Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 شهریور 1405

ناصر پایدار –

شوراسازی در جنبش کارگری جهانی پیشینه‌­ای به طول تمامی تاریخ این جنبش دارد. به بازکاوی گذشته­‌های دور نیاز نیست. از کمون پاریس آغاز کنیم. احزاب طیف رفرمیسم چپ، درس های پر عظمت « کمون» را تحریف کرده‌اند و تجارب این رویداد سترگ تاریخی را ابزار حفر گم‌­راهه، در پیش پای جنبش ضد سرمایه­‌داری توده‌های کارگر دنیا نموده‌­اند. کموناردها، تصویر اولیه‌ای از بنای واقعی جامعه‌گردانی شورایی سرمایه‌ستیز کارگران را وارد تاریخ مبارزه طبقاتی ساختند، اما کمون به طور قطع محصول پرورده جنبش سازمان یافته آگاه شورایی ضد کار مزدی طبقه کارگر در جامعه فرانسه یا حتی در محدوده شهر پاریس نبود. پاشنه آشیل مهلک و رمز واقعی شکست کموناردها نیز درست در همین‌جا قرار داشت. کمون، قیام توده وسیع کارگر برای برچیدن مناسبات بردگی مزدی بود. قیامی که به حکم بُن­‌مایه طبقاتی سرمایه‌ستیزش، به طور خودجوش، رویکرد شورایی اتخاذ می­‌نمود. اتکاء خودانگیخته و ارگانیک آحاد کارگران به اراده آزاد جمعی و دخالت­‌گری خلاق همگانی، احساس بی نیازی ژرف آن­‌ها به حزب بالای سر، اقدامات رادیکال، مبتکرانه و تاریخا بی سابقه­‌ای مانند خُرد نمودن ماشین دولتی بورژوازی، پایان دادن به وجود ارتش رسمی، جایگزینی دولت سرمایه‌داری با اجتماع کثیر مشاوران شهری منتخب، هر لحظه قابل عزل و مستمراً پاسخ‌­گو، رایگان ساختن آموزش و دارو و درمان شهروندان، الغای هر نوع مالکیت بورژوایی اعم از دولتی یا خصوصی بر قلمرو خدمات عمومی، درآمد برابر برای همه اهالی حوزه کمون، برچیدن پایه‌های قدرت نهادهای دینی یا شبکه‌های تحمیق و سرکوب فکری شهروندان، ممنوعیت کار شبانه کارگران نانوا، پایان دادن به جدایی سیاست‌گذاری از امور اجرایی، الغای سیستم سلسله‌مراتبی، بستن طومار فساد و ارتشاء، برقراری امنیت اجتماعی هم‌راه با فرار هدف‌­مند و آگاهانه از توسل به کشتار و سرکوب، جهت­‌گیری اندام‌­وار برای استقرار حاکمیت تولیدکنندگان و امحای کار مزدی و وجود طبقات و دولت، رویکرد پر درخشش انترناسیونالیستی در عرصه کارزار طبقاتی و به ویژه در پهنه برنامه­‌ریزی و سازمان­‌دهی کار و تولید اجتماعی، همه و همه بسیار صریح فریاد می­‌زدند که قیام کموناردها اولا: ضد کار مزدی است و ثانیا: به همین دلیل و برای این که چنین باشد، الزاما در همه وجوه هستی خود، شورایی است، به ساز و کارهایی عمیقا شورایی توسل می­‌جوید و راه‌بُردهای شورایی اتخاذ می­‌نماید.

کمون در کنار همه دستاوردهای عظیم و آموزنده‌­اش، بیش از هر چیز یک درس­‌نامه ماندگار مبارزه طبقاتی را در پیش روی ما باز کرد. درس­‌نامه‌­ای که فصل اولش اعلام می‌­داشت: هر کارزار واقعا ضد سرمایه‌­داری اساسا و بنا بر ماهیت خود یک کارزار عمیقا شورایی است و نمی­‌تواند جز این باشد. در فصل دوم تصریح می‌­نمود که ملاک اعتبار شورا یا شوراسازی تا جایی که به طبقه کارگر و جنبش کارگری مربوط است، صرفا خصلت سرمایه‌ستیزی و ضد کار مزدی آنست. فصل سوم شرط و شروط پیروزی انقلاب ضد سرمایه‌‌داری را باز می‌­گفت. این که جنبش کارگری برای غلبه واقعی بر سرمایه­‌داری و استقرار سازمان کار شورایی سوسیالیستی و لغو کار مزدی، مطلقا نمی‌­تواند و نباید برپایی شوراهای خود را تا آستانه قیام سراسری به تاخیر اندازد. نتیجه مستقیم، محتوم و گریزناپدیر این تاخیراندازی، شکست حتمی انقلاب است. همان سرنوشتی که کموناردها مجبور به تحمل آن شدند. کمون در بند بند پویه حیات­‌اش از طلوع تا افول نشان داد که طبقه کارگر در هر نقطه دنیا برای پیروزی نهایی بر بورژوازی و در هم شکستن اساس بردگی مزدی، هیچ چاره­ای ندارد جز این که اساسا و از همان آغاز، تمامی اشکال اعتراض، جدال و پیکار خویش را به محور جنگ ضد سرمایه‌­داری پیوند زند و این ستیز و کارزار را در تمامی عرصه­‌های حیات اجتماعی به صورت شورایی سازمان دهد. نوعی تشکل‌­یابی که ظرف واقعی ابراز وجود، اعتراض، جنگ، آموزش، کالبدشکافی عینیت روز سرمایه­‌داری، بالندگی شناخت و آگاهی، میدان رشد مستمر و روزافزون مبارزه طبقاتی علیه استثمار، ستم، هر نوع بی حقوقی و علیه اساس موجودیت سرمایه‌­داری باشد. کمون شکست خورد، به این دلیل روشن که قیام کموناردها، نه حلقه‌­ای ویژه در پویه بالندگی و توسعه جنبش شورایی سرمایه‌ستیز کارگران، بلکه انفجاری علیه سرمایه، از قعر یک شرایط تاریخی معین، بدون هیچ پشتوانه یا استخوان­‌بندی رشدیافته شورایی در سال­‌ها یا دوره­‌های پیش بود. یک نکته قابل تعمق در این جا آن است که جنبش کارگری فرانسه به لحاظ پیشینه ستیز با نظام سرمایه­‌داری و صف‌آرایی رادیکال در برابر طبقه بورژوازی، درخشان­‌ترین کارنامه‌­ها را داشت، آن چه کموناردها در این دو ماه انجام می‌­دادند، یک راست از دل همین کارنامه بیرون می­‌آمد و پراتیک پر بار کارزار طبقاتی پیشین آنان را حکایت می­‌کرد. توده‌­های کارگر سالیان ممتد علیه بردگی مزدی جنگ کرده بودند، انقلاب ژوئن، نبرد ضد سرمایه­‌داری آن دوره و جان دادن قهرمانانه سه هزار هم‌­رزم و هم‌­زنجیر خود، در یک روز، در مصاف واقعی طبقاتی با بورژوازی را