«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
پروین اشرفی –
در زمانهی جنگ، جنسیت و قُدرت، بیش از پیش درهم میآمیزند و بدن زن، بیش از پیش روایتگر ادامهی تحمیل تاریخی زنستیزی میگردد. بدین معنا، که اگرچه مرگ و ویرانی ناشی از جنگ، همگانی میباشد، اما پیامدهای آن به خصوص بر روند زنستیزی – که پیش از جنگ هم غالب بوده- مُتکی است. امنیت و رفاه زنان در شرایط جنگی هم چون دوران پیش از جنگ، آخرین اولویت طرفهای درگیر در جنگ است. جنگ، مجوزی میشود برای امنیتزُدایی بیشتر از وضعیت و بقای زنان. آنان در شرایط جنگی جان خود را از دست میدهند؛ بیکار میشوند؛ با تنزُل اقتصاد خانواده یا ویرانی خانه، مجبور به قبول مسئولیتهای بیشتر در قِبالِ فرزندان و سالمندان میشوند؛ و ضمن آن که همچنان تحت خُشونت ساختاری و تبعیض و نابرابری جنسی و جنسیتی قرار دارند، تجرُبههای وحشتناک جنگی از قبیل ربوده شدن، تجاوز جنسی و… را هم از سر میگذرانند. همین امر، تجرُبیات زنان و مردان در شرایط جنگی را مُتفاوت مینماید.
مقدمه
برای شروع بررسی هر جنگی، ابتدا باید به تحلیل طبقاتی، به تبیین خصلت واقعی، آن پرداخت و به این پُرسش پاسُخ داد، که “چه کسی با چه کسی، و برای چه، میجنگد؟” به عبارت دیگر، دو طرف یک جنگ کدام طبقات هستند و چه سودی از آن میبرند؟ کدام طبقهای هزینهی آن را میپردازد؟ آن جنگ چگونه توازن قُدرت را در داخل و خارج از آن کشور، حفط مینماید و بازسازی جنگ، با کار طاقتفرسای چه طبقهای، و در کدام فرآیندی، صورت میگیرد؟ از سوی دیگر، در همین فرآیند استثماری مُتکی بر روند بازسازی، چه کسانی همچنان سودهای بالایی انباشت کرده و حاکمیتشان را تثبیت و حفظ مینمایند؟
تاریخ نشان داده است که جنگ، برای ادامهی سُلطهی طبقاتی صورت میگیرد؛ جنگ، لحظهای است که طبقهی حاکم، بُحرانهای انباشتهی خود را بر شانههای فرودستان و زحمتکشان فرو میریزد. در این میدان، قُربانیان اصلی نه آناناند که فرمان جنگ میدهند، بلکه آناناند که هیچ سهمی در قُدرت و هیچ نفعی در سیاستهای جنگافروزانه ندارند.
حملات همآهنگ آمریکا و اسرائیل به ایران، جنگ دوم، در تاریخ ۹ اسفند ۱۴۰۴ – برابر با ۲۸ فوریهی ۲۰۲۶- با ادعای مُقابله با برنامهی هستهای، تخریب زیرساختهای نظامی و موشکی، نفوذ منطقهای ایران، و مآلا برای مُطیع و رام کردن ایران، شروع شد. این جنگ، همچون بسیاری از جنگهای دیگر، دربارهی سُلطه و چگونگی تداوم و تثبیت حاکمیت طرفین آن میباشد. و صد البته این امر، بدون حفظ و کُنترل منابع نفت و گاز، و مسیرهای حملونقل، سُلطهی بر منطقهی خاورمیانه، رقابت دولتهای سرمایهداری، سود عظیمی که صنایع نظامی از جنگ میبرند، و نیز سرکوب جنبش طبقهی کارگر و جنبشهای تودهای که این روند را برنمیتابند، مُیسر نخواهد بود.
از آنجایی که امپریالیسم آمریکا و متحدانش، به دنبال کُنترل منابع انرژی و مسیرهای استراتژیک حملونقل آن، مانند تنگهی هُرمز، هستند، این جنگ نیز به بخشی از مُدیریت امپریالیستی سرمایهداری جهانی در این زمینه تبدیل شده است. و علیرغم تبلیغاتی که میشود، کمترین ربطی به یک “ماموریت اخلاقی” و “بشر دوستانه” برای “نجات مردم ایران از شر حاکمیت جمهوری اسلامی ایران” ندارد. در واقع، امپریالیسم آمریکا، در تحقُق منافع ژئوپولیتیک خود، در همکاری مُستقیم با رژیم صیهونیستی اسرائیل، یک جنگ ویرانگر را با حمله به ایران سازمان داد؛ منافعی که بر سودهای کلان صنعت تسلیحاتی، کُنترل بازارهای نفت و گاز، مهار هر چه بیشتر نیروی کار، فشار ژئوپولیتیکی بر رقبایی چون چین و روسیه، و سرانجام تامین منافع کلان سرمایهداران، استوار است.
از سوی دیگر، جمهوری اسلامی از همان آغاز به قُدرت رسیدن، و در تمام طول نزدیک به نیم قرن حاکمیت خود، اهداف خاصی را در داخل و خارج از مرزهای ایران پی گرفته است. تبدیل شدن به یک قُدرت منطقهای، و خصومت با اسرائیل، یک مُشخصهی اهداف خارجی جمهوری اسلامی بوده است. سرکوب اعتصابات و اعتراضات کارگری، جُرمانگاری هر فعالیت سیاسی و اجتماعی مُخالف، به بند کشیدن هر صدای آزادیخواهانه و برابریطلبانه، و برقراری اختناق شدید، هم دستور کار همیشگی جمهوری اسلامی در درون ایران بوده است.
بُحران اقتصادی و تورم لجامگُسیخته
یک مُشخصهی حاکمیت جمهوری اسلامی، بُحران اقتصادی است که بر متن تحریمهای اقتصادی و فساد ساختاری حاکمیت در تمام این سالها وجود داشته و به ویژه در شکل انجماد دستمزدها، عدم پرداخت آنها، بیکارسازی میلیونی نیروی کار، گرانی سرسامآور هزینههای زندگی، به ویژه زندگی کارگران و زحمتکشان جامعه در تنگنا قرار داده است.
گرانی هزینههای زندگی، تا افزایش ۳۰۰ درصدی دارو و افزایش ۲۵ درصدی کرایهی اتوبوس و تاکسی فقط نمونهای از این وضعیت است. بنا بر گُزارش بانک مرکزی، شاخص بهای کالاها و خدمات مصرفی در مناطق شهری ایران (شاخص تورم) در فروردین ۱۴۰۵ به عدد ۶۱۵.۳ رسید، که نسبت به ماه قبل، مُعادل ۷ درصد افزایش داشت. شاخص مذکور نسبت به ماه مُشابه در سال قبل، مُعادل ۶۷ درصد افزایش یافت. میزان تورم در دوازده ماه مُنتهی به فروردین ۱۴۰۵ نسبت به دوازده ماه مُنتهی به فروردین ۱۴۰۴، مُعادل ۵۰.۶ درصد بود، در حالی که در فروردین پیش از آن، در حدود ۳۳ درصد بود. شاخص بهای “گروه اختصاصی کالا”، از زیرمجموعهی شاخص کُل بهای کالاها و خدمات مصرفی، در فروردین ۱۴۰۵ نسبت به ماه قبل، معادل ۹.۵ درصد افزایش داشت، در حالی که نسبت به ماه مُشابه سال قبل مُعادل ۹۵.۷ درصد و در دوازده ماه مُنتهی به فروردین ۱۴۰۵ نسبت به دوازده ماه مُنتهی به فروردین ۱۴۰۴، مُعادل ۶۵.۸ درصد بود. شاخص بهای «گروه اختصاصی خدمات» نیز در فروردین ۱۴۰۵ نسبت به ماه قبل با افزایشی مُعادل ۳.۸ درصد و نسبت به ماه مُشابه سال قبل مُعادل ۳۹.۱ درصد بود. این شاخص در دوازده ماه مُنتهی به فروردین ۱۴۰۵ نسبت به دوازده ماه مُنتهی به فروردین ۱۴۰۴ مُعادل ۳۶.۹ درصد افزایش داشت.(«تابناک»، ۵ اردیبهشت ۱۴۰۵)
تحریمهای اقتصادی: تحریمهای اقتصادی، پس از تسخیر سفارت آمریکا در ایران، در سال ۱۳۵۸ و در واکنش به گروگانگیری آغاز شد، سپس به صورت گُستردهتر از اردیبهشت ۱۳۷۴ به صورت تحریمهای تجاری و نفتی تشدید گردید، و سرانجام در دههی ۹۰ با تحریمهای شورای امنیت سازمان ملل و اتحادیهی اروپا، به ویژه از سال ۱۳۹۰ با موضوع انرژی هستهای، به اوج خود رسید. تحریمهای ثانویهی اتحادیهی اروپا و شورای امنیت، به مرور محدودیت بخشهای بانکی و نفتی ایران را هم افزایش داد. این تحریمها، در عمل یک جنگ اقتصادی تمام عیار علیه جامعه بود، نه علیه طبقهی حاکم، الیگارشها و نُخبهگانی که جمهوری اسلامی را اداره میکردند. تحریمها، بخشهای نفتی، بانکی، کشتیرانی و صنایع کلیدی را مورد هدف قرار داد، با کاهش ۶۰ تا ۸۰ درصد صادرات نفت پس از سال ۲۰۱۸ و مآلا انقباض اقتصادی و کاهش شدید درآمد ارزی، سقوط ارزش ریال و تورم مزمن، به گرانی سرسامآور هزینههای زندگی و کاهش قدرت خرید مردم انجامید و صدمات وافری به معیشت اقشار پائینی جامعه زد. آنهم در حالی که قُدرتمندان اقتصادی جاخوش کرده در حاکمیت جمهوری اسلامی، به طرق مُختلف، از جُمله “دور زدن تحریمها”، همچنان به سودهای کلان دست مییافتند.
