Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 مهر 1405

صفر اسکویی –

تشکل‌گری در برابر تشکیلات‌گری: یک حلقه‌ی تکمیلی

پیش‌گفتار

«روندکاوی و چرایی استیصال سوژه‌گی طبقاتی» (بعد از این استیصال ۱)، منتشر شده در دفتر ۴۳ «نگاه»، در جایی که به پایان رسید، وعده‌ی ادامه‌ای نداده بود. آن‌چه مطلب حاضر را ضروری می‌سازد، حلقه‌ای تکمیلی به آن مطلب است که بی‌آن که بگشایدش، آشکار کرد: اگر راه برون‌رفت از استیصال شکستن آن است و شکستن استیصال، مبارزه‌ای طبقاتی است، این مبارزه در چه شکل مشخصی باید جریان یابد؟ مطلب قبلی (استیصال ۱) این پرسش را باز گذاشت. من مطلب حاضر (استیصال ۲) را از دل آن بحث، و به عنوان حلقه‌ای تکمیلی به آن، مطرح می‌کنم.

طرح این پرسش در شرایط کنونی ایران با دشواری‌ای مواجه است، که باید از همان آغاز روشن شود. حکومتی کارگرستیز که رژیم اسلامی سرمایه است، با تمام ویژگی‌های تولید ارزش اضافه و بازتولید مناسبات سرمایه‌داری، هر نوع تشکل‌یابی را که بوی فعالیت سیاسی بدهد، بی‌درنگ و با شدیدترین وجه سرکوب می‌کند؛ زندان، اعدام و حذف نمادین مخالفین، سرنوشت آشنای هر تلاشی است که از همان گام نخست خود را در قامت مخالفت سیاسی، به ویژه در ابعاد تشکل‌یابی، عرضه کند. به همین دلیل، پیشنهادهایی که در ادامه‌ی بحث می‌آید، سنخیتی مشخص با همین شرایط دارند: نه از آن‌رو که محتاطانه‌اند، بلکه از آن‌رو که نقطه‌ی آغازشان نیازی محسوس و روزمره است؛ شکلی از کُنش جمعی که پیش از آن که به تشکیلاتی قابل‌شناسایی و قابل‌ضربه‌زدن بدل شود، در بافت زندگی روزمره‌ی طبقه جای می‌گیرد.

پاسخ به این پرسش، اما تنها در سطح شکل عملی باقی نمی‌ماند. استیصال، در عمیق‌ترین لایه‌اش، بحران آگاهی است: ناتوانی از دیدن خود به‌ عنوان سوژه‌ی تاریخ، نه فقط ابژه‌ی آن. تشکل‌گری، بنابراین، هدف نهایی‌اش صرفن ساختن رابطه نیست، بلکه ساختن رابطه‌ای است که بستر همین آگاهی می‌شود؛ و همین‌جاست که دشوارترین پرسش سبز می‌شود: آگاهی طبقاتی چگونه می‌تواند از دل کُنش‌های کوچک بیرون بیاید، وقتی خود آگاهی تا این حد با مناسبات بیگانه‌ساز شکل گرفته است؟ اما این مسیر، برای آن که اصلن ممکن شود، به دو شرط دیگر هم نیاز دارد که ناخواسته بر سر راه سبز می‌شوند: آیا آن‌چه پیشنهاد می‌شود، صرفن یک تاکتیک سیاسی محتاطانه است یا پاسخی به الگویی مستند و تکرارشونده در تاریخ نزدیک همین کشور؟ و آیا از نظر روانی، پس از شکست‌های پی‌درپی، بازسازی اعتماد اصلن ممکن است؟ بحث حاضر می‌کوشد به هر سه پاسخ دهد، اما محورش همان نخستین است.

