Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 مهر 1405

سلیمان بایزیدی –

رسالت رمان تاریخی در جهان معاصر بیش از پیش حیاتی است. در زمانه‌ای که تاریخ به کالایی مصرفی، به ابزاری برای سرگرمی یا به خدمت ایدئولوژی‌های سُلطه تقلیل یافته، رمان تاریخی می‌تواند بار دیگر امکان بازگشت به حقیقت را فراهم کند؛ حقیقتی که نه در اسناد و نه در روایت‌های رسمی، بلکه در تجربه‌ی مردمان عادی و در حافظه‌ی جمعی نهفته است. این همان جایی است که تفسیر لوکاچ هم‌چنان برای ما زنده و راه‌گشا باقی می‌ماند: او ما را متوجه می‌سازد که رمان تاریخی، در اصالت خویش، همواره در پیوندی ناگسستنی با امر رهایی‌بخش و اومانیستی قرار دارد.

رمان تاریخی نزد جورج لوکاچ نه یک گونه‌ی صرفا ادبی، بلکه مقوله‌ای هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی است. در جهان‌بینی او، رمان تاریخی همان نقطه‌ای است که تاریخ و ادبیات، فرد و جامعه، گذشته و حال، در سطحی دیالکتیکی با یک‌دیگر تلاقی می‌کنند. این ژانر نه در خدمت بازسازی تزئینی گذشته، بلکه در خدمت کشف نسبت‌های بُنیادین حیات انسانی با تاریخ است. از این رو، لوکاچ آن را «حماسه‌ی مدرن» می‌نامد: حماسه‌ای که قهرمانانش دیگر شاهان و فاتحان نیستند، بلکه مردمان عادی‌اند که در لحظات بحرانی تاریخ، به‌ میانجی کُنش و واکُنش‌های خود، حاملان حقیقت تاریخی می‌شوند.

لوکاچ با ریشه گرفتن از سنت هگلی و مارکسی، بر این باور است که تاریخ چیزی جز فرآیند عینی‌سازی زندگی انسانی نیست. اما این فرآیند هرگز به‌ صورت انتزاعی در نمی‌آید؛ بلکه در انضمامیت تجربه‌های فردی و جمعی، در تضادها، شکست‌ها، امیدها و مبارزات روزمره‌ی مردمان خود را نشان می‌دهد. رمان تاریخی کلاسیک، در آثار اسکات یا تولستوی، توانست این حقیقت را به شکلی ادبی و هنری بازنمایی کند. آن‌چه این آثار را ممتاز می‌کند، نه صِرفِ وفاداری به وقایع گذشته، بلکه قدرت‌شان در به تصویر کشیدن لحظه‌هایی است که در آن‌ها فردیت و تاریخ به نحوی ناگسستنی در هم تنیده می‌شوند. بدین‌سان، فرد نه در تقابل با جامعه، بلکه در دل ضرورتی اجتماعی-تاریخی تعریف می‌گردد.

از نظر لوکاچ، رمان تاریخی تنها هنگامی به ژانری زنده بدل می‌شود که قادر باشد دیالکتیک میان تاریخ بیرونی و تاریخ درونی را به نمایش گذارد. تاریخ بیرونی، میدان نبرد، انقلاب‌ها و دگرگونی‌های سیاسی است؛ و تاریخ درونی، لایه‌های اخلاقی، فرهنگی، روانی و زیباشناختی وجود انسانی. رمان تاریخی راستین این دو ساحت را در هم می‌تند و حقیقت را در نقطه‌ی تلاقی‌شان آشکار می‌سازد. به همین دلیل است که او بر «انضمامیت»، به ‌مثابه شرط بُنیادین رئالیسم، تاکید می‌کند.

اما این ژانر، پس از انقلاب ۱۸۴۸، وارد بحرانی عمیق شد. بورژوازی در مسیر جدید خود، که آکنده از فردگرایی منزوی و تجربه‌های خصوصی بی‌ارتباط با حیات جمعی بود، دیگر قادر نبود تاریخ را به ‌مثابه کُلیتی زنده و متکثر تجربه کند. فلوبر با سالامبو نمونه‌ی برجسته‌ی این بحران است: در آن‌جا تاریخ به صحنه‌ای اگزوتیک و دکوراتیو فروکاسته می‌شود، و شخصیت‌ها در حصار تجربه‌های خصوصی بی‌ارتباط با کُلیت اجتماعی گرفتار می‌مانند. بدین ترتیب، رمان تاریخی از حماسه‌ی مدرن به مجموعه‌ای اپیزودیک و بی‌جان فرو می‌غلتد. بحران رئالیسم بورژوایی چیزی جز بحران درک تاریخی انسان مدرن نیست: گسست میان فرد و تاریخ، میان زندگی خصوصی و فرآیندهای کلان اجتماعی.