بیکارسازی میلیونی: با تعطیلی بسیاری از بُنگاههای اقتصادی و کاهش فعالیتهای تولیدی، به دلیل فرسودگی ماشینآلات، کمبود قطعات یدکی و عدم امکان واردات آنها، نبود ارز، و…، میلیونها کارگر بیکار شدند، که مآلاٌ مُنجر به گُسترش فقر و فلاکت گردید. این روند، با خارج کردن کارگاههای کمتر از پنج نفر و سپس کمتر از ده نفر از دایرهی قانون کار، و سپس با رواج قراردادهای موقت و کارهای بیثُبات، طبقهی کارگر را با دستمزدهای بسیار اندک تحت شدیدترین میزان استثمار قرار داد.
بر اساس آخرین آمارهای رسمی در اوایل سال ۱۴۰۵، نرخ بیکاری کُل در ایران، حدود ۷.۶ تا ۷.۸ درصد گُزارش شده است. این نرخ برای جوانان ۱۵ تا ۲۴ ساله بسیار بالاتر و در حدود ۲۱.۲ درصد است. نرخ بیکاری زنان، در حدود ۱۵ تا ۱۶ درصد است، که بالاترین سطح آن در دورههای اخیر میباشد. افزایش نرخ بیکاری زنان، علیرغم کاهش نرخ بیکاری در کُل کشور، نشاندهندهی فشار بیشتر بازارهای کار سرمایهداری بر زنان، خروج تعداد بیشتری از آنها از اقتصاد رسمی، و اشتغال در بخشهای غیررسمی اقتصاد است، که از یکسو با استثمار بیشتر زنان کارگر و از سوی دیگر با سودهای بیشتر سرمایهداران همراه است.
جنگ و نابودی زیرساختها
حملات نظامی آمریکا-اسرائیل به ایران، فقط تاسیسات نظامی، فرماندهان سپاه و ارتش، و مقامات عالیرتبهی جمهوری اسلامی را هدف قرار نداد. بیش از ۱۲۵ هزار واحد غیرنظامی هم در اثر این حملات نظامی آسیب دیدند. در طول جنگ، بیمارستانها، مناطق مسکونی، و تاسیسات زیرساختی مورد حمله قرار گرفتند، و هزارها نفر در اثر این بمببارانها جان خود را از دست دادند. کارخانههای صنعتی و مُحیطهای کاری نیز از بُمببارانها در امان نماندند. تعدادی از کارگران در اثر این حملات جان باختند و تعداد بسیاری هم در اثر تخریب مُحیطهای کار خود بیکار شدند.
حمله به زیرساختهای جامعه، به کارخانهها و مُحیطهای کار، جزیی از استراتژی جنگی آمریکا-اسرائیل علیه جمهوری اسلامی بود، که در واقع به منظور از بین بردن امکان بازتولید زندگی اجتماعی و دامن زدن به شورش علیه رژیم حاکم صورت گرفت. نابودی زیرساختهای انرژی و آسیب به بخشهای اصلی تولید نفت و گاز (انبارهای نفت، پالایشگاهها و میادین گازی، مُجتمعهای پتروشیمی در ماهشهر، تاسیسات میدان گازی پارسجنوبی، نیروگاههای برق و…) و حدود ۴۰۰ نُقطه از زیرساختهای حیاتی آب و فاضلاب، که مُنجر به خسارت ۵۰ هزار انشعاب آب و اختلال در آبرسانی به نزدیک به یک و نیم میلیون نفر و اختلال در بخش فاضلاب برای یک میلیون و هفتصد هزار نفر شده (تاسیسات آبشیرینکُن جزیرهی قشم و قطع آب ۳۰ روستا، ایستگاه پُمپاژ آب در خرمآباد، مُجتمع آبسنگین خنداب و…)، با همین هدف صورت گرفت. علاوه بر اینها، زیرساختهای حمل و نقل (حداقل ۸ خط راهآهن، فرودگاههای مُتعدد، و همچنین جادهها، پُلها و شبکههای حملونقل عمومی)، زیرساختهای ارتباطی و مُخابراتی، تاسیسات علمی و پژوهشی (مانند موسسهی پاستور تهران، که یک مرکز تحقیقاتی و سلامت عمومی با بیش از یک قرن سابقه و عضویت در شبکهی بینالمللی پاستور میباشد و همچنین شرکت تحقیقاتی و مهندسی توفیق دارو)، زیرساختهای درمانی و دارویی شامل بیش از ۳۵۰ مرکز دارویی، بیمارستان و موسسهی تحقیقاتی، نیز مورد حمله قرار گرفته و تخریب شدهاند.
حملات به صنایع نفت و گاز و پتروشیمی پارسجنوبی، عملا به توقف تولید در یکی از حیاتیترین مراکز انرژی و صنعت کشور انجامید. این حملات عمدتا واحدهای فجر ۱ و ۲، امیرکبیر و رجال را هدف قرار داد؛ واحدهایی که ستونهای تامین انرژی و تولید مواداولیهی مورد مصرف بخش وسیعی از اقتصاد میباشند. بنا به اعلام مدیرعامل «سازمان منطقهی ویژهی اقتصادی انرژی پارس»، در این مجموعه حدود ۷۶ هزار نفر به طور مُستقیم مشغول به کار بودند. به گُزارش «یورونیوز» هم این مُجتمع، بُزرگترین کارفرمای منطقه برای حدود ۳۰۰ هزار نفر از ساکنان آن محسوب میشود. اهمیت این مراکز صنعتی تنها به اشتغال مُستقیم دهها هزار کارگر شاغل در آنها محدود نیست؛ برای نمونه، واحد فجر انرژی، نقشی حیاتی در تامین برق پتروشیمیهای ماهشهر و همچنین برق حدود ۵۰۰ هزار نفر در خوزستان ایفا میکند. تولیدات این مُجتمعها، از مواد شیمیایی پایه تا پلیمرها، در طیف وسیعی از صنایع – از پلاستیک و نساجی گرفته، تا کشاورزی و تجهیزات پزشکی- به کار میرود. در نتیجه، توقف کامل این صنایع، ضربهای بسیار سنگین به اقتصاد ایران وارد کرده و بازسازی واحدها و خطوط تولید آن به مدار فعالیت، مُمکن است سالها به طول بیانجامد.
مُجتمع فولاد خوزستان، که فعالیت آن به طور کامل مُتوقف شده، نیز از همین نوع صنایع مُهم در حیات اقتصادی جامعه به شُمار میرود که توقُف فعالیت آن صرفا خاموشی یک کارخانه نیست، بلکه گُسستی عمیق در زنجیرهای از تولید و معیشت است، که جمعیت انبوهی از خانوارهای کارگری را در بر میگیرد. در این مُجتمع در حدود ۱۰ هزار کارگر به طور مُستقیم و در مجموع نزدیک به ۱۸ هزار نفر، با احتساب نیروهای پیمانکاری، مشغول به کار بودند. مُجتمعهای عظیم فولاد مُبارکهی اصفهان نیز به مثابه یکی از شریانهای اصلی تولید صنعتی کشور عمل میکرده است. این مُجتمع، که بیش از ۴ درصد تولید بخش صنعت را به خود اختصاص میداد، تامینکنندهی مواداولیه برای بیش از ۳۰۰۰ کارخانه و کارگاه در سراسر کشور بود. بر اساس آمارهای اواخر اسفند، بین ۱۲ تا ۲۳ هزار نفر به طور مُستقیم یا غیرمُستقیم در این مجموعه به کار گرفته شده بودند. اما فراتر از آن، معیشت حدود ۳۰۰ تا ۳۵۰ هزار کارگر در زنجیرههای بالادستی و پاییندستی، به فعالیت آن وابسته بود. بُمبباران این صنعت و تعطیلی آن، چند میلیون اعضای خانوارهای کارگری را از حداقل معیشت محروم و به دامن فقر و فلاکت انداخته است.
طبقهی کارگر فقط از بُمبباران مُحیطهای کار صدمه ندیده است. جنگ، مشاغل دیگری را هم تعطیل کرده است. بخش ساختمانسازی از جُمله این مشاغل است. بر اساس آمارهای سال ۲۰۲۵، بیش از یک میلیون و ۶۰۰ هزار کارگر در این بخش مشغول به کار بودند. این بخش همواره یکی از شکنندهترین حوزههای اشتغال کارگری بوده است و نیروی کار آن بیشتر به صورت روزمزد، در فقدان هرگونه بیمههای اجتماعی و امنیت شغلی، به کار اشتغال داشتند. با آغاز جنگ، بسیاری از کارگاههای ساختمانی به طور کامل تعطیل شدند، چرخ ساختمانسازی از حرکت ایستاد و ۸۰ تا ۹۰ درصد کارگران ساختمانی بیکار شدند؛ رقمی که بهنوبهی خود شدت و گُستردهگی بُحران معیشتی در طبقهی کارگر را در شرایط جنگی نشان میدهد.
علاوه بر اینها، بُمبباران تصفیهخانههای آب، یعنی شیوع وبا و انواع بیماریهای گوارشی و تشنه ماندن میلیونها انسان؛ زدن تاسیسات برقی و قطع برق، یعنی از کار افتادن یخچالهای حاوی انسولین، واکسنها، داروهای بیماریهای دیابتی، توقف دستگاههای دیالیز، امکان احیا و جراحی، به خصوص در مورد کودکان و سالمندان؛ تعطیلی نانواییها و فروشگاههای موادغذایی، یعنی بیتامینی غذایی روزانهی میلیونها مردم؛ و هزاران مصائب جانبی دیگر، که گریبان یک جامعهی ۹۰ میلیونی را گرفته است.
