Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 مهر 1405

ناصر برین –

شاید در لحظه‌ای که موشک‌ها شلیک می‌شوند، نخستین وظیفه‌ی اندیشه این باشد که از پذیرش بداهت جنگ خودداری کند. جنگ خود را در قالبی روشن و ظاهرا بی‌ابهام عرضه می‌کند: این‌سو و آن‌سو، خودی و دشمن، دفاع و تجاوز، ملت و بیگانه. در همین لحظه، دولت نیز می‌تواند کشور را به ‌جای جامعه بنشاند: کشور در جنگ است، پس همه‌ی ما در جنگیم.

اما اندیشه‌ی انتقادی انقلابی باید همین بداهت را متوقف کند و بپرسد: این جنگ چیست؟ جنگ، صورت پدیداریِ کدام روابط اجتماعی است؟ چه نیروها و مناسباتی آن را پدید آورده‌اند و بر جامعه تحمیل کرده‌اند، چه کسانی به نام چه کسانی می‌جنگند و قدرت جمعی‌ای که در این جنگ سازمان می‌یابد، در چه مناسباتی متحقق می‌شود؟

رزا لوکزامبورگ، در «جزوه‌ی یونیوس»، همین بداهت را درهم می‌شکند. به محض غُرش توپ‌ها، پرولتاریا نباید پیروزی کشور خود را به‌ عنوان پیروزی خویش و شکست کشور دیگر را شکست دشمن خود تلقی کند. در جنگ میان قدرت‌های بزرگ سرمایه‌داری، دولت‌ها منافع اجتماعی و طبقاتی معینی را در قالب ملت و منافع ملی و زبان دفاع از کشور سازمان می‌دهند و از پرولتاریا می‌خواهند این صورت‌بندی را بپذیرد. چنین جنگی، هر اندازه هم که با زبان میهن، امنیت و دفاع توجیه شود، خودبه‌خود به جنگ طبقه‌ی کارگر تبدیل نمی‌شود. اگر پرولتاریا استقلال سیاسی و اجتماعی خود را در دولت خودی حل کند، دیگر به‌ عنوان یک طبقه‌ی تاریخی عمل نمی‌کند؛ به نیروی انسانی دستگاه جنگ تبدیل می‌شود.

اما از این گُزاره نمی‌توان نتیجه گرفت که پرولتاریا باید در برابر آن‌چه بر جامعه می‌گذرد، بی‌تفاوت بماند. جنگ فقط برخورد دولت‌ها نیست. جنگ خانه‌ها، محل‌های کار، خانواده‌ها، محله‌ها، شبکه‌های ارتباطی، زیرساخت‌ها و امکان بازتولید زندگی را درگیر می‌کند. میلیون‌ها انسان ممکن است بدون آن که هیچ سهمی در تصمیم دولت‌ها داشته باشند، ناگهان درون مناسبات جنگی قرار گیرند. استقلال طبقاتی به معنای فاصله‌گرفتن از این واقعیت مادی نیست؛ برعکس، استقلال طبقاتی تنها زمانی معنا دارد که طبقه‌ی کارگر بتواند در دل همین واقعیت اجتماعی، نیروی جمعی خود را به‌ صورت مستقل سازمان دهد.

در چنین شرایطی، مساله‌ی قدرت اجتماعی آشکار می‌شود. قدرت اجتماعی در روابط هم‌کاری و تولید جمعی انسان‌ها شکل می‌گیرد: در کار، در دانش، در سازمان‌یابی، در شبکه‌های ارتباطی، در بازتولید زندگی و در توانایی انسان‌ها برای انجام کارهایی که هیچ فردی به ‌تنهایی قادر به انجام آن‌ها نیست. این قدرت الزاما در یک قدرت سیاسی مستقل از تولیدکننده‌گان متحقق نشده است. در شرایط تاریخی معین، بخشی از این ظرفیت جمعی در قالب نهادهای سیاسی، اداری و حقوقی و در ساختارهای دولتی متمرکز می‌شود و می‌تواند از تولیدکننده‌گان خود استقلال یابد. جنگ این فرایند را تشدید می‌کند. در شرایط جنگی، نیروی کار، منابع، دانش، صنعت، حمل‌ونقل، ارتباطات و توان تولیدی جامعه به‌ طور فزاینده در خدمت الزامات جنگ سازمان‌دهی و بسیج می‌شوند. ظرفیت‌هایی سازمان می‌یابند که از تولیدکننده‌گان مستقل می‌شوند: ماشین نظامی، دستگاه اداری، اقتصاد جنگی و ساختار فرماندهی. قدرتی که از هم‌کاری انسان‌ها برمی‌خیزد، اکنون می‌تواند در صورتی متمرکز شود که بر همان انسان‌ها فرمان می‌راند.

