«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
Evelyne Pieiller – برگردان: مرمر کبير –
قرن نوزدهم حال و هوای انقلابی داشت؛ پرولترها، روشنفکران و مبارزین، به رغم سرکوبها، در جبهههای مبارزاتی به دنبال تحقق وعدههای انقلاب بودند. دو رمان «سه تفنگدار» و «بینوایان»، اسطورهها و قهرمانانی را خلق کرد که به عظمت تخیل جمعی انسانهایی که علیرغم خیانتها، سرسخت ایستاده بودند، شکل میداد.
وقتی من کودک بودم، ما زیاد به سینما نمیرفتیم. مادرم ساعت پنج صبح در کافه را برای رُفتگران باز میکرد. با این حال، او دو بار مرا به سینمای الدورادو برد. لحظههای شورانگیزی که در تاریکی شب، زیرنور چراغهای خیابان و چراغقرمزها راه میرفتیم، در یادم نقش بسته است. اولین بار برای دیدن فیلم «بینوایان»، که احتمالا بازیگر اصلی آن ژان گابن بود، راهی شدیم. اما، نتوانستیم وارد سینما شویم، مادرم در تاریخ اشتباه کرده بود. دومین بار برای دیدن فیلم «دیکتاتور» بود، که این بار موفق شدیم فیلم را ببینیم، من هفت ساله بودم و تقریبا هیچ چیز از آن نفهمیدم.
یک سال بعد، در دوران نقاهت پس از یک بیماری سخت، کتاب «ویکونت دو براژلون» (اثر الکساندر دوما که بعد از «سه تفنگدار» به چاپ رسید ـ م) را با علاقه، اما بدون آن که همه چیز کاملا دستگیرم شود، خواندم. باید بگویم که شناخت چندانی از آن فضا نداشتم، داستان روزهای کُهنسالی سه تفنگدار را بدون شناخت از دوران جوانی آنها، میخواندم. اما، از آنجا که در خانهی مادرم کتاب دیگری وجود نداشت، همین هم خیلی غنیمت بود. او همیشه سبک بار زندگی میکرد و آماده بود که هر زمان حوصلهاش سر رفت، رخت بربندد وهمه چیز را تغییر دهد. نمیدانم آن شش کتاب صحافی شده با جلد چرم سبز رنگ را چگونه همه جا با خود حمل میکرد و اصلا از کجا آورده بود.
مادرم البته به تنهایی نمایندهی آحاد مردم نبود، او از پس همه کاری برمیآمد، کارگر، پیشخدمت و فروشندهی بلیط اعانهی ملی بود و به داشتن تصدیق ششم ابتدایی خود افتخار میکرد. به طور شگفتانگیزی تاریخ برخی از وقایع بزرگ کارگری را به خوبی میدانست، مانند مرگ معدنچیان مبارز در سال ۱۸۶۹ در ریکاماری، محلی که مادربزرگش در آن به دنیا آمده بود، و یا میتینگ ژان ژورس در پرسنت ژروه در سال ۱۹۱۳. او با کسانی که نسبت به دختران ره گُم کرده، افرادی که با اوضاع روز نامنطبق بودند، بیچارهگان و بدشانسها، برخورد از بالا داشتند، هیچ سنخیتی نداشت. البته هرگز «بینوایان» یا «سه تفنگدار» را نخوانده، اما فیلمهایشان را دیده بود و داستانهایشان را میدانست. این احتمال وجود دارد که او هیچ داستان دیگری را به درستی نمیشناخت، شاید به استثنای سیرانو دو برژراک، که آن را دورادور شنیده و تا حدی بلد بود. او از این که تنها این دو رمان را به خوبی می شناخت، نه ابایی داشت و نه خجالتی؛ آنها بخشی از میراث وی بود، همانطور که برای میلیونها نفر دیگردر سراسر جهان.
