«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
ترجمهی: زهرا نعیمی –
خلاصهی بخشهایی از کتابچهی زنکشی[۱] در شیلی توسط گروه نویسندگان رد چیلنا[۲]
خشونت علیه زنان و دختربچهها و نمودهای مختلف آن به اشکال مختلف سرکوب، همچون سواستفاده، خشونت و کشتار، چند دهه است که در جوامع مدرن امری عادی ولی پنهان شده است. دستهندی این اعمال در ردهی مسائل خصوصی، مدتها سبب مسکوت ماندن آن در فضای عمومی بود. اخیرا از نیمهی قرن بیستم زنان خود به پشتوانهی تجارب شخصی و به ویژه فمنیستها از این خشونت خاص به عنوان بازتاب عدم توازن موجود در روابط قدرت زنان و مردان حرف زدند و به عنوان ثمرهی سازوکار تابعیت جنس مونث و بی ارزش شدن او در مقابل جنس مذکر بر آن تاکید کردند.
تعریف زنکشی به معنای قتل زنان تنها به دلیل زن بودنشان، پیشرفتی بزرگ در درک سیاسی این پدیده ایجاد کرد؛ زیرا این ساختار نظری شرایطی را که این جرائم در آن رُخ میدهد، آشکار میسازد، از خشونتی که علیه زنان اعمال میشود، خبر میدهد و پرده از مجموعهی شیوهها، و روشها و نمایشهای نمادینی بر میدارد که سبب تضعیف جایگاه زن میشود و بستر اجتماعی آماده برای بروز چنین جنایاتی را مهیا میکند.
کنفرانس حقوق بشر ۱۹۹۳ در وین پیشرفت مهمی در مسالهی حقوق بشر بود؛ چرا که خشونت علیه زنان را به مثابه امری عمومی و خصوصی در خشونت شدید علیه حقوق بشر قرار داد. اکنون جامعهی جهانی با این پیشرفت تازه از حکومتها انتظار دارد، تا کنترل و ممانعت از خشونت علیه زنان را در دستور کار خود قرار دهند.
مفهوم خشونت درون خانوادگی که زیربنای سیاستهای عمومی و اصلاحات قانون گذاری است، عملکرد سیاسی نامرئی سازی مکرر خشونت جنسیتی را دوچندان میکند. از یک سو سبب نامرئی سازی/ محو سوژهی زن در یک نفع مفروض جمعی به نام ”خانواده” میشود که خشونت علیه زنان، کودکان، سالمندان و ناتوانان را برابر قرار میدهد، بی آن که به سلسله مراتب قدرت درون هستهی خانواده و جایگاه وابستهی زنان در رابطه با مردان اشاره کند. به این ترتیب، از منشا خشونت علیه زنان و در ادامه از تغییرات لازم برای ریشهکن کردن آن شانه خالی میکند.
از سوی دیگر، تعریف خشونت به عنوان مفهومی درون خانوادگی، خشونت علیه زنان را به فضای خصوصی محدود میکند و اجازهی دیده شدن همین خشونت را در خیابان، محیط کار و تمام ساختارهایی که بر اساس همین الگوی جنسیتی شکل گرفته اند، نمیدهد و در نتیجه خشونت علیه زنان همچنان نامرئی، بیاهمیت و امری شخصی به حساب میآید.
پیش زمینهی تئوریک و مفهومی
واژهی زنکشی برای نامگذاری قتل زنان به دلیل زن بودنشان اولین بار توسط دیانا راسل[۳] در دادگاه جهانی جرائم علیه زنان در بروکسل سال ۱۹۷۶ استفاده شد. نام بردن از این جنایات و مشخصات آن سبب شد تا این مرگها به عنوان خشونت علیه زنان مطرح شده و ویژگیها و ابعاد و گستردگی جهانی این خشونت وحشیانه در حقوق بشری آشکار شود.
