سلیمان بایزیدی –
تاملی بر سیاست مهندسی قدرت از «پیمان ابراهیم» تا پروژهی مهار دولتهای منطقه
گاهی برای فهم آنچه امروز در خاورمیانه رُخ میدهد، باید اندکی از هیاهوی خبرها فاصله گرفت. اخبار روزانه اغلب چنان بر جزئیات درگیریها، حملات و واکُنشها متمرکز میشوند، که تصویر کُلی تقریبا از دید پنهان میماند. در حالی که اگر چند گام عقبتر بایستیم، نشانههایی دیده میشود که حکایت از یک روند عمیقتر دارد؛ روندی که صرفا با واژههایی مثل «تنش»، «بحران» یا «درگیری منطقهای» توضیح داده نمیشود. به باور من آنچه در حال شکلگیری است، نوعی بازآرایی تدریجی در هندسهی قدرت خاورمیانه است؛ بازآراییای که بیش از آن که به تغییر دولتها مربوط باشد، به بازطراحی خود ساختار قدرت در منطقه مربوط است.
برای سالها، تحلیلهای مربوط به سیاست خاورمیانه عمدتا حول مفهوم «تغییر رژیم» میچرخید؛ الگویی که در عراق، افغانستان یا لیبی آزموده شد. اما به نظر میرسد در سالهای اخیر این الگو جای خود را به چیزی پیچیدهتر داده است. آنچه اکنون دیده میشود بیشتر شبیه نوعی مهندسی ژئوپولیتیک است؛ تلاشی برای بازتنظیم موازنههای منطقهای به گونهای که ساختار قدرت در بلندمدت به نفع نظم مطلوب غرب و به ویژه امنیت اسرائیل تثبیت شود.
اگر بخواهیم نقطهای نمادین برای آغاز این روند در نظر بگیریم، شاید باید به سال ۲۰۲۰ و توافقی بازگردیم که با عنوان «پیمان ابراهیم» شناخته شد. در آن زمان بسیاری از ناظران این توافق میان اسرائیل، امارات متحده عربی و بحرین را صرفا یک گام دیپلماتیک در مسیر عادیسازی روابط تلقی کردند؛ توافقی که بعدها مراکش و سودان نیز به آن پیوستند. اما هرچه زمان گذشت، روشنتر شد که این پیمان تنها یک توافق سیاسی ساده نبود. در واقع میتوان آن را نقطه آغاز شکلگیری نوعی معماری جدید امنیتی و اقتصادی در منطقه دانست.
پیش از آن، اسرائیل در بخش بزرگی از جهان عرب همچنان با نوعی انزوای سیاسی مواجه بود. اما «پیمان ابراهیم» به تدریج این وضعیت را تغییر داد و اسرائیل را از حاشیه به مرکز یک شبکهی تازه از همکاریهای امنیتی، اطلاعاتی و اقتصادی منتقل کرد. در این چهارچوب، اسرائیل نه فقط یک کشور عادی در منطقه، بلکه به نوعی هستهی مرکزی یک سیستم امنیتی نوظهور تبدیل شد؛ سیستمی که محور اصلی آن مقابله با نفوذ منطقهای ایران تعریف شده است.
شاید یکی از مهمترین پیامدهای این توافق، تغییر در نحوهی درک تهدید در میان برخی کشورهای عربی حوزهی خلیج فارس بود. برای دههها مسالهی فلسطین محور اصلی تنش میان جهان عرب و اسرائیل محسوب میشد. اما در سالهای اخیر، این اولویت به شکل قابلتوجهی تغییر کرده است. اکنون تهدید اصلی برای بسیاری از این دولتها نه اسرائیل، بلکه برنامهی موشکی، شبکههای منطقهای و تواناییهای نظامی ایران تلقی میشود. همین تغییر در ادراک تهدید بود که زمینه را برای گسترش همکاریهای دفاعی و اطلاعاتی میان اسرائیل و برخی دولتهای عربی فراهم کرد.
در همین حال، کاهش تدریجی حضور مستقیم نظامی ایالات متحده در منطقه نیز معادله را پیچیدهتر کرده است. واشنگتن به وضوح تلاش میکند، بخشی از بار امنیتی خاورمیانه را به بازیگران منطقهای واگذار کند. در چنین شرایطی، اسرائیل به عنوان یک قدرت نظامی و تکنولوژیک پیشرفته، به گزینهای طبیعی برای ایفای نقش محوری در این معماری امنیتی تبدیل شده است.