بنابراین، جنگ فقط بسیج قدرت اجتماعی نیست؛ بازسازمان‌دهی و تغییر شکل آن نیز هست. نیروی کار به عنوان نیروی نظامی بسیج می‌شود، تولید اجتماعی در خدمت تولید جنگی بازسازمان می‌یابد، منابع عمومی به هزینه‌های نظامی اختصاص می‌یابند، و بخشی از ظرفیت سازمان‌یابی اجتماعی در سلسله‌مراتب فرماندهی جذب می‌شود. قدرتی که از هم‌کاری اجتماعی انسان‌ها برمی‌خیزد، می‌تواند در شکل دولت و ارتش به صورتی متحقق شود که مستقل از تولیدکننده‌گان و در برابر آنان قرار گیرد. به این ترتیب، جنگ می‌تواند یکی از شدیدترین لحظات جدایی قدرت اجتماعی از تولیدکننده‌گان آن باشد.

با این نگاه به جنگ، مرز میان دفاع از جامعه و دفاع از دولت روشن‌تر می‌شود. انسانی که از خانه، خانواده، محل کار و امکان زندگی اجتماعی خود در برابر تجاوز دفاع می‌کند، الزاما از دولت یا طبقه‌ی حاکم دفاع نمی‌کند. او می‌تواند در حال دفاع از شرایط مادی زندگی و روابط هم‌کاری‌ای باشد که امکان زندگی جمعی را فراهم می‌کنند؛ حتا اگر دولت بکوشد همین مقاومت اجتماعی را به ‌مثابه قدرت ملی و دستگاه حکومتی معرفی نماید. مساله این نیست که مقاومت اجتماعی را انکار کنیم؛ موضوع این است که اجازه ندهیم دولت خود را مالک و نماینده‌ی انحصاری این مقاومت معرفی کند و قدرت جمعی آن را در ساختارهای خود متمرکز سازد.

دولت می‌تواند این قدرت را «قدرت ملی» بازنمایی کند و از همین طریق آن را در قالب منافع و اقتدار دولت سازمان دهد. آن‌گاه بر سیاست کارگری است، رو به جامعه این پرسش را مطرح کند که این قدرت را چه کسانی تولید کرده‌اند، در چه مناسباتی شکل گرفته است، و از چه راهی به قدرتی مستقل از تولیدکننده‌گان و متمرکز در دولت تبدیل و بازنمایی می‌شود.

در چنین کشاکشی، خطر از دست رفتن استقلال طبقاتی و لغزیدن به بورژوازی خودی آشکار می‌شود. این لغزش الزاما با حمایت صریح از سرمایه‌داری آغاز نمی‌شود. می‌تواند با «دفاع از میهن»، «حفظ حاکمیت ملی» یا حتا «مبارزه با امپریالیسم» آغاز شود، هنگامی که این مبارزه استقلال طبقاتی را در چهارچوب دولت ملی حل می‌کند؛ یا با منطق «انتخاب شر کم‌تر»، که به ‌تدریج پرولتاریا را به حمایت از یکی از قطب‌های قدرت وامی‌دارد. لحظه‌ی تعیین‌کننده زمانی فرا می‌رسد که پرولتاریا، قدرت اجتماعی و سازمان‌یابی مستقل خود را در قدرت دولت حل کند و استقلال طبقاتی را با استقلال دولت از دشمن خارجی یکی بگیرد. آن‌گاه ظرفیت‌های اجتماعی هم‌کاری، تولید و مقاومت که در دفاع از شرایط مادی زندگی بسیج شده‌اند، می‌توانند در قالب‌های دولتی و نظامی بازسازمان یابند و به نیرویی برای بازتولید همان مناسبات سُلطه تبدیل شوند.

اما سوی دیگر نیز به همان اندازه خطرناک است. اگر همه‌ی دولت‌ها را صرفا بر اساس مناسبات طبقاتی‌شان یک‌سان بدانیم و تفاوت میان وضعیت‌های تاریخی، اشکال مشخص سُلطه، نسبت نیروها و پیامدهای واقعی جنگ را کنار بگذاریم، به بی‌تفاوتی انتزاعی می‌رسیم؛ یعنی دقیقا از تحلیل مشخصی فاصله می‌گیریم که سیاست طبقاتی باید از آن آغاز کند. مخالفت با دولت نباید به رهاکردن جامعه بینجامد. همان ظرفیت اجتماعی هم‌کاری، مقاومت و سازمان‌یابی که می‌تواند در شرایط جنگی در قالب‌های دولتی و نظامی متمرکز شود، می‌تواند در سازمان‌یابی مستقل از دولت نیز متحقق شود. اگر طبقه‌ی کارگر این ظرفیت را فقط به این دلیل که در شرایط جنگ ظاهر شده نادیده بگیرد، عملا همان نیروی اجتماعی خود را از دست می‌دهد که باید برای رهایی از سُلطه، مستقل از دولت و سرمایه، سازمان دهد.

پس مداخله‌ی انقلابی در شرایط جنگی، نه انتخاب میان دولت خودی و نه بی‌طرفی است. مساله این است که قدرت اجتماعی در چه مناسباتی متحقق می‌شود، چگونه سازمان می‌یابد، و یا در چه شکلی از قدرت مستقل از تولیدکننده‌گان متمرکز می‌شود. طبقه‌ی کارگر بایستی بتواند میان قدرت اجتماعی اکثریت جامعه و صورت دولتی سازمان‌یابی آن تمایز بگذارد. ممکن است دولت، جامعه را برای جنگ بسیج کند، اما بسیج‌شدن جامعه به معنای یکی‌شدن منافع جامعه و دولت نیست. میلیون‌ها انسان در دفاع از شرایط مادی زندگی و روابط اجتماعی خود مشارکت دارند، اما این مشارکت نباید به سلب اختیار از تولیدکننده‌گان و تبدیل قدرت جمعی آنان به قدرتی متمرکز و مستقل از آنان در دستگاه دولتی بینجامد.