در حافظه خود خروشان می­‌دیدند، آن­‌ها همه این آموخته‌­ها را زاد راه خود داشتند، اما هیچ گاه و در هیچ کدام دوره‌­ها، جنگ و ستیز خود علیه سرمایه‌­داری را شورایی سازمان نداده و به صورت یک جنبش سازمان یافته شورایی دنبال نکرده بودند. قیام هجدهم مارس تجلی عروج چنین جنبشی نبود، بلکه طغیان ضد سرمایه­‌داری خودپو، بی انسجام و بدون تدارک کافی کارگرانی را به نمایش می­‌نهاد که طاقت آن­‌ها با فشار تازیانه­‌های قهر سرمایه به طاق رسیده است و ادامه زندگی به شیوه موجود را ناممکن می­‌بینند. توده وسیع کارگری که بار شکست انقلاب ژوئن هم­‌چنان و بعد از بیست و چند سال بر سرش سنگینی می­‌کرد. از آن زمان تا آستانه خیزش کمون، هر روزش از روز پیش بدتر و غم‌­بارتر می­‌شد. جنگ­‌های بناپارت، شیرازه زندگی وی را از هم پاشانده بود، هزینه‌­های جنگ‌­ها هستی او را می‌­لرزاند، غرامت شکست­‌ها از سر و کولش بالا رفته و امکان نفس کشیدن را از وی سلب می‌­نمود. در بحر بی ساحل فقر و گرسنگی، آخرین توان دست و پا زدن را از کف می­‌هشت. اختاپوس دیکتاتوری درنده امپراطوری و شلاق قهر «تی یر» همه دریچه­‌های امید را به روی او می‌­بست. از همه این‌­ها مهم‌­تر و عاجل­‌تر، ارتش سرمایه‌­داری آلمان تا دیوار کومه­‌های ویرانش پیش می‌­تاخت و بورژوازی فرانسه کلید به دست، آماده گشایش دروازه­‌های شهر بر روی مهاجمان هم‌دست خود و علیه هست و نیست او بود. توده کارگر پاریس زیر ضربات کوبنده چنین وضعی آماده انفجار می‌­شد. دست­‌مایه عظیم مبارزه علیه بورژوازی را زادراه قیام خود می‌کرد و نستوه و استوار به پایه­‌های قدرت سرمایه و به تمامی شاخ و برگ­‌های این قدرت یورش می‌­برد. اما جنبش سازمان‌یافته شورایی سرمایه‌ستیز خویش را نداشت و کشتی پیکارش به رغم بهترین سکان‌داری­‌ها از فقدان توان لازم برای مقابله با موج تهاجمات بورژوازی رنج می­‌کشید. مارکس به این کاستی مهم کار کموناردها کم یا بیش واقف بود و مخالفت صریح وی با شروع قیام در طول سال قبل و به ویژه در فاصله میان انقلاب چهارم سپتامبر تا آن روز، به طور قطع از همین تدارک ناکافی و آسیب‌پذیری جدی جنبش ناشی می­‌شد. این مخالفت البته جای بحث داشت. مارکس پاشنه آشیل کار کموناردها را می­‌دید، اما در مورد چند و چون فرایند رفع آن، انگشت خود را به سوی سازمان­‌یابی شورایی ضد کار مزدی توده کارگر، آن سان که اینک مورد تأکید رویکرد ماست، نشانه نمی­‌رفت و قرار نیز نبود که نشانه رود. انسان­‌ها، حتی پیش‌روترین و تیزبین­‌ترین آن­‌ها، محصور قیود مادی و تاریخی دوره خود هستند، پراتیک آن روز جنبش کارگری اروپا و دنیا برای استنتاج چنین راه‌بُردی کفاف نمی­‌داد. مارکس و انترناسیونال اول تا لحظه مورد بحث، طومار حزب‌سازی بالای سر کارگران و تشکل آفرینی­‌های فاقد ظرفیت پیکار با سرمایه­‌داری را به گونه‌­ای صریح و پراتیک به بایگانی تاریخ داده بودند، اما انترناسیونال اول در رابطه با چگونگی تشکل‌­یابی مبارزه طبقاتی جاری کارگران اروپا و دنیا، هیچ الگوی شفاف، آزموده و کارآمدی را دستور کار خود نداشت. در هر کشور، جمعیت­‌ها، انجمن­‌ها، کلوب­‌ها، گروه‌ها، مجامع صنفی و بعضا حتی سندیکاها و اتحادیه­‌هایی فعالیت می‌­کردند، تلاش شورای عمومی انترناسیونال این بود که بیش‌­ترین شمار این جمعیت­‌ها و انجمن­‌ها را در یک سازمان کشوری مرتبط و متحد گرداند. پیداست که میان این نوع سازمان‌­یابی تا شوراهای سراسری ضد سرمایه­‌داری مورد گفت‌وگوی روز ما، تفاوت زیادی موجود است.

جنبش کارگری بین‌­المللی و طبقه کارگر هر جامعه، برای هر گام مبارزه طبقاتی خود، برای آن که واقعا طبقاتی و ضد سرمایه‌­داری پیش تازد، برای آن که قدرت پیکار کارگران در باتلاق­‌های سندیکالیستی و حزبی دفن نگردد، باید بستر متناسب خروش، شفافیت، بالندگی و میدان­‌داری آگاه سرمایه‌ستیز خود را پیدا نماید. این ظرف فقط شوراهای متشکل از آحاد توده­‌های کارگر است. شوراهایی که قدرت توده کارگر را به صف کنند، آحاد کارگران را برای حداکثر دخالت­‌گری، بالاترین سطح چاره‌­گری و تاثیرگذاری اجتماعی، ایفای نقش کارساز و آگاهانه در فردای سقوط دولت بورژوازی و آغاز فرایند برنامه‌­ریزی شورایی سراسری کار و تولید سوسیالیستی آماده سازد. پرولتاریا بدون این که در پروسه مبارزه طبقاتی خود، در درون جامعه سرمایه­‌داری به این ظرف اعمال قدرت متشکل، به این بستر آموزش و آزمون قدرت طبقاتی و به این میدان مشق قدرت سوسیالیستی دست یابد، قادر به سرنگونی واقعی نظام بردگی مزدی نمی‌­گردد. این بدیهی­‌ترین درس ماتریالیسم پراتیک و انقلابی مارکس است. «هیچ نظام اجتماعی تا قبل از آن که کلیه نیروهای مولده مورد نیازش رشد نیافته باشند، مضمحل نمی­‌شود و مناسبات تولیدی برتر جدید، هیچ گاه قبل از آن که شرایط مادی وجود آن در چهارچوب جامعه قدیم به حد بلوغ نرسیده باشد، جانشین مناسبات تولیدی قدیم نمی­‌گردد». شرایط مادی استقرار سوسیالیسم، باید حتماً در بطن جامعه سرمایه­‌داری به اندازه کافی ببالد و این شرایط سوای جنبش سازمان‌یافته شورایی، آگاه و سرمایه‌ستیز پر شمارترین آحاد توده‌­های وسیع طبقه کارگر هیچ چیز دیگری نمی‌­تواند باشد.

