Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 مهر 1405

شارلوت لی‌ام – مترجم: پروین اشرفی –

مقدمه‌ی مترجم

کودکان بزرگ‌ترین قربانیان هر جنگی هستند، در حالی که هیچ نقشی نه در شروع و نه در تداوم جنگ ندارند، اما بیش‌ترین آسیب‌ها را متحمل می‌شوند. جنگ نه تنها حق کودکی کردن را از آن‌ها می‌گیرد، بلکه تاثیرات ویران‌گر و دیرپایی بر زندگی آن‌ها می‌گذارد. آن‌ها با تجربه‌ی وحشت‌ناک از دست دادن والدین و سایر اعضای خانواده روبرو می‌شوند، بسیاری از آن‌ها دچار تراماهای روانی شدید، افسرده‌گی و اضطراب و حتا لکنت زبان می‌گردند، صدماتی که گاها تا پایان عمر آن‌ها را هم‌راهی می‌کند. بسیاری از آن‌ها، با تخریب زیرساخت‌های جامعه، امکان تحصیل را از دست می‌دهند، به علت آواره‌گی و جابجایی‌های تحمیل شده، حتا مجبور به کار اجباری برای تهیه لقمه‌ای نان می‌شوند. محاصره‌ی اقتصادی، به مثابه شکلی از جنگ، با کمبود غذا و آب آشامیدنی سالم و از بین رفتن سیستم‌های بهداشتی، کودکان را در معرض مرگ ناشی از سوءتغذیه‌ی شدید و بیماری‌های قابل پیش‌گیری قرار می‌دهد. در برخی از جنگ‌ها و درگیری‌های مسلحانه نیز از آن‌ها به عنوان ابزار جنگی، سرباز، جاسوس و یا سپر انسانی استفاده می‌گردد.

پسربچه‌ای که خواهر نوزادش را در بحبوحه‌ی جنگ با خود حمل کرد؛ عشقی برادرانه که فرصتی دوباره برای زندگی به او بخشید. کودکی‌ای که جنگ آن را ربود، اما نه عهدِ او برای محافظت از دخترک را! مجارستان، ۱۹۴۵، جنگ تقریبا همه چیز را از میان برده بود.

در سراسر اروپا، میلیون‌ها خانواده بر اثر خشونت، ترس و بلاتکلیفی از هم جدا شده بودند. شهرهایی که زمانی سرشار از جریان عادی زندگی بودند، اکنون ویران و خاموش مانده بودند. خانه‌ها متروکه شده و خانواده‌ها ناپدید گشته بودند. کودکانی که می‌بایست به مدرسه، دوستان و رویاهای ساده‌ی دوران کودکی می‌اندیشیدند، در عوض ناچار به آموختن درس‌هایی شده بودند که هیچ کودکی هرگز نباید آن‌ها را تجربه کند.

در میان آن کودکان، پسربچه‌ای ده ساله به نام “آرون” بود. در سنی که بیش‌تر کودکان هنوز کاملا به بزرگ‌سالان وابسته هستند، او ناگهان خود را در برابر مسئولیتی یافت که بسیار فراتر از سن و سالش بود. والدینش از دست رفته بودند. دنیای پیرامونش فرو ریخته بود. و در کنارش، خواهر خردسالش بود؛ آن‌قدر کوچک که نمی‌توانست بفهمد چه اتفاقی در حال وقوع است. او نمی‌توانست راه برود. نمی‌توانست از خود محافظت کند. حتا نمی‌توانست درک کند که چرا صداهای آشنای والدینش دیگر شنیده نمی‌شدند.

اما “آرون” یک چیز را می‌دانست: خواهرش به او نیاز داشت. در دنیایی که بزرگ‌سالان برای بقا تقلا می‌کردند، پسری ده ساله عهدی بست که مسیر باقیِ زندگی‌اش را رقم می‌زد. او با خود عهد بست خواهرش را زنده نگه دارد؛ صرف‌نظر از این که آن سفر چقدر دشوار بود؛ صرف‌نظر از این که چقدر گرسنه بود؛ صرف‌نظر از این که چقدر می‌ترسید، او خواهرش را با خود به پیش می‌برد.

سفری که بدون نقشه و بدون هیچ تضمینی برای فردا آغاز شد

وقتی “آرون” به هم‌راه خواهر خردسالش راهی شد، هیچ برنامه دقیقی نداشت. دقیقا نمی‌دانست کجا امن است. نمی‌دانست کدام جاده‌ها خطرناکند. نمی‌دانست به چه کسی می‌توان اعتماد کرد. نه قطب‌نمایی داشت، نه آذوقه و امکانات مناسب، و نه بزرگ‌تری که راهنمایی‌اش کند. تنها چیزی که می‌دانست، روایت‌هایی بود که از دیگران شنیده بود؛ کسانی که پچ‌پچ‌کنان از مکان‌هایی امن‌تر در آن سوی ویرانی‌ها سخن می‌گفتند.

