی خود را آزاد کنند که بر بستر آگاهی و بلوغ درونی طبقه، افق طبقاتی، همپیمانیهای تشکیلاتی، و مناسبات پایدار درونطبقهای شکل گرفته باشند. هنگامی که تغییرات در کیفیت رابطهی کارگران نه محصول سازمانیابیِ پیشینی، بلکه واکُنشی به ضرورت فوری اعتراض و اعتصاب باشد، شور ناشی از کُنش جمعی به جای آن که برآمد آگاهی و بلوغ درونی طبقه باشد، خود محرک موقتی آن میشود. در چنین وضعیتی، ضرورت کُنش جای حرکت آگاهانهی طبقاتی را میگیرد و هیجان لحظهای جای ساختن ساختارهای پایدار و افقهای گستردهی همبستگی، افقهایی فراتر از جغرافیای یک کارگاه یا کارخانه، را پُر میکند. ضعف یا ناکامی بسیاری از اعتراضات و اعتصابات نه از خودِ کُنش، بلکه از فقدان سازوکارها مناسبات طبقاتیای ناشی میشود که باید پیشاپیش قوام یافته باشند؛ سازوکارها و مناسبات طبقاتیای که اگر تنها در لحظهی کُنش پدیدار شوند، به دلیل عدم استحکام و قوام لازم، به علت فقدان افق طبقاتی، شکننده هستند و با نخستین ضربات سازمانیافتهی سرکوب عقب مینشینند یا در سکوت شکست فرو میریزند.
قدرتی که جین مکالیوی (سازماندهندهی رادیکال کارگری و نظریهپرداز ساخت قدرت از پایین) در کتاب «راه میانبُری وجود ندارد» ”No Shortcuts” از دل تجربهی میدانی بیرون میکشد، دقیقا همین منطق را آشکار میکند: هیچ مبارزهی کارگریای، حتا اگر عظیم و پُرشور و فراگیر باشد، نمیتواند جایگزین سازمانیابی طبقاتی پیشینی شود. او در روایتهایش از اعتراضها و اعتصابها، شکستها و پیروزیهای کارگری، نشان میدهد که آنها تنها زمانی دوام میآورند که شبکهی رابطهای، رهبران طبیعی، ساختار و آزمونهای ساختاری پیشتر ساخته شده باشند. در غیاب این بُنیانها، مبارزه به جای آن که محصول آگاهی و بلوغ درونی طبقه باشد، به محرک موقت آن تبدیل میشود؛ وضعیتی که در شانزده سال اخیر در ایران هم بارها دیده شده است: هیجان جای سازمانیابی را میگیرد و مبارزه جای حرکت متشکل را! و نتیجه، چیزی جز فروپاشی با نخستین ضربات فاشیستی نیست. مکالیوی با تفکیک سه مُدل قدرت: وکالتمحوری، بسیجمحوری و تشکلگری، نشان میدهد که مدلهای میانبُر، یعنی بسیج لحظهای یا فشار رسانهای، فقط «تصویر قدرت» میسازند، نه «شبکهی قدرت». این مُدلها مناسباتی را تولید میکنند که باید پیش از لحظهی مبارزه ساخته شوند، اما تنها در لحظهی بروز آن ظاهر میشوند. و چون ریشه در مناسبات و سازوکارهای سیاسی و تشکیلاتی پیشینی ندارند، با اولین ضربات سرکوب، فرو میریزند. مکالیوی تاکید میکند که اکثریت واقعی زمانی ساخته میشود که رابطه، ساختار، رهبران طبیعی کارگران و آزمونهای ساختاری در یک معماری واحد قرار گیرند؛ بدون این معماری، هر مبارزه – حتا اگر میلیونی باشد- به جای قدرت، فقط انرژی لحظهای تولید میکند.
در نهایت، مکالیوی نشان میدهد که طبقهی کارگر تنها زمانی میتواند به مثابه طبقهی برای خود ظاهر شود که تشکلگری پیشینی، شبکهی اعتماد، ساختارهای پایدار و آزمونهای سنجشپذیر قدرت را ساخته باشد. هیچ گروهی «به طور طبیعی» اکثریت نیست، اکثریت ساخته میشود، نه کشف. طبقهی فاقد تشکلگری، در لحظهی مبارزه فقط مجموعهای از افراد پراکنده است، نه سوژهی قدرت جمعی. مکالیوی با تمام تجربهی میدانیاش این حقیقت را تایید میکند: هیچ میانبُری وجود ندارد، قدرت فقط از طریق ساختن مناسبات پیشینی، رابطه به رابطه، آزمون به آزمون و اتصال به اتصال ساخته میشود. مبارزه بدون این بُنیان، نه نقطهی آغاز قدرت، بلکه نقطهی آغاز فروپاشی است.