در دوره تسلط فئودالیسم، مناسبات سرمایه‌داری و وجود بورژوازی و میدان‌­داری این طبقه بود که دروازه دنیای گند و خون موجود را به روی تاریخ باز می­‌گشود. سوسیالیسم به صورت تولید و کار و زندگی فارغ از وجود کار مزدی و استثمار و دولت و طبقات برعکس سرمایه­‌داری چیزی نیست که در بطن نظام کهنه رشد کند و شکوفا گردد و پرولتاریا نیز در این جا بر خلاف بورژوازی، سوار موج قدرت شیوه تولید برتر آتی و در حال بالندگی در درون نظم موجود نیست. ماتریالیسم تقدیرگرایانه امپریستی، نفس توسعه کافی نیروهای مولده یا صنعت سرمایه‌­داری و کثرت جمعیت کارگری را شرط کافی برای پایان سرمایه‌­داری و ظهور سوسیالیسم می‌­بیند! نظریه‌­ای که سخافت و بی‌پایگی­‌اش نیازمند بحث نیست. آن چه می‌­تواند و باید سر برکشد و در قعر مناسبات مسلط حاضر، بیرق اضمحلال و انحلال کامل این مناسبات را برافرازد، پرولتاریایی است که از ورای هر اعتراض، هر جدال، هر اعتصاب، هر شکل مبارزه‌­اش و در هر قلمرو زندگی اجتماعی­‌اش، اولا: قدرت ضد کار مزدی طبقه‌­اش را در مقابل بورژوازی به صف می­‌کند. ثانیا: در همین راستا و به عنوان جزء ارگانیک همین فرایند در هیات یک طبقه، خود را و آحاد توده­‌هایش را برای برنامه­‌ریزی سوسیالیستی شورایی لغو کار مزدی آماده می­‌سازد. انترناسیول اول و رویکرد کمونیستی درون این مجمع با حاشیه راندن حزب‌آفرینی‌­ها و هموارسازی راه ابراز وجود شورایی کارگران عضو انجمن­‌ها، کلوب­‌ها، جمعیت­‌ها یا مراکز تجمع کارگری کشورها و نیز تلاش برای ارگانیزه نمودن فعالیت‌­های این مجامع، کم یا بیش به صف‌­آرایی متحد شورایی و انترناسیونالیستی توده‌­های کارگر اروپا علیه سرمایه‌­داری کمک می­‌کرد، اما از این جا تا فاز سازمان­‌یابی شورایی سوسیالیستی قدرت پیکار طبقه کارگر جوامع مختلف فاصله بسیار زیادی در پیش بود. قیام هجدهم مارس کارگران پاریس، در شرایطی اتفاق افتاد که توده کارگر عاصی طی این پروسه را در کارنامه پیکار خود نداشت و به همین دلیل قادر به دفاع از سنگرهای انقلاب پر شکوه خود نشد. خیلی­‌ها انتقاد مارکس به کموناردها را در مسایلی مانند نقد وی بر عدم قاطعیت کمیته مرکزی گارد ملی، در حمله به ورسای و تعیین تکلیف مصمم با دولت «تی یر» یا چشم‌­پوشی کمیته از مصادره منابع مالی بورژوازی و دولت سرمایه، خلاصه می‌­کنند. چنین انتقاداتی مسلما صورت گرفته است، اما این­‌ها به چند و چون بررسی رُخ‌­دادهای پس از قیام مربوط است و نقد پیشین مارکس به عدم تدارک کموناردها در روزهای پیش از این رُخ­‌داد را از حیطه اعتبار ساقط نمی‌­کند. ستایش بعدی بسیار پر شور او از کمون، تاکید وی بر عظمت درس­‌های تاریخی قیام یا ابتکارات و خلاقیت­‌های بسیار سترگ ضد سرمایه­‌داری کموناردها در طول دو ماه عمر کمون، که همگی درست و مهم و پر ارج­اند، سبب شده است تا انتقاد قبلی وی کم‌­رنگ شود یا کم‌­رنگ به نظر آید. اما حقیقت ماجرا این نیست. نقد نخست مارکس و توجه دقیق او به کمبود تدارک یا ناآمادگی سرنوشت­‌ساز جنبش کارگری فرانسه در آستانه قیام هجدهم مارس، از بیش­‌ترین درستی و اهمیت برخوردار است. نکته اساسی در این گذر، آن است که این کمبود تدارک یا ناآمادگی را با نگاهی واقعا ضد سرمایه‌­داری کنکاش کنیم. اگر از این منظر بنگریم، جای خالی سازمان­‌یابی شورایی سراسری سرمایه‌ستیز را تنها مصداق درست کاستی­‌ها و کمبودها و ناآمادگی­‌های کموناردها خواهیم دید. مشکلی که نشانی از هیچ کم و کسر در ظرفیت سرمایه‌ستیزی کارگران نداشت، بالعکس فقط از جوانی جنبش کارگری جهانی و سطح ناکافی آزمون­‌های این جنبش خبر می‌­داد. مارکس در جمع‌­بست تجارب کمون به همه دستاوردهای سترگ تاریخی این رُخ‌­داد انگشت نهاد. در این گذر، اما بخش مربوط به ارتباط اندرونی و ارگانیک میان جهت­‌گیری سوسیالیستی جنبش کارگری با شورایی متشکل شدن این جنبش، در همه مقاطع مختلف پیکار طبقاتی کارگران علیه سرمایه‌­داری، آن چنان که لازم بود مورد تصریح و تاکید قرار نگرفت. این تسامح بعدها به جای آن که توسط رویکرد مارکسی و کمونیسم لغو کار مزدی طبقه کارگر بین­‌المللی جبران گردد، سلاح دست رفرمیسم چپ میلیتانت، برای مسخ و تحریف کامل یکی از عظیم‌ترین و سرنوشت­‌سازترین آموزش­‌های کمون شد. رفرمیسم چپ در پهنه وارونه‌بافی­‌های بورژوایی، تحریف‌پردازی­‌های مکتبی و استفتاء آفرینی­‌های عقیدتی خود این چنین القا کرد که شوراها صرفا تبلور جنب و جوش­‌های اضطراری کارگران در دوره «اعتلای انقلابی» و آستانه قیام علیه رژیم حاکم هستند، احزاب لنینی طیف رفرمیسم میلیتانت، این جعلیات و وارونه‌گردانی­‌ها را با یک حکم دیگر هم تکمیل نمودند. این که شوراها ارگان­‌های قیام توده­‌ها تحت فرمان مطاع حزب و شایستگان صدرنشین ماشین قدرت حزبی می‌باشند!! آموزش‌­های رادیکال ضد کار مزدی کمون به این ترتیب و در پیچ و خم جعل‌بافی­‌های رفرمیسم چپ به ضد خود تبدیل شد، به جای آن که قطب‌­نمای واقعی پیکار فعالین آگاه و کمونیست کارگر برای سازمان­‌یابی شورایی ضد سرمایه‌­داری توده‌­های وسیع طبقه خویش گردد، به عصای دست بورژوازی چپ برای حلق آویزی مبارزه طبقاتی کارگران به احزاب بالای سر جنبش کارگری و تبدیل قدرت این جنبش به ابزار جایگزینی شکلی از سرمایه‌­داری به جای شکل دیگر آن شد.

