Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 شهریور 1405

سلیمان بایزیدی –

فاشیسم همواره با وعده‌ی نظم می‌آید، اما از دل آشوب تغذیه می‌کند. بزه‌کاران و لمپن‌ها، نه حاشیه‌ی این فرآیند، بلکه قلب تپنده‌ی آن‌اند. شناخت این مکانیسم‌ها، صرفا یک تمرین نظری یا تاریخی نیست؛ ضرورتی اخلاقی و سیاسی است. جامعه‌ای که خشونت را، حتی به ‌نام «هدف مقدس»، تحمل یا توجیه کند، ناخواسته در حال ساختن داربست‌های استبداد آینده است. تاریخ بی‌رحم است، اما صریح: توتالیتاریسم پیش از آن ‌که بر تخت بنشیند، در خیابان، در زبان و در روان جامعه تمرین می‌شود. تنها راه گسست از این چرخه، پافشاری رادیکال بر کثرت‌گرایی، نقد، و نفی بی‌قیدوشرط خشونت است؛ حتا ـ و شاید به‌ ویژه‌ـ زمانی که خشونت خود را در لباس نجات و رهایی عرضه می‌کند؛ و دقیقا در همین لحظه است که خطر به بالاترین حد خود می‌رسد؛ زیرا خشونت، هنگامی که خود را نه به‌ مثابه انحراف، بلکه به‌ عنوان «ضرورت تاریخی» یا «آخرین راه نجات» معرفی می‌کند، دیگر صرفا کُنشی بیرونی نیست، بلکه به هنجاری درونی بدل می‌شود؛ هنجاری که آرام‌آرام وجدان جمعی را بازتنظیم می‌کند و مرز میان امر مجاز و نامجاز، اخلاقی و غیراخلاقی، انسانی و ضدانسانی را از نو ترسیم می‌نماید. در این نقطه، جامعه دیگر فقط قربانی خشونت نیست، بلکه به ‌طور ناخواسته در بازتولید آن مشارکت می‌کند.

از لمپن‌های خیابانی تا فاشیسم‌های نوظهور

اگر تاریخ سیاسی مدرن را نه به ‌مثابه توالی رویدادها، بلکه هم‌چون آرشیوی از الگوهای تکرارشونده بخوانیم، آن‌گاه یک قاعده‌ی نانوشته، اما سرسخت خود را آشکار می‌کند: هیچ نظام تمامیت‌خواهی بی ‌آن که پیش‌تر خیابان را به آزمایش‌گاه خشونت بدل کرده باشد، به قدرت نرسیده است. پیش از آن ‌که قانون تعلیق شود، پیش از آن‌ که پارلمان بی‌معنا گردد و پیش از آن ‌که رهبر به جای نهاد بنشیند، همواره مرحله‌ای وجود دارد که در آن، خشونت عریان به ‌واسطه‌ی نیروهایی حاشیه‌ای، مطرود و اغلب بزهکار، به‌ تدریج به امری عادی، مشروع و حتا «ضروری» بدل می‌شود. این مرحله نه حاشیه‌ی سیاست، بلکه خود سیاست در خشن‌ترین و عریان‌ترین شکل آن است.

از منظر فلسفه‌ی سیاسی، آن‌چه مارکس در «هجدهم برومر» با مفهوم لمپن‌پرولتاریا صورت‌بندی می‌کند، صرفا توصیف یک قشر اجتماعی نیست، بلکه افشای یک کارکرد تاریخی است: توده‌ای فاقد پیوند ارگانیک با تولید، فاقد حافظه جمعی و فاقد افق رهایی، که درست به‌ همین دلیل می‌تواند به ابزار انعطاف‌پذیر قدرت بدل شود. لمپن نه حامل آگاهی طبقاتی است و نه سوژه‌ی اعتراض پایدار؛ او سوژه‌ای است آماده‌ی اجاره، آماده‌ی بسیج و آماده‌ی خشونت. هانا آرنت این تحلیل را در سطحی عمیق‌تر و تاریک‌تر ادامه می‌دهد، آن‌جا که از «اوباش» به‌ مثابه پسماند همه‌ی طبقات سخن می‌گوید؛ نه فقرا به ‌معنای اقتصادی، بلکه رانده‌شده‌گان از معنا، از مشارکت و از افق سیاسی. پیوند مرگ‌بار فاشیسم دقیقا در این نقطه شکل می‌گیرد: جایی که نُخبگان فاسد و بحران‌زده، خشونت اوباش را به ‌مثابه میان‌بُری برای بازسازی اقتدار از دست‌رفته به کار می‌گیرند.