خشونت علیه زنان در ساختارهای قدرتی یافت میشود که روابط اجتماعی میان زنان و مردان را بر مبنای تفاوتهای بیولوژیک میان دو جنس تعریف میکند، این ساختارها نقشها و سازوکار آن، جایگاه و سلسله مراتب اجتماعی را بر اساس شرایط جنسیتی تعیین میکند. نوعی بهخصوص از خشونت است که ریشههایی تنیده در فرهنگ دارد و همچون مکانیسم اجتماعی پیچیدهای برای تضعیف موقعیت زنان و فرمانبرداری آنها از مردان عمل میکند و این گونه است که اعمال قدرت میراث جنسیتی آقایان محسوب میشود.
خشونت برای مردان در شبکهای از تجربیات فیزیکی و فرهنگی که با قدرت و مردانگی مرتبط است، شکل میگیرد و نوعی جامعهپذیری مردانه است. بنابراین، اعمال خشونت برای آنان امری عادی و از نظر اجتماعی پذیرفته شده است. از سوی دیگر، زنان از طریق تبعیض و سرکوب هر رفتاری را که با توجه به انتظارات اجتماعی زنانه “نامناسب” تلقی شود، بی هیچ مقاومتی به شکل ضعیف بودگی، قربانی بودن و وابستگی درونی میکنند. در این روند است که خشونت مشروع اجتماعی علیه زنان، همچون ابزار کنترل بدن و خواستهای آنان، عمل میکند و در مراحل مختلف زندگیشان ادامه دارد که در شدیدترین و خشونتبارترین شکل خود به مرگ ختم میشود. زنکشی به نوعی حاکی از سلطه و کنترل بر جنسیت تمام زنان است. شدیدترین ابراز خشونت جنسیتی توسط مردان علیه زنان و دختر بچهها که در فرهنگ عادیسازی شدهاست و حکومت و جامعه با آن مدارا میکند.
انواع بسیاری از قتلها که اکنون زنکشی محسوب میشوند، به قتلهای جمعی زنان به عنوان نوعی از کنترل اجتماعی بر آنان به قرون وسطا برمیگردد، شکار و کشتار ساحرههایی که تابع هنجارهای مذهبی و پزشکی نبودهاند، در محیطی شکل میگرفته است که امروزه آن را خشونت علیه زنان و زنکشی مینامیم. این پدیده در دوران ما به شکل تجاوز، شکنجه، قطع عضو، بردگی جنسی، رابطه با محارم و سواستفاده جنسی میان دختر بچهها درون و بیرون خانواده و بدرفتاری فیزیکی و عاطفی و گاهی جنسی در مورد دیگران بروز میکند. به نوعی ادامهی خشونت در زندگی هر زن و هر دختربچه است. هر کدام از انواع خشونت که به مرگ یک زن و یا دختر بچه ختم شود، زنکشی محسوب میشود.
برای درک زنکشی لازم است رفتارهای خشونتآمیز علیه زنان را نوعی اعمال قدرت به حساب آورد و به این موارد توجه کرد: غلبه و یا کنترل، فضای رابطه بین قاتل یا قاتلین و مقتول زن، بستر فرهنگی، نابرابریهای قدرت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، و مدارای حکومت و سایر سازمانها با جرم. رابطهی مقتول زن با عامل جنایت و موقعیت اجتماعی هر دو در کنار انگیزههای جُرم، شاخصهای کلیدی برای تشخیص محرکهای قدرت در لایههای زیرین است.
دیانا راسل و جیل ردفورد[۴] برای ساخت این مفهوم از گردآوری شواهد فمنیستهای آکادمیک در کمپین جرمشناسی دههی هفتاد استفاده کردند. کارلوس اسمارتز[۵] (۱۹۷۶) در این کمپین مطالعاتی، تجربیات زنان را هم به عنوان قاتل و هم مقتول مورد تحلیل و مطالعه قرار میدهد. چشماندازی که تا به حال توسط جرم شناسی هژمونیک سابقه نداشته است. مرئیسازی زنان در هر دو موقعیت نوع سرکوبی را آشکار کرد که زنان در بیشتر مواقع متحمل میشوند و انگیزهی هر زن را شکل میدهد. از سوی دیگر دبورا کامرون[۶] و الیزابت فریزر[۷] شاخهی جنسیت در تحلیل سیستماتیک را تحت عنوان قتل جنسیتی به جریان اصلی مطالعات جرم شناسی اضافه کردند. همین امر سبب عینی کردن شاخصهای قدرت شد که در این گونه جرایم نقش اساسی دارند.