از کمون پاریس به سراغ آن چه در روسیه قرن بیستم روی داد، برویم. لنین در نوشته‌­های خود و بیش از همه جا، در اثر معروف «دولت و انقلاب» بر روی اهمیت درس‌­آموزی از قیام هجدهم مارس و رویکرد کموناردها به مسایل مختلف تاکید و درنگ می‌­کند، اما واقعیت این است که کارنامه بلشویسم، از جمله لنین، از آغاز تا فرجام، نه فقط نشانی از کاربرد درس­‌های کمون ندارد، که علی‌­العموم وارونه‌سازی این درس­‌ها را بانگ می­‌زند. برای روشن شدن موضوع باید باز هم به تاریخ رجوع نمود و پویه پیدایش، رشد و گسترش شوراها را در یک سوی و نوع نگاه و ارتباط بلشویسم با جنبش شورایی به ویژه نسخه‌پیچی­‌های لنین در این گذر را با نگاهی مارکسی و ضد سرمایه­‌داری بازکاوی کرد. پیش از هر سخنی در این حوزه، باید این نکته را نیز به طور شفاف باز گفت که بحث اساسا بر سر چند و چون برخورد با شوراها یا جنبش شورایی کارگران نیست. سخن اصلی بر سر روایت افراد یا احزاب، از مسایل ریشه‌­ای‌­تر، مسایلی مانند شناخت از سرمایه‌­داری، سوسیالیسم، جنبش کارگری، فرایند مبارزه طبقاتی و از همه این­‌ها اساسی­‌تر، بُن­‌مایه اجتماعی و طبقاتی رویکرد حامل این شناخت‌­ها، تحلیل­‌ها و راه‌بُردهاست. با این تاکید به بررسی موضوعی که اشاره شد، به مساله شوراها در روسیه و چگونگی مواجهه بلشویسم و لنینیسم به جهت­‌گیری شورایی جنبش کارگری می‌­پردازیم. تاریخ حاکی است که سنت انتخاب نماینده برای حل و فصل مشاجرات روزمره با کارفرمایان، در میان توده کارگر روس از دیرباز و از دهه‌­های هفتاد و هشتاد سده نوزده رایج بوده است. بنیان­‌گذار این رسم لزوما نه کارگران، که بیش‌­تر اوقات حتی صاحبان سرمایه بوده‌­اند. آن­‌ها اگر نه عموما، ولی بعضا این اقدام را راه‌­کار مناسبی برای خلاصی از خطر اعتصابات کارگری می‌­دیده‌­اند و از آن استقبال می‌­کرده‌­اند. عده‌­ای تلاش کرده‌­اند تا همین سنت رای‌گیری برای تعیین نماینده، در جهنم استبداد و خفقان تزاری را پیش زمینه‌­های ظهور ایده شوراسازی در جنبش کارگری روسیه به حساب آرند!! کوششی که عمیقا پندارآلود است و به نوعی قیاس‌­پردازی رایج منطق ارسطویی می­‌ماند. اولین جرقه زایش شوراها را به طور واقعی در گیر و دار انقلاب ١٩٠۵ می­‌توان رویت کرد. پدیده‌­ای که به جای هشدار به رویکرد کمونیسم لغو کار مزدی پرولتاریا، برای تداعی کاستی‌­های کار کموناردها، اهتمام به رفع آن کمبودها و چرخیدن بر روی ریل سازمان­‌یابی واقعی شورایی ضد سرمایه‌­داری توده‌­های وسیع طبقه کارگر، باز هم دست­‌مایه پراکسیس سوسیال دموکراسی میلیتانت روز روسیه شد و از ورای آن، همان را استنتاج کرد که پیش­‌تر به آن اشاره رفت. نکته مهم در این جا آن است که شوراهای سال ١٩٠۵، چه بزرگ­‌ترین آن­‌ها، یعنی شورای پطرزبورگ و چه شوراهای ولایات، هیچ کدام در شروع کار هیچ تشابهی با ارگان­‌های قیام توده‌­ای نداشتند و اساسا اهل رژیم‌ستیزی متعارف فراطبقاتی رایج احزاب لنینی نبودند. شوراها در عمق جهنم گرسنگی و فقر و بیماری و دیکتاتوری هار تزاری توسط توده‌­های کارگر پدید می‌­آمدند تا علیه وضعیت موجود، علیه آن چه سرمایه­‌داری بر کارگران تحمیل کرده بود، بجنگند. این شوراها با این که نقش نطفه­‌های اولیه خودجوش جنبش شورایی ضد سرمایه­‌داری طبقه کارگر را داشتند، اما میان وضعیت موجودشان تا زمان تبدیل به یک جنش آگاه سرمایه‌ستیز شورایی نیز فاصله‌­ای بسیار ژرف، به اندازه تمامی فرایند مورد نیاز تکامل کمونیسم خودپوی کارگران به کمونیسم لغو کار مزدی یا فرایند تکامل سرمایه‌ستیزی خودانگیخته توده‌­های کارگر به جنبش آگاه شورایی سوسیالیستی وجود داشت. شوراها در سال ١٩٠۵ حتی مرکز دخالت­‌گری موثر آحاد کارگران هم نبودند و بیش‌­تر نقش نهادهای نمایندگی برای رتق و فتق کردن مسایل جاری جنبش کارگری و پیش‌­برد اعتراضات و اعتصابات توده‌­های کارگر را ایفا می‌­نمودند. نهادهایی که با پاره‌­ای مولفه­‌های مهم از دکه­‌داری­‌های پارلمانتاریستی بورژوازی یا رفرمیسم راست سندیکالیستی متمایز می‌­گردیدند. قبل از هر چیز اعضایش قابل عزل بودند و در صورت تخطی از پیگیری انتظارات کارگران، ماموریت­‌شان منتفی می‌­شد. دوم آن که مشروعیت آن­‌ها را اساسا قدرت جمعی توده‌­های کارگر تعیین می‌کرد و از انحلال در داربست قانون و نظم سرمایه­ به دور بودند. این شاخص‌ها وضعیت بسیار مساعد شوراها برای جهت­‌گیری رادیکال علیه سرمایه‌­داری و تبدیل شدن به ظرف واقعی پیکار علیه بردگی مزدی را حکایت می‌­کرد، اما مولفه­‌هایی دیگری از این ظرفیت می­‌کاست و راه این جهت­‌گیری را دشوار می‌­نمود. درصد اعضای شوراها به نسبت جمعیت کارگرانی که توسط آن­‌ها نمایندگی می­‌شدند، بسیار اندک بود. در پطرزبورگ هر پانصد کارگر، فقط یک نماینده عضو شورا داشتند. این رقم در منطقه مسکو به یک نفر برای چهارصد کارگر می­‌رسید و در مناطق دیگر بعضا کمی مناسب‌­تر و نسبت نمایندگان افزون‌­تر بود؛ وضعیتی که در مجموع شوراها را از اصلی‌­ترین خاصیت خود، یعنی ظرف دخالت­‌گری واقعی شمار هر چه کثیرتر کارگران ساقط می­‌ساخت. از این که بگذریم، سیستم سلسله‌مراتبی گزینش نمایندگان، ساختار سندیکایی سازمان­‌یابی کارگران بسیاری نواحی و اختیارات سندیکاها برای اعزام نماینده به جای قاطبه کارگران، همه و همه، پویه تاثیرگذاری شورایی توده‌­های کارگر بر روند سیاست­‌گذاری­‌ها و تصمیم‌­گیری­‌ها را مختل می­‌کرد. این کاستی‌­ها، در کنار کاستی اساسی یا فقدان حضور آگاه و موثر رویکرد رادیکال ضد کار مزدی در جنبش کارگری روسیه، مجموعاً شوراها را از آن چه باید باشند، بسیار بسیار دور می­‌ساخت.