در چنین فضایی، روابط میان کارگران بر ناامنی و بیاعتمادی استوار میشود. کارگر رسمی با ترس از اخراج زندگی میکند، کارگر پیمانی با ترس از تمدید نشدن قرارداد، کارگر شرکتی با ترس از حذف مزایا، و کارگر خدماتی با ترس از بیارزششدن کارش. این ترسها در کنار تهدید دائمی جنگ، استثمار مشدد، بیکاری، بیثُباتکاری و فشارهای مزدیِ فزاینده، مناسبات کار را به رابطهای گسیخته تبدیل میکنند؛ رابطهای که در آن هر فرد برای حفظ حداقلهای بقا از دیگری سبقت میگیرد. این گسیختگی از محیط کار عبور میکند و به روابط خانوادهگی، روابط اجتماعی و روابط میان نسلها منتقل میشود. فشار اقتصادی، ناامنی شغلی و افزایش هزینههای زندگی در اثر بحرانهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی، خانواده را به واحدی شکننده تبدیل میکند؛ واحدی که در آن تنش، خشم، فرسودهگی و بیاعتمادی الینهشده افزایش مییابد. زنان که بزرگترین جمعیت به حاشیه رانده شدهاند، بار بازتولید خانوادهگی را بدون پشتوانهی اقتصادی و بدون امنیت اجتماعی بر دوش میکشند و فشارهای ساختاریِ سرمایهداری – از استثمار مشدد و بیکاری مردان شاغل خانواده گرفته تا بیثُباتکاری، افزایش سرسامآور هزینههای زندگی و تشدید کنترل اجتماعی- این بار را سنگینتر میکند. افزایش قیمتها، کاهش امنیت، محدودیتهای فزاینده و تشدید نظارت بر بدن و رفتار زنان، به نوبهی خود، مناسبات خانوادهگی را به رابطهای فرساینده تبدیل میسازد.
در سطح اجتماعی، گسیختگی مناسبات در قالب انزوای فردی، بیاعتمادی عمومی، کاهش مشارکت جمعی و فرسایش شبکههای حمایتی ظاهر میشود. روابط میان نسلها نیز تحت تاثیر این ساختار قرار میگیرد. جوانانی که در وضعیت بیکاری، ناامنی و بیافقی زندگی میکنند، امکان استقلال ندارند و چشماندازی برای آینده نمیبینند. فضای جنگی این بیافقی را بیش از پیش تثبیت میکند و هر بحران منطقهای، هر افزایش قیمت ارز و هر تهدید نظامی، افق زندگی را کوتاهتر میکند و زمان را به تعلیق میکشاند. این وضعیت، رابطهی میان نسلها را به رابطهای پُرتنش و گسیخته تبدیل میکند؛ رابطهای که در آن انتقال تجربه دشوار میشود و افق مشترک شکل نمیگیرد.
در دل این ساختار، تفکیکی که بخشی عمدهای از جریانات چپ میان کارگران تولیدی و خدماتی ایجاد میکنند، بخشی از همین مناسبات گسیخته است. این تفکیک ریشهی مادی ندارد و کارکرد آن فقط پراکندگی بیشتر نیروی کار است. فشارهای پایدار و ساختاری سرمایهداری، این پراکندگی را تشدید میکنند و هر بحران سیاسی یا نظامی، تنها شدت آن را بیشتر میسازد؛ زیرا امکان سازمانیابی را محدودتر و هزینهی همبستگی را سنگینتر میکند. در چنین فضایی، همانگونه که گفته شد، طبقهی کارگر به مجموعهای از گروههای پراکنده تبدیل میشود؛ گروههایی که هر کدام در موقعیتی قرار دارند که برای بقا از دیگری فاصله میگیرند و این فاصله، مناسبات اجتماعی را گسیختهتر میکند.
روان فرسوده
مسلما روان فردی کارگر ایرانی امروز، همچون روان هر انسان دیگر، در سطحی شکل میگیرد که مستقیما با بدن، مغز، هورمونها و سیستم عصبی او گره خورده است. اما روانی که در آن بیثُباتی شغلی، ناامنی مزدی، حذف تشکل، رقابت درونطبقهای، و گسیختگی روابط اجتماعی، محرکهای پایهای زیستی هستند، به کرات در هر روز سیستم سمپاتیک را فعال میکنند و بدن را در وضعیت آمادهباش نگه میدارند. در چنین شرایطی، بیخوابی، کمتمرکزی، بیحوصلگی، از کوره دررفتن، خشم در روابط نزدیک، حیرانی، آشفتگی، بیهدفی، شکلگیری روابط غیرمرسوم، دروغگویی که پیشتر به آن اشاره شد، انکار و اصرارهای بیدلیل نه «اختلال»، بلکه واکُنش طبیعی بدن به حجم انبوهی از کورتیزولی است، که در چنین شرایطی تولید میشود؛ کورتیزولی که با تداوم خود، توان تنظیم هیجانی را کاهش میدهد، حافظهی نزدیک و یا کاری را مُختل میکند و روان را در مدار فرسودهگی مزمن قرار میدهد. بدن در این وضعیت، دقیقا همان کاری را میکند که باید بکند: ضربان قلب را بالا میبرد، تا خون بیشتری به عضلات برسد؛ ریتم تنفس را افزایش میدهد، تا اکسیژن بیشتری وارد بدن شود؛ حدقهی چشم را باز میکند، تا اطلاعات بیشتری جمعآوری و برای تحلیل به مغز فرستاده شود؛ درد را موقتا خاموش میکند، تا بقا مُختل نشود؛ لرز ایجاد میکند، تا اُفت دما جبران شود؛ و حتا در لحظههایی ادرار را تخلیه میکند، تا بدن سبکتر و آسانتر تحرک داشته باشد. اینها همه نشانهی «درست کار کردن» بدناند، نه نشانهی اختلال. ایراد نه در بدن، بلکه در شرایطی است که بدن را در چنین وضعیتی قرار داده است، شرایطی که در آن آینده تهدید است و میدان بقا.