به علت سانسور و خفقان جمهوری اسلامی، که در دورهی جنگ از جُمله با قطع اینترنت و عدم امکان خبررسانی بیشتر هم شده است، آمار دقیقی از تلفات انسانی جنگ وجود ندارد. جمهوری اسلامی، آخرین آمار تلفات رسمی انسانی را ۳۳۷۵ نفر ذکر میکند، که صدالبته قابل اطمینان نیستند؛ چرا که، فقط به عُنوان نمونه، با تخریب ساختمانهای مسکونی، تعداد زیادی انسان در زیر آوارها مدفون میشوند و آواربرداری و بیرون کشیدن اجساد آنها از زیر آوارها به روزها و هفتهها وقت نیاز دارد.
بنا به تخمین جمهوری اسلامی، جنگ بالغ بر ۲۷۰ میلیارد دلار خسارت به ایران وارد کرده است. درستی یا نادرستی این تخمین یک مساله است و هزینه کردن آن، به علاوهی هزینههای بازسازی پس از جنگ، از جیب طبقهی کارگر یک مسالهی دیگر! بر اساس برآورد «صندوق بینالمللی پول» از چشمانداز اقتصاد جهانی، که در سال ۲۰۲۶ منتشر شد، تولید ناخالص داخلی ایران به قیمتهای جاری، به حدود ۳۰۰.۳ میلیارد دلار کاهش یافت. این رقم نسبت به سال ۲۰۲۴، که حدود ۴۱۶ میلیارد دلار بود، به دلیل عواملی چون رُشد منفی اقتصادی، منهای ۶ مُمیز یکدهم درصد، و کاهش ارزش ریال، اُفت قابل توجهی گرفت. حال اگر بنا به ادعای جمهوری اسلامی، سالانه ۷۰ الی ۱۲۰ میلیارد دلار عوارض از تنگهی هُرمز هم دریافت شود، اما مساله این است که فُرصتهای شُغلی برای حدود چهار میلیون نیروی بیکار چگونه ایجاد میشود؟ راهاندازی مُجدد بُنگاههای اقتصادی چگونه صورت میگیرد؟ بازسازی خسارتهای میلیاردی از جنگ چگونه تامین میگردد؟ پُرسشها در این باره زیاد است. پاسُخها هم روشن است، هرچند سرمایهداران و دولت آنها از این پاسُخهای روشن طفره میروند: هزینههای بازسازی جنگ از جیب مردم کار و زحمت تامین میشود! آنها بیشتر کار میکنند، کمتر میخورند، بسیاری از اقلام موادغذایی را از سبد زندگی خود حذف میکنند، هزینههای درمان و آموزش و سفر و… خانوارهای خود را به صفر میرسانند، به کاهش بیمههای اجتماعی رضایت میدهند، شدت بالای کار و انجماد دستمزدها را میپذیرند، و…، تا بازسازی جامعه انجام شود و خسارتها جُبران گردد؛ در عین حال، اعتراض و اعتصاب نسبت به این شرایط بردهوار ممنوع است و به شدت سرکوب میشود!
واقعیت این است، که ماشین جنگ فقط یک سازوکار نظامی نیست. از سویی بر نرخ اقلام زیست و بازتولید معیشت میلیونها کارگر و زحمتکش جامعه تاثیر میگذارد و آنها را به زیر خط فقر و فلاکت میراند؛ و از سوی دیگر، زمینه را برای کسب سودهای کلان سرمایهداران فراهم میسازد. بیهوده نیست که فقط در ماه مارس ۲۰۲۶، صد کشور بُزرگ جهان در مجموع ۲۳ میلیارد دلار سود بادآورده از جنگ کسب کردهاند. «صندوق بینالمللی پول» هُشدار میدهد، که در صورت ادامه جنگ میان امریکا و اسرائیل علیه ایران، و افزایش نرخ انرژی، و کالاهای اساسی دیگر به تبع آن، اقتصاد جهانی در معرض خطر رکود قرار میگیرد. در این میان، برنده یا بازندهی جنگ از پیش مُشخص است: برندهی آن، سرمایهداری است و بازندهی آن، نیروی کار و زحمت!
جنگ، علاوه بر نابودی زیرساختها، بیکاری، گرانی هزینههای زندگی، فقر و فلاکت، مرگومیر، تبعات دیگری هم دارد:
نظامیسازی جامعه: فرآیندی است، که در آن ارزشها، ساختارها و شیوههای نظامی به همهی بخشهای غیرنظامی زندگی روزمرهی جامعه نفوذ کرده و بر آنها مُسلط میشود. امری که جنگ و خشونت را عادیسازی میکند؛ منابع مالی جامعه را به سمت نظامیگری و جنگ سوق میدهد؛ هر اعتراضی را با توجیه شرایطی جنگی سرکوب میکند؛ جامعه را در عمل با نوعی از حکومت نظامی – در جنگ اخیر، مانند کُسیل نیروهای سپاه و بسیج به سطح شهرها و راهاندازی ایستهای بازرسی در خیابانها و میدانها- کُنترل میکند؛ فرهنگ جنگجویی را از طریق سرودها و شُعارها و حماسههای جنگی و… در زندگی روزمرهی مردم عادی رواج میدهد؛ تا جایی که نهادهای نظامی، کُنترل مُستقیم نه تنها امور سیاسی، بلکه حتا امور اقتصادی و تصمیمگیریهای کلان جامعه را نیز در دست میگیرند. نفوذ روحیهی نظامی و فرهنگ شهادت، از کانال روزنامهها، رادیوها، تلویزیونها، و در ایران از کانال هزارها مسجد و…، حتا به مدارس ابتدایی هم رخنه میکند.
نظامیسازی، روحیهی جنگی و فرهنگ شهادت، جامعه را به عادیسازی خشونت میکشاند و راه را برای رویکردهای امنیتی و پلیسی و مُدیریت آنها در همهی حوزههای مدنی و اجتماعی، بیش از پیش، میگُشاید. به علاوه، توسعهی نظامیگری، سلسله مراتب خشک نظامی در جامعه را سازمان میدهد، که در آن تعمُق و تامل و پُرسشگری حذف میشود و در مُقابل، خصلت اطاعت مُطلق ترویج و نهادینه میگردد. جمهوری اسلامی عُمدهی این اهداف و توجیه آنها را، با به صف کردن مردان و زنان، حتا کودکان، در انظار عمومی و با تکیه بر بلندگوهای تبلیغی خود در “صدا و سیما” و… پیش میبرد.
افزایش سرکوب: سرکوب فعالان اجتماعی، سیاسی، کارگری و خفه کردن هر صدای آزادیخواهانه و برابریطلبانه یا مُنتقد و مُخالف جنگ، که با خوانش جمهوری اسلامی از جنگ همخوانی ندارد، در زمان جنگ رو به افزایش میرود. این امر معمولا به ترکیبی از عوامل سیاسی، امنیتی و اقتصادی نیز برمیگردد. سرکوب جنگی در چند محور اصلی، قابل شناسایی است:
تشدید فضای امنیتی و سرکوب: این، سازوکاری است که جمهوری اسلامی برای حفظ بقا، مُدیریت بُحران و کاهش فشارهای داخلی و خارجی به کار میگیرد؛ سازوکاری که با ویژگی کُنترل بیشتر، سرکوب رسانهای گُستردهتر و خلاء اطلاعات اِعمال میشود، تا روایت رسمی نظام بر حامعه حاکم گردد. جامعه با این نوع عملکرد در دوران جنگ ایران و عراق آشناست و هنوز از زیر بار اعدامهای دههی شصت کمر راست نکرده است. گُزارشها در این دوره نیز حاکی است، که سرکوب رسانهها و روزنامهنگاران شدت گرفته تا اطلاعات به شکل مُدیریت شده مُنتشر گردند؛ هزارها نفر دستگیر شده و دهها نفر اعدام گشتهاند؛ برای مُقابله با هر گونه فعالیت اجتماعی و اعتراضی، و به یک کلام هر گونه ناآرامی داخلی، جُرمانکاری “جاسوسی برای اسرائیل” و ترسیم مرزهای صریح بین “خودی” (وفادار) و “غیرخودی” (خائن)، هم رواج پیدا کرده است. هر نوع اعتصاب، اعتراض یا مُطالبهگری هم به عُنوان تهدیدی برای “وحدت ملی” تلقی شده و با برچسبهایی چون “انحلال در نظم”، “همکاری با دشمن” یا “تضعیف روحیهی عمومی” مورد برخورد شدید قرار میگیرد.
به علاوه، به عُنوان بخشی از سیاست “قُدرت سخت”، ساختار تصمیمگیریهای سیاسی به سمت نهادهای نظامی و امنیتی (مانند سپاه پاسداران) میل بیشتری کرده، تا این نهادها بتوانند با سُرعت و شدت بیشتری به “تهدیدها” پاسُخ بدهند. تشدید فضای امنیتی و سرکوب به حاکمیت کُمک میکند، تا اختلافات در میان جناحهای حُکومتی را نیز “بهتر” مُدیریت کند و تسویهحسابهای سیاسی لازم را پیش ببرد.
جمهوری اسلامی بر این باور است، که در شرایط جنگی با یک “جنگ ترکیبی” نیز مواجه است، که از طریق “تحریک” اقوام و دامن زدن به “تجزیهطلبی” صورت میگیرد. لذا، برای مُقابله با این امر، کُنترل و سرکوب فزایندهی مناطقی مانند کردستان، سیستان و بلوچستان و آذربایجان، را در اولویت قرار داده، تا با جلوگیری از “ناامنی داخلی”، یکپارچگی ساختار قُدرت خود در برابر “دشمن خارجی” را حفظ نماید. این رویکرد هم سابقهی تاریخی دارد و در زمان جنگ ایران و عراق به کار رفته است. حُضور نظامی گُستردهی رژیم در کردستان، همراه با سرکوب و بُمبباران این منطقه، در کنار جنگ با عراق و به مثابه جزیی از آن جنگ، پیش رفت.