شوراها با این اوصاف، به مثابه اجتماعی از نمایندگان کارگران و در پیشاپیش جنبش جاری آنان دست به کار مبارزه برای تحمیل خواسته­‌های روز توده­‌های طبقه خویش بر بورژوازی شدند. خواسته‌­هایی که عموما اقتصادی و بعضا سیاسی بودند. طرح این مطالبات و مبارزه کارگران برای حصول آن­‌ها، بالطبع پای قدرت سیاسی حاکم در دفاع از کارفرمایان را نیز پیش می­‌کشید و ستیز با رژیم را از این منظر و نه در قالب رژیم‌ستیزی فراطبقاتی باب طبع احزاب دستور کار جنبش کارگری می‌­نمود. شوراها هیچ دورنمای ضد سرمایه‌­داری در پیش روی خود نداشتند و به رغم همه تفاوت‌­هاشان با اتحادیه­‌ها، به هیچ وجه ظرفی برای اعمال قدرت توده‌­های کارگر علیه مناسبات بردگی مزدی نبودند. احزاب در ایجاد شوراها دست نداشتند، اما هر حزب و جمعیتی با مشاهده خروش کارگران برای شوراسازی همه قوای خود را به کار گرفت تا بخش هر چه بیش‌­تری از تشکل­‌های شورایی را تسمه نقاله عروج خود به قله میدان­‌داری سازد. بلشویک­‌ها و منشویک‌­ها در بیش‌­تر شوراها از نوعی توازن قوا برخوردار بودند. نفوذ سوسیال رولوسیونرها (اس ار ها)، آنارشیست‌­ها و دیگران به مراتب کم‌­تر بود. این که منشویک‌­ها یا جریانات دیگر چه تصور و انتظاری از شوراها داشتند، نیازمند بحث نیست یا حداقل مورد توجه این نوشته نمی­‌باشد. محور گفت‌وگوی حاضر ما، محتوای رویکرد و نوع نگاه چپ­‌ترین گرایش درون جنبش کارگری روسیه یعنی بلشویک‌­ها و به طور خاص، لنین، به تشکل‌­های شورایی این سال‌­ها و دوره‌­های بعد است. همه شواهد حاکی است که شوراها در پهنه انتظارات، افق‌­ها و کارزار جاری بلشویسم هر جایگاهی داشتند، هیچ گاه و در هیچ موقعیت یا دوره‌­ای موضوعیتی به عنوان ظرف تشکل ضد سرمایه‌­داری توده‌­های وسیع طبقه کارگر پیدا نکردند. فرار بلشویسم از چنین نگاهی به شوراها هیچ ربطی به اشتباه، کمبود تجربه یا ضعف شناخت نیز نداشت. آن چه حزب سوسیال دموکرات روسیه و رادیکال­‌ترین رویکرد درون این حزب به صورت اهداف نزدیک یا دورنماهای استراتژیک دنبال می­‌نمود، به هیچ وجه مسایلی نبودند که بلشویسم را به سمت چنان روایتی از شوراها سوق دهد. صدر و ذیل حرف لنین آن بود که پرولتاریای روسیه زیر بیرق رهبری حزبش، انقلاب دموکراتیک را به سرانجام رساند، حکومت تزار را سرنگون کند، دیکتاتوری دموکراتیک کارگران، دهقانان را بر جای آن بنشاند!! راه رشد نوع اروپایی سرمایه­‌داری را هموار نماید و با عبور از این منزل‌­گاه‌­ها به سوی انقلاب سوسیالیستی پیش تازد. سوسیالیسم وی همان گونه که از اول بانگ می­‌زد و بعدها به اندازه کافی عریان شد، سرمایه‌­داری دولتی برنامه­‌ریزی شده توسط حزب و دولت حزبی بالای سر توده‌­های فروشنده نیروی کار بود. حصول این هدف‌­ها و راه رسیدن به آن­‌ها نه فقط به هیچ سازمان­‌یابی شورایی ضد سرمایه‌­داری توده­‌های وسیع طبقه کارگر نیاز نداشت که بالعکس در گرو بستن سد بر سر راه بالندگی چنین سازمان­‌یابی، جنبش و رویکردی نیز بود. از منظر لنین، کلید فتح تمامی دروازه‌­های کارزار در دست حزب قرار داشت. حزب بود که با ید بیضای خود تمامی پروسه تحولات را تا استقرار کامل سوسیالیسم موعود رقم می­‌زد. حزبی متشکل از شایستگان، فرهیختگان و انقلابیون حرفه­‌ای که قدرت توده­‌های کارگر را سکوی پرش خود به عرش اعلای حاکمیت سازد، حکومت خود را دیکتاتوری پرولتاریا و مظهر سیادت و فرمان­‌روایی سوسیالیستی کل طبقه کارگر نامد. سکان برنامه­‌ریزی اقتصاد و سیاست را با دستان توانای خود و قدرت دولتی خود بچرخاند و همه آن کارهایی را انجام دهد که تاریخ شاهد متحیر انجامش شد. در سپهر این کارزار سیاسی و سوسیالیسم‌آفرینی، شوراها فقط تا جایی شورا و کارگری و قابل دفاع بودند که نقش بی چون و چرای حوزه­‌های سربازگیری برای خدمت در ارتش تحت فرمان حزب را ایفا نمایند. در غیر این صورت، سد راه انقلاب و اهداف پرولتاریا تلقی می‌­شدند و باید با نهادهای دیگر جایگزین می‌­گردیدند.