بیگمان رمانهای مردمی دیگری نیز وجود دارد، یعنی مشخصا رمانهایی که مردم – حتا آنهایی که کتاب نمیخوانند- آنها را از آن خودشان بدانند. اما، شمار این رمانها کم است. حتا دن کیشوت را نیزممکن است نتوان یکی از آنها به حساب آورد. نام «دن کیشوت» امروز تبدیل به یک توهین محبتآمیز شده است، نمادی ژولیده از گیجی و سردرگُمی انتقامجویان – چه کسی با آسیابهای بادی مبارزه میکند؟ امروزه دیگر چه کسی آنقدر نابالغ است که درگیر چنین پیکاری شود؟ شخصیت کیشوت در نهاد خویش، به واقع، ضد مبارزه است؛ یک روشنبین دلسوز که بالقوه عبث بودن مبارزه و منفعل شدن را تشویق میکند. افرادی که در وضع موجود مستقر شدهاند، یا شاید ناامیدها و سرخوردهها و شاید هم بازماندهگان دور و سر به راه شده مغلوبین گذشته، این نوع مبارزهی تمسخرآمیز و آغشته به پشیمانی را به عنوان مثال مطرح میکنند: ایمان داشتن به آن خوب است، اما باید واقعبین بود و آنچه عملی میباشد را در دستور کار قرار داد.
اما «بینوایان» و « سه تفنگدار» نه جای تمسخر دارد و نه جای پشیمانی. موجب غلیان لحظات شادی، یا جاری شدن اشکهایی میشود که منجر به قیام میشوند. شیفتگان نظم موجود، از جمله آنانی که سلیقه و ذائقهی مردم را در جهت اربابان سوق میدهند، حتا برخی از کسانی که فکر میکنند سلایق غالب و اربابان را به لرزه در آوردهاند، این دو رمان را به شکلی کم و بیش مودبانه تحقیر میکنند.
در سال ۲۰۰۸، نشریهی Télérama، که مخاطبین اصلی آن اقشار متوسطی میباشند که بنا به تعریف میبایست با فرهنگ باشند، به صد نویسندهی فرانسوی زبان پیشنهاد کرد تا از ده کتاب مورد علاقهی خود «رونمایی» کنند. بدیهی است که این کارزار بیش از نیت اعلام شده، جنبهی خود- تبلیغی داشت. پاسخها میبایست تعلق خاطر به ارزشهای «امن» و «شیک» را به نمایش میگذاشت، تا پاسخگو به سئوال نشریه بتواند در جرگهی نویسندهگان مطرح روز جایی داشته باشد. تنها سه نفر به «بینوایان» اشاره کردند و فقط یک نفر از «سه تفنگدار» نام برد. اما بسیاری از آنها شیفتهی گوستاو فلوبر بودند. فلوبر بیچاره!
برای اهالی قلمی از سنخ آقای هومه (داروساز ارتجاعی در رمان «مادام بواری»، اثر فلوبر ـ م)، گوستاو فلوبر نویسندهی ایدهآلی است. آنها به راحتی مجذوب این ثروتمند شهرستانی میشوند که به سبک نگارش اهمیت زیادی میداد و از تحریکات انقلابی منزجر بود. فلوبر از این منظر، یک هنرمند بزرگ، خالص و واقعی، به شمار میرود و کاملا قابل درک است که الکساندر دوما از نظر او نویسندهای دور از شان باشد.
لوئیز کوله (شاعر و نویسنده ـ م)، در ماه ژوئن ۱۸۳۵ نوشت: «هنر، شعر و سبک برای تودهها چه اهمیتی دارد؟ آنها نیازی به آن ندارند. (…) موفقیت شگرف رمانهای دوما از کجا میآید؟ (…) هنگام خواندن، سرگرم کنندهاند. اما، بعد، کتاب که بسته شد، مثل آب رد میشوند و هیچ اثری از خود باقی نمیگذارند، میتوان به کار های روزمره بازگشت. جالب است!»