سیاست ملیگرایانه برای فداکاری: جمهوری اسلامی برای “یارگیری” و افزایش نیروی پُشتیبان خود از این سیاست استفاده میکند. “ملیگرایی” در زمینههای سیاسی و اجتماعی، در شرایط جنگی، به کار گرفته میشود، تا از مردمی که هیچ نقشی در به وجود آمدن جنگ ندارند، و در حال از دست دادن همهی هست و نیست خود هستند، خواسته شود که منافع “شخصی” خود را فدای “مصالح ملی” کنند. در جنگ ۱۲ روزهی ۲۰۲۵، هم چنین سیاستی در سطح وسیع به کار گرفته شده بود.
جمهوری اسلامی در واقع با یک چرخش موذیانه و حساب شده، مفهوم “وطن” را به مثابه “نُقطهی اشتراک ایرانیان” در کانون توجهات قرار داده و با بازگشت به گُفتمان “ملیگرایی” در ادبیات رسمی خود، با پخش سرودها و شُعارها و بهکارگیری نمادهای ملی و…، علیرغم این که دههها بر نفی ملیگرایی به عُنوان مفهومی غیرایدئولوژیک تاکید داشت، پارادوکسی آشکار را به نمایش گذاشته است. رژیم تلاش میکند با روآوری به “ملیگرایی”، با محوریت “وطن” و “ملت”، و با برجسته کردن مفاهیمی چون “وطنپرستی” و “دفاع میهنی”، چهرهای “ملیگرایانه” از خود به نمایش بگذارد و “ملیگرایی” را که پیشتر خطری برای “اسلامگرایی” خود میدید، به عرصههای عمومی جامعه بکشاند و برای سیاستهای جنگی خود تاییدیه و نیروی پُشتیبان اجتماعی کسب کند.
در جنگ کنونی، تشکیل پویشهایی مانند “جانفدا” در خدمت به همین امر صورت گرفته است، تا با تقویت “روحیه و غُرور ملی”، ظرفیتهای جامعه را برای “تابآوری جنگی” و “صرفهجویی” بالا ببرد. جمهوری اسلامی اغلب با استناد به مفهوم “فداکاری ملت”، تحریمها و سیاستهای فشار از بیرون را از پیش “شکستخورده” قلمداد کرده است. آمادهسازی جامعه در شرایط جنگ برای تحمل مصایب آن، مانند یک پروژه است، که طی آن جنگ وضعیتی “گُریزناپذیر” جلوه داده میشود و میلیتاریزه کردن جامعه نیز مآلا امری بدیهی، و همسو با شرایط جنگی، تا جامعه جنگ را بپذیرد و از آن حمایت کند. در این میان، مسالهی “آمادگی” به عُنوان مولفهای برای انضباطبخشی اجتماعی به آحاد جامعه برجسته میشود، آنهم در شرایطی که مردم کار و زحمت هم با سیستمی نظاممند و مُتکی به تشدید استثمار و بهرهوری سرمایهدارانه، در شرایط جنگی، مواجه هستند و هم در اثر بیکاری، بیثُباتی، فقر و فلاکت و آوارهگی و دیگر مصایب جنگی، به سختترین شرایط زندگی مجبور شدهاند.
با نظم سرمایه بجنگیم، نه فقط با جنگهایش
جنگ دوم آمریکا-اسرائیل علیه ایران، پس از ماهها نسلکُشی ارتش اسرائیل علیه مردم بیدفاع فلسطین در غزه، که مُنجر به کشته شدن حداقل بیش از ۷۰ هزار پیر و جوان و کودک شد، صورت گرفت. دولت صهیونیستی اسرائیل با همراهی آمریکا، در جنگ علیه ایران – به عُنوان یک مانع مُهم در قُدرتیابی بیشتر منطقهای آن- در واقع در پی تثبیت و تحکیم قُدرت برتر خود در خاورمیانه است.
این جنگ، فصلی است از مسیر مُداوم مُداخلات امپریالیستی، عملیات تغییر رژیمها و جنگهای نیابتی، در منطقهی خاورمیانه. از دههی ۱۹۹۰، ایالات متحده با حمایت شرکایش در «ناتو» و همچنین متحدین منطقهای خود، بارها تلاش کرد تا با ایجاد بٌحرانهای اقتصادی و اقدامات نظامی به تغییر شکل نظام سیاسی و اقتصادی منطقه به نفع سرمایهداری ایالات متحده، و مآلا سرمایهداری جهانی، موفق شود. این اقدامات از طریق تکیه بر سرمایههای فراملی و مُجتمعهای سیاسی – نظامی جهان میلیتاریزه شده صورت میگرفت و در بستر رقابت استراتژیک بر سر منابع انرژی، مسیرهای تجاری، و توازن قدرت بین بلوکهای سرمایهداری رقیب، هدایت میگشت. علیرغم همهی تبلیغاتی که صورت گرفته، و همچنان میگیرد، اقدامات آمریکا نه ناشی از “نگرانیهای بشردوستانه” یا “دفاع از دموکراسی” آن است و نه در جهت “آزادی” مردم در بند دیکتاتوری این یا آن کشور! “تغییر رژیم”ها همواره به معنای جایگُزینی یک دولت سرمایهداری، با جناحی از سرمایهداری که مُطیعتر و حاضر به همکاری نزدیکتر و همآهنگتر با سیاستهای آمریکا بود، صورت میگرفت. و صدالبته در این روند، نه مردم کار و زحمت به آزادی و رفاه دست مییافتند و نه عدالت اقتصادی مُتحقق میشد. تجرُبهی تاریخی افغانستان و عراق نشانهی روشنی از این واقعیت است. پیوستگیهای کلیدی این گونه جنگها هم عمدتا استفاده از نیروهای نظامی برای تضمین کُنترل منابع انرژی و نقاط گلوگاهی (مانند تنگهی هُرمز)، اعمال قُدرت از طریق پایگاههای نظامی در سراسر خلیج فارس، تسلیحاتی کردن تحریمها و امور مالی، و اتکا به نیروهای نیابتی محلی و کشورهای متحد (مانند اسرائیل، پادشاهیهای عربی حاشیهی خلیج فارس و ترکیه) برای انجام بسیاری از کارهای میدانی بود و همچنان هم هست.
هدف استراتژیک کُنترل منابع انرژی در خاورمیانه، با حملهی نظامی به ایران، به مثابه الگویی جهت تلاش برای مُطیع کردن تولیدکنندهگان نفت و گاز، در برابر منافع شرکتهای آمریکایی، نیز همراه است. آنچه در خاورمیانه اکنون به پیش میرود، در کنار آنچه در ونزوئلا رُخ داد و به بهرهبرداری کامل نفت ونزوئلا توسط آمریکا انجامید، از سویی نمودی از ادامهی این سیاست است و از سوی دیگر، تضمین یک استراتژی مُعین در کُنترل منابع انرژی برای رویارویی نهایی با چین به عُنوان مُهمترین رقیب آمریکا در رقابت بر سر قُدرت برتر جهان سرمایهداری. جمهوری اسلامی از این زاویه هم برای آمریکا اهمیت دارد، که در حوزهی ارتباطات سیاسی و اقتصادی و تجاری چین قرار دارد. جدا کردن جمهوری اسلامی از چین، در کنار کُنترل منابع انرژی منطقه، قُدرت آمریکا در رقابت با چین را افزایش میدهد.
استراتژی آمریکا در مورد ایران، دارای پیشینهای است که پیش از جنگ کنونی، از طریق تحریمها و جنگهای اقتصادی درازمُدت برای بیثُبات کردن اقتصاد جمهوری اسلامی و ایجاد تنشهای سیاسی و اجتماعی در جامعهی ایران مورد استقاده قرار گرفته است. این اقدامات، زمینههای جنگ کنونی در ایران را به وجود آورده است.
جنگ علیه ایران از همان الگویی پیروی میکند، که با عادیسازی حملات مرگبار گُستردهی هوایی به شهرها و زیرساختها، کُشتار مردم بیدفاع، و ارتکاب جنایات جنگی بسیار همراه است و بدون اشغال سرزمینی، بیشترین صدمات نظامی و اقتصادی و زیستی را به وجود میآورد. جنگ در ایران، همچنان که پیشتر آمد، در راستای رقابت با چین، و همینطور روسیه، برای جلوگیری از دسترسی آنها به منابع انرژی منطقه، و جدا کردن جمهوری اسلامی از بلوک آنها، قرار دارد. اما، این سیاست میتواند، بر خلاف انتظار آمریکا، برعکس عمل کند و پیوندهای سیاسی و اقتصادی عمیقتر جمهوری اسلامی با چین و روسیه را به دُنبال بیاورد. در عین حال، این جنگ میتواند با دامن زدن به تنشهای منطقهای، قطع صدور نفت و گاز از تنگهی هُرمز، به تحولاتی در منطقه و همینطور به بُحران در قیمت انرژی و سایر کالاهای اساسی در سطح جهان دامن بزند.
بستن تنگهی استرتژیکی هُرمز و قطع صدور نفت و گاز، و گُسترش جنگ به منطقه، به ویژه گُشایش دوبارهی جبههی جنگ در لبنان از طرق حزبالله، سیاست جنگی جمهوری اسلامی در افزایش هزینههای جنگ برای آمریکا و اسرائیل، و همچنین برای کشورهای منطقهای و جهانی، و در نتیجهی آن پایان جنگ بوده است. حمله به پایگاههای آمریکا در کشورهای عربی حاشیهی خلیج فارس، بُمبباران پالایشگاهها و سکوهای نفتی در عربستان و امارات، و حملات تلافیجویانه به اسرائیل، جزیی از این نقشهی جنگی بوده است. قطع صدور انرژی از تنگهی هُرمز، که باعث اختلال در بازارهای نفت و گاز و زنجیرههای تامین آن، گرانی قیمت انرژی و دیگر کالاهای اساسی میشود و شوک اقتصادی در سطح جهان تشدید میکند، قُدرت خرید مردم در کشورهای مُختلف منطقه و جهان را کاهش میدهد، به نارضایتی میانجامد و فشار بر طبقات حاکم را بالا میبرد. این عوامل، بر روی هم، میتوانند نقش تُرمز جنگ را ایفا کنند.