بخش اول: خودرهایی طبقاتی و تمایز تشکل‌گری از تشکیلات‌گری

بُنیاد نظری این مطلب را باید در خود مارکس جُست‌وجو کرد. مارکس در اساس‌نامه‌ی «انجمن بین‌الملل کارگران» نوشت که: رهایی طبقه‌ی کارگر باید به دست خود طبقه‌ی کارگر متحقق شود؛(۱) این تز خودرهایی طبقاتی، محور اصلی هر آن‌چه است، که در این مطلب زیر عنوان تشکل‌گری می‌آید. اگر مارکس در تز یازدهم درباره‌ی فویرباخ، مساله را دگرگون‌کردن جهان دانست نه صرفن تفسیر آن(۲)، آن‌گاه هر طرح نظری درباره‌ی استیصال، تا زمانی که به شکل مشخصی از پراتیک متصل نشود، خود در همان سطح تفسیر باقی می‌ماند.

تشکل‌گری در این معنای مارکسی آن با تشکیلات‌گری رایج تفاوتی بُنیادین دارد. تشکیلات‌گری، آن‌گونه که در نزدیک به پنج دهه‌ی اخیر تاریخ چپ در ایران عمل کرده، ساختاری از پیش‌ طراحی‌شده است که بر طبقه‌ی کارگر از بیرون و از بالا عرضه می‌شود؛ ساختاری که سوژه‌گی را، به‌ جای آن که از دل رابطه‌ی زیسته‌ی کارگران بگیرد، از برنامه‌ی از پیش‌نوشته‌شده‌ی هسته‌ی رهبری یک تشکیلات استخراج می‌کند. این سنت، به ‌رغم فداکاری بی‌شمار کادرهایش، بارها به مانعی جدی در برابر تشکل‌گری واقعی و حتی به انحرافی از آن بدل شده است: پیوستن به تشکیلات، جایگزین ساختن رابطه شده؛ عضوگیری، جایگزین رابطه‌سازی؛ و وفاداری به برنامه، جایگزین آزمون‌های واقعی اعتماد جمعی گشته است.

تشکل‌گری، در تقابل با سنت تشکیلات‌گری، برعکس از پایین و از دل رابطه‌ی واقعی میان کارگران آغاز می‌کند؛ همان‌گونه که در فصل سیزدهم «سرمایه» آمده – جایی که مارکس نشان می‌دهد هم‌کاری ساده میان کارگران، نیرویی تولیدی تازه می‌آفریند، نیرویی که حاصل جمع افراد نیست، بلکه محصول خود اجتماع کار است؛(۳) رهبری در تشکل‌گری نه از بیرون بر رابطه عارض می‌شود و نه از برنامه‌ی سازمانی و حزبی نازل می‌گردد، بلکه از دل همان رابطه‌ای بیرون می‌آید که کارگران خود آن را ساخته‌اند.

ممکن است این پرسش مطرح شود: وقتی چند کانون تشکل‌گرا (چند کارخانه، چند محله) هم‌زمان شکل می‌گیرند، چه چیزی آن‌ها را به یک نیروی طبقاتی واحد بدل می‌کند؟ اگر پاسخ را در یک لایه‌ی هم‌آهنگ‌کننده‌ی بیرونی بجوییم، مثل فدراسیون یا حزب، به‌ واقع همان تشکیلات‌گری را – که این مطلب نقد کرده‌- از دری دیگر وارد کرده‌ایم. اما منطق مارکسی هم‌کاری چیز دیگری می‌گوید: هر کانون تشکل‌گری، از آن‌رو که با همان رابطه‌ی زیسته‌ی کارگران و همان دشمن مشخص روبه‌رو است، این دشمن مشترک را در عمل کشف می‌کند، نه در برنامه‌ای مشترک. هم‌آهنگی، در این معنا، محصول تکثیر یک منطق واحد است، نه ساختن سازه‌ای تازه بر فراز کانون‌ها. کارگری که در هفت‌تپه، مجمع نمایندگان را ساخت و کارگری که در انباری در واشینگتن هم‌کارانش را حول کاهش آسیب دود سازمان داد، به یک نتیجه رسیدند؛ نه از رهگذر خواندن برنامه‌ی یک‌دیگر، بلکه از رهگذر مواجهه مستقل هر کدام با ساختار یک‌سان استثمار. طبقه‌شدن، در این خوانش، محصول کشف مستقل هر کانون از نقش خود در همان تولید اجتماعی کار و استثمار است، نه محصول عضویت مشترک در یک تشکیلات (به این برمی‌گردیم).