در مورد هوگو، اما آب شفاف نیست، کثیف است. فلوبر میگوید: «بینوایان من را خشمگین میکند، بد گفتن در مورد آن جایز نیست: دهان به انتقاد بگشایی، انگ بد کیش میخوری.» هرچند، همه به اصطلاح بزرگان ادبی از آن بد گفتهاند. خود فلوبر، «بینوایان» را رمانی مضمحل ارزیابی میکرد که «شیوهی نگارشی عمدا نادرست و سطح پایین در آن برای چاپلوسی از قشر مردمی به کار گرفته شده است.» تاکید نیشدار بر کلمهی مردمی قابل توجه است. فلوبر در ژوئیهی ۱۸۶۲ به خانم روژه دژنت نوشت: «این اثر به طور خلاصه برای یک کاتولیک- سوسیالیست رذل، حیوان موذی فلسفی-انجیلی نوشته شده است.» نُه سال بعد از این تاریخ، گوستاو فلوبر و همکیشان بورژوای وی، از کشتار «اراذل و اوباش» مشعوف شدند (کشتار کموناردها در سال ۱۸۷۱ است ـ م). « حیوانات موذی» به پا خواسته بر بیذوقی هنری خود پای فشردند و از «بینوایان» برای خود اسطوره ساختند. آنها باز هم جلوتر رفتند، تا جایی که تودهها که از هنر، به ویژه هنر فاخر، هیچ نمیفهمیدند، «سه تفنگدار» را به نماد آتشین رفاقت تبدیل کردند. اقشار مردمی با آن به هم عشق ورزیدند، خود را آراستند، و حتا مسلح شدند: از لابه لای خطوط آن، انترناسیونال رمانتیک خود را برگزیدند.
یک همگرایی شگفتانگیز
مابین تخیلات تبعیدیان انقلاب و یتیمان نویدهای انسانگرانهی آن یک همگرایی شگفتانگیز روی داده است. از قرن نوزدهم هیچ نفهمیدهایم، اگر درک نکنیم که این قرن زادهی انقلاب است و بیوقفه خواب آن را میبیند، حتا اگر این خواب شکل کابوس به خود گیرد. ظهور انقلاب، ابعاد ذهنی بشر را از نو پیکربندی کرده، زمین و آسمان را به لرزه در آورد و انسانها را منقلب ساخت. انقلاب، تودهها را خلق کرد و حس برادری در روزهای تاریک را.
هرچند تودهها قبل ازانقلاب نیز وجود داشتند، اما بیشتر آنها خارج از حیطهی مشهود جامعه در حاشیه بودند، دهقانان و کارگران، رختشورها و ولگردان در برزخ به سر میبردند. اما، ناگهان همهی آنها سر بر آوردند. نه تنها به این دلیل که پا به صحنه گذاشتند، در گذشته نیز به میدان آمده بودند، بلکه به این دلیل که جمهوری در قانون تصریح کرد که همهی افراد دارای حقوق برابر میباشند؛ این سرگیجهآور بود. همهی هنجارهای موجود سُست میگشت. اگر یک بیسواد حق دارد مانند یک دانشمند نظر دهد و در حد یک اشرافزاده میدان عمل داشته باشد، اگر نادانها بخشی از ملت محسوب شوند، پس نه تنها دیگر نمیتوان خلق را کودک، غیرمسئول و زیردست تلقی کرد، بلکه میبایست دربارهی همهی هنجارهای مربوط به بشریت – از جمله تمام سلسلهمراتب تعریف شده، نیز تجدیدنظر کرد. این به معنای پایان فئودالیسم ریشه دوانده در ذات جامعه است، هیهات، شعور دیگرمنحصرا «سلطنتی» نخواهد بود. حواشی تاریک جامعه، حرکات غریزی، وسوسههای مخرب و قدرتهای حیوانی، دیگر تنها هیولاهایی نیستند که میبایست قلع و قمع کرد. صرفنظر از این که این پدیده به عنوان رهایی بشریت تلقی شود یا پذیرفتن بربریت ذاتی انسانها، پیروزی دار و دستهی ناهمگون تودهها امری فراموش نشدنی بود. همهی انسانها شهروند محسوب میشدند، حتا مردانی که از درون شکست خورده و یا در جامعه فرسوده شده بودند، زنان، دیوانهگان، افراد غیرقابل کنترل و همهی سایههای پنهان در مناطق بینظم حاشیهای. انقلاب، نظم ستارگان را تغییر داد و انسان توانست همه جا را تسخیر کند. آیا میتوان تصورش را کرد؟