با آغاز دورهی دوم ریاستجمهوری دونالد ترامپ، این روند حتا صریحتر شد. سیاستی که با شعار «صلح از طریق قدرت» توصیف میشد، فشارهای بیسابقهای بر محور مقاومت وارد کرد. در عین حال، خاورمیانه در گفتمان استراتژیک واشنگتن به تدریج از «میدان جنگهای بیپایان» به چیزی شبیه یک بستر اقتصادی و تکنولوژیک بازتعریف شد؛ منطقهای که در آن امنیت به عنوان پیششرط توسعهی اقتصادی مطرح میشود.
اما در دل این تحولات، یک لایهی کمتر دیدهشده نیز وجود دارد. کشورهای شورای همکاری خلیج فارس در حال تجربهی نوعی دگرگونی اقتصادی کمسابقه هستند. عربستان سعودی، امارات متحده عربی و قطر، طی یک دهه گذشته تلاش کردهاند وابستگی تاریخی خود به نفت را کاهش دهند و به مراکز مالی، لُجستیکی و سرمایهگذاری جهانی تبدیل شوند. اگر این روند بدون مانع ادامه پیدا کند، میتواند در بلندمدت جایگاه اقتصادی این کشورها را در نظام جهانی به شکل قابل توجهی تقویت کند.
با این حال، یک پرسش مهم مطرح میشود: آیا چنین جهشی در خلاء ژئوپولیتیک رُخ میدهد؟ یا این که ساختار قدرت جهانی تلاش میکند این روند را در چهارچوبی قابل کنترل نگه دارد؟ فکر میکنم یکی از مفاهیمی که میتواند این وضعیت را توضیح دهد، چیزی است که برخی تحلیلگران از آن با عنوان «بیثُباتی مدیریتشده» یاد میکنند.
در چنین الگویی، سطحی از ناامنی دائمی در منطقه حفظ میشود؛ ناامنیای که از یک سو مانع شکلگیری قدرتهای کاملا مستقل میشود و از سوی دیگر وابستگی دولتها به چتر امنیتی غرب را حفظ میکند. در این معادله، ایران عملا به عاملی تبدیل شده که این وضعیت را تشدید میکند. تنشهای منطقهای، برنامهی موشکی و شبکههای نیابتی تهران فضایی ایجاد کردهاند که در آن کشورهای خلیج فارس ناگزیرند برای حفظ امنیت خود به خرید گستردهی تسلیحات و تعمیق همکاریهای دفاعی با غرب و اسرائیل ادامه دهند.
در کنار این معادله، مسالهی ایران در سطحی دیگر نیز مطرح است. حملات نظامی ایالات متحده و اسرائیل به زیرساختهای نظامی و مراکز فرماندهی ایران در سالهای اخیر را نمیتوان صرفا واکنشی کوتاهمدت به یک بحران دانست. این عملیاتها بیشتر به الگویی شباهت دارند، که در ادبیات استراتژیک با مفهوم «سر بریدن رهبری» شناخته میشود؛ یعنی تلاش برای تضعیف هستهی مرکزی تصمیمگیری در یک نظام سیاسی.
در این چهارچوب، تمرکز بر شخص آیتالله خامنهای و حلقهی نزدیک به او اهمیت خاصی پیدا میکند. خامنهای از دهههای گذشته نقشی محوری در شکل دادن به ایدئولوژی جمهوری اسلامی ایفا کرده است؛ ایدئولوژیای که در آن عناصر فکری جریانهای اسلامگرای سنی، به ویژه اندیشههای سید قطب، با سنت جهادی شیعی درهم آمیختهاند. نتیجه این ترکیب، شکلگیری نوعی گفتمان انقلابی فراملی بوده که نفوذ آن به مرزهای ایران محدود نمانده است.
عملیاتهایی که در سال ۲۰۲۶ مراکز کلیدی قدرت در تهران و مقرهای سپاه پاسداران را هدف قرار دادند، دقیقا در همین چهارچوب قابل فهم هستند. هدف اصلی چنین اقداماتی نه الزاما تغییر فوری رژیم، بلکه فرسایش تدریجی ساختار قدرت و ایجاد شکاف در درون آن است؛ فرآیندی که در نهایت میتواند به تضعیف انسجام داخلی و حتا شکلگیری سناریوهای تجزیه منجر شود.
در کنار ایران، ترکیه نیز در این تصویر ژئوپولیتیک جایگاه پیچیدهای دارد. ترکیه در دو دههی گذشته تحت رهبری رجب طیب اردوغان تلاش کرده است نقش فعالتری در خاورمیانه ایفا کند و نفوذ منطقهای خود را گسترش دهد. پیوندهای ایدئولوژیک با جریانهای اخوانالمسلمین و نوعی روایت نئوعثمانی از قدرت منطقهای، این کشور را در نگاه برخی بازیگران غربی به یک عامل پیشبینیناپذیر تبدیل کرده است. با این حال، برخورد با ترکیه با الگوی ایران تفاوت دارد. هدف در اینجا بیشتر محدود کردن نفوذ جریانهای اخوانی در ساختار قدرت و بازگرداندن ترکیه به نوعی چهارچوب لائیک و ملیگراست.