در فعالیتهای روزمره: در محاورات، در اعتراضها و اعتصابها، و البته در لحظههای خیزش، سیستمهای دفاعی بدن، بسته به شدت موقعیت، فعال یا نیمهفعال میشوند. در کُنشهای سازمانیافتهی کارگری، مانند اعتصاب یا اعتراض، بدن به دلیل آمادگی نسبی و حضور جمعی، ریتم متفاوتی از فعالسازی را تجربه میکند، اما در لحظههای خیزش، که بدون برنامهریزی و در شرایط تهدید مستقیم شکل میگیرند، با وجود جنگ خیابانی و فعال بودن لایههای عمیق دفاعی، نوعی آرامش نسبی پدیدار میشود؛ زیرا کُنش جمعی باعث میشود سیستم سمپاتیک سریعتر خاموش و سیستم پاراسمپاتیک سریعتر فعال شود. بدن در کنار دیگران، در میان جمع، در لحظهی کُنش مشترک، هورمونهای استرس را با سرعت بیشتری کاهش میدهد، اندامها را اسکن میکند، آسیبها را ارزیابی میکند و در صورت نیاز پیام را به سطح آگاهی میفرستد. این لحظهای است، که فرد میفهمد تنها نیست و خطر را با دیگری تقسیم میکند؛ لحظهای که در آن جنگ – گریز- فریز/سکون (فایت-فلایت-فریز) از حالت فردی به حالت جمعی منتقل میشود و بدن برای نخستین بار، پس از مدتی کوتاه، در مقایسه با واکُنش سمپاتیک انفرادی، احساس میکند که میتواند از وضعیت بقا به وضعیت زندگی بازگردد.
اما در شرایطی که همین سیستمها به صورت فردی و در اثر فشارهای کاری، ناامنی شغلی، نگرانی از هزینهها، اضطراب آیندهی فرزندان و ترس از سقوط اقتصادی فعال میشوند، سیستم سمپاتیک به موقع خاموش نمیشود و سیستم پاراسمپاتیک به موقع روشن نمیگردد. نتیجه، وضعیتی است که در آن بدن در حالت آمادهباش باقی میماند؛ حالتی که در آن اضطراب مزمن، خستگی عمیق، تحریکپذیری، بیخوابی، افسردهگی و فرسودهگی روانی به هیچ عنوان نشانهی ضعف فرد نیست، بلکه نشانهی گیرکردن سیستم عصبی در چرخهی بقاست. این، همان جایی است که روان کارگر ایرانی امروز شکل میگیرد: در نقطهی تلاقی میان بدن خسته، مغز در حالت هشدار، هورمونهای استرس انباشته، و ساختاری که امکان خاموش شدن این چرخه را از او گرفته است.
در چنین ساختاری، اضطراب نتیجهی مستقیم مناسباتی است که کارگر را در موقعیت بیاختیاری قرار میدهد. کارگر رسمی از اخراج میترسد، کارگر پیمانی از تمدید نشدن قرارداد، کارگر شرکتی از حذف مزایا و کارگر خدماتی از بیارزششدن کارش، این ترسهای متفاوت، اما همریشه، روان را به شبکهای از نگرانیهای پراکنده تبدیل میکنند که در آن هیچ نقطهی امنی وجود ندارد. این وضعیت، احساس بیقدرتی را تقویت میکند، احساسی که در آن فرد نه بر کار خود کنترل دارد، نه بر درآمد، نه بر زمان و نه بر آینده.
در کنار این بخش از طبقه، میلیونها کارگر در اقتصاد غیررسمی هم قرار دارند: کارگران روزمزد، کارگران مهاجر داخلی و خارجی، کودکان کار، کارگران دستفروش، کارگران کنتراتی، و کارگران کارگاههای کوچک. این گروه که در هیچ جدول رسمی وجود ندارند، اما یکی از ستونهای گردش سرمایه در اقتصاد غیررسمیاند، در وضعیتی از بقا زندگی میکنند که هر روز در معرض تهدید است و هیچ امکان بازسازی روانی در آن وجود ندارد. روان این بخش از طبقه، روانی است که در آن آینده، خطر است و زندگی به مجموعهای از واکُنشهای فوری برای زندهماندن تقلیل یافته است.
زنان بزرگترین جمعیت کناررانده شده از مراکز تولیدی و خدماتی، با نرخ مشارکت اقتصادی پایین، رقم بیکاری بالا، قراردادهای موقت، حذف از کار رسمی و سهم سنگین از فقر مطلق و بیحقوقی هستند؛ وضعیتی که روان زن ایرانی را در تقاطع فقر، خشونت، حذف و بیحقوقی شکل میدهد. بار بازتولید خانوادهگی بدون پشتوانهی اقتصادی و بدون امنیت اجتماعی، روان خانواده را به روانی ناپایدار تبدیل میکند؛ روانی که در آن تنش، خشم، ناامیدی و فرسودهگی، حضور دائمی دارند. علیرغم تبلیغات شبانهروزی رسانهای رژیم، این فرسودهگی نه نتیجهی ضعف فردی، بلکه نتیجهی ساختاری است که امکان مشارکت، استقلال و امنیت را از زنان گرفته است.
جوانان، بیکاری واقعی سی تا چهل درصدی و در برخی استانها بیش از چهلوپنج درصد را تجربه میکنند. سن ازدواج بالا رفته، امکان استقلال از میان رفته، و مهاجرت برای بسیاری به تنها راه بقا تبدیل شده است. روان این گروه در فضایی شکل میگیرد، که در آن آینده مسدود است و زندگی به انتظار بیپایان تبدیل شده است. این روان، روانی است که در آن امید به آینده جای خود را به بیافقی داده و زمان به تعلیق کشیده شده است.