خودتنظیمی شورایی به ‌مثابه بُنیاد روانی

ویلهلم رایش، در نظریه‌ای که آن را «دموکراسی کار» نامید، نشان داد که خودگردانی و ساختار شورایی، شکل تصادفی یا صرفن سیاسی سازمان‌یابی نیست، بلکه بیان طبیعی رابطه‌ای است که انسان‌ها وقتی مستقیما حول کار و نیاز واقعی‌شان سازمان می‌یابند، خودبه‌خود می‌سازند؛ به‌ گفته‌ی او، این روابط را نمی‌توان خودسرانه بنا یا سازمان داد، فقط می‌توانند خودانگیخته از دل خود فرآیند کار رشد کنند.(۴) او این را «خودتنظیمی» نامید، در تقابل با آن‌چه خود او «ساختار منشی اقتدارگرا» می‌خواند؛ الگویی که از بیرون بر رابطه عارض می‌شود. از این منظر، تشکل‌گری بازتولید همان ساختار روانی سالمی است که رایش در کار مستقیم و بی‌واسطه می‌دید: کارگری که در تصمیم جمعی ایجاد کافه‌جوش یا صندوق هم‌یاری شریک می‌شود، صرفن یک منفعت کوچک به ‌دست نمی‌آورد، بلکه رابطه‌ای را تجربه می‌کند که در آن، اقتدار از خود «کار» برمی‌خیزد، نه از یک سلسله‌مراتب بیرونی. این همان بُنیاد روانی‌ای است که تشکیلات‌گری از بالا، هرچند با نیت خیر، اما همیشه آن را نقض می‌کند: اقتدار را از بیرون بر رابطه تحمیل می‌کند، حتی اگر این اقتدار به نام خود کارگران باشد.

در شرایط کنونی ایران، این تمایز اهمیتی مضاعف می‌یابد. حکومتی فاشیستی و کارگرستیز که در سرکوب پیاپی – از صدور حکم اعدام برای فعالان جنبش کارگری هم‌چون شریفه محمدی تا حذف نمادین فعالان تشکیلاتی‌- الگویی ثابت را دنبال کرده(۵)، همان چیزی را هدف می‌گیرد که قابل‌شناسایی و متمرکز است، و ساختاری مشخص و کارکردی شناخته ‌شده دارد، یعنی همان چیزی که تشکیلات‌گری عرضه می‌کند. تشکل‌گری، از آن‌رو که در نیازی محسوس ریشه دارد، در برابر سرکوب مقاومت بیش‌تری از خود نشان می‌دهد. این محافظه‌کاری نیست؛ زیرا تشکل‌گری در این معنا یک بدیل تاکتیکی و موقت نیست، فراتر از آن است، بر یک افق متکی است و در شرایط فاشیستی کنونی، بدیلی راه‌بُردی در برابر همان تشکیلات‌گری‌ای است که سُلطه و سرکوب سرمایه، دهه‌هاست، هدف مستقیم خود قرار داده است.

افق در تشکل‌گری: تداوم در افت‌وخیز

آن‌چه در بالا گفته شد، تنها به شکل سازمان‌یابی مربوط نمی‌شود؛ به نوع افقی هم مربوط می‌شود که هر یک از این دو مسیر با خود حمل می‌کند. تشکل‌گری، به همان اندازه که شکلی از سازمان است، شکلی از امید هم هست؛ امیدی که ماهیت‌اش را از رابطه‌ی زنده با مبارزه‌ای ناگزیر بر سر حق و حقوق انسانی می‌گیرد، امیدی برآمده از یک افق طبقاتی و متکی بر حس مشترک و عاملیت جمعی، نه از بیرون آن.

این افق، در دل افت‌وخیزهای طبقاتی، شدت و قدرت یک‌سانی ندارد. فعال تشکل‌گر هم، مثل هر کس دیگر، از شکست و پیروزی متاثر می‌شود؛ افق‌اش کم‌رنگ می‌شود. اما آن‌چه او را از تشکیلات‌گری مرسوم جدا می‌کند، توانایی‌اش در مکث کردن، اندیشیدن، جمع‌بستن اشکالات و اشتباهات در ارتباط با افقی که پیش رو دارد و ساختن توضیحی تازه از شرایط تازه است؛ توضیحی که انسجام درونی مبارزه و تداوم آن را می‌سازد. این توانایی، خود، از تنش زنده‌ی «رابطه»، «عمل»، و «آگاهی» برمی‌خیزد: سه ساختاری که تشکل‌گری، هم‌چون رشته‌ای واحد و پیوسته، کاربُردی می‌کند. افق در همین تنش دیالکتیکی ریشه دارد و امتداد آن است.