تجربه‌ی اروپای قرن بیستم نشان می‌دهد که فاشیسم نه از دل قدرت، بلکه از دل بی‌نظمی هدایت‌شده زاده می‌شود. پیراهن‌قهوه‌ای‌های آلمان و پیراهن‌سیاه‌های ایتالیا فقط گروه‌های شبه‌نظامی نبودند؛ آن‌ها نمایش زنده‌ی فروپاشی اقتدار دولت لیبرال بودند. خشونت‌شان کارکردی نمادین داشت: القای این پیام که قانون دیگر قادر به حفاظت از شهروند نیست و تنها راه نجات، تسلیم به «نظم نوین» است. خیابان در این مرحله به صحنه‌ی تئاتر سیاسی بدل می‌شود؛ جایی که ضرب و شتم، تحقیر و قتل، نه انحراف، بلکه پیام است. پیام بی‌پرده‌ی فاشیسم: مقاومت پُرهزینه و بی‌ثمر است.

اما شاید یکی از تراژیک‌ترین وجوه این فرآیند، سرنوشت خود این نیروهای لمپنی باشد. تاریخ نشان می‌دهد که آن‌ها مصرف‌شدنی‌اند. به‌ محض تثبیت قدرت، همان خشونتِ افسارگسیخته که دیروز فضیلت بود، به تهدیدی برای نظم جدید بدل می‌شود. شب دشنه‌های بلند در آلمان نازی صرفا یک تصفیه‌ی درون‌گروهی نبود؛ اعلام این حقیقت عریان بود که لمپن‌ها فقط تا زمانی ارزش دارند که هنوز قانون به ‌طور کامل تعلیق نشده است. آن‌ها راه را باز می‌کنند، اما هرگز قرار نیست در مقصد بمانند.

اگر از اروپا فراتر برویم، این الگو با شدت و خشونتی حتی عریان‌تر در خاورمیانه و آسیا تکرار می‌شود. شبیحه در سوریه، پرمن‌ها در اندونزی، و دیگر نیروهای غیررسمی، همگی صورت‌های متفاوت یک منطق واحدند: دولت برای انجام «کارهای کثیف» به کسانی متوسل می‌شود که از نظر روانی، اخلاقی و اجتماعی، آمادگی عبور از هر مرزی را دارند. در این‌جا، روان‌شناسی سیاسی اهمیت تعیین‌کننده می‌یابد. بسیاری از این افراد حامل ساختارهای اقتدارگرا، تمایلات سادیستی و گسست عمیق از هم‌دلی انسانی‌اند. ایدئولوژی، این تمایلات را مهار نمی‌کند؛ آن‌ها را تطهیر می‌کند. خشونت، نام ماموریت می‌گیرد و جنایت، لباس وظیفه‌ی ملی می‌پوشد.

تاریخ معاصر ایران نیز از این منطق مصون نبوده است. کودتای ۲۸ مرداد نه فقط یک مداخله‌ی خارجی، بلکه یک آزمایش موفق لمپنیسم سیاسی بود؛ جایی که اوباش خیابانی، با پول و حمایت سازمان‌یافته، نقش نیروی پیش‌قراول بازگشت استبداد را ایفا کردند. آن‌چه نگران‌کننده است، نه صرفا بازخوانی این گذشته، بلکه بازگشت الگوهای مشابه در لباس‌های نو است. نولومپنیسم معاصر، به‌ ویژه در قالب خشونت دیجیتال، ترور شخصیت و حذف فیزیکی و روانی منتقدان، نشان می‌دهد که فاشیسم الزاما با چکمه و رژه آغاز نمی‌شود؛ گاه با هشتگ، فحاشی سازمان‌یافته و تهدید به قتل آغاز می‌شود.