مستمری بازنشستهگان، که بر اساس دادههای تحلیلیِ قدرت خرید، و نه بر اساس ارقام رسمی، ارزش واقعی آن به حدود سه تا چهار میلیون تومان کاهش یافته، در کنار هزینهی دارویی که هفتاد تا صد درصد افزایش یافته و حذف بسیاری از داروهای حیاتی از پوشش بیمه، روان این قشر را در وضعیتی از فرسودهگی بدون امکان بازسازی قرار داده است؛ روانی که در آن بدن و ذهن همزمان فرسوده میشوند و هیچ افقی برای بهبود وجود ندارد.
برای سرکوبشدهگان سیاسی، با وجود آرمان و توان رزمنده، تهدید دائمی بازداشت، پروندهسازی، احضارهای مکرر به مراکز امنیتی، خطر اعدام و تجربهی اعتراضات سرکوبشده، روانی را شکل میدهد که در آن امنیت به امری ناممکن تبدیل میشود. در چنین وضعیتی، هر حرکت میتواند پیامد حبس، بازجویی و یا اتهام داشته باشد: اگر فرد دقیقا در زمان احضار در محل حاضر باشد، متهم به ادامهی فعالیت تشکیلاتی میشود؛ اگر چند دقیقه دیر برسد، متهم به نادیدهگرفتن حکم احضار میشود؛ و اگر چند دقیقه زودتر در محل حاضر شود، در معرض اتهام به فعالیت سیاسی تا لحظهی حضور قرار میگیرد. این روان، روانی است که در آن بدن و ذهن در سایهی تهدید دائمی عمل میکنند و هر روز با امکان خطر همراه هستند.
در چنین ساختاری، روانشناسی رسمی و بازار درمان نیز بخشی از سازوکار قدرتاند. روانی که زیر فشار فقر، ناامنی، سرکوب و بیآیندهگی فرسوده میشود، به عنوان «اختلال فردی» تعریف میشود و درمان به تکنیک سازگاری با ساختار تبدیل میگردد. این فردیسازی رنج، فرسودهگی ساختاری را به مسالهی شخصی تبدیل میکند و روان را از بُنیادهای مادیاش جدا میسازد. روانشناسی و روانپزشکی بورژوایی، در همتنیدهگی با ساختار سرمایه، مراحل ایدئولوژیک و ساختاری خود را طی کردهاند: از هویتیابی در آغاز قرن بیستم، تا رقابت میان ایدئولوژیهای مختلف در طول سدهی گذشته، و سپس تثبیت در بازار مصرفی امروز. این روند، چه در حوزهی تشخیص و چه در حوزهی درمان، رنج اجتماعی را به زبان فردی ترجمه میکند. برای نمونه، بیثُباتی شغلی به «اضطراب عملکرد» تبدیل میشود، ناامنی مزدی به «اختلال سازگاری»، فرسودهگی ناشی از کار به «فرسودهگی فردی»، و فشارهای ساختاری به «مشکل مدیریت هیجان». بازار درمان برای همهی جناحها وجود دارد، حتا در جایی که جناحی وجود ندارد؛ زیرا کارکرد اصلی آن، تولید مصرف و بازتولید سازگاری با ساختار است، نه درمان رنجی که از دل مناسبات سرمایهداری برمیخیزد.
روان انسان در ایران امروز میدان تراکم تضادهایی است که در سطح بدن، سفره، کار، رابطه و امنیت عمل میکنند. قرون وسطیِ مدرن سرمایهداری جهانی، امنیت و بازار، اعدام و تورم، زندان و قرارداد موقت است و روان انسان جایی است که این ترکیب به زبان درد، اضطراب، افسردهگی، خشم و گاه خودکشی ترجمه میشود. روان فرسوده، روانی است که نه به صورت خودکار (آوتونوم) از درون، بلکه از بیرون فرسوده شده است؛ از مناسباتی که امکان زیستن را محدود کردهاند و زندگی را به بقا تقلیل دادهاند.
تشکلگری و امکان سوژهگی: راه خروج از ازخودبیگانگی ساختاری
آگاهی انسان در میدان نیمهتاریک مغز، درون جمجمه، و از طریق ورودیهای پنجگانه (بینایی، شنوایی، بویایی، لامسه و چشایی) و همچنین توانایی آگاه بودن از آگاهی خود ساخته میشود؛ اما همین ورودیها، همین ابزارهای ادراک، در دل مناسباتی شکل میگیرند که بُنیادهای آن را پیشتر برشمردیم. هیچ واقعیتی بیرون از این دادههای ساختهشدهی مناسبات وجود ندارد. آنچه ما میبینیم، میشنویم، حس میکنیم، میفهمیم و حتا آنچه میتوانیم یا نمیتوانیم بیندیشیم، در چهارچوب همین الینهگی شکل میگیرد. به همین دلیل، حتا زمانی که به افکاری میاندیشیم که «نمیتوانیم» به آنها بیندیشیم (چرا که به محض این که اندیشه شد، از حوزهی افکاری که «نمیتوان به آن اندیشید» خارج میشود)، از چهارچوب الینهگی بیرون نمیرویم، بلکه دچار مشکل میشویم. فرد یا جمع از مدار ادراکِ ممکن خارج میشود و آگاهی در برابر مرزهای الینهگی خود قرار میگیرد؛ زیرا ابزارهای ادراک، زبان، حافظه، هیجان و ساختارهای معناییای که آگاهی با آنها کار میکند، همگی در دل همین مناسبات ساخته شدهاند و توان عبور از آنها را ندارند. آگاهی با مصالحی ساخته شده، که خود محصول الینهگیاند. و به همین دلیل، خروج از این مدار نه به گسترش ادراک، بلکه به اختلال در آن میانجامد.