در اکتبر سال ۱۹۰۵، شوراها به گونه‌­ای سریع از وضعیت روز خود به مثابه ارگان‌­های رهبری اعتصابات اقتصادی خارج شده و به صورت ستادهای فعال رتق و فتق مسایل جنبش انقلابی وارد میدان شدند. بلشویک­‌ها اگر چه از لحاظ کثرت افراد حزبی در شوراها وضعی مشابه منشویک‌­ها داشتند، اما برد اثرگذاری سیاسی آن­‌ها در قلمرو جنب و جوش این تشکل­‌ها کم‌­تر بود. آن­‌ها حتی در داربست باورهای خود نیز، علاقه زیادی به تلاش برای تاثیر بر جهت­‌یابی سیاسی شوراها نشان نمی­‌دادند. برخی مورخین و گزارش­‌گران رویدادهای این سال­‌ها، از جمله «ای اچ کار» حتی این نکته را از نظر دور نمی‌­دارد که بلشویک‌­ها چه بسا شوراها را رقیب حزب می‌­دیدند و در پهنه کارزار سیاسی به صورت رقیب به آن­‌ها نگاه می‌­کردند. لنین در نوشته­‌ها و راه‌بُردهای خود در این دوره، خیلی کم از شوراها سخن می‌­گوید، او بالعکس دل‌­بستگی بسیار موکدی به نقش کمیته­‌های انقلاب در شهرها و روستاها نشان می‌­دهد. همه جا بر اهمیت برپایی این کمیته­‌ها اصرار دارد و حزب را به اختصاص نیرو برای این کار فرا می­‌خواند. چرا چنین است؟ پاسخ­‌اش همان است که چند سطر بالاتر آمد. لنین و سران بلشویسم، هموارسازی راه برای دخالت­‌گری آگاهانه، خلاق، مستقیم و آزاد توده‌­های وسیع کارگر، در کار سیاست‌­گذاری­‌ها و چاره‌اندیشی‌های پروسه کارزار طبقاتی و آماده شدن کارگران برای جامعه‌گردانی شورایی سوسیالیستی را قبول نداشتند و حائز موضوعیت نمی­‌دیدند. آن چه آن­‌ها می­‌خواستند، تبعیت توده کارگر از دستورات حزب بود. شوراها به دلایل مختلف تشکل­‌های مطلوب تحقق این هدف نبودند. اولا: به این دلیل که کفه نفوذ حزب در آن­‌ها سنگین نبود، ثانیا: و مهم‌تر این که در مقابل اطاعت‌پذیری بی قید و شرط از حزب کم یا بیش مقاومت می­‌کردند. کمیته‌­های انقلاب بالعکس در نظریه انقلاب دموکراتیک و استقرار «دیکتاتوری پرولتاریا و دهقانان» لنین جایگاه مهمی احراز می­‌نمودند. حزب می‌­توانست در شرایط پیش از قیام از آن­‌ها به مثابه ارگان­‌های بسیج توده­ای و سازمان‌­دهی مبارزات ضد رژیمی بهره گیرد و به گاه پیروزی انقلاب و عروج به عرش قدرت نیز آن‌­ها را ساز و کار اجرای نظم اقتصادی، سیاسی و اعمال اتوریته خود گرداند.

در مورد چگونگی رابطه لنین و بلشویک‌­ها با شوراها، آن چه در اکتبر سال ۱۹۰۵ در شورای کارگران پطرزبورگ اتفاق افتاد، قابل تعمق است. این شورا در روزهای اول به صورت کمیته اعتصاب تشکیل شد و بلشویک‌­ها به گونه‌­ای نسبتا فعال افرادی را برای شرکت در کمیته اجرایی آن اعزام نمودند. کمی این سوتر و به دنبال ختم اعتصاب، نمایندگان کارگران تصمیم به ادامه کار کمیته با رویکرد و ساختاری شورایی گرفتند. این امر با مخالفت سرسختانه بلشویک­‌ها مواجه گردید. آن­‌ها اعلام داشتند که سازمان‌­های غیرحزبی از نوع شوراها فاقد مشی پرولتری هستند، خطرناک می‌­باشند، موجودیت­‌شان برای سوسیال دموکراسی زیان­‌بخش است، وجودشان در کنار حزب زائد و مخل است و فعالین بلشویک باید آن‌­ها را ترک گویند. لنین بعدها این شیوه مواجهه را مورد انتقاد قرار داد و تا حدودی تعدیل نمود. اما فحوای انتقادات‌­اش این بود که باید تلاش نمود تا شوراها نقش همان کمیته­‌های انقلاب را ایفا نمایند، توده­‌های کارگر را برای قیام سازمان­‌دهی کنند و در صورت پیروزی قیام، رسالت ارگان­‌های قدرت دولت محصول انقلاب دموکراتیک یا همان دیکتاتوری کارگران – دهقانان را به دوش کشند.

برخورد بلشویسم و لنین به پدیده شوراها در فاصله فوریه تا اکتبر ١٩١٧ و بالاخره روزها و سال­‌های بعد از پیروزی انقلاب اکتبر نیز دقیقا ادامه همان سیاست­‌ها و شیوه­‌های قبلی آن­‌ها در دوره انقلاب ١٩٠۵ بود. شورای نمایندگان کارگران پطروگراد در آغاز این دوره به صورت کاملا خودانگیخته و به عنوان مظهر خشم و نارضایی و طغیان و اعمال اراده خودجوش توده‌­های کارگر وارد پهنه کارزار شد. بلشویک­‌ها و سایر رویکردها یا احزاب به عنوان آحاد کارگران در پویه تولد شورا مسلما حضور داشتند، اما مشخصه ماهوی خیزش شورایی، در این بار را نیز نه حزب­‌گرایی، که بالعکس فوران خودپوی قدرت متحد طبقاتی کارگران علیه وضع موجود و برای مقابله با فشار استثمار، جنگ افروزی، درندگی و بربریت سرمایه‌­داری تعیین می­‌کرد. شوراهای این دوره، با همین توصیف و به همین اعتبار، از یک سوی بیش‌­ترین ظرفیت را برای تبدیل شدن به بستر واقعی سازمان­‌یابی آگاه ضد سرمایه‌­داری توده کارگر با خود حمل می‌­کردند و از سوی دیگر هم­‌سان ارگان­‌های سلف خود، کوه پاشنه‌آشیل­‌ها، آسیب‌پذیری­‌ها و کاستی­‌ها بر سرشان آوار بود.