مُقابلهی سخت جمهوری اسلامی با آمریکا و اسرائیل، تا همینجا برخی از ائتلافهای سُنتی منطقهای را برهم زده است. به نظر میآید، این جنگ به صفبندیهای جدیدی در خاورمیانه شکل خواهد داد، به ویژه آن که هم اهداف جنگی آمریکا و اسرائیل، و ادعاهای پیروزی چند روزهی آنها بر جمهوری اسلامی، به تحقُق نرسیده و هم خسارات اقتصادی هنگُفتی به کشورهای عربی منطقه وارد شده و هم آمریکا نتوانسته از امنیت آنها در مُقابل حملات انتقامجویانهی جمهوری اسلامی دفاع کند.
عدم پیروزی در جنگ، تنها مُشکل دولت ترامپ نیست. او این جنگ را بدون مُجوز کنگره آغاز کرد، که نشاندهندهی توسُل روزافزون به یکجانبهگرایی اجرایی و مانورهای فاشیستی اوست. وضعیت سیاسی در داخل آمریکا شکننده است و افکارعمومی بیش از سال ۲۰۰۳ با جنگهای جدید این کشور مُخالف هستند؛ امری که هرچند سیاست جنگی ترامپ و دارودستهاش را تا اکنون تغییر نداده است، اما میتواند با گرانی قیمت حاملهای انرژی، و کالاهای اساسی، در آمریکا و نارضایتی افکارعمومی به چنین نتیجهای هم مُنجر شود. به خصوص که انتخابات مجلس نمایندهگان و سنای آمریکا در ماه نوامبر در پیش است و پیروزی در این انتخابات برای ترامپ و جمهوریخواهان در این شرایط بسیار اهمیت دارد.
از سوی دیگر، جمهوری اسلامی نیز از آغاز حاکمیت خود، با سرشتی ایدئولوژیک و مُتخاصم نسبت به منطقه و جهان غرب، شکل گرفت و تثبیت شد. تخاصُم بُحرانزای کنونی نیز به بخشی از سازوکار بقای آن تبدیل شده، که در کنار سیاستهای امپریالیستی مُداخلهجویانهی آمریکا، و برتریطلبانهی منطقهای اسرائیل، در تشدید این وضعیت نقشی تعیینکننده داشته است. در چنین بستری، تقلیل جنگ به یک روایت اخلاقی ساده از مُتجاوز و مُدافع، نه تنها نادقیق، بلکه گُمراهکننده است.
یک موضع رادیکال و انسانی در این شرایط نه بر دفاع از این جنگ و نه بر حمایت از جمهوری اسلامی مُتکی نیست، بلکه اساسا بر مسالهی حمایت از سازماندهی مُستقل طبقهی کارگر و شکل دادن به مبارزات اجتماعی علیه جنگ، علیه زندان و اعدام، علیه فقر و فلاکت، و برای برابری زنان و دستیابی به امکان زندگی شایستهی انسانی استوار است. مبارزاتی که از هماکنون باید به استقبال آن رفت، مُقدمات آن را در جمعهای دوستانه، در میان همکاران در مراکز تولیدی و خدماتی، در محلهها و دانشگاهها، به وجود آورد و گام به گام آن را با حوصله و تدبیر سیاسی پیش برد. این، قویترین و درستترین موضع طبقاتی در شرایط کنونی است. این موضع ضمن این که سیاست مُداخلهی بشردوستانه و همدستی دولتها و احزاب بورژوایی و سُکوت بوروکراسیهای اتحادیههای کارگری در جنگ را افشا میکند، در دام تبلیغات میهنپرستانهی جمهوری اسلامی نیز نمیافتد.
نباید اجازه داد، که جنگ به یک دوگانهی ساده و کاذب تقلیل یابد: یا به بهانهی دفاع از میهن در کنار جمهوری اسلامی، یا به بهانهی رهایی از استبداد در کنار استقبال از مُداخلهی خارجی و تایید حملهی نظامی به ایران! این دوگانهی به ظاهر مُتضاد، در یک چیز مُشترک هستند: در حذف قُدرت و عاملیت تاریخساز مردم کار و زحمت! در هر دو سوی این دوگانه، جامعه نه به عُنوان یک نیروی مُستقل و عامل، بلکه به عُنوان ابزاری در خدمت یکی از دو قُدرت جنگی ظاهر میشود.
این مساله هم مُهم است، که توقُف قطعی جنگ، و رسیدن به یک صُلح واقعی و پایدار – صُلحی که نه فقط در ایران، بلکه در لبنان و فلسطین و…هم زیست اجتماعی شایستهی انسان را بازتولید کند- نه کار دولتهای سرمایهداری، بلکه در تحلیل نهایی نیازمند اقدامات آگاهانه و بینالمللی طبقهی کارگر است. از آنجایی که نظام جنایتکار حاکم بر ایران، هر گونه اقدامی در ضدیت با این جنگ خانمانبرانداز را با سرکوب شدید مواجه میکند، مسئولیت این اقدام آگاهانهی طبقهی کارگر در کشورهای دیگر جهان، از اهمیتی بیشتر برخوردار میشود. تنها طبقهی کارگر است، که میتواند حرکت به سوی یک فاجعهی منطقهای و جهانی را مُتوقف کند و مسیر صُلح واقعی و پایدار با راهحلهای مُتکی بر انساندوستی واقعا آزادیخواهانه و برابریطلبانه باز نماید.
زنان و بیشترین صدمات جنگی
روزا لوکرامبورگ میگوید: «انقلابیترین کاری که میتوان انجام داد، این است که همیشه با صدای بلند اعلام کنیم چه اتفاقی در حال وقوع است.» اتفاقی که هماکنون در جریان است، یک جنگ خانمانبرانداز است که طرفهای درگیر در آن به عناوین مُختلف تلاش دارند حقایق آن را از انظار عمومی مخفی نگهدارند و تا میتوانند با تکیه بر سرکوب و سانسور این فرآیند را پیش ببرند. روایت حاکمال و کتمان حقایق، به مثابه ابزاری در “شکلدهی فعال آگاهی عمومی” به نفع سیاستهای جاری و پُشتیبانی از اقدامات حاکمان عمل میکند. به خصوص که ما با حاکمانی روبرو هستیم که در سانسور، دروغگویی و عادیسازی سرکوب دست بالایی داشته و با تکیه بر آنها، از بازگویی و رواج حقیقت جلوگیری مینمایند، تا روایت خود را بر جامعه حاکم گردانند. روایتی از بالا و سازمانیافته، که دور از رنجهای واقعی و بلاواسطهی زندگی ضربهپذیر انسانهایی است، که ویرانی جنگ را زیست میکنند، روایتهایی که اغلب مردانه است و عموما با تجرُبهی ملموس زیست زنان فاصلهی عمیقی دارد.
ویرجینیا وولف، نویسندهی نامدار انگلیسی، در آستانهی جنگ جهانی دوم با اشاره به نظامیگری، ناسیونالیسم و فاشیسم حاکم بر ذهنیت و سیاستورزی مردان کشور خود، انگلستان، و سایر کشورهای اروپایی، که آمادهی جنگ میشدند، گفت: «میخواهم به طور عقلانی و آگاهانه این نُکته را تفهیمتان کنم که شما نه برای ارضای غریزهی من یا دفاع از من، بلکه برای ارضای غریزهای میجنگید که من ندارم؛ برای کسب منافعی میجنگید، که من در آن سهیم نبوده و احتمالا سهیم نخواهم بود. به عُنوان زن، من وطن ندارم. به عُنوان زن، جهان، وطن من است.» او خطاب به زنان نوشت: خود را از زنجیر غُرور و وفاداریهای غیرواقعی، غُرور ملی، غُرور مذهبی و خانوادگی و “ناموس” وطن آزاد کنند. ویرجینیا وولف به درستی بر روی نُکاتی انگشت گذاشت، که امروز نیز همچنان تلاش دارد نیمی از جامعه را به دنبال خود بکشاند.
سالها پس از هُشدارهای ویرجینیا وولف، هنوز هم مساله این است که شرایط جنگی چه تاثیرات ژرفی بر زندگی زنان میگذارد؟ آیا آنها میتوانند بر ترس و ناامنی خود فائق آیند؛ ترسی که بخشا ناشی از مسئولیت “حفظ خانواده” و مُدیریت بُحرانهای روزمرهای است که همواره بر دوش آنها بوده و در شرایط جنگی با شدت بیشتری به جلو رانده شده است؟ آیا سیستمی که تا بیخ و بُن زنستیز است، و بدن زن را همواره به میدانی برای سُلطه و افزایش بهرهوری در سلسلهمراتب نظم سرمایه مورد استفاده قرار داده، قادر است از ترس و ناامنی زنان بکاهد؟ جلوی خُشونتهای ناشی از جنگ و شکنندهگی این بدن را بگیرد؟ جواب قطعا نه است! مضافا به این که در هنگامهی جنگ، جبهههای مُتعدد دیگری نیز، در کنار لایههای ستمهای گوناگون که همچنان عملکرد خود را حفظ کردهاند، علیه زنان گُشوده میشود.
جنگ و تنشهای اقتصادی و اجتماعی، عموما دشمن امنیت، رفاه، پیشرفت و کرامت انسانی است. اما، عوارض اینها به طور مُضاعف بر زنان تحمیل میشود. تجرُبههای تاریخی نشان داده است، که جنگ به هیچ وجه کورجنسیت نیست. در عین حال، به جُرئت میتوان گفت که زنان علیرغم این که بیشترین صدمات از جنگ را تحمل میکنند، اما هرگز قُربانیان مُنفعل آن نیستند؛ زیرا آنها بیش از هر کسی میبینند، که بدن زنانهشان محل تقاطُع خشونتی افزون بر پیش شده، به میدان مبارزهای پیچیدهتر از پیش، تبدیل شده، و در این محل تقاطُع مساله دیگر امکان بقاست و بس! امری که نه فقط در زیر بُمببارانها، بلکه در اعماق بدن و روح و روان زنان رُخ میدهد؛ جایی که بدن زن، در واقع به بخشی از جغرافیای پنهان جنگ تبدیل میشود. در اینجا، بدن فقط بدن فیزیکی نیست، حق و حقوق سلب شده به این بدنها وصل است، و خُشونت و تبعیض ساختاری نظام مردسالار سرمایه حدود و ثغور آنها را تعیین میکند.