جین کاپوتی[۸] (۱۹۸۷) قتل جنسیتی سریالی را نوعی خاص از جرائم علیه زنان و دختربچهها در قرن بیستم تلقی کرد، جرائمی که شامل شکنجه، قطع عضو، خشونت و قتل میشود، آن هم در دورهای که خشونت جنسیتی علیه زنان تبدیل به علامت و محصول تجاری شده است. تمام قاتلین سریالی مرد و اکثر قربانیان زن هستند. از نظر نویسنده، قاتل سریالی محصول فشارهای نامعقول و یا سایکوپات نیست، بلکه نتیجهی منطقی ساختاری بر مبنای برتری مردانه و رابطهی نزدیک سکس با خشونت موجود مردانه و لذت در دوران معاصر است. کاپوتی از راه قتل زنان شناخته شده، به عنوان سوژههایی بسیار آسیبپذیر، نشان میدهد که کسانی به دنبال کنترل همهی زنان و درونی کردن تهدید و فرستادن پیام تروریسم جنسیتی هستند.
استفاده از مفهوم زنکشی میان برخی نویسندگان با توجه به دامنهی گفتمان تحلیلی در رابطه با خشونت علیه زنان به مثابهی جزئی از روابط نابرابر قدرت جنسیتی و نیرویی باالقوه که شامل شرایط، انواع و بسترهای مختلفی که جرم جنسیتی در آنها رُخ میدهد، متفاوت است. بنابراین، ژاکلین کمپبل[۹] و کارو رانین[۱۰] (۱۹۹۸) از ترم زنکشی برای تمام قتلهای زنان استفاده میکنند. این برداشت، فهم سیاسی پدیده را دشوار میکند و سبب میشود تفاوتی میان جرائم معمول و جرائم مختص به خشونت جنسی ایجاد نشود.
دزموند الیس[۱۱] و والتر دکسردی[۱۲] (۱۹۹۶) بر قصد ارتکاب جرم تاکید کردند و زنکشی را فقط شامل موارد عمدی دانستهاند. البته مفهوم زنکشی بر اساس قصد ارتکاب مواردی از قتل زنان در نتیجهی خشونت از سمت مردان بدرفتار همخانه را که تعمد و برنامهریزیای از سوی قاتل در کار نبوده، مستثنی میکنند. موارد زنکشی تنها به این دلیل که مرد بدرفتار “از دستاش در رفته است”، کم نیستند.
کشورهایی که به قتل زنان پرداختهاند، به این نتیجه رسیدهاند که اکثر جرائم در محیط خصوصی و فضای روابط نزدیک رُخ میدهد. به همین جهت، آن را در دستهی زنکشی صمیمی (نزدیکان) طبقهبندی میکنند و به قتلهایی گفته میشود که قاتلان، مردهایی هستند که با قربانی روابط نزدیک دارند یا سابقا داشتهاند و در اکثر مواقع شامل خشونت خانگی و فرزندکشی میشود. معمولا این جرائم حلقهی پایانی سلسله خشونتهای سالیان است. انگیزهی قتل میتواند غیرت، نفرت، ترک شدن، جدایی و یا مشاجرههای باشد که ریشهی آن مفهوم مالکیت و سلطه و کنترل مردان بر زنان است. قاتل ممکن است، عاشق، شوهر، همخانه، پدر، دوست، آشنا، دوستپسر و یا مزاحم باشد. مردهای خشنی که زنان را همچون مایملک خود میدانند و میپندارند حق کشتن آنان را دارند.
گزارش جهانی دربارهی خشونت و سلامت سازمان ملل سلامت (who) ارائه شده در اکتبر ۲۰۰۲، نشان میدهد که نیمی از مرگهای خشونتبار زنان در جهان توسط شوهران و یا همسر، دوستپسر و یا همخانهی سابق صورت گرفته است و در برخی کشورها، آمار زنان کشته شده توسط زوج فعلی و یا سابق به هفتاد درصد میرسد؛ در حالی که فقط پنج درصد از مردان از سوی زوج خود مورد حمله قرار میگیرند. آمار به وضوح مسالهی جنسیت را در این جرائم نشان میدهد.