بلشویک‌­ها در فاصله طولانی میان ۱۹۰۵ تا آن روز، پرونده حیات جنبش شورایی را اگر نه در حرف، اما عملا مختومه می‌­دیدند. برای دوره‌­های فاقد مختصات «اعتلای انقلابی» سوای حزب، سندیکا، اتحادیه و احیانا کمیته اعتصاب یا نظائر این‌­ها، نوع تشکل دیگری را به رسمیت نمی­‌شناختند. در سپهر محاسبات­‌شان، شورا پدیده دوران قیام بود که باید نقش حوزه سربازگیری حزب و گردان پیاده نظام مطیع دستور افراد کمیته مرکزی را اجرا کند. حتی در این دوره نیز مشروعیت یا عدم مشروعیت‌­اش با ملاک چگونگی ارتباط‌اش با حزب تعیین می‌­شد. بالندگی جنبش شورایی به مثابه تنها مظهر قدرت واقعی طبقاتی سرمایه‌ستیز پرولتاریا و تنها شاخص رشد و قوام استخوان­‌بندی پیکار طبقه‌­ای که آینده از آن اوست، در این جا هیچ جایگاهی احراز نمی‌­نمود. فعالین جنبش کارگری محصور در باورهای حزبی و منقاد به فرامین رهبران حزب، هیچ طرح و نقشه‌­ای برای تاثیرگذاری بر توده‌های کارگر با هدف سازمان‌­یابی شورایی مبارزه آن‌­ها در شرایط متعارف نداشتند. به همین دلیل، شوراها حکم ستاره‌­های خاص فصول نجومی در تقویم سیاسی حزب را پیدا می­‌کردند. با رسیدن فصل اعتلای انقلابی طلوع می­‌نمودند. به گاه طلوع، کارشان این می­‌شد که ستاره اقبال حزب برای تسخیر قدرت سیاسی و در صورت تحقق این هدف ارگان‌های اداری اعمال تصویب‌­نامه‌­های حزبی برای برقراری نظم تولیدی، سیاسی و اجتماعی باشند. در غیر این صورت، یعنی شکست انقلاب، بساط ماموریت جمع کنند و منتظر دوره اعتلای انقلابی بعدی مانند!! شوراها در چنین وضعی، یا در سیطره چنین نگاهی، هر گاه پدیدار می‌­شدند، موجوداتی دیررس، ناقص‌­الخلقه و آمیزه نامتجانسی از همه رویکردها و تمایلات حی و حاضر طبقاتی بودند. با این که توسط توده‌­های کارگر تشکیل می­‌شدند و ظرف طغیان و قهر و پیکار وسیع‌­ترین شمار بردگان مزدی سرمایه بودند، اما میدانی برای تاخت و تاز و فرمان­‌روایی تمامی جریانات از راست و چپ بورژوازی گرفته تا رویکردهای رفرمیستی مماشات­‌جو و میلیتانت کارگری تا برخی جوشش‌­های رادیکال کمونیستی ضعیف و بدون قوام می­‌شدند. فعالین کارگری درون شوراها نیز به جای آن که نقش فعالین واقعی کمونیست درون جنبش شورایی توده‌­های طبقه خود را ایفا نمایند، عملا صدر و ذیل رسالت­‌شان را در سنگین ساختن کفه نفوذ حزب یا رویکرد متبوع در شوراها خلاصه می‌­کردند. قدرت احزاب در این روزها تماما از شوراها برمی­‌خاست، اما شوراها به جای آن که بستر میدان‌داری آگاه و ضد کار مزدی پرولتاریا و صف‌­آرایی کمونیستی این طبقه علیه موجودیت سرمایه‌­داری، گردند تا حد وسیله‌­ای برای پرتاب سفینه حزب، به ماشین دولتی تنزل می‌­نمودند.

در روزهای فوریه به بعد، همه تاکید لنین بر این بود که فاز انقلاب دموکراتیک در روسیه به فرجام رسیده است و دوره انقلاب سوسیالیستی آغاز شده است. نکته حساس و مهم در این جا نوع نگاه به سوسیالیسم، شوراها، انقلاب و استراتژی مبارزه طبقاتی پرولتاریاست. لنین متضاد با مارکس، دل‌­بستگی بسیار زایدالوصفی به تحمیل مرحله­‌بندی انقلاب­‌ها، بر جنبش کارگری داشت. شالوده نگاه وی این نبود که پرولتاریا باید با تمامی ظرفیت و توان موجودش علیه سرمایه‌­داری پیکار نماید، متناسب با قدرت جنگیدن خود در هر لحظه، خواسته­‌ها و انتظارات‌­اش را بر سر بورژوازی فرو کوبد، در این راستا خود را نیرومندتر، آگاه­تر، افق‌­دارتر و شورایی‌­تر سازمان دهد، قدرت تقابل و توان تعرض خود را بالاتر برد و سرانجام خود را آماده جنگ آخرین سازد. او چنین نمی‌­اندیشید، بالعکس همه جوش و خروش خویش را به کار می‌­بست تا استراتژی مبارزه طبقاتی توده­‌های کارگر را بر اساس طول و عرض اطاعت کارگران و دهقانان از حزب فازبندی کند، هر چه ابعاد این متابعت کم­‌تر باشد، فاصله جامعه از انقلاب سوسیالیستی دورتر و هر چه کم­‌تر باشد، آستانه این انقلاب در دست‌رس­‌تر توصیف می­‌شد. شعارها، مواضع و سمت و سوی راه‌برُدهای لنین در این دوره نیز همگی از طریق رجوع به همین اصل تقریر می­‌شوند. او شرایط بعد از وقوع قیام فوریه را دوره تدارک انقلاب سوسیالیستی تلقی کرد، فقط به این اعتبار که شوراهای کارگران، دهقانان و سربازان موضعی متفاوت با دولت لووف و بعدا کرنسکی داشتند. به بیان دقیق‌­تر، شوراها در این محاسبات، ارگان­‌های قدرت انقلاب بورژوا دموکراتیک بودند!! تزهای معروف آوریل و شعار ظاهرا رادیکال و بسیار پر شکوه «انتقال همه قدرت به شوراها» نیز بر خلاف تصورات رایج، از توجه لنین به اهمیت شوراها به عنوان ظرف دخالت­‌گری آگاه و اعمال قدرت شورایی توده‌­های وسیع کارگر علیه سرمایه‌­داری حکایت نمی‌نمود. او این شعار را پیش می­‌کشید تا اولا: فرجام فاز «انقلاب دموکراتیک» را که به زعم وی دستور کار تاریخی پرولتاریای روس تا آن روز بود، اعلام نماید و ثانیا: تراز نوسانات بعدی شوراها و فاصله میان آن­‌ها و حزب را گاه‌­نگار دوری و نزدیکی انقلاب سوسیالیستی معرفی کند!! بر پایه این راه‌بُردها، همه کار بلشویک‌­ها و فعالین