با این حال، لوکاچ در دل همین بحران، امکان احیا را می‌بیند. ظهور فاشیسم اگرچه به معنای تاریکی‌ای عظیم در حیات اجتماعی بود، اما مقاومت علیه آن بار دیگر ادبیات را به ضرورت‌های بنیادین تاریخ پیوند زد. رمان تاریخی ضد فاشیستی، به‌ ویژه در آثار نویسندگانی چون هاینریش مان، نشان داد که چگونه می‌توان تاریخ را بار دیگر به تجربه‌ی زنده‌ی انسان‌ها بازگرداند. در این‌جا تاریخ نه یک پس‌زمینه‌ی تزئینی، بلکه میدان مبارزه‌ی معنوی و سیاسی برای رهایی است. این بازگشت به حقیقت تاریخ، همان است که لوکاچ از آن با عنوان «روح اومانیستی» یاد می‌کند؛ روحی که رمان تاریخی را به ابزاری برای امید و مبارزه بدل می‌سازد.

از این منظر، عظمت رمان تاریخی در آن است که به ما می‌آموزد تاریخ هرگز چیزی جز تاریخ مردم عادی نیست. قهرمان حقیقی این ژانر همان انسان‌های گمنام‌اند که در دیالکتیک فردی-اجتماعی به حاملان ضرورت تاریخی بدل می‌شوند. در اینجا آگاهی تاریخی نه به معنای دانشی تخصصی، بلکه به ‌منزله‌ی تجربه‌ای وجودی مطرح می‌شود: تجربه‌ای که در آن فرد درمی‌یابد که سرنوشت او همواره در پیوندی ناگسستنی با سرنوشت جمعی رقم می‌خورد.

سخن پایانی

تفسیر من از لوکاچ، ما را به این نتیجه می‌رساند که رمان تاریخی نه تنها ژانری ادبی، بلکه نوعی شیوه‌ی بودن در تاریخ است. این ژانر در عالی‌ترین شکل خود، آگاهی تاریخی را از سطح دانش صِرف به سطح زیست‌-‌تجربه ارتقا می‌دهد. رمان تاریخی اصیل، با گشودن افق دیالکتیکی میان گذشته و حال، میان فرد و جامعه، میان تاریخ بیرونی و درونی، به ما نشان می‌دهد که حقیقت همواره امری انضمامی و زیسته است. در این افق، انسان معاصر درمی‌یابد که گذشته صرفا یک میراث مرده نیست، بلکه نیرویی زنده است که در سرنوشت امروز او جاری است. به همین دلیل، رمان تاریخی در نزد لوکاچ رسالتی فلسفی-اومانیستی دارد: آن ‌که تاریخ را از چنگال قدرت‌های رسمی و روایت‌های سطحی برهاند و آن را دوباره به مردمان بازگرداند.

بدین‌سان، رمان تاریخی حماسه‌ی انسان معاصر است؛ حماسه‌ای که نه از پیروزی شاهان، بلکه از مقاومت مردمان ساخته می‌شود؛ نه از تزیین گذشته، بلکه از احیای آن در بطن زندگی حال. این حماسه، اگر در وفاداری به حقیقت زندگی استوار بماند، می‌تواند هم‌چنان نیرویی رهایی‌بخش باشد؛ زیرا به ما می‌آموزد که تاریخ را نه هم‌چون تقدیری بیرونی، بلکه هم‌چون امری درونی، هم‌چون میدان مبارزه‌ی انسانی، و همچون امکانِ گشودن راه‌های تازه برای آینده بیندیشیم.

بدین‌سان، رمان تاریخی حماسه‌ی انسان معاصر است؛ حماسه‌ای که نه از پیروزی شاهان، بلکه از مقاومت مردمان ساخته می‌شود؛ نه از تزیین گذشته، بلکه از احیای آن در بطن زندگی حال. این حماسه، اگر در وفاداری به حقیقت زندگی استوار بماند، می‌تواند هم‌چنان نیرویی رهایی‌بخش باشد؛ زیرا به ما می‌آموزد که تاریخ را نه هم‌چون تقدیری بیرونی، بلکه هم‌چون امری درونی، هم‌چون میدان مبارزه‌ی انسانی، و هم‌چون امکانِ گشودن راه‌های تازه برای آینده بیندیشیم.

در این نقطه است، که عمق فلسفه‌ی لوکاچ پررنگ و مستدل بدرخشد. او نشان می‌دهد که حقیقت رمان تاریخی در توانایی‌اش برای بازنمایی «دیالکتیک ضرورت و آزادی» نهفته است. ضرورت همان نیروهای تاریخی است که فراتر از اراده‌ی فردی عمل می‌کنند، و آزادی همان امکان‌هایی است که در دل همین ضرورت‌ها برای انسان گشوده می‌شود. رمان تاریخی اصیل، بر خلاف رمان‌های دکوراتیو و اپیزودیک، می‌تواند این دیالکتیک را به شیوه‌ای انضمامی و ملموس به نمایش گذارد. به همین دلیل است که خواننده در مواجهه با چنین رمانی، نه تنها تاریخ را به‌ عنوان رشته‌ای از وقایع، بلکه به ‌مثابه‌ی تجربه‌ای زیسته درمی‌یابد؛ تجربه‌ای که او را به پرسش از جایگاه خودش در تاریخ و نسبت‌اش با کُلیت اجتماعی و انسانی فرامی‌خواند.
از همین‌جا می‌توان دریافت که رمان تاریخی در تفسیر لوکاچ صرفا یک «ژانر» نیست، بلکه نوعی دستگاه شناختی است؛ ابزاری برای دیدن جهان و درک آن. همان‌طور که علم تاریخ می‌کوشد گذشته را بر اساس اسناد و شواهد بازسازی کند، رمان تاریخی می‌کوشد آن را در سطحی انسانی، عاطفی و وجودی دوباره زنده کند. به عبارت دیگر، اگر علم تاریخ به ما می‌گوید «چه اتفاق افتاد»، رمان تاریخی اصیل به ما نشان می‌دهد «چگونه این اتفاق در جان و روان انسان‌ها تجربه شد» و «چرا هنوز برای ما معنادار است.»

از این منظر، رسالت رمان تاریخی در جهان معاصر بیش از پیش حیاتی است. در زمانه‌ای که تاریخ به کالایی مصرفی، به ابزاری برای سرگرمی یا به خدمت ایدئولوژی‌های سُلطه تقلیل یافته، رمان تاریخی می‌تواند بار دیگر امکان بازگشت به حقیقت را فراهم کند؛ حقیقتی که نه در اسناد و نه در روایت‌های رسمی، بلکه در تجربه‌ی مردمان عادی و در حافظه‌ی جمعی نهفته است. این همان جایی است که تفسیر لوکاچ هم‌چنان برای ما زنده و راه‌گشا باقی می‌ماند: او ما را متوجه می‌سازد که رمان تاریخی، در اصالت خویش، همواره در پیوندی ناگسستنی با امر رهایی‌بخش و اومانیستی قرار دارد.

بنابراین، اگر امروز به سراغ رمان تاریخی می‌رویم، باید آن را نه در مقام بازنمایی صِرف گذشته، بلکه به‌ مثابه‌ی نیرویی برای بازاندیشی حال و آینده بخوانیم. رمان تاریخی به ما یادآور می‌شود که هیچ سرنوشت فردی بدون سرنوشت جمعی قابل فهم نیست؛ که هر تجربه‌ی خصوصی در اعماق خود حامل پژواکی از ضرورت‌های تاریخی است؛ و این که تنها در آگاهی به این پیوند است که انسان می‌تواند به معنای راستین کلمه آزاد باشد. این‌جاست که لوکاچ، هم‌صدا با سنت بزرگ رئالیسم، ما را به این حقیقت می‌رساند که ادبیات، اگر راستین و اصیل باشد، نه صرفا بازتاب جهان، بلکه راهی برای دگرگون‌سازی افق‌های آن است.