فراوانی این جرائم، اما بسیار گستردهتر از فضای خانگی یا درون خانوادگی است. در محیطهای عمومی، زنکشی به شکل خشونت جنسی شدید هنگامی که خشونت به یک زن توسط غریبهها سبب مرگ زن میشود، بروز میکند. در مورد کارگران جنسی معمولا توسط مشتریان آنان اتفاق میافتد. در درگیریهای مسلحانه و شرایط غیردموکراتیک، زنانی که به نظر بیاید به نحوی با دشمن در ارتباطند، مورد زنکشی واقع میشوند. این زنانِ ابژه شده و بیحُرمت شده مورد سواستفاده، حمله، تجاوز و قتل توسط مردان قرار میگیرند تا نوعی شکست گروه مردان جبهه ی مقابل را به رُخ بکشند، در مورد کلمبیا، رواندا و یوگسلاوی سابق، این جنایات بر اساس فضای ارتکاب جرم در دستهبندی زنکشی غیر نزدیک و یا بر اساس خشونت بر بدن زن، چه بدن زنده و چه مردهی او در دستهی زنکشی جنسیتی تقسیمبندی میشوند.
تعریف پدیدهی زنکشی در هر کشور با توجه به تحقیقات در بسترهای متعدد، گسترهی معانی و دستهبندیهای متفاوتی دارد. مطالعات انجام شده در جنوب آفریقا توسط women in law and development in Africa (WiLDAF) نشان میدهد علاوه بر زنکشی توسط نزدیکان و یا زنکشی جنسیتی که به آن اشاره شد، نوع دیگری از قتل زنان در مناطق روستایی گزارش شده است. اکثر این قتلهای جنسیتی با انواع افراطی قساوت و قطع اعضای بدن زنان همراه بوده است. این زنان محکوم به جادوگری هستند، در آفریقای جنوبی سوزانده میشوند یا مثلا در زیمبابوه و سایر کشورهای منطقه سنگسار میشوند. همین مطالعات نشاندهندهی زنکشی آئینی است که با باور به قدرت ارگانهای جنسی زنانه ارتباط دارد. این زنان به دلیل داشتن ارگانهای زنانه کشته میشوند. WiLDAF مدارک وجود چنین جنایاتی را در زامبیا، زیمبابوه و آفریقای جنوبی ثبت کرده است.
کودککشی عظیم دختران در چین، شیوههای آبا و اجدادی برای کنترل جمعیت در امپراتوری چین، ژاپن و اروپا بوده است که نشان دهندهی عواقب مرگبار فرهنگهای غالب پدرسالار و ارزشها و رسوم آن برای زنان است. این ساز و کار اجتماعی که امروزه به عنوان جُرم در تمام جهان شناخته میشود، هنوز عمدتا بر دختربچه ها اعمال میشود؛ زیرا آنان ارزش کمتری نسبت به پسران دارند؛ موارد کودککشی پسرها بسیار نادر است. در واقع، در آخرین سرشماری چین در سال ۲۰۰۰، نسبت زادوولد دختران نسبت به پسران ۱۰۰ به ۱۱۹ بوده است، در حالی که نُرم بیولوژیک آن ۱۰۰ به ۱۰۳ است. شارون هوم[۱۳] (۲۰۰۱) پیشنهاد میدهد که کودککشی زنانه در دستهبندی زنکشی اجتماعی بازتعریف شود، تا بُنیان این جرائم جنسیتی در نظم اجتماعی موجود آشکار شود، نظمی که سبب بیارزش شدن زندگی زنان و مرگ آنان میشود.
دیانا راسل تمام مرگهای زنان و دخترانی را که نتیجهی سلطه و قدرت مردانه است، تحت عنوان زنکشی عام دستهبندی میکند، مواردی همچون مرگ بر اثر اچ آی وی/ ایدز، ختنه، تجاوز و جرائم ناموسی. شیوع بالای ایدز در زنان و دختربچه های کشورهای کارائیب و سایر نقاط جهان به شکلی معنادار نشان دهندهی اعمال قدرت است. طبق گفتهی جنی رلی[۱۴] (۲۰۰۰) وزارت بهداشت در ترینیداد و توباگو ، گزارش کرده است که هفت نفر از هر هشت نفر زن مبتلا به ویروس ایدز زنان بین ۱۰ تا ۱۹ ساله هستند. زنان جوان متاهل یا غیر متاهلی که از طریق زوجهای بی بند و بار جنسی خود به این ویروس مبتلا میشوند، مردانی که حاضر به استفاده از کاندوم نیستند و در اکثر مواقع زنان از خطرات موجود ناآگاهند.