سخن در اینجا از تحمیلات سیاسی نیست، سخن از تحمیلات الینهگی است؛ تحمیلی که در علوم بورژوایی نیز همواره به عنوان موضوعی «بیطرف» و «علمی» مطرح شده و پایهی بسیاری از انکشافات جدید است. (اصل «عدم قطعیت» در فیزیک کوانتومی، که به طور ساده میگوید اندازهگیری هر پدیده حدی برای دقت ایجاد میکند و خودِ عمل اندازهگیری بر وضعیت ذره اثر میگذارد، در روانشناسی نورولوژیکی بورژوایی نه به عنوان یک اصل علمیِ مرتبط با مغز، بلکه به عنوان یک استعارهی ایدئولوژیک به کار میرود؛ استعارهای که بر اساس آن، ورودیهای عصبی و سیناپسی را میتوان با تکنیکهای رفتاری و دارویی کنترل کرد و رنج اجتماعی را به مسالهی فردی تبدیل نمود. به عبارتی دیگر، میتوان با دستکاری ورودیهای عصبی، خروجی روانی را کنترل کرد.)
به این ترتیب، میدان ازخودبیگانگی در چهارچوب مناسبات بورژوایی به بیکرانِ ادراکات، احساسات، حدسیات، تفکرات، آگاهی، خیالات، خوابها و همهی آنچه به هستی انسان چه در خواب، چه در بیداری، چه در هشیاری و حتا بعضا چه در ناهشیاریِ نورولوژیکی بازمیگردد، گسترش یافته است. در برابر چنین ساختاری است، که مارکس تحلیل میکند که تنها مبارزهی طبقاتی طبقهی کارگر، مبارزهای علیه تمام وجوه و اشکال بورژوازی و از آنمیان علیه خودِ طبقهی کارگر و کیفیتهای درونیشدهی بورژوایی در آن، میتواند امکان برچیدن این ازخودبیگانگی را در یک پروسهی بسیار طولانی فراهم کند. مارکس در «ایدئولوژی آلمانی» مینویسد: «رهایی واقعی تنها زمانی ممکن است که انسان نیروهای اجتماعی خود را بهعنوان نیروهای خود بازشناسد.» به عبارتی دیگر، مبارزهی طبقاتی نه فقط مبارزهای بیرونی، بلکه مبارزهای علیه شکلهای درونیشدهی سُلطه نیز است.
این ازخودبیگانگی، هنگامی که در قالبهای پایدار زندگی تثبیت میشود، به سنخیتهای مناسباتی سرمایهداری بدل میگردد؛ سنخیتهای که عناصر پراکنده آن (ارزش اضافه، سود، محدودههای صنفی و غیره) به ساختارهای مسلط تبدیل میشوند و تمام حوزههای زندگی، از ادراک و اخلاق گرفته تا بدن و زبان، را سازمان میدهند. به همین ترتیب، سنخیتهای پساسرمایهداری نیز نه تکرار سنخیتهای پیشین خواهند بود و نه ادامهی سنخیتهای کنونی، بلکه کیفیتهایی کاملا متفاوت خواهند داشت که از دگرگونی مناسبات مادی برمیخیزند.
به هر رو، از زمان انقلاب صنعتی و ظهور بورژوازی در مقام اپوزیسیون فئودالی، تا انقلابهای بورژوایی علیه فئودالیسم و سرنگونی آن در مقیاس جهانی، و تا امروز که سرمایهداری بُنیادهای وجود لیبرالیستی خود را رها کرده و در جهانیترین و متمرکزترین شکل خود تثبیت شده است، چهار سطح ازخودبیگانگی مارکس: بیگانگی از فعالیت، از محصول، از دیگران و از گوهر نوعی، به نحوی انکارناپذیر خود را نشان دادهاند. بیگانگی انسان از نیروی کار خود، که در آغاز پدیدهای کارخانهای و محلی بود، اکنون عوارضی ملی، منطقهای و جهانی پیدا کرده است. گذار تاریخی از کسب ارزش اضافهی نسبی در دوران لیبرالیسم به کسب ارزش اضافهی مطلق در دورانی که نئولیبرالیسم نام گرفت، شکاف میان طبقات را به شکافی میان گونههای زیست انسانی تبدیل کرده است: از یکسو ابرمیلیاردرهای جهانی و از سوی دیگر ابرگرسنهگان جهان. روان این ابرگرسنهگان در وضعیتی شکل میگیرد که در آن فقر، ناامنی، بیثُباتی و حذف اجتماعی به تجربهی زیستی روزمره تبدیل شده و همین وضعیت، امپراتوریهای بازار روان را پدید آورده است؛ بازارهایی که اضطراب، افسردهگی، ناامیدی و بیمعنایی را به کالا تبدیل میکنند و از رنج انسان ارزش میگیرند.