برای بسیاری از بازمانده‌گان جنگ، چنین اطلاعاتی حُکم گنج را داشت. شایعه‌ای درباره‌ی شهری که در آن غذا یافت می‌شد. داستانی درباره خانواده‌ای که حاضر بود پناهی بدهد. یا نشانی که کسی پیش از ناپدید شدن، به زبان آورده بود. گاهی تمام دارایی آدم‌ها همین بود: امید. و “آرون” چنین امیدی داشت.

او خواهر کوچک‌اش را محکم به پشت خود بست، تا وقتی که او قدم برمی‌داشت، کودک بتواند استراحت کند. این بار، تنها باری جسمانی نبود؛ باری عاطفی هم بود. هر قدم با ترس هم‌راه بود. و هر شب، پرسش‌هایی با خود می‌آورد: آیا غذا پیدا می‌کنند؟ آیا کسی به آن‌ها کمک خواهد کرد؟ آیا یک روز دیگر هم زنده می‌مانند؟ او هر زمان که احساس خستگی مفرط می‌کرد، صدای نفس‌های خواهرش را حس می‌کرد. و همان حس، به او یادآوری می‌کرد که چرا به راهش ادامه می‌دهد.

سال‌ها بعد، وقتی مردم می‌پرسیدند چطور از پسِ چنین سفر ناممکنی برآمده است، پاسخش ساده بود: «هیچ نقشه‌ای نداشتم؛ فقط گرمای نفس‌های او روی گردنم بود.» همین کلمات، گویای همه چیز بود. او نه به این خاطر که نمی‌ترسید، قدم در راه گذاشته بود، بلکه به این دلیل پیش می‌رفت که کسی کوچک‌تر از خودش، به شجاعت او وابسته بود.

برادری که پیش از آماده‌گی، پدر شد!

جنگ، دوران کودکی را به شیوه‌هایی تغییر می‌دهد که درک آن‌ها دشوار است. کودکانی که در جنگ زندگی می‌کردند، اغلب مجبور بودند یک شبه بالغ شوند. آن‌ها قبل از این که استقلال را یاد بگیرند، مسئولیت‌پذیری را یاد گرفتند. آن‌ها قبل از این که آسایش را یاد بگیرند، بقا را یاد گرفتند. “آرون”، خود هنوز کودک بود. او باید کسی می‌بود که از او محافظت می‌شد؛ در عوض، او محافظ شد! او به دنبال غذا گشت. او به دنبال سرپناه گشت. او با دقت غریبه‌ها را زیر نظر داشت و سعی می‌کرد تشخیص دهد چه کسی ممکن است کمک کند و چه کسی ممکن است خطر ایجاد نماید. گاهی اوقات، هر چیز کوچکی را که می‌توانست با مایحتاج ضروری معامله می‌کرد. چند سیب‌زمینی ممکن بود به شیر تبدیل شود. یک دارایی کوچک ممکن بود به شبی در خانه ای تبدیل شود. هر تصمیمی مهم بود. این انتخاب‌ها که حتا برای یک بزرگ‌سال هم دشوار بود، برای یک کودک غیرقابل تصور است.

اما “آرون” ادامه داد؛ زیرا خواهرش به او انگیزه‌ی ادامه‌ی حرکت می‌داد. او تنها بخش خانواده‌اش بود، که باقی مانده بود. این آخرین ارتباط با زندگی‌ای بود که او قبل از جنگ داشت. محافظت از خواهرش، فقط زنده نگه داشتن یک نوزاد نبود، حفظ یاد خانواده‌ای هم بود که از دست داده بودند.

غریبه‌هایی که در تاریک‌ترین روزها، شفقت را برگزیدند

علی‌رغم این که این سفر سرشار از عدم قطعیت بود، اما لحظاتی از مهربانی را نیز در خود داشت. در طول تاریخ، روایت‌های دوران جنگ هم بی‌رحمی‌هایی را که انسان‌ها قادر به ارتکاب آن هستند و هم شفقت‌ها و هم‌دلی‌های را که می‌توانند از خود نشان دهند، آشکار می‌سازند. و “آرون” با غریبه‌هایی روبرو شد که با وجود بضاعت اندک، باز هم چیزی برای بخشیدن داشتند. تکه‌ای نان، جایی برای خوابیدن، لحظاتی چند از امنیت.

در دوران بحران، کارهای کوچک می‌توانند به خاطراتی فراموش‌نشدنی بدل شوند. شاید کسی که غذایش را با دیگری تقسیم می‌کند، متوجه نباشد که دارد آینده‌ی کامل یک انسان را دگرگون می‌کند. شاید کسی که دری را به روی دیگری می‌گشاید، نداند که در حال نجات جان یک انسان است. برای “آرون” و خواهرش، آن لحظات مهربانی، بخشی از عامل بقایشان شد. آن‌ها یادآور این حقیقت بودند که حتا در سخت‌ترین دوران‌ها نیز، انسانیت به ‌کُلی از میان نرفته است.