خشونت سایبری، اگرچه خون‌ریزی فیزیکی ندارد، اما همان کارکرد را ایفا می‌کند: شکستن اراده، منزوی‌سازی و تحمیل سکوت. آن‌جا که کیش شخصیت، جای گفت‌وگو را می‌گیرد و هر صدای مخالف با برچسب خیانت، تجزیه‌طلبی یا دشمنی حذف می‌شود، ما نه در آستانه‌ی دموکراسی، بلکه در مرحله‌ی پیشافاشیستی ایستاده‌ایم. تاریخ بارها هشدار داده است: جریانی که پیش از قدرت، تحمل نقد ندارد، پس از قدرت، تحمل انسان نخواهد داشت.

فاشیسم همواره با وعده‌ی نظم می‌آید، اما از دل آشوب تغذیه می‌کند. بزه‌کاران و لمپن‌ها، نه حاشیه‌ی این فرآیند، بلکه قلب تپنده‌ی آن‌اند. شناخت این مکانیسم‌ها، صرفا یک تمرین نظری یا تاریخی نیست؛ ضرورتی اخلاقی و سیاسی است. جامعه‌ای که خشونت را، حتی به ‌نام «هدف مقدس»، تحمل یا توجیه کند، ناخواسته در حال ساختن داربست‌های استبداد آینده است. تاریخ بی‌رحم است، اما صریح: توتالیتاریسم پیش از آن ‌که بر تخت بنشیند، در خیابان، در زبان و در روان جامعه تمرین می‌شود. تنها راه گسست از این چرخه، پافشاری رادیکال بر کثرت‌گرایی، نقد، و نفی بی‌قیدوشرط خشونت است؛ حتا ـ و شاید به‌ ویژه‌ـ زمانی که خشونت خود را در لباس نجات و رهایی عرضه می‌کند؛ و دقیقا در همین لحظه است که خطر به بالاترین حد خود می‌رسد؛ زیرا خشونت، هنگامی که خود را نه به‌ مثابه انحراف، بلکه به‌ عنوان «ضرورت تاریخی» یا «آخرین راه نجات» معرفی می‌کند، دیگر صرفا کُنشی بیرونی نیست، بلکه به هنجاری درونی بدل می‌شود؛ هنجاری که آرام‌آرام وجدان جمعی را بازتنظیم می‌کند و مرز میان امر مجاز و نامجاز، اخلاقی و غیراخلاقی، انسانی و ضدانسانی را از نو ترسیم می‌نماید. در این نقطه، جامعه دیگر فقط قربانی خشونت نیست، بلکه به ‌طور ناخواسته در بازتولید آن مشارکت می‌کند.

فاشیسم‌های نوظهور، بر خلاف صورت‌های کلاسیک خود، الزاما به اسطوره‌های پُرطمطراق یا یونیفورم‌های نظامی نیاز ندارند. آن‌ها اغلب با زبان قربانی‌بوده‌گی سخن می‌گویند، با لحن رنج و تحقیر تاریخی، و با ادعای بازگرداندن کرامت از دست‌ رفته. اما همین گفتمان، هنگامی که با حذف سیستماتیک دیگری، با تحقیر مخالف و با مشروع‌سازی خشونت پیوند می‌خورد، به یکی از موثرترین ابزارهای بسیج لمپنیسم بدل می‌شود. لمپنِ معاصر، دیگر فقط در خیابان حضور ندارد؛ او در شبکه‌های اجتماعی، در اتاق‌های گفت‌وگوی مجازی و در کمپین‌های سازمان‌یافته‌ی نفرت فعال است. این جابه‌جایی فضا، نه از شدت خشونت می‌کاهد و نه از کارکرد آن؛ بلکه آن را نامرئی‌تر، گسترده‌تر و فرساینده‌تر می‌کند.