این امپراتوریهای بازار روان، در چند سازوکار مشخص عمل میکنند. نخست، رنج اجتماعی به زبان فردی ترجمه میشود: بیثُباتی شغلی به «اضطراب عملکرد»، ناامنی مزدی به «اختلال سازگاری»، حذف اجتماعی به «افسردهگی»، و فشارهای ساختاری به «مشکل تنظیم هیجان». دوم، این ترجمهی فردی، مصرف درمان را تولید میکند: جلسات درمانی، داروهای روانگردان، دورههای خودیاری، اپلیکیشنهای مراقبه، و بستههای آموزشیِ «مدیریت استرس». سوم، این مصرف درمانی به بازار جهانی متصل میشود: بازاری که در آن شرکتهای دارویی، پلتفرمهای دیجیتال، کلینیکهای خصوصی و صنعت خودیاری، رنج را به منبع ارزش تبدیل میکنند. چهارم، این بازار با سازوکارهای تبلیغاتی و رسانهای تقویت میشود: رنج به عنوان «اختلال فردی» معرفی میشود و راهحلها به عنوان «انتخاب شخصی» عرضه میشوند. و پنجم، این چرخهی مصرفی، رنج را بازتولید میکند: زیرا هیچیک از این درمانها به ساختارهایی که رنج را تولید میکنند، دست نمیزنند.
بیگانگی انسان از نوع خویش نیز در این روند تاریخی، به شکلهای تازهای از خشونت ساختاری و کشتار جمعی تبدیل شده است؛ خشونتی که در آن انسانهای «نوع دیگر» – مهاجران، فقرا، اقلیتها، بیخانمانها- به همان جایگاهی رانده میشوند، که ارسطو برای بردهگان و کشاورزان قائل بود: موجوداتی لازم، اما فاقد شأن انسانی. چشمها و دیدهها پُر از صحنههاییاند، که در آن حذف انسان از دایرهی انسانیت نهادینه شده است؛ حذفهایی که در قالب مرگهای قابلپیشگیری، رهاشدهگی اجتماعی، خشونت پلیسی، مرگ در مرزها، و نابودی جمعی در جنگها و بحرانها ظاهر میشوند. جدایی انسان از طبیعت نیز، در دل این قرونوسطیِ مدرن، کرهی زمین را با خطرهای تازهای روبهرو کرده است؛ خطرهایی که حتا رویای فرار سرمایه به سیارات دیگر را تقویت کردهاند.
اما در ایران، که موضوع این نگارش است، این روند جهانی شکلی به مراتب عنانگسیختهتر یافته است. چهار سطح ازخودبیگانگی مارکس در ایران نه فقط بازتولید شدهاند، بلکه در این سرمایه، دولت امنیتی و اقتصاد رانتی، به شدیدترین شکل خود رسیدهاند: جدایی از زمین در قالب تخریب زیستمحیطی و مهاجرت اجباری، جدایی از جامعه در قالب بیاعتمادی ساختاری و فروپاشی روابط، جدایی از بدن در قالب کنترل، خشونت، فقر و فرسودهگی، و جدایی از آینده در قالب بیافقی، ناامنی و حذف امکان برنامهریزی برای زندگی. این چهارگانهی جدایی، همان بستر تاریخیای است که ازخودبیگانگی و به دنبال آن استیصالِ ساختاری بر آن بنا شده است.
استیصال در ایران امروز، ادامهی روندی است که ازخودبیگانگی را در طول تاریخ انباشته کرده است؛ روندی که در آن انسان به تدریج از فعالیت خود، از محصول کار خود، از دیگر انسانها و از گوهر نوعی خویش جدا شده و این چهارگانهی جدایی در شکل تاریخی ایران به صورت جداشدن از زمین، از جامعه، از بدن و از آینده ظاهر شده است. در چنین ساختاری، زندگی به بقا تقلیل مییابد و بقا به اضطراب دائمی تبدیل میشود. مناسبات گسیخته و روان فرسوده، دو سطح یک پدیدهاند: ساختاری که در آن کارگر هر روز با خطر از دستدادن کار، تامین اجتماعی، درآمد و حداقلهای بقا روبهرو است؛ ساختاری که در آن، زنان در تقاطع فقر و خشونت و حذف زندگی میکنند؛ جوانان در بیافقی مُعلقاند؛ بازنشستهگان در فرسودهگی بیپایان و سرکوبشدهگان سیاسی در سایهی دائمی تهدید. این مجموعهی ساختاری، بدن را در وضعیت آمادهباش نگه میدارد، سیستم سمپاتیک را خاموش نمیکند، کورتیزول را انباشته میکند و روان را در چرخهی بقا در حالت دفاع گیر میاندازد؛ چرخهای که در آن بیخوابی، خشم، بیحوصلگی، انکار، حیرانی، بیهدفی و فروپاشی روابط، واکُنش طبیعی بدن به شرایطی است که امکان زیستن را محدود کرده است.
آمارهای امروز ایران این وضعیت را روشن میکنند: بیکاری واقعی جوانان در بسیاری از استانها بالای چهل درصد، تورم واقعی مواد غذایی بالای پنجاه درصد، قراردادهای موقت تا نود درصد نیروی کار، حذف تشکلها، سرکوب اعتراضات و اعتصابات کارگری و خیزشهای اجتماعی، و نیز جنگهای منطقهای که هزینهی زندگی را بالا برده و افق آینده را کوتاه کردهاند. این مجموعهی عوامل، ازخودبیگانگی و استیصال را از سطح احساس به سطح ساختار منتقل میکنند؛ ساختاری که در آن آینده کوتاه میشود، زمان به تعلیق میرود و بدن در حالت آمادهباش ماندهگار میماند.