این جدایی‌ی مکانیکی «رابطه» از «عمل» و «آگاهی»، که گاه در تجمعات کارگری یا میان فعالان سیاسی سر برمی‌آورد، بی‌ریشه نیست، محصول تربیت سیاسی تاکنونی و همان الیناسیونی است که این جدایی را طبیعی جلوه می‌دهد، و حتی در دل صفوف خودی فعالان هم بازتولید می‌شود. فهم «رابطه» به‌ عنوان جزء لاینفک «آگاهی» و «عمل»، از همین‌رو، هم از سوی دشمن و هم از دل سنت‌های خودی چپ، پیوسته زیر ضرب بوده است. افق، حتی در همین مطلب، بخش لاینفک خود تشکل‌گری است.

تشکیلات‌گری، اما از افق دیگری سخن می‌گوید: افقی که یک‌بار برای همیشه، اعلام می‌شود. این افق چون تعهدی است مطلق که هیچ بازنگری‌ای را برنمی‌تابد. هرکس از آن فاصله بگیرد، «بریده از افق» خوانده می‌شود، گویی سوگندی دینی شکسته شده است. سازوکارش روشن است: هرگاه افق از فضای تجربه‌ی زنده جدا بیفتد و به وعده‌ای ثابت بدل شود، هر شکاف میان وعده و واقعیت، به انکار واقعیت یا اتهام خیانت به فعالین می‌انجامد، به ‌جای آن ‌که به بازخوانی خود افق، و تصحیح آن، راه ببرد. این‌جاست که افق به توهم جمعی نزدیک می‌شود: از رابطه‌ی زنده با مبارزه بریده و به ساختار محفلی/فرقه‌ای گره می‌خورد.

به‌هررو، در جامعه‌ای که حتی مردن هم در آن طبقاتی است، افق نمی‌تواند مفهومی واحد و ایستا باشد. این تفاوت، در نحوه‌ی فهم سه ساخت «رابطه»، «عمل»، و «آگاهی» ریشه دارد: تصور افق به‌ عنوان مفهومی ثابت، خودش، نوع خاصی از فهم این سه ساخت را آشکار می‌کند و در همان فهم سنخیت می‌یابد. افق تشکل‌گر، از رابطه‌ای زنده و پیوسته با عمل و آگاهی می‌روید؛ در حالی که افق تشکیلات‌گر، از دركی انشقاقی و انتزاعی از همین سه اصل ناشی می‌شود؛ رابطه‌ای جدا از عمل، عملی جدا از آگاهی. چنین ترکیبی، حتی در بخش‌هایی از چپ رادیکال، جایگاه ویژه‌ای برای خود مهر و موم کرده و به جزئی از هویت همین جریان‌ها بدل شده است.

این نکته ما را به استیصال ۱ بازمی‌گرداند، جایی که افق برای نخستین‌بار در کانون توجه قرار گرفت. آن‌چه این‌جا آمد، طبعا پاسخ کامل پرسش افق نیست؛ فقط نشان می‌دهد افق در کدام تنش («رابطه»، «عمل»، «آگاهی») ریشه دارد. و چرا تشکیلات‌گری، با انکار همین تنش، افق را به توهم بدل می‌کند. پرسش افق، پرسش گذار از همین تنش در سطح خُرد به یک رابطه‌ی تمام‌عیار طبقاتی، هم‌چنان باز می‌ماند و به قلمی و گاهی دیگر سپرده می‌شود.