جرائم ناموسی، قتلهایی هستند که از جانب پدر، برادر و شوهر به عنوان مجازات زنانی اعمال میشود که قبل یا خارج از ازدواج رابطهی جنسی برقرار کردهاند و همچنین شامل زنانی است که مورد تجاوز قرار گرفتهاند. این قتلها در اردن، یمن، مصر، ایران، پاکستان و بسیار کشورهای دیگر اتفاق میافتد. قتلعام زنان و دختران در نتیجهی ختنه و یا جرائم جنسیتی در پوشش اعمال مذهبی و فرهنگی زنکشی عام خوانده میشود، این نوع زنکشی در راستای حفظ و بازتولید سلطه و کنترل بر جنسیت زنان است.
به جاست که از سایر وضعیتهای عمومی زنان که باید در مسالهی زنکشی گنجانده شوند، بپرسیم. دیانا راسل مرگهایی را که تنها پاسخ ممکن به سرکوب زنان از جانب همخانهها، عاشق، شوهر، مزاحم به عنوان تنها راه فرار در مقابل مرگ قریبالوقوع وجود دارند، خودکشی زنکشانه مینامد.
مطالعات زنکشی، پویایی قدرت زنستیزانه یا سکسیستی موجود در این قتلها را آشکار میکند و فهم قتل زنان و دختران را از جنبهی خصوصی و حاصل احساسات ناگهانی و یا شاخصهای آسیبشناسانه از سوی سرکوبگران به کُل رد میکند. ارائهی این مرگها به مثابه نتایج رانههای منحرف شده، مانع از شناخت ساختار روان-جامعه شناختی مردانگی میشود که دلیل اصلی نابرابری جنسیتی و قدرت تعیین کنندهی جایگاه اجتماعی قربانیان است.
تحقیقات انجام شده برای شناخت مفهوم زنکشی نشان میدهد، لازم است شاخصههایی موثر در خشونت علیه زنان علاوه بر روابط جنسیتی مدنظر قرار بگیرد، شاخصههای همچون جایگاه طبقاتی و یا جایگیری در سایر ساختارهای قدرت، تاثیرات زنانه شدن و جهانی شدن فقر و همچنین نقش ساختارهای مذهبی و ایدئولوژیک که به نحوی در مشروعیتبخشی، توجیه و یا عادیسازی افزایش خشونت علیه زنان موثرند. در واقع، تمام گفتمانها و رویههایی که زنان را مستحق عقوبت و قربانیشدن میدانند، همچون دستگاههای اهلیسازی، کنترل و تولید بدنهای مطیع برای ساختار انواع زنانگی و جنسیتی که روابط پدرسالارانه را تحکیم میبخشد.
درک سیاسی زنکشی خشونت جنسیتی علیه زنان به عنوان موضوع عمومی دربرگیرندهی تمام جامعه ضرورت دارد و همچنین این امر موجب تعهد دولتها به رفع مصونیت جنایی و گسترش تغییرات فرهنگی با افزایش سیاستها و برنامههای مختلف برای تغییر روابط اجتماعی جنسیتی و در نتیجه، ضمانت حق تمامیت جسمانی و روانی و زندگی زنان میشود.
* * *
[۱] Femicidio en chile
[۲] www.nomasviolenciacontramujeres.cl
[۳] Diana E.H.Rusell
[۴] Jill Radford
[۵] Carlos Smarts
[۶] Deborah Cameron
[۷] Elizabeth Frazer
[۸] Jane Caputi
[۹] Jacqueline Campbell
[۱۰] Carol Runyan
[۱۱] Desmond Ellis
[۱۲] Walter Dekeseredy
[۱۳] Sharon Hom
[۱۴] Jeannie Relly
«حلقهی تجریش»