با این همه، لحظههای اعتراض و اعتصاب و خیزش مشترک نشان دادهاند که مناسبات اجتماعی و مناسبات درونطبقهای میتوانند کیفیتی کاملا متفاوت پیدا کنند. در این لحظهها: اعتماد افزایش مییابد، همبستگی شکل میگیرد، تفاوتهای «قراردادی» ناپدید میشود، زنان مرزهای جنسیتی را میشکنند، کارگران باتجربهتر نقش بیشتری میگیرند و «چه میشود» به «چه باید کرد» تبدیل میگردد. این لحظهها نشان میدهند که امکان در دل همین ساختار وجود دارد، امکانی که از دل روابط طبیعی انسانی، از دل بدنهایی که کنار هم قرار میگیرند، از بستر همدردیها و خواستهای همگون، و از دل تجربهی مشترک خطر و امید بیرون میآید.
این امکان، شکل مشخصی دارد: تشکلگری! تشکلگری زمانی پدیدار میشود که کارگران در کوچکترین واحدهای ممکن، ارتباطهایی را برقرار میکنند که ساختار موجود ضرورتا آنها را از میان برده است؛ ارتباطهایی که از دل تجربهی مشترک کار، فشار، ناامنی و زیست روزمره شکل میگیرند. این ارتباطها، هستههای اولیهی سوژهگیاند: جایی که تجربهی فردی به تجربهی مشترک تبدیل میشود، زبان مشترک ساخته میشود، و افق طبقاتی از دل گُفتوگوهای کوچک و پیوسته، از متن تجربیات مبارزاتی و تبادل آنها، شکل میگیرند. تشکلگری در گسترش مناسبات خانوادهگی، در رفتوآمدهای کوچک، در قرارهای کافهای، در شبکههای مخفی، در ارتباطگیری با کارگران همفکر، در مشارکت در اعتراضات و اعتصابات و خیزشها، در افشای سیاستهای تفرقهافکنانهی مبتنی بر نوع صوری قرارداد، و در ساختن امکاناتی که زندگی انسانی را آسانتر، شادتر، و لذتبخشتر کند، اتصال ایجاد کند، امید بیافریند، قدرت عاملیت جمعی را ملموس کند، خود را نشان میدهد. این فرآیند، مناسبات گسیخته را به تدریج بازسازی میکند و بدن را از حالت آمادهباش فردی به آرامش جمعی منتقل میکند؛ انتقالی که در آن روان فرسوده امکان بازسازی پیدا میکند و احتمال پایداری عوارض پساتروما (PTSD) به طور چشمگیری کاهش مییابد و در بسیاری موارد طی دو هفته ناپدید میشود.
در بسیاری از محلههای کارگری و حاشیهنشینهای شهرهای محتلف در ایران، دهها و صدها هزار خانوادههای کارگری زندگی میکنند. این محلهها و حاشیهنشینها مملو است از کارگران کارخانهها، کارگاههای کوچک، کارگران خدماتی، روزمزدها، پیمانیها، بیثُبات کارها، کارگران بیکار و در جُستوجوی کار؛ کارگرانی با تجربههای متفاوت و آشنا به حرفههای مختلف، از مکانیکی و تراشکاری گرفته تا ساختمانسازی، از برقکاری گرفته تا لولهکشی، از درمان گرفته تا آموزش. کارگرانی که چرخ جامعهی سرمایهداری را با کارهای خود میچرخانند. کمبودهای زیستی و اجتماعی در این محلهها و حاشیهنشینها، به قدری شدید است که خودِ این کمبودها میتوانند به نقطهی آغاز تشکلگری تبدیل شوند. برای نمونه، تصور کنید که در محلهای کارگری در جنوب تهران، تنها فضای عمومی موجود یک زمین خاکیِ رهاشده است که سالها محل انباشت زباله بوده است. کودکان جایی برای بازی ندارند، زنان جایی برای جمعشدن ندارند، و مردان پس از کار روزانه تنها به خانه بازمیگردند. در چنین وضعیتی، چند زنِ محله که هر روز کودکانشان را در کوچهها جمع میکنند، تصمیم میگیرند زمین خاکی را تمیز کنند. ابتدا با هم حرف میزنند، بعد چند نفر از مردان را قانع میکنند که یک روز تعطیل بیایند و زبالهها را جمع کنند. مردانی که کار بنایی میدانند، چند بیل و کلنگ میآورند و به کمک جوانترها زمین را صاف میکنند. چند کارگر آهنگر دو دروازهی فوتبال ساده میسازند. یک کارگر نقاش، خطوط زمین را با رنگهای باقیمانده از یک کارگاه میکشد. و سرانجام زمین بازی برای کودکان و محل تجمعی برای زنان و مردان محله ساخته میشود .در محلهای دیگر، کمبود آب آشامیدنیِ سالم باعث میشود زنان و مردان محله دور هم جمع شوند، صحبت کنند، تصمیم بگیرند و با کمک چند کارگر لولهکش ساکن محله، یک شبکهی کوچک تصفیهی آب درست کنند؛ شبکهای که با هزینهی بسیار کم، اما با نیروی جمعی ساخته میشود. در محلهای دیگر، نبود روشنایی شبانه باعث افزایش ناامنی شده است. چند کارگر برقکار، با سیمهای باقیمانده از کارگاهها، چراغهای سادهی خیابانی نصب میکنند. در محلهای دیگر، نبود فضای آموزشی باعث میشود چند زن و مرد باسواد محله، یک اتاق کوچک را به کلاس درس تبدیل کنند و برای کودکان کلاسهای تقویتی بگذارند. این نمونهها واقعیاند، از دل زندگی و تجربهی زیستی تودهی مردم این محلهها، از دل نیازهای زیستی و کمبودهای روزمرهی آنها پدید میآیند. و مهمتر از آن: این نمونهها «هستهها یا تجمعهای اولیهی تشکلگری» هستند. در همهی این احوال، کارگران، زنان و مردان این محلهها و حاشیهنشینها، از مشکلات مشترک حرف میزنند، از تجربهها و از کار در کارگاهها و کارخانهها میگویند، از قراردادهای پیمانی، از اخراجها، از ناامنی مزدی، از فشارهای روزمره، و به این اعتبار تجربهها را مشترک میکنند، همدل میشوند. این گفتوگوها، این تجربههای مشترک، این همدلیها، به تدریج به قرارهای کوچک تبدیل میشود. قرار اعتراض به کارفرما، قرار اعتصاب، قرار افشای سیاستهای تفرقهافکنانهی مبتنی بر نوع قرارداد، نه فقط در یک محل کار، بلکه در چند محل کار. جوانههای همبستگی در این مسیر شکل میگیرد، رشد میکند، و مستحکم میشود. اتصالهای کوچک، موفقیتهای مشترک، و تجربههای زیستهی جمعی، طی چنین پروسهای، امکان ساخت تشکلهای طبقاتی وسیع را پدید میآورند؛ تشکلهایی که از دل زندگی واقعی، از دل نیازهای واقعی، از دل کمبودهای واقعی، بر مبنای افق طبقاتی و عاملیت جمعی ساخته میشوند.