روزی که دو کودک سرانجام به “امنیت” رسیدند

“آرون” و خواهرش پس از پیمودن مسافتی طولانی و تاب آوردن شرایطی که هیچ کودکی نباید آن را تجربه کند، سرانجام به جایی امن رسیدند. این سفر، آن‌ها را برای همیشه دگرگون کرده بود. خواهرش به لطف او زنده ماند. “آرون” زنده مانده بود، چرا که دلیل دیگری هم، جز خود، برای ادامه دادن داشت.

بسیاری از کسانی که سختی‌های طاقت‌فرسایی را پشت سر گذاشته‌اند، توصیفِ چگونگیِ بقای خود را غیرممکن می‌دانند. این تنها به معنای قدرت نیست. تنها به معنای شجاعت هم نیست. گاهی پایِ مسئولیت در میان است. گاهی پایِ عشق. و گاهی تنها یک باور ساده است: این که زندگی یک فرد دیگر، ارزش‌مندتر از آسایش خود ماست.

“آرون” سرباز نبود. قهرمانی با لباس رزم هم نبود. او کودکی بود که کودکی دیگر را بر دوش می‌کشید. اما در آن لحظه، شجاعت او دست ‌کمی از هیچ ‌یک از دلاوری‌های ثبت‌شده در تاریخ نداشت.

خواهری که برادر نجات دهنده‌اش را هرگز فراموش نکرد

سال‌ها گذشت. جنگ به تاریخ پیوست. کودکان بزرگ شدند. خاطرات بر جای ماندند. خواهر کوچکِ “آرون” سرانجام زندگی مستقلی برای خود ساخت. او با خود نه تنها اندوه از دست دادن والدینش، بلکه آن هدیه‌ی فوق‌العاده‌ای را که برادرش به او بخشیده بود، حمل می‌کرد: یک فرصت، یک آینده. و یک زندگی!

او هرگز فراموش نکرد که دلیل زنده ماندنش این بود که پسری ده‌ساله حاضر نشد او را رها کند. سال‌ها بعد، او به شیوه‌ای بسیار شخصی، یاد آن پیوند را گرامی داشت. او نام پسرش را “آرون” گذاشت. نه به این خاطر که نام‌ها به تنهایی می‌توانستند جبران‌کننده‌ی کاری باشند که برادرش انجام داده بود، بلکه به این دلیل که می‌خواست دنیا آن ماجرا را به خاطر بسپارد. او می‌خواست پسرش نام کسی را بر خود داشته باشد که دو بار به او زندگی بخشیده بود. یک بار هنگام تولدش. و بار دیگر، زمانی که او را در هنگامه‌ی جنگ با خود به سلامت رسانده بود.

میراث پسری که ثابت کرد عشق می‌تواند قوی‌تر از ترس باشد

داستان‌های جنگ اغلب سرشار از نبردها، فرمانده‌هان و رویدادهای تاریخی است. اما در پس هر رویداد بزرگ، میلیون‌ها داستان نهفته است. داستان‌های مردمان عادی که با شرایطی طاقت‌فرسا و دشوار روبرو شدند. داستان‌های کودکانی که ناچار شدند شجاع باشند. داستان‌های خانواده‌هایی که از هم جدا شدند، اما هرگز یک‌دیگر را از یاد نبردند.

داستان “آرون”، نمادی از آن شجاعت بی‌سروصداست که اغلب نادیده می‌ماند. او سلاحی با خود نداشت. فرماندهی لشکری ​​را بر عهده نداشت. او تنها خواهرش را بر دوش خود می‌کشید، گام‌به‌گام، روزبه‌روز. در میان گرسنگی. در میان ترس. در میان هاله ای از ابهام و تردید. بزرگ‌ترین نیروی او، جثه‌اش نبود، عشق‌اش بود. گاهی شجاعت به معنای ایستادن در برابر دشمن نیست. گاهی شجاعت یعنی ادامه دادن مسیر، آن‌هم وقتی هم‌راهت دیگر توان پیش‌رفتن ندارد. و گاهی کوچک‌ترین دست‌ها می‌توانند حامل بزرگ‌ترین امیدها باشند.

پسری ده ساله، در حالی که خواهر خردسالش را بر دوش داشت، از میان ویرانه‌های جنگ عبور می‌کرد. نه نقشه‌ای داشت. نه اطمینانی. و نه هیچ وعده‌ای که فردایی در کار باشد؛ اما یک چیز داشت که او را به پیش می‌راند: صدای نفس‌های خواهری که بر پشت خود حس می‌کرد. و همین برای او کافی بود!

۱۹ سپتامبر ۲۰۲۶