این‌جا هم انترناسیونالیسم پرولتری معنای مادی خود را پیدا می‌کند. انترناسیونالیسم صرفا یک اصل اخلاقی برای دوست‌داشتن کارگران کشورهای دیگر نیست، بلکه آن‌جا است که کارگران در کشورهای مختلف اجازه ندهند قدرت اجتماعی برخاسته از هم‌کاری و تولید جمعی آنان در صورت قدرت دولت‌های ملی از آنان مستقل شود و در خدمت منافع دولت، سرمایه و جنگ قرار گیرد. دولت‌ها می‌توانند همین ظرفیت اجتماعی را در قالب ارتش، اقتصاد جنگی و رقابت ژئوپولیتیک سازمان دهند؛ برای همین، مساله‌ی پرولتاریا حفظ امکان سازمان‌یابی مستقل این ظرفیت در برابر دولت و سرمایه است. از این نظر، انترناسیونالیسم شکل سیاسی مبارزه علیه جدایی قدرت اجتماعی از تولیدکننده‌گان آن و علیه سازمان‌یافتن این قدرت در صورت‌های ملی سُلطه است.

پس این پرسش که «چه کسی باید پیروز شود؟» دیگر نمی‌تواند نقطه‌ی عزیمت باشد. باید پیش از آن پرسید: این جنگ چه روابط اجتماعی‌ای را آشکار می‌کند؟ چه ظرفیت اجتماعی‌ای را بسیج می‌کند؟ این ظرفیت چگونه در دولت، ارتش و اقتصاد جنگی سازمان می‌یابد و چگونه می‌تواند از تولیدکننده‌گان خود مستقل شود؟ و آیا انسان‌هایی که این قدرت جمعی را در هم‌کاری و تولید اجتماعی پدید می‌آورند، می‌توانند آن را در خودسازمان‌یابی مستقل خویش متحقق کنند، به‌ جای آن که در ساختارهای دولتی و نظامی حل شود؟

در این مرزبندی، موضع انقلابی هم با بورژوازی خودی و هم با بی‌تفاوتی انتزاعی صراحت پیدا می‌کند. نه دولت را به جای جامعه می‌نشاند و نه جامعه را به خاطر دولت رها می‌کند. نه تجاوز خارجی را با دفاع از دولت یکی می‌گیرد و نه سُلطه‌ی داخلی را بهانه‌ای برای چشم‌بستن بر مقاومت اجتماعی قرار می‌دهد. مساله‌ی اصلی، حفظ و گسترش استقلال سازمان‌یابی قدرت اجتماعی انسان‌های تحت سُلطه است؛ همان ظرفیت اجتماعی‌ای که در لحظه‌ی جنگ می‌تواند در مناسبات دولتی و نظامی متمرکز شود و از تولیدکننده‌گان خود استقلال یابد.

از این‌رو، جنگ فقط صحنه‌ی برخورد قدرت‌های نظامی نیست. بلکه یکی از لحظاتی است که در آن رابطه‌ی میان جامعه، قدرت اجتماعی و دولت با بیش‌ترین شدت آشکار می‌شود. دولت فقط قدرت اجتماعی را متمرکز نمی‌کند؛ به نحوه‌ی سازمان‌یابی و اعمال آن شکل خاصی می‌دهد. قدرت اجتماعی در صورت دولتی متحقق می‌شود، اما این صورت دولتی نیز، به ‌نوبه‌ی خود، نحوه‌ی سازمان‌یافتن و اعمال قدرت اجتماعی را تغییر می‌دهد.

موضوع پرولتاریا در این‌جا انتخاب میان دولت‌ها نیست؛ این است که چگونه می‌تواند در دل همین بحران، امکان خودسازمان‌یابی مستقل قدرت اجتماعی را گسترش دهد و آن را به نیروی خودرهایی بدل کند.

و شاید همین‌جا بتوان دوباره به پرسش نخست بازگشت: جنگ، صورت پدیداری کدام روابط اجتماعی است؟ اگر این پرسش را جدی بگیریم، دیگر نه «کشور خودی» می‌تواند پاسخ آماده‌ی ما باشد و نه «بی‌طرفی»؛ زیرا هر دو، اگر به جای تحلیل مشخص بنشینند، ما را از دیدن رابطه‌ای بازمی‌دارند که باید آن را بشناسیم: رابطه‌ی میان انسان‌هایی که در هم‌کاری اجتماعی قدرت جمعی پدید می‌آورند و مناسباتی که می‌توانند این قدرت را در صورت‌های مستقل از تولیدکننده‌گان سازمان دهند و علیه خود آنان به کار گیرند.