تشکلگری زمانی معنا پیدا میکند که مناسباتی که ازخودبیگانگی آن را گسسته، دوباره ساخته شود؛ رابطهای که در آن انسان از حالت منفعلِ بقا به حالت فعالِ کُنش منتقل میشود. حضور جمع، کار مشترک، قدرت عاملیت جمعی را لمس میکند. به تغییر امیدوار میشود. و از دل این پروسه، با کسب تجربه از مبارزهی مشترک، از گُفتوگوهای جمعی، از تعمق در وضعیت جامعهی سرمایهداری، از متن استثمار و بردهگی مزدی خود، راهی به سوی رهایی از هر گونه تبعیض و نابرابری، راهی به سوی الغای بردهگی مزدی، افق طبقاتی، مییابد. این انتقال، امکان سوژهگی است، امکان تبدیل شدن به نیرویی که میتواند ساختار را بفهمد، تجربهی خود را به زبان مشترک تبدیل کند و در دل محدودیتها، امکان بسازد. تشکلگری مبتنی بر یک افق طبقاتی، راه خروج از استیصالِ ساختاری ناشی از ازخودبیگانگی است؛ زیرا ازخودبیگانگی در سطح رابطه ساخته شده و تنها در سطح رابطه از میان میرود. این مسیر ضرورتی است که از دل ساختار، از دل روان و از دل تجربهی زیستهی انسان ایرانی امروز بیرون میآید. راه میانبُری وجود ندارد.
* * *
منابع:
۱. مارکس «دستنوشتههای اقتصادی – فلسفی ۱۸۴۴»، بُنیان نظری مفهوم ازخودبیگانگی و چهار سطح جدایی انسان از فعالیت، محصول، دیگران و گوهر نوعی.
۲. لوکاچ «تاریخ و آگاهی طبقاتی»، تحلیل شییوارهگی، آگاهی طبقاتی و امکان سوژهگی در دل ساختارهای مادی.
۳. لوفور «نقد زندگی روزمره»، توضیح چگونگی نفوذ مناسبات سرمایهداری در بدن، زمان، فضا و تجربهی زیستهی روزمره.
۴. ILO «گزارشهای نیروی کار ایران»، دادههای بینالمللی دربارهی بیکاری، مشارکت اقتصادی، قراردادهای موقت و ساختار بازار کار ایران.
۵. World Bank – Iran Data «شاخصهای کلان اقتصادی: تورم، رشد، فقر، جمعیت فعال، و دادههای مقایسهای منطقهای».
۶. مرکز آمار ایران «سالنامهها و گزارشهای رسمی»، دادههای رسمی دربارهی خط فقر، تورم، اشتغال، هزینهی خانوار و ساختار جمعیتی.
۷.Sapolsky ،Why Zebras Don’t Get Ulcers ، «چرا گورخرها زخم معده نمیگیرند.» توضیح علمیِ فعالماندن دائمی سیستم استرس (سمپاتیک، کورتیزول، فایت،فلایت، فریز: Fight، Flight، Freeze، (جنگ، گریز و فریز/خشکماندن) در انسان مدرن و فرسودهگی بدن در شرایط فشار ساختاری.
۸.Van der Kolk ،The Body Keeps the Score ، «بدن حسابِ رنج را نگه میدارد.» تبیین این که چگونه بدن، مغز و سیستم عصبی، تجربهی تروما را ذخیره میکنند، حتا زمانی که ذهن آن را فراموش میکند، بُنیان نوروبیولوژیک.
۹.McAlevey ،No Shortcuts ، تمایز بُنیادی میان Organizing و Mobilizing، توضیح این مساله است که چرا تشکلگری، یعنی ساختن قدرت پایدار از طریق رابطههای عمیق و نه فراخوانهای هیجانی صورت میگیرد. جین مکالیوی سازمانده و نظریهپرداز جنبش کارگری در آمریکا بر ضرورت سازماندهی عمیق، ساختن قدرت جمعی، و ایجاد ساختارهای پایدار تاکید دارد.
۱۰. نقد روانشناسی بورژوایی، سلسله سخنرانیهای نویسندهی این گفتمان در «مطالعات مارکسیستی».