اما وقتی وارثان انقلاب از راه رسیدند، آنهایی که بعد از ۱۷۸۹ و یا در سپیده دم قرن نوزدهم به دنیا آمده و والدینشان روزهای حماسی را دیده بودند، سیل زمان به پیش تازید. چه قافلهای، دار و دستهی کوتولههای شوم. آنچه میبایست اتفاق بیفتد، رُخ داده بود. گذشته مُرده بود، سلام به آینده. از آن انقلاب به آن عظمت به قعر امپراتوری افتادیم و از امپراتوری به دوران «بازسازی». تنها بیست و پنج سال طول کشید، تا به نقطهی آغاز یا بهتر بگوییم به کاریکاتور آن بازگردیم. پادشاهی در سال ۱۸۱۴ بازگشت، جهان قدیم و آدمهای قدیمی نیز. سن ژوست در سال ۱۷۹۳، ۲۵ ساله بود و بناپارت در زمان پیروزی در نبرد مارنگو، ۳۰ ساله، اما لویی هجدهم در ۶۰ سالگی تاجگذاری کرد و برادرش، شارل دهم هشت سال بیشتر داشت که جانشین وی شد. هر دو مُسن بودند و زشت سیرت.
همه چیز زمخت و بیقواره شده بود، برهوت، دیگر هیچ قهرمانی وجود نداشت، خبری از شور و شعف و امید به آینده نبود. احساس طرد شدن از تاریخ بسیار بیرحمانه است. نسلی که دیر به دنیا آمده، در دنیایی از مومیاییها، احساس کسالت بار ناامیدی تا حد مرگ میکند و میراث خاطرهی درخشان انقلابی که خود تجربه نکرده است را بر دوش میکشد.
جوانانی که در این جهان واگرا بسر میبردند، برای ابراز تفاوتها، رمانتیسم را خلق کردند. اما تا بخواهند به سن پختگی برسند، انقلابی جدید، با امیدهای تازه، ویرانگر و زیر و رو کننده، بروز کرد. آنها مجددا بر روی خون جاری بر سنگفرشها میلغزیدند. تودهها و خلق پُر ابهام، برپا خاست، از جا کند و دوباره فرو افتاد. سپس جوانان نوپا، هر بار انقلابهایی که به آماجهای آن خیانت شده بود را میدیدند و شاهد فرو افتادن خلقی بودند که دیروز برپا خاسته بود.
دوما و هوگو، بدون شک، تنها دو نویسندهای از آن نسل میباشند که واقعا زادهی انقلاب بودند ـ به راستی فرزند انقلاب و نه فقط از خلال سرگذشت روایت شده در زندگی نامههایشان- آنها با تجدید حیات ناشی از انقلاب همراه گشته و خواستههای دنیای جدیدی را که نوید میداد، جدی گرفتند. این همان چیزی است که به آنها امکان داد، تا به رویاهای مرده پس از شکست حیاتی نو بخشند و آنها را در داستانهایشان احیا کنند. داستانهایی که جانفشانیهای شکوهمند مبارزه در سنگرها به آنها روح میبخشید.
نوشتههای آنها تداخل داستانهای فردی در سرنوشت جمعی بود و بالعکس. فضاهای ادبیای که آنها خلق کردند، طنین صدای تاریخ جمعی تودهها و گُذر نیروهای پرولتری از رنجها بود. هر یک از آنها به شکلی مردم و تودههای دوران خود را ترسیم کردند. دوما سرزنده بود، انقلاب ۱۸۳۰ در جانش دمید و سپس زیرورویش کرد. هوگو بیست سال بیشتر دوام آورد و ضربات بعدی را هم به جان خرید.
این متن خلاصه ای ازکتاب Mousquetaires et Misérables نوشته Evelyne Pieiller است، انتشارات آگون، ۱۳ مه سال ۲۰۲۲.
«لوموند دیپلماتیک»