اگر جمهوری اسلامی سرمایه، از جُمله با اتکا بر ساختار به شدت زنستیزانهی خود همچنان بر سر پا هست، چگونه میتوان فکر کرد که این ساختار در زمانهی جنگ، مُتفاوت و به نفع زنان، برای دفاع از آنها، عمل خواهد کرد؟ چگونه سیاستهای راهبُردی مُبتنی بر خُشونت و تبعیض جنسیتی، در شرایط جنگی مُتفاوت خواهد شد؟ و یا جمهوری اسلامی میتواند اجرای این سیاستها را به تعویق بیاندازد؟ هیچیک از اینها نه تنها اتفاق نخواهد افتاد، بلکه برعکس در زمانهی جنگ، زنان بیش از پیش قُربانی نظام مردسالار سرمایهداری جمهوری اسلامی خواهند شد!
جنگ با شلیک گلوله و پرتاب بُمب شروع نمیشود. روند جنگ خیلی پیشتر از شلیک اولین گلوله و پرتاب اولین بُمب، از لحظهای که میلیتاریسم در زمینههای سختافزاری و انسانی دست به کار میگردد، آغاز میشود؛ از لحظهای، که بودجههای کلان به نظامیگری و رُشد تسلیحات اختصای مییابد. در ایران، بودجهی عمومی سال ۱۴۰۵ دولت، مُعادل ۵ هزار و ۲۰۰ همت (مُخفف هزار میلیارد تومان است) یا معادل ۶۱ میلیارد دلار است، در حالی که بودجههای امنیتی و نظامی، رقمی مُعادل ۸۷۴ همت است که با نرخ هر دلار برابر ۸۵ هزار تومان، مُعادل ۱۰ میلیارد دلار میشود؛ یعنی با یک حساب سرانگشتی ۱۶ درصد از بودجهی کُل صرف نظامیگری و ساختارهای امنیتی و نظامی جمهوری اسلامی میشود. در آمریکا، دولت ترامپ در شرایط جنگ علیه ایران، خواستار افزایش بودجهی نظامی به یک و نیم تریلیون دلار برای سال ۲۰۲۷ شده است. این مبلغ، مُعادل یک افزایش ۵۰ درصدی به بودجهی ۱۰۵۰ میلیارد دلاری سال ۲۰۲۶ میباشد. دولت صهیونیستی اسرائیل نیز بودجهی نظامی سال ۲۰۲۶ خود را به میزان ۱۱۲ میلیارد شکل، در حدود ۳۴.۶ میلیارد دلار، تعیین کرده است. هزینههای نظامی خاورمیانه نیز در سال جاری با ۱۵ درصد افزایش، بیشترین رشد نظامیگری را تجرُبه کرده است. در سطح جهان، هزینههای نظامی در اوایل سال ۲۰۲۶ به رکورد بیسابقهی نزدیک به ۲.۹ تریلیون دلار رسیده است. این روند افزایشی، ناشی از تنشهای ژئوپولیتیکی و رقابت بلوکهای مُختلف بر سر موقعیت برتر جهان سرمایهداری است.
گردش صنایع نظامی و تولید تسلیحات مرگبار، از یک طرف سودهای صدها میلیاردی برای مُجتمعهای نظامی و تسلیحاتی به بار میآورد و از طرف دیگر، گُسترش میلیتاریسم با رکود اقتصادی جهان سرمایهداری و تشدید تضاد بین دولتهای امپریالیستی بر سر بازارها و تقسیم مُجدد مناطق نفوذ، ارتباط مُستقیم دارد. به دلیل همین بُحرانها و تضادهای فزایندهی نظام سرمایهداری است، که جنگها به مثابه راهحلی برای برونرفت از این وضعیت به وجود میآیند و مردم جهان را دُچار خطرات وافری میکنند. جهان سرمایه، جهان مملو از تضادها و نابرابریها و جنگهای خانمانسوز است. جهان رقابتهای حادی است، که جنگها را ناگُزیر میسازند و از مردم کار و زحمت جهان، و پیشاپیش همه از زنان، قُربانی میگیرند.
عواقب و تلفات جنگ، بر متن یک ساختار نابرابر زنستیز، به مسالهی حق زن و مُقابله با ساختار جنسیتی حاکم بر طرفین درگیر جنگ ربط مییابد. این امر را میتوان با رجوع به تجرُبهی بسیاری از جنگهای تاکنونی، ثابت کرد. از ماه اکتبر سال ۲۰۲۳ تاکنون، ۲۸ هزار زن و کودک دختر، بر اثر حملات ارتش اسرائیل در غزه، کشته شدهاند. این رقم، به معنای کشته شدن یک زن و یک کودکدختر در هر ساعت است. این آمار، البته شامل ۲۰ هزار نفر از مردمی که “ناپدید” شدهاند، نمیشود. در بین این جمعیت “ناپدید” شده نیز زنان و کودکدختران بسیاری وجود دارند. از کُل ۱.۹ میلیون جمعیتی که به اجبار از خانه و زندگی خود رانده شدهاند، یک میلیون نفر آن زن میباشند. به گُزارش «آکسفام»، در طول دو سال و نیم جنگ داخلی در سوریه، ۱۱.۴۲۰ کودک جان خود را از دست دادند. و در جریان درگیری در مناطق مورد منازعهی اتیوپی، بین سالهای ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۲، زنان بسیاری نه در جبههی جنگ، بلکه در زیر بُمببارانها یا به علت قحطی جان باختند. بنا به آمارهای سازمان ملل، هر روز ۵۰۰ زن در سرزمینهای درگیر در جنگ، عمدتا به خاطر مسائل مربوط به حاملگی و زایمان جان خود را از دست میدهند. در نظر داشته باشیم، که تنها در غزه در سال ۲۰۲۳، هر روز ۱۸ زن بدون کوچکترین امکان پزشکی و درمانی وضع حمل کردهاند. تصور عوارض جسمی و روحی این وضعیت نابسامان برای مادران و نوزادان، در شرایطی که دولت نسلکش اسرائیل از قطع آب و برق و موادغذایی به عُنوان سلاح جنگی استفاده میکند، چندان دُشوار نیست. افزایش کودکهمسری به علت تنزُل فاحش یا نابودی اقتصاد خانوادههای درگیر در جنگ هم امری است که در بررسیهای مُتعدد نهادی بینالمللی مورد تایید قرار گرفته و مُستند شده است؛ به طور نمونه میتوان به کودکهمسری در جمهوری آفریقای مرکزی، نیجر و چاد، که بیداد میکند، اشاره کرد.
در کنار این مصائب، نمونههای بیشُمار و دردآور مُثلهکردن اندامهای جنسی زنان در درگیریهای نظامی را هم باید لحاظ کرد. ربودن دختران و زنان و بردهداری جنسی در جمهوری آفریقای مرکزی و غرب آفریقا؛ تجاوز جنسی به دهها هزار زن بنگالی توسط مردان مسلمان و هندو در جریان جُدایی پاکستان از هند در ۱۹۴۸ و در دورهی جُدایی بنگلادش از پاکستان در سال ۱۹۷۲؛ تجاوز جنسی به ۳۲۰۰ زن در جریان اشغال کویت توسط سربازان عراقی؛ تعرُض و تجاوز جنسی به زنان یزیدی در عراق و سوریه؛ و بسیاری از اقدامات تحقیرآمیز و شنیع دیگر علیه زنان در متن جنگ نشان میدهد، که زنان بیشترین آسیبها را از جنگ میبینند.
در زمانهی جنگ، جنسیت و قُدرت، بیش از پیش درهم میآمیزند و بدن زن، بیش از پیش روایتگر ادامهی تحمیل تاریخی زنستیزی میگردد. بدین معنا، که اگرچه مرگ و ویرانی ناشی از جنگ، همگانی میباشد، اما پیامدهای آن به خصوص بر روند زنستیزی – که پیش از جنگ هم غالب بوده- مُتکی است. امنیت و رفاه زنان در شرایط جنگی هم چون دوران پیش از جنگ، آخرین اولویت طرفهای درگیر در جنگ است. جنگ، مجوزی میشود برای امنیتزُدایی بیشتر از وضعیت و بقای زنان. آنان در شرایط جنگی جان خود را از دست میدهند؛ بیکار میشوند؛ با تنزُل اقتصاد خانواده یا ویرانی خانه، مجبور به قبول مسئولیتهای بیشتر در قِبالِ فرزندان و سالمندان میشوند؛ و ضمن آن که همچنان تحت خُشونت ساختاری و تبعیض و نابرابری جنسی و جنسیتی قرار دارند، تجرُبههای وحشتناک جنگی از قبیل ربوده شدن، تجاوز جنسی و… را هم از سر میگذرانند. همین امر، تجرُبیات زنان و مردان در شرایط جنگی را مُتفاوت مینماید.
شاید ظاهرا چنین به نظر بیاید، که خسارات جنگی تبعیض نمیشناسد، اما چنین نیست. فرآیند جنگ هم، مانند بسیاری از فرآیندهای دیگر، در درون ساختارهای مردسالارانهی سرمایهداری عمل میکند، این ساختارها را تقویت مینماید، و بر حسب نقشهای مُتمایزی که برای مردان و زنان در نظر گرفته شده، خسارات بیشتر بر زنان، که موقعیت فرودستی در ساختارهای مردسالارانهی سرمایهداری دارند، وارد میکند. و تا آنجا پیش میرود که بدن زن، به میدان جنگ و عرض اندام “ماهیچهدار”ها تبدیل میگردد. پس، طبیعی است که تجرُبیات زنان از جنگ با تجرُبیات مردان مُتفاوت است. در واقع، جنگ به عُنوان یکی از خشنترین ابزارهای سُلطهگری نظام سرمایهداری جهانی، نقشی اساسی در بازتولید نظم نابرابر طبقاتی و تبعیض جنسیتی ایفا میکند.