در این میان، مسالهی کردستان نیز به عنوان یکی از مهمترین اهرمهای فشار ژئوپولیتیک مطرح میشود. حمایت آشکار اسرائیل از رفراندوم استقلال کردستان عراق در سالهای گذشته نشان داد، که یک کردستان مستقل میتواند در نگاه تلآویو به عنوان یک متحد بالقوه و منطقهی حائل میان ایران و ترکیه دیده شود. در چنین سناریویی، کردستان میتواند به نقطهای برای همکاریهای اطلاعاتی و امنیتی گسترده تبدیل شود؛ همکاریهایی که به اسرائیل امکان میدهد تحولات مرزهای ایران و ترکیه را از نزدیک زیر نظر داشته باشد.
مصر نیز داستان خاص خود را دارد. مصر با جمعیتی بیش از صد میلیون نفر و ارتشی بزرگ، همواره یکی از مهمترین بازیگران جهان عرب بوده است. با این حال، از زمان پیمان «کمپ دیوید» نوعی توازن حساس میان قدرت نظامی مصر و امنیت اسرائیل شکل گرفته است. هدف اصلی در این معادله، آن است که ارتش مصر هرگز به سطحی از توان تهاجمی نرسد که بتواند توازن قوا را در منطقه تغییر دهد.
به همین دلیل، نگرانیهایی که در سالهای اخیر درباره مدرنسازی ارتش مصر، به ویژه در حوزههایی مانند هوش مصنوعی و سامانههای فرماندهی پیشرفته مطرح شده، چندان تصادفی نیست. به نظر میرسد چهارچوب مطلوب برای برخی بازیگران این است که ارتش مصر در حد نیرویی قدرتمند برای حفظ ثبات داخلی باقی بماند، اما به یک رقیب استراتژیک واقعی تبدیل نشود.
اگر کمی به عقب بازگردیم، ریشههای نظری چنین دیدگاههایی را میتوان در طرحهایی جُستوجو کرد که دههها پیش مطرح شده بودند. در دههی ۱۹۸۰ طرحی موسوم به «طرح ینون» استدلال میکرد که بقای بلندمدت اسرائیل در گرو تجزیهی کشورهای بزرگ منطقه به واحدهای کوچکتر بر اساس خطوط قومی و مذهبی است. بعدها نیز نقشه معروف «مرزهای خونین»، که در سال ۲۰۰۶ منتشر شد، ایدهی بازترسیم مرزهای خاورمیانه بر اساس هویتهای قومی را دوباره مطرح کرد.
وقتی این ایدهها را در کنار تحولات امروز قرار میدهیم، نوعی تداوم تاریخی در آنها دیده میشود. فشارهای ساختاری بر ایران، مهار تدریجی ترکیه و محدودسازی توان نظامی مصر را میتوان به عنوان بخشهایی از یک پروژهی گستردهتر فهمید؛ پروژهای که هدف آن بازتنظیم ساختار قدرت در خاورمیانه است.
در نهایت، تصویری که از این تحولات به دست میآید، چندان ساده نیست. خاورمیانه در حال عبور از مرحلهای است که در آن توازن سنتی قوا جای خود را به نوعی نظم امنیتی جدید میدهد. در این نظم، اسرائیل به عنوان قطب اصلی تکنولوژیک و نظامی منطقه در مرکز قرار میگیرد، در حالی که قدرتهای سنتی منطقه یا باید مهار شوند یا تضعیف.
«پیمان ابراهیم» چهارچوب دیپلماتیک این تغییر را فراهم کرد، و مداخلات نظامی هدفمند نقش ابزار اجرایی آن را بر عهده دارند. ایران با فشارهای فزاینده و تهدید فرسایش داخلی روبهرو است، ترکیه با اهرمهای قومی و سیاسی مهار میشود، و مصر در چهارچوب محدودیتهای نظامی و وابستگی اقتصادی نگه داشته میشود.
اگر این روند ادامه پیدا کند، خاورمیانهای که در حال شکلگیری است بیش از آن که بر مبنای یک صلح عادلانه بنا شود، بر نوعی نظم امنیتی متمرکز استوار خواهد بود؛ نظمی که در آن کشورهای ثروتمند خلیج فارس بیش از هر چیز به خریداران امنیت تبدیل میشوند و اسرائیل در راس یک هرم تکنولوژیک و نظامی قرار میگیرد. این که این نظم در نهایت ثُبات به ارمغان میآورد یا تنها شکل پیچیدهتری از همان بیثُباتی تاریخی منطقه را بازتولید میکند، پرسشی است که هنوز پاسخ روشنی برای آن وجود ندارد.