بخش دوم: تشکل‌گری در سطح کارخانه

منطق مارکسی هم‌کاری، وقتی به سطح عملی کارخانه می‌رسد، همان نقطه‌ی آغازی را ایجاب می‌کند که در پیش‌نویس این مطلب آمده بود: نه شعار سیاسی؛ دستگاه کافه‌جوش، سالن غذاخوری، و…، هر کُنشی که امکانات بیش‌تر رفاهی را برای کارگران در دست‌رس قرار دهد. اهمیت این نوع کُنش در این است که رابطه‌ی جمعی و عاملیت مشترک را می‌آزماید: آیا کارگران حاضرند حول امر مشترک و محسوسی، برآمده از مادیت زندگی خود، هم‌آهنگ شوند؟ دست در دست هم بگذارند؟ یافته‌های تجربی سنت سازمان‌دهی کارگری آمریکا شاهدی تجربی-تئوریک بر همین اصل مارکسی است، نه جایگزینی برای آن(۶)؛ نمونه‌ای مستند از این منطق را می‌توان در انباری در ایالت واشینگتن دید؛ در جایی که کارگری، هم‌کارانش را حول مطالباتی کاملن مادی و محسوس چون کاهش آسیب دود آتش‌سوزی‌های منطقه و افزایش نیروی انسانی در ساعات اوج کار سازمان داد؛ همین کُنش به ظاهر کوچک، بذر شبکه‌ی اعتمادی شد که بعدها امکان اقدامات بزرگ‌تر را فراهم کرد.

این‌جا باید از یک اشتباه رایج پرهیز کرد: تشکل‌گری را نباید با خدمات‌رسانی یا نوعی نیکوکاری سازمان‌یافته یکی گرفت. در عین حال، نباید فکر کرد که این نوع کُنش، علیه کُنش‌های بزرگ، سراسری،‌ و تشکل‌های طبقاتی پایدار است؛ برعکس! زمینه‌ساز آن‌ها است. دستگاه کافه‌جوش یا سالن غذاخوری، اگر از بالا و توسط یک نهاد (هرچند مردمی) به کارگران اهدا شود، هیچ نیرویی نمی‌آفریند؛ کارگر در این حالت گیرنده‌ای منفعل باقی می‌ماند، نه نوعی از کُنش‌گری که رابطه‌ای ساخته، حس مشترکی آفریده، اعتمادی ایجاد کرده، و به یمُن این‌ها راه به کُنش‌های بزرگ‌تر و تشکل‌های طبقاتی پایدار را باز کرده است. آن‌چه مطالبات برآمده از مادیت زندگی کارگران را به امر تشکل‌گری بدل می‌کند، نه خود چیز، بلکه پرسشی است که در پس آن نهفته است: آیا کارگران خود، در کنار هم، برای به ‌دست‌آوردنش کوشیده‌اند؟ آیا در این کوشش، رابطه‌ای آزموده شده که پیش از آن وجود نداشته است؟ این همان چیزی است که در سنت مک‌الیوی آزمون ساختاری خوانده می‌شود: نه سنجش نیاز، بلکه سنجش رابطه. تشکل‌گری‌ای که این آزمون را نادیده بگیرد و صرفن به ‌دنبال تامین نیاز باشد، حتی اگر موفق شود، طبقه را در همان استیصال باقی می‌گذارد، چون استیصال، در نهایت، غیاب رابطه است، نه غیاب رفاه.

این منطق در تاریخ نزدیک جنبش کارگری خود ایران نیز مصداق دارد. در هفت‌تپه، مسیر شکل‌گیری «مجمع نمایندگان کارگران» هفت‌تپه، در برابر شورای اسلامی کار تحمیلی، از یک برنامه‌ی حزبی از پیش‌نوشته آغاز نشد، از اعتراض به یک طرح طبقه‌بندی مشاغل تبعیض‌آمیز آغاز شد که کارگران قراردادی را از رسمی جدا می‌کرد؛ نکته‌ی مهم این است که این مجمع در تقابل با یک نهاد تشکیلاتی تحمیلی از بالا (شورای اسلامی کار) شکل گرفت، و همین تقابل، مصداقی زنده از تمایز میان تشکل‌گری و تشکیلات‌گری است.