در ایران، متاسفانه به دلیل سانسور شدید جمهوری اسلامی بر رسانهها، نه در طول جنگ هشت ساله و نه جنگ ۱۲ روزه پیشین و نه جنگ کنونی، اطلاعات دقیقی در مورد خساراتی که این جنگها بر زنان وارد کردند و عوارضی که بر زندگی خانوادگی و اجتماعی آنها داشتند، مُنتشر نشده است. در حُکومت جمهوری اسلامی، از آنجا که زن جنس دوم است، اصلا از تاثیرات جنگ بر زنان صُحبتی به میان نمیآید. همه چیز در پس پرده اتفاق میافتاد، در حالی که همهی مصائبی که زنان در دوران پیشاجنگ با آن روبرو بودهاند، همچنان به طور سیستماتیک تداوم مییابد و حتا وخیمتر میگردد. در مُقابل این سُکوت دردآور در مورد زنان، اما نظام مردسالار مرتبا مردان جنگجو و فداکار و جانبرکف را، که مشغول دفاع از “وطن” هستند، ستایش میکند و توجه جامعه را بر قهرمانی آنها مُتمرکز مینماید. آمارها میگویند معمولا ۹۰ درصد از کُل مرگومیرهای جنگی، مردان و زنان و کودکان غیرنظامی هستند، اما اغلب و به سادگی از آنها، و از جُمله زنان در میان آنها، به عُنوان “خسارت جانبی” جنگ یاد میشود.
جنگ کنونی نه فقط در ایران، بلکه بر زنان در لبنان هم خسارات زیادی وارد کرده است. صدها نفر در ایران، لبنان، و حتا در سایر کشورهای خاورمیانه، کُشته شدهاند. بنا به گُزارش سازمان ملل، ۱.۸ میلیون نفر در ایران آواره – جابهجایی اجباری- شدهاند و ۶۲۰ هزار نفر هم در لبنان. اما، حتا در همین گزارش هم از تاثیرات منفی این آوارهگی و جابجهایی ناخواسته در میان زنان هیچ صُحبتی نیست؛ از شرایط ناشی از دربهدری آنها، از این که چگونه آوارهگی خطر خُشونت جنسیتی را افزایش میدهد، دسترسی به مُراقبتهای بهداشتی، از جُمله مُراقبتهای دوران بارداری، را به شدت محدود میکند، و نتیجتا درصد مرگومیر زنان و کودکان را بالا میبرد، گُزارشی داده نمیشود.
یک مسالهی دیگر را ضروری است همینجا اضافه کنم. در بسیاری از جنگها، تجاوز جنسی، علاوه بر سُلطه و عملکرد مردسالاری بر کُل فضای جنگ، اغلب با انگیزههای جامعهشناختی در تحقیر طرف مُقابل جنگ هم صورت میگیرد. زنان را در جنگها به گروگان میگیرند و مورد تجاوز قرار میدهند، تا “احساسات مردانه” و “ناموسپرستی” مردان طرف مُقابل را خدشهدار و تحقیر کنند. به همین دلیل است، که جنگ به هیچ وجه “کورجنسیت” نمیباشد.
نقش «فمینیسم امپریالیستی» در توجیه جنگافروزی
جنگ به رژیم زنستیز جمهوری اسلامی این امکان را داد، تا کُنترل بر جامعه را تشدید کرده، فعالین سیاسی و اجتماعی را بیشتر سرکوب نموده، و با به حبس کشیدن و اعدامهای روزانه، اختناقی گُسترده را اِعمال نماید. در این متن، تداوم دستاورهای خیزش اعتراضی «زن، زندگی، آزادی»، در مُقابله با نمادهای مردسالاری و به خصوص مسالهی حجاب اجباری و آپارتاید جنسی و جنسیتی، و فعالیت زنان آزادیخواه و برابریطلب هم با مُشکلات بیشتری مواجه شده است. اما، این فقط جمهوری اسلامی نیست که از اوضاع کنونی به نفع تحکیم حاکمیت خود و سیاستهای جنگطلبانه بهره میگیرد.
برخی از حامیان پَروپاقُرص جنگ، که خارج از نظام حاکم در ایران قرار دارند هم از وضعیت نامُناسب حقوق زنان در ایران، و موقعیت فرودست آنان در جامعه، به مثابه توجیهی برای جنگطلبی و تایید اقدام نظامی علیه ایران استفاده میکنند. این جریانات با تکیه بر مفهومی، که اغلب به آن «فمینیسم امپریالیستی»، یا “نجات” زنان از طریق تهاجُم نظامی و بُمبباران، اطلاق میشود، حملهی نظامی آمریکا-اسرائیل به ایران را توجیه میکنند. فمینیستهای امپریالیستی، جنگ را “آزادسازی زنان ایرانی” قلمداد میکنند و در واقع با توجیه مُداخلهی نظامی، تاکتیک «زنشویی» را گُسترش میدهند. «زنشویی» به مثابه تاکتیکی در جهت پیشبُرد اهدافی خاص فقط به فمینیستهای امپریالیستی محدود نمیشود، بلکه از سوی خود جمهوری اسلامی نیز به صُور مُختلف و به عناوین گوناگون به کار گرفته میشود. به طور مثال، در فضای جنگی کنونی، جمهوری اسلامی با به صف کردن “زنان صورتیپوش” – که به “خواهران کرایهای” نیز معروف هستند- و حتا رژهی زنان مُسلح در خیابانها، در واقع تصویر حمایت زنان از خود را به نمایش میگذارد. این امر، بدان معناست که “آزادی” زنان ایرانی به عُنوان سلاحی برای توجیه جنگ از همه طرف مورد استفاده قرار میگیرد.
بر اساس گزارشهای اوایل سال ۲۰۲۶، مفهوم «زنشویی»، که به عُنوان «دخترشویی» یا نوعی صورتینمایی نیز مُعرفی میشود، برای توصیف روایتهای فمینیستی، در توجیه جنگ علیه ایران، استفاده میشود. فمینیسم امپریالیستی هم در واقع اشارهای است به استفاده از آرمانهای فمینیسم غربی در توجیه اقدامات امپریالیستی، سیاستهای استعماری یا مُداخلات نظامی در کشورهای جنوب جهان. این دیدگاه تحت پوشش “نجات” یا “آزادسازی زنان”، چشم خود را بر روی فجایعی که این جنگها به خصوص برای زنان به بار میآورد، میبندد؛ زیرا این اقدامات با دستور کار نئولیبرالی، برتریطلبی سفیدپوستان، و دیدگاههای “ملیگرایی” امپریالیستی همسو است. از این رو، آنها اغلب نیازهای محلی زنان در جوامع غیرغربی، به خصوص تحت شرایط جنگی، را نادیده میگیرند. فمینیسم امپریالیستی با لفاظی، زنان در کشورهای جنوب جهان را به عُنوان قُربانیان مُنفعلی که نیاز به نجات توسط غرب دارند، به تصویر میکشد، تا به توجیه دخالت نظامی و جنگهای امپریالیستی آمریکا بپردازد؛ توجیهی که در مورد حملهی نظامی به افغانستان در سال ۲۰۰۱ و سپس حمله به عراق در سال ۲۰۰۳ هم مورد استفاده قرار گرفت.
هستی زنان به مثابه “خسارت جانبی” جنگ
زنان در سطحی گُسترده در بازارهای کار در ایران به کار گرفته شدهاند، در کارهای خدماتی، آموزشی، درمانی، در کارگاههای کوچک و زیرپلهای، در اقتصاد رسمی و به فراوانی در اقتصاد غیررسمی. آمارها میگویند مردان به میزان ۷۰ درصد و زنان ۱۲ تا ۱۶ درصد شاغل هستند! گفته میشود، که ۵۵ الی ۶۰ درصد زنان شاغل هم در آموزش پرورش – گویا معادل ۵۰۰ هزار زن- و ۷۰ الی ۷۵ درصد در بخشهای مربوط به بهداشت و درمان مشغول به کار هستند. امری که گویای زنانه بودن آموزش و پرورش و بخش بهداشت و درمان در ایران است. اکثریت این زنان هم به صورت قراردادی و پیمانی، با دستمزدهای اندک و شرایط سخت، به این نوع کارها مشغول هستند. تعداد زنان شاغل در صنایع داروسازی و صنایع شیمیایی نیز معادل ۴۰ هزار نفر است. با این وصف، هنوز ۵۸ درصد زنان در مشاغل غیررسمی و یا مشاغل “موقت” به کار اشتغال دارند. ۷۰ درصد زنان “بیکار” نیز تحصیلکرده و حتا دارای مدارک دانشگاهی هستند. نرخ دستمزد زنان شاغل در مقایسه با مردان، در بخشهای تولید موادغذایی، داروسازی، خدماتی، آموزشی، شیمیایی و…، حتا در ازای کار مُشابه و ساعت کار برابر، حداقل ۲۰ الی ۳۰ درصد از مردان کمتر است. در بخش درمان و بهداشت نیز زنان شاغل ۱۰ الی ۲۰ درصد کمتر دستمزد میگیرند. در صنایع نفت، گاز و پتروشیمی، این تفاوت دستمزد گاها به ۳۰ الی ۵۰ درصد هم میرسد. زنان، علاوه بر اشتغال بیرونی، در خانه نیز به فعالیتهای بیجیره و مواجبی چون آشپزی، رُفتورُب خانه، تیمارداری و مراقبت از سالمندان و کودکان، میپردازند؛ کارهایی که علیرغم نیروی کار میلیونی، به هیچ وجه جزو کار محسوب نمیشود و در آمارها نمیآید، جُز آن که در سرشماریهای رسمی زنان کارکُن در خانه را جزو “بیکاران” محاسبه میکنند؛ امری که گواه دیگری است بر این که سامانهی کار و مفهوم کار در ایران به شدت جنسیتزده است و بر مبنای تبعیض و نابرابری زنان شکل گرفته است.