کارگری وفادار به بلشویسم این شد که پایه­‌های نفوذ حزب را در شوراها توسعه دهند و تحکیم کنند تا از این طریق توده‌­های کارگر را که از طریق درصد بسیار اندک نمایندگان خود به شوراها و تصمیمات کمیته مرکزی این ارگان‌­ها وفاداری نشان می­‌دادند، آماده قبول دستورات و مصوبات رهبری حزب گردانند. فرایندی که تحقق موفقیت آمیز آن مترادف با تدارک انقلاب سوسیالیستی تلقی می­‌گردید!! تنها به این دلیل که پایه‌­های استقرار حاکمیت حزب را فراهم می‌­ساخت! شاید در همین راستا و در تکمیل همین تلاش‌­ها بود که نام حزب سوسیال دموکرات روسیه نیز به حزب کمونیست تغییر می­‌یافت. تغییر نامی که ظاهرا نیاز اعلام برقراری حاکمیت پرولتاریا به مثابه یک طبقه و آمادگی تام و تمام این طبقه برای برنامه‌­ریزی سوسیالیستی کار و تولید اجتماعی تلقی می­‌شد!! حزب با موج طغیان توده‌­های به جان آمده از فشار استثمار و بی حقوقی­ها و جنگ افروزی­های بورژوازی، به یمن تبعیت شوراها از دستورات رهبران حزبی و در سیطره راه‌بُردها و چاره‌­گری­‌های لنینی که اشاره شد، به ایده تسخیر قدرت سیاسی جامه عمل پوشاند. انقلاب اکتبر به پیروزی رسید، و حالا به جای پرولتاریای آگاه، سازمان‌یافته در شوراهای سراسری ضد کار مزدی، بنا به گفته غرورآمیز لنین، بوروی شش نفری حزب بود که باید برای همه چیز تصمیم می‌گرفت. انقلاب پیروز شده بود و ستاره عمر شوراها باید ولو با چند ماه تاخیر به طور کامل غروب می‌­کرد!! ارتش رسمی، پلیس، وزارت اقتصاد، دولت بالای سر کارگران آن هم از جنس متمرکزترین­‌اش، دعوت از سرمایه‌­داران متمدن اهل تمکین به حزب به جای بی تمدن­‌ها، نپ، بستن دخیل به بورژوازی دارای قدرت اعجاز برنامه‌­ریزی، مدیریت، تخصص، دانش و فرهنگ مدرن، حمد و ثنای بدون مرز یکتارییسی و سیستم تایلور در تولید، تقدیس بی‌کران تبعیت هزاران کارگر از اراده مطاع بی‌همتای رییس کاردان و خیل تحولات سترگ سوسیالیستی دیگر، یکی پس از دیگری پیش پای پرولتاریای پیروزمند پهن بود!! سرنوشت توده وسیع کارگری که در طول سالیان متمادی مبارزه، خود را شورایی و ضد سرمایه‌داری سازمان نداده بود، عرصه­‌های مختلف حیات اجتماعی جامعه کاپیتالیستی را میدان کارزار شورایی علیه سرمایه‌­داری نساخته بود، شوراها را ظرف ارتقای آگاهی طبقاتی، میدان تمرکز قوای توده‌­های وسیع طبقه‌­اش و سنگر جنگ خویش علیه سرمایه­‌داری نکرده بود، پرولتاریایی که کل قدرت لایزال تاریخ‌سازش را سکوی پرش حزب به قدرت نموده بود، سوای آن چه روی داد، چیز دیگری نمی‌­توانست باشد.

هدف بحث این بود که کارنامه شوراسازی در جنبش کارگری جهانی را با رجوع به دو رویداد بسیار عظیم تاریخی این جنبش کند و کاو کنیم، کسر و کمبودهای بنیادی کار کموناردها و بلشویک‌­ها در حوزه برپایی شوراها را باز گوییم، این کاستی­‌ها را سوژه درس‌­آموزی و ارتقای شناخت روز خود و فعالین دست اندرکار سازمان­‌یابی مبارزه طبقاتی کارگران دنیا سازیم. جنبش شورایی دستور کار رویکرد ضد کار مزدی به هیچ وجه چیزی نیست که در روسیه سال‌های ١٩٠۵ یا ١٩١٧ شاهدش بودیم. شورا برای ما ستاره فصل اعتلای انقلابی نیست، ارگان ویژه قیام نیست. تسمه نقاله انتقال حزب به قدرت سیاسی نمی­‌باشد، حوزه سربازگیری حزب و گردان پیاده‌­نظام حزب هم نمی‌­باشد. نهادهای اعمال دیکتاتوری کارگران و دهقانان هم نمی‌­تواند باشد. تلقی ما از سازمان­‌یابی شورایی جنبش ضد سرمایه­‌داری طبقه کارگر، با آن چه در کمون پاریس شاهدش بودیم نیز تفاوت‌های چشم‌­گیری دارد. کموناردها به درستی و به عنوان یک ابتکار بسیار عظیم و پر درخشش ضد سرمایه‌­داری برای اعمال حاکمیت توده­‌های وسیع بردگان مزدی در حوزه‌های اقتصاد و سیاست علیه بورژوازی و مناسبات سرمایه­‌داری به کار گرفتند و در این گذر بسیار حیرت­‌انگیز و ماهوی، از بلشویسم و لنینیسم رادیکال‌­تر پیش تاختند. اشکال کار آن­‌ها را پیش‌­تر گفتیم و نیاز به تکرار ندارد. جنبش شورایی سرمایه‌ستیز، آگاه و سراسری توده‌­های کارگر برای ما تجلی استخوان­‌بندی بالنده آگاه نیرویی است که آینده تاریخ از آن اوست. نیرویی که در قعر جهنم سرمایه‌­داری باید ببالد و در پروسه بالندگی خود تمامی آمادگی­‌ها و ظرفیت­‌های لازم برای محو تمامیت نظام سرمایه‌­داری و استقرار سازمان شورایی برنامه‌­ریزی کار و تولید سوسیالیستی را احراز کند. شوراها برای ما ظرف و بستر این بالندگی هستند. جنبش متشکل توده­‌های کارگر علیه سرمایه در همه عرصه‌­های حیات اجتماعی‌­اند. میدان ارتقای سرمایه‌ستیزی خودپوی توده وسیع کارگر به سرمایه‌ستیزی آگاه و کمونیستی آن­‌ها می­‌باشند. کارگران باید همیشه، همه جا و در همه دوره‌­ها شورایی متحد گردند، در درون شوراها آناتومی مارکسی عینیت سرمایه‌­داری را آگاهی طبقاتی و سر بیدار ضد کار مزدی خود کنند. شوراها را سنگر جنگ روز برای تحمیل خواسته‌­های جاری علیه بورژوازی، تعرض علیه استثمار و همه مظاهر هستی سرمایه و هم‌­زمان خاک‌ریز مبارزه طبقاتی برای نابودی فرجامین مناسبات بردگی مزدی سازند.