شورای اسلامی کار، در این روایت، ابزاری طبقاتی در خدمت سرمایه و در لباس دین است؛ نمونه‌ای است از الگویی جهانی‌ که آن را تشکیلات تحمیلی از بالا می‌نامیم: اتحادیه‌های دولتی یا حزبی‌ای که برای جذب یا خنثی‌سازی انرژی سازمان‌یابی کارگران ساخته شده‌اند، نه برای بیان رابطه‌ی کارگران، تا کارگر پیش از آن که به رابطه‌ی واقعی برسد، در قالبی صوری از «نماینده‌گی» محبوس شود. سرکوب، در این شکل، جذب نرم است، به این معنی که به کارگر گفته می‌شود: او همین حالا نماینده دارد، همین حالا سازمان‌یافته است، پس نیازی به تشکل‌گری واقعی نیست (نمونه‌ی تاریخی‌اش در ایران «سازمان کارگران ایران» است.(۷)) این خود یک شکل استیصال است، آن‌هم موذیانه‌ترین شکل‌اش: وجود یک تشکل جعلی، نه غیاب تشکل، آن را پدید می‌آورد. تشخیص این تفاوت، میان تشکلی که از رابطه‌ی واقعی کارگران برخاسته و تشکلی که چنین رابطه‌ای را جایگزین کرده، خودش گامی از استیصال‌شکنی است، پیش از هر اقدام عملی دیگر.

ریشه‌ی ایرانی تشکیلات تحمیلی: از باکو تا شورای اسلامی

تشکل‌گری‌ای که این مطلب از آن دفاع می‌کند، و بخشی از تجربه‌ی ایرانی‌اش را در همان سنت خودجوش کارگران مهاجر در قفقاز و باکو می‌جوید، با تشکیلات‌گری تحمیلی کاملن متفاوت است. اما این تفاوت را نباید فقط در برابر دولت و دستگاه سرکوب‌اش دید. سنت تشکیلات‌گری، جای پای خود را در میان مبارزان کمونیست نیز گذاشته است، همان بدآموزی نزدیک به یک قرنی که پیش‌تر در این مطلب به آن اشاره شد. ریشه‌ی هر دو رشته را باید از هم جدا، اما در کنار هم، روایت کرد.

این ریشه، به‌ گفته‌ی پژوهش‌های خسرو شاکری، به اوایل سده‌ی بیستم بازمی‌گردد. در آن دوران، کارگران مهاجر ایرانی در چاه‌های نفت باکو و قفقاز، از سوی کارفرمایان به قرآن سوگند داده می‌شدند که به هیچ اتحادیه‌ای نپیوندند. آن‌ها عملن به‌ عنوان اعتصاب‌شکن به ‌کار گرفته می‌شدند. با این ‌همه، همین کارگران به‌ ظاهر بی‌سازمان، به‌ رغم این فشارهای مضاعف، به سازمان‌دهی سیاسی روی آوردند. همین استثمار مضاعف بود که سوسیال‌دموکرات‌های قفقازی را به سازمان‌دهی سیاسی در میان این کارگران واداشت، نه از بیرون طبقه، بلکه از دل همان صنعت نفت، از طریق حزب همت (۱۲۸۳)، که بعدها به حزب عدالت (۱۲۹۵) و سپس حزب کمونیست ایران (۱۲۹۹) بدل شد. جنبش کارگری ایران، بنابراین، نطفه‌های نخستین‌اش را بیرون از مرزهای ایران، در کنار همان چاه‌های نفت، بست.