به جنگ بازگردیم. وقتی از ویرانی زیرساختها، از کارخانهها گرفته تا بیمارستانها، از مدارس گرفته تا مراکز درمانی، از محلهها گرفته تا خانههای مسکونی، صُحبت میکنیم، باید سهم بیشتر زنان از خسارات جنگی، از مرگومیر، از ویرانی و بیکاری، را در نظر بیاوریم. زنان، علیرغم آن که مُمکن است در برخی از این زیرساختها مُستقیما مشغول به کار نباشند، ولی در هر حال جزو خانوارهای مردم کار و زحمتی هستند که ویرانیهای جنگ، زندگی آنها را به شدت دگرگون میکند. این دگرگونی، از آنجا که زنان مسئول اصلی سرپرستی خانوارهای خود هستند، اساسا آنها را تحت فشار میگذارد. واقعیت دیگر هم این است، که در خانههای مسکونی بسیاری که تخریب شده است، زنان به مثابه ارتش “بیکاران”، و در واقع به مثابه کارگران خانهدار، در حال کار بودند. سقف این خانهها بر سر این زنان آوار شده و جان آنها را گرفته است. اما، روایتهای رسمی حُکومتی آنها را وقیحانه جزو “خسارت جانبی” جنگ محسوب میکنند.
جنگ، به اعتبار آنچه تاکنون آمد، فقر و فلاکت را هم زنانه میکند. مساله فقط تعطیلی مراکز کار، و بیکار شدن نیروی کار زنانهی این مراکز، نیست. بسیاری از زنان از دستفروشی پوشاک و… تا اغذیهفروشیهای کوچک کنار خیابانها و میدانها، امراز معاش خانوارهای خود را تامین میکنند. در شرایط بُمبباران جنگی، این مشاغل تعطیل میشوند. قطع اینترنت هم بسیاری از فُرصتهای شُغلی زنان را، که به اینترنت وابسته است، از بین میبرد. جنگ و پیامدهای آن برای زنان “خسارت جانبی” نیست، خسارتی واقعی و میدانی، به بهای جان و زندگی، است.
توجیهات جنگی سلطنتطلبان
جنگ فقط در صدد تامین منافع هیات حاکمهی کشورهای درگیر جنگ نیست، بلکه گاه در صدد به قُدرت رساندن یک “آلترناتیو” دیگر به جای قُدرت مُستقر یکطرف جنگ هم هست. در جنگ ایران، این وضعیت را در مورد رضا پهلوی، از سوی دولت صهیونیستی اسرائیل، مُشاهده میکنیم.
سلطنتطلبان حامی رضا پهلوی، بعد از سرکوب خونین جنبش انقلابی دی ماه ۱۴۰۴، با تکیه بر هُجوم تبلیغاتی گُسترده، با حمل پرچم آمریکا و رژیم نسلکش اسرائیل در شهرهای مُختلف اروپا و آمریکا و… تلاش کردند ذهنیت طرفداران این سامانه را چنان هدایت و مُهندسی کنند، که گویا رضا پهلوی تنها گُزینه و آلترناتیو مُناسب جمهوری اسلامی است؛ مورد حمایت دولت امریکا و اسرائیل است؛ و در عین حال، بدون دخالت نظامی آمریکا و اسراییل در ایران، مردم قادر به سرنگونی رژیم حاکم نیستند و در نتیجه، این جنگ به سود مردم و برای “آزادی” آنهاست و باید مورد پُشتیبانی قرار بگیرد. آنها تمام تلاش خود را از هر طریقی، به ویژه از کانال رسانههای گروهی مانند “ایران اینترنشنال” و “من و تو” و…، به کار بردند، تا مُداخلهی نظامی آمریکا و اسرائیل را به عُنوان “کُمک انسانی به مردم ایران” جا بزنند.
آنها با سرمایهگُذاری در این جنگ ارتجاعی، وقیحانه کسانی را که مُخالف جنگ هستند، مزدور و وابسته به جمهوری اسلامی خطاب میکنند. به تجمُعات اعراضی آنها حملهور میشوند، با کلماتی مُستهجن و رکیک، به ویژه در مورد زنان، به مُخالفین جنگ فحاشی میکنند، تهدید به ترور فیزیکی میکنند، و از هماکنون با به راه انداختن گارد جاویدان، ساواک، سیاهجامگان و… در کار بُریدن زبانها و برقراری خفقان هستند. برای این سامانه، و شخص رضا پهلوی، تنها مسالهی مُهم رسیدن به مسند قُدرت در ایران است، حتا اگر این قُدرت بر لاشههای جانهای گرفته شده و زمینهای سوختهی ایران در این جنگ ارتجاعی به دست بیاید. برای آنها ویرانی زیرساختهای کشور، نابودی مراکز صنعتی، بُمبباران پُلها، بیمارستانها، صنایع گاز و پتروشیمی، دانشگاهها، ساختمانهای مسکونی و حتا کشتار کودکان و زنان کمترین اهمیتی ندارد و غمی به دل نمیآورد. مُهم این است که به قُدرت برسند.
این دارودستهی ارتجاعی، که بر بستر رُشد بینالمللی فاشیسم و حمایتهای فراوان دولت اسرائیل، ذوقزده شدهاند، بقا و موجودیت خود را یکسره به سرنوشت این جنگ ارتجاعی گره زدهاند، تا آنجا که با رفتارهای لومپنی و لاتمدارانه، خشونت خیابانی، تکیه بر فرهنگ مردسالارانه، تهدید به کُشتن افرادی که از آنها فاصله گرفتهاند یا مُخالف آنها هستند، در صدد تضمین بقای خود میباشند. این سیاستها و عملکردها البته امر نوظهوری نیست. این سامانه در دفترچهی “اضطرار” خود در واقع همینها را، در لوای سپُردن قُدرت تام و تمام جامعه به شخص رضا پهلوی، و حتا برقراری حکومت نظامی در بیش از بیست شهر اصلی ایران، وعده داده بود. همین وعدهها امروز در خیابانهای شهرهای انگلیس و آلمان و… پراتیک میشود.
طرفداران سلطنت پهلوی، به ویژه با رفتارهای زنستیزانه، مُتکی بر فرهنگ مردسالارانه، به خوبی نشان دادهاند که بر خلاف آنچه در مورد آزادی و برابری زنان میگویند، مانند جمهوری اسلامی، کمترین اهمیتی برای نیمی از جامعه و آزادی و برابری آنان قائل نیستند. و با به قُدرت رسیدن آنها، هرچند که شانس این امر بسیار اندک است، تبعیض و نابرابری زنان، بر بستر فرهنگ مردسالارانه و سنتهای مذهبی، همچنان تداوم خواهد یافت.
این جریان در دریوزهگی نسبت به آمریکا و اسرائیل هر روز بیشتر از پیش سُقوط میکند. در واقع، چارهای هم جُز این ندارد. آنها همواره حامی راهکارهای نظامی در ایران بودهاند، به این خاطر که علیرغم ادعاهای دروغین خود به خوبی میدانند از حمایت تودهای وسیعی در ایران برخوردار نیستند، توان مبارزه و سرنگونی قُدرت حاکم را ندارند، و تنها شانس آنها جنگ خارجی است. در این روزها که جنگ به بُنبست رسیده، البته ما با یک ریزش همهجانبه در میان طرفداران رضا پهلوی در سطوح مُختلف روبهرو هستیم؛ ریزشی که با احتمال توافق و اتمام جنگ، صدالبته وسیعتر هم خواهد شد. با این همه، اما خطراتی که از سوی این جریان فاشیستی، جنبش آزادیخواهانه و برابریطلبانهی مردم ایرن را در سطوح سیاسی و فرهنگی و اجتماعی تهدید میکند، هرگز نباید از نظر دور داشت.
سُخن پایانی
فراتر از گُسترش بیکاری، تشدید فقر و فلاکت، و آوارهگی، فاجعهبارترین پیامد جنگ، مرگ زیر آتش و آوار جنگی است؛ مرگی که خود نیز در نظم نابرابر قُدرت، به طرزی عُریان طبقاتی میشود. اما چنین مرگی تنها بخشی از فاجعهی جنگ است، بخش دیگر آن برای کارگران و زحمتکشانی که از آتش و آوار جنگ جان “سالم” به در میبرند، مرگ تدریجی و پیش رو است، مرگی در سایهی فقر، استثمار و ستمی که حتا پس از خاموش شدن سلاحها نیز، با شدتی بیشتر و عمیقتر از پیش، بر زندگیشان سنگینی خواهد کرد. جنگ برای کارگران و زحمتکشان هرگز پایان نمییابد. در زندگی روزمرهی آنها تداوم مییابد. در بسته شدن درِ کارخانهها، در نیمهتعطیل شدن کارگاهها، و در دستمزدی که دیگر حتا نان خشک را هم تامین نمیکند. جنگ دولتهای سرمایه، قبرستان جامعه است. هیچ جنگی مردمی نیست، آزادی نمیآورد، هنگامی که فرودستان میمیرند. تاریخ ثابت کرده است، که پرچم جنگ بر دوش این مردم است و سودش در جیب حاکمان! جنگ حربهی قُدرتمندان است، زبان بُحران صاحبان سرمایه است. آنها فرمانش را صادر میکنند و فرودستان به جان آمدهی جامعه، بهایش را میپردازند. وقتی قُدرت میجنگد، کارگران و زحمتکشان بیکارتر و گرسنهتر میشوند، از کارخانه تا سنگر. جنگ در ایران نیز نه برای آنها، بلکه علیه کار و معیشت آنهاست. تاریخ این جنگ را حاکمان مینویسند، اما ما جنازهها را دفن میکنیم!
اردیبهشت ۱۴۰۵
توضیح: در دفتر چهل و سوم «نگاه»، می ۲۰۲۶، منتشر شده بود.