از منظر روان‌شناسی جمعی، این مرحله با نوعی بی‌حسی اخلاقی هم‌راه است. تکرار خشونت، حتا در سطح زبانی، به عادی‌شدن آن می‌انجامد. توهین، تهدید و حذف نمادین، جای استدلال و گفت‌وگو را می‌گیرد و ذهن جمعی به ‌تدریج می‌آموزد که اختلاف نظر نه امری طبیعی، بلکه خطری وجودی است. این همان لحظه‌ای است که سیاست از عرصه‌ی مُنازعه‌ی عقلانی خارج و به میدان جنگ هویتی تبدیل می‌شود؛ جنگی که در آن، لمپن‌ها نقش سربازان بی‌چهره، اما پُرکار را ایفا می‌کنند.

تجربه‌ی تاریخی بارها نشان داده است که این نیروهای حاشیه‌ای، دقیقا به‌ دلیل فقدان ریشه‌های عمیق اجتماعی و اخلاقی، بیش‌ترین اشتیاق را برای تبدیل ‌شدن به بازوی خشونت دارند. برای آنان، مشارکت در سرکوب، نه فقط منبع درآمد یا قدرت، بلکه منبع معناست. خشونت به زندگی‌ای که پیش‌تر فاقد افق بوده، شکل و جهت می‌دهد. ایدئولوژی، این معنا را تثبیت می‌کند و رهبر کاریزماتیک، آن را تقدیس. در چنین ساختاری، پرسش اخلاقی نه سرکوب می‌شود، بلکه اساسا بی‌معنا جلوه داده می‌شود.

اما شاید خطرناک‌ترین بُعد این فرآیند، تاثیر آن بر نیروهای غیرلمپنی جامعه باشد؛ بر شهروندان عادی، روشن‌فکران، فعالان مدنی و حتا مخالفانی که در ابتدا خود را از این خشونت‌ها متمایز می‌دانند. هنگامی که خشونت به ‌طور مداوم تکرار و توجیه می‌شود، نوعی سازگاری تدریجی رُخ می‌دهد: سکوت به‌ جای اعتراض، بی‌تفاوتی به ‌جای هم‌دلی، و در نهایت، عقلانیت ابزاری به ‌جای اصول اخلاقی. این همان نقطه‌ای است که فاشیسم دیگر نیازی به بسیج گسترده ندارد؛ زیرا جامعه پیشاپیش خود را با منطق آن تطبیق داده است.

در چنین شرایطی، مقاومت صرفا به معنای مخالفت سیاسی نیست، بلکه به کُنشی معرفتی و اخلاقی بدل می‌شود. افشای پیوند میان قدرت و لمپنیسم، تنها زمانی موثر است که با بازسازی زبان، بازگرداندن شان گفت‌وگو و اصرار بر مرزهای غیرقابل‌مذاکره اخلاقی هم‌راه باشد. تاریخ نشان داده است که هیچ استبدادی بدون تخریب زبان آغاز نشده و هیچ توتالیتاریسمی بدون مسخ روان جمعی دوام نیاورده است.

اگر فاشیسم با وعده‌ی نظم عرضه می‌شود، وظیفه‌ی نیروهای دموکراتیک نه فقط نقد این وعده، بلکه افشای بهای پنهان آن است: بهایی که همواره از بدن‌ها، روان‌ها و حقیقت طلب می‌شود. خشونت، هر قدر هم که در ابتدا «موقتی» یا «هدف‌مند» جلوه داده شود، منطقی خودگستر دارد؛ منطقی که در نهایت، حتا حامیان اولیه‌اش را نیز می‌بلعد. شناخت این منطق، نه از سر بدبینی، بلکه از دل حافظه‌ی تاریخی و مسئولیت جمعی برمی‌خیزد.

در نهایت، جامعه‌ای که در برابر خشونت لمپنی، چه فیزیکی و چه نمادین، مرز روشنی ترسیم نکند، دیر یا زود خود را در وضعیتی خواهد یافت که انتخاب‌هایش به گزینه‌های کاذب تقلیل یافته‌اند. فاشیسم دقیقا در همین خلاء انتخاب واقعی رشد می‌کند. ایستادن در برابر آن، پیش از هر چیز، به معنای دفاع از امکان اندیشیدن، اختلاف‌داشتن و انسانی‌ماندن است؛ امکانی که اگر امروز از آن پاسداری نشود، فردا دیگر موضوع هیچ انتخابی نخواهد بود.