این سنت خودجوش، اما در خود ایران، همواره راه آزاد نداشت. رژیم محمدرضا پهلوی بارها کوشید نسخه‌ای کنترل‌شده و تحمیلی را جایگزین آن کند. در بستر مدرنیزاسیون آمرانه‌ای که این رژیم، پس از کودتای ۱۳۳۲ و در چهارچوب اولویت‌های آمریکایی دوران جنگ سرد، پی گرفت (مدرنیزاسیونی که کنترل سیاسی طبقه‌ی کارگر را همان‌قدر ضروری می‌دید که نوسازی صنعتی را) در اواخر دهه‌ی ۱۳۳۰، به «حزب مردم»، به رهبری اسدالله علم، که در نظام دوحزبی کنترل‌شده‌ی آن دوران نقش اپوزیسیون وفادار را ایفا می‌کرد، به دستور مستقیم شاه ماموریت داده شد که فعالیت سندیکایی رو‌به‌رشد کارگران را زیر کنترل خود درآورد. هدف بیان خواست کارگران نبود، پاسخ‌دادن کنترل‌شده به مطالبات‌شان بود و غیرسیاسی‌کردن آنان. ساواک، در همین دوره و در دهه‌ی بعد، ۱۳۴۰، مستقیمن در اداره‌ی نزدیک به ششصد اتحادیه‌ی کارگری وساطت می‌کرد. رهبران سندیکاهایی که از این کنترل سرپیچی می‌کردند (مثلن درباره‌ی اصلاحات ارضی یا جداسازی بحرین از ایران اعلامیه می‌دادند)، بازداشت یا تحت فشار پیوسته قرار می‌گرفتند. دولت در همین دوره، «سازمان کارگران ایران» را هم تاسیس کرد که ریاست‌اش را وزارت کشور و ساواک تعیین می‌کردند؛ نمونه‌ای دیگر از همان تشکیلات تحمیلی از بالا. نکته‌ی قابل توجه این است که این تحمیل، هم الگویی تکرارشونده بود و هم تداومی ساختاری داشت: پس از انقلاب، با پاک‌سازی نیروهای چپ از تشکل‌های کارگری موجود، «خانه‌ی کارگر» به ‌دست نیروهای نزدیک به «حزب جمهوری اسلامی»، به ‌عنوان نهادی تازه و با همان کارکرد و منطق «سازمان کارگران ایران»، از نو سازمان یافت؛(۸) نهادی که تا امروز، در جمهوری اسلامی، همان نقش را ایفا می‌کند.

طبق پژوهش میدانی آصف بیات، در کتاب «کارگران و انقلاب ۵۷»، که بر بیش از صد و پنجاه مصاحبه با کارگران در سال‌های ۱۳۵۹ و ۱۳۶۰ استوار است، شوراهای کارگری در پی بهمن ۵۷، از تلاقی دو فرآیند شکل گرفتند: بحران اقتصادی ناشی از اعتصاب و فرار بسیاری از کارفرمایان، و به‌ چالش ‌کشیده‌شدن رابطه‌ی سرمایه توسط فعالین کارگری آن دوران، از گرایش‌های مارکسیستی تا اسلامی. این شوراها، در کارخانه‌های بزرگ، از جمله در صنعت نفت، هیات‌اجرایی انتخابی داشتند که تمام کارکنان را، صرف‌نظر از حرفه یا جنسیت، نمایندگی می‌کرد. شکل‌گیری خود این هیات‌ها از دل رابطه‌ای بود که کارگران خود ساخته بودند، نه ساختاری که به آنان داده شده بود. همین رابطه، فارغ از آن ‌که برنامه‌های سیاسی گرایش‌های گوناگون، از مارکسیستی تا اسلامی، به‌ قول بیات، تا چه حد بعدها بر آن سوار شدند، همان چیزی است که این مطلب تشکل‌گری می‌نامد: رابطه‌ای که کارگران خود ساختند، نه ساختاری که به آن‌ها داده شد.

با آغاز جنگ ایران و عراق، و به‌ موازات شکل‌گیری تدریجی الیگارشی نظامی‌مالی‌ای که بعدها ستون فقرات قدرت را در جمهوری اسلامی ساخت، شوراها به مانعی راه‌بُردی در برابر تثبیت همین قدرت نوظهور بدل شدند. اوایل ۱۳۶۱، با یک‌دست ‌شدن قدرت در دست نیروهای سرمایه‌ی خط امام، سرکوب دیگر به شوراها محدود نماند: سازمان‌های چپ باقی‌مانده نیز ممنوع گشتند و فعالین کارگری و سیاسی به‌ طور گسترده بازداشت و اعدام شدند. و اعدام‌های دهه‌ی شصت، یکی از بزرگ‌ترین جنایات سیاسی ضدکارگری و ضدکمونیستی تاریخ معاصر ایران، رقم خورد. شوراها، در همین فرآیند، سرکوب و با نهادی تحمیلی و صوری به ‌نام شورای اسلامی کار جایگزین شدند که اقدامی اداری و جداگانه نبود، بلکه بخشی از همان پروژه‌ی فراگیر حذف هر