Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 مهر 1405

ناصر برین –

نقطه‌ی عزیمت این نقد نه ملت است، نه دولت، نه حزب و نه هیچ کُلیت جداشده از زندگی واقعی انسان‌ها. نقطه‌ی عزیمت، انسان‌های انضمامی در مناسبات اجتماعی و تاریخی معین است؛ انسان‌هایی که در فرایند تولید و بازتولید زندگی خویش، می‌اندیشند، عمل می‌کنند، رنج می‌کشند و جهان مشترک خود را می‌سازند. 

خطای بُنیادین بسیاری از دستگاه‌های فکری و سیاسی آن‌جاست که محصول فعالیت انسان‌ها را به موجودیتی مستقل از آنان تبدیل می‌کنند. گاه این موجودیت «ملت» نام می‌گیرد، گاه «دولت»، گاه «حزب»، گاه «تاریخ» و گاه حتا «انقلاب». در چنین وضعی، آن‌چه در اصل حاصل کُنش انسان‌های واقعی بوده است، به نیرویی مستقل بدل می‌شود که بر فراز آنان می‌ایستد و آنان را به ابزار تحقق خویش فرو می‌کاهد.

نقد مارکس به سرمایه‌داری از همین وارونگی آغاز می‌شود. سرمایه صرفا مجموعه‌ای از اشیاء یا ثروت انباشته نیست؛ سرمایه رابطه‌ای اجتماعی است که در آن فعالیت زنده‌ی انسان در برابر آفریننده‌گان خود به قدرتی بیگانه تبدیل می‌شود. نیروی کار به کالا بدل می‌گردد و انسان در برابر محصول فعالیت خویش به ابژه‌ای در فرایند انباشت سرمایه تنزل می‌یابد.

اما تجربه‌ی تاریخی نشان داده است که این خطر به سرمایه محدود نمی‌شود. هرگاه یک نهاد، یک سازمان، یک دولت یا یک ایدئولوژی خود را تجسم حقیقتی برتر از انسان‌های واقعی بداند، همان منطق بیگانگی در شکلی تازه بازتولید می‌شود. هنگامی که انسان به نام آینده، ملت، تاریخ، انقلاب یا ضرورت سیاسی قربانی می‌شود، شکل سُلطه تغییر کرده است، اما رابطه‌ی سُلطه هم‌چنان پابرجاست.

از این‌رو، موضوع تنها نقد سرمایه نیست، بلکه نقد هر رابطه‌ای است که فرآورده‌های فعالیت انسانی را به قدرت‌هایی مستقل از انسان‌ها تبدیل می‌کند. هیچ هدف سیاسی، هیچ برنامه‌ی تاریخی و هیچ آرمان جمعی نمی‌تواند مشروعیتی مستقل از زندگی و کُنش انسان‌های واقعی داشته باشد. کُلیت‌های اجتماعی تنها تا آن‌جا اعتبار دارند که امکان گسترش آزادی، مشارکت و شکوفایی انسان‌ها را فراهم آورند؛ نه آن که آنان را در خود مُستهلک سازند.

طبقات اجتماعی، برخلاف ملت یا دولت، صرفا مفاهیمی انتزاعی نیستند. طبقات بیان روابط واقعی و مادی موجود در جامعه‌اند. با این حال، طبقه نیز نباید به سوژه‌ای فراانسانی یا حامل حقیقتی مقدس تبدیل شود. اهمیت مبارزه‌ی طبقاتی از آن روست که انسان‌های واقعی در درون آن برای رفع شرایط بیگانگی و سُلطه مبارزه می‌کنند، نه آن که افراد به ابزار تحقق رسالتی مستقل به نام «طبقه» بدل شوند.

بر همین اساس، خودرهایی را نمی‌توان به دیگری واگذار کرد. هیچ حزب، رهبر، دولت، روشن‌فکر یا نهاد سیاسی نمی‌تواند به جای انسان‌های واقعی، رهایی را مُحقق کند. رهایی امری نیابتی نیست. آزادی تنها از خلال مشارکت آگاهانه و مستقیم انسان‌ها در دگرگونی شرایط زندگی خویش پدید می‌آید. هرجا که اراده‌ی زنده‌ی انسان‌ها جای خود را به فرمان یک قدرت جداشده از آنان بدهد، امکان شکل‌گیری سُلطه‌ای تازه فراهم می‌شود.

تجربه‌ی کمون پاریس، انقلاب اکتبر و روندهای بوروکراتیکی که بعدها در اشکال گوناگون استالینیستی، مائوئیستی و دیگر صورت‌های اقتدارگرایانه پدیدار شدند، نشان می‌دهد که نقد را نمی‌توان به خطاهای فردی یا انحراف رهبران محدود کرد. خودِ اَشکال سازمان‌یابی، نظریه‌ها و نهادها باید پیوسته در معرض نقد قرار گیرند. هیچ جنبش رهایی‌بخشی از خطر بیگانگی مصون نیست. نقد انقلابی زمانی زنده می‌ماند که بتواند حتا مناسبات و سنت‌های برخاسته از خود را نیز در برابر معیار آزادی انسان‌ها مورد پرسش قرار دهد.

امر مشترک اجتماعی، موجودیتی مستقل از افراد نیست. جامعه شبکه‌ی زنده‌ای از روابط انسانی است که در آن افراد از طریق هم‌کاری آگاهانه، جهان مشترک خود را می‌آفرینند. جامعه زمانی آزاد است که این روابط تحت سُلطه‌ی نیروهای بیگانه، قدرت‌های بوروکراتیک یا مناسبات استثمارگرانه قرار نگیرند. سوسیالیسم در این افق نه صرفا انتقال مالکیت و نه صرفا حاکمیت یک طبقه است. سوسیالیسم شکلی از سازمان اجتماعی است که در آن شرایط مادی لازم برای رفع بیگانگی، گسترش خودآیینی، مشارکت مستقیم و رشد همه‌جانبه‌ی افراد فراهم می‌شود. هدف آن آزادسازی ظرفیت‌های انسانی و پایان دادن به وضعیتی است که در آن انسان در برابر نیروهای اجتماعی آفریده‌ی خود ناتوان می‌گردد.

مساله‌ی مرکزی نه جایگزینی یک قدرت انتزاعی با قدرتی انتزاعی دیگر، بلکه بازگرداندن نیروهای اجتماعی به کنترل آگاهانه‌ی انسان‌هایی است که آن‌ها را پدید آورده‌اند. هیچ نهاد اجتماعی نباید به قدرتی مستقل از انسان‌ها تبدیل شود. دولت نیز از این قاعده مستثنا نیست؛ زیرا تا زمانی که به صورت دستگاهی جداشده از جامعه عمل می‌کند، بیان استمرار سُلطه است، نه تحقق رهایی، نه آن که به قدرت‌هایی مستقل از آنان تبدیل شوند.

رهایی زمانی آغاز می‌شود که انسان‌ها مناسبات اجتماعی خویش را آگاهانه در اختیار گیرند و هیچ نیرویی را بالاتر از زندگی و کُنش مشترک خود ننشانند. در چنین افقی، انسان نه ابزار تحقق غایتی بیرون از خویش، بلکه آفریننده‌ی آگاه جهان اجتماعی خویش است.

ریشه‌ی این بیگانگی را باید در خودِ مناسبات تولید جُست‌وجو کرد. در جامعه‌ی سرمایه‌داری، انسان‌ها زندگی اجتماعی خویش را از طریق مبادله‌ی کالاها و فروش نیروی کار سازمان می‌دهند. در نتیجه، روابط میان انسان‌ها به روابط میان اشیاء تبدیل می‌شود و محصول کار اجتماعی در قالب سرمایه، ارزش و بازار در برابر آفریننده‌گان خود به قدرتی مستقل بدل می‌گردد. سُلطه صرفا از اراده‌ی افراد یا نهادها ناشی نمی‌شود، بلکه در دلِ مناسباتی بازتولید می‌شود که کار زنده را تابع انباشت ارزش می‌کنند. از این‌رو، رهایی تنها با تغییر صاحبان قدرت تحقق نمی‌یابد؛ بلکه مُستلزم دگرگونی آن مناسبات مادی است که انسان را از کنترل آگاهانه بر فعالیت اجتماعی خویش جدا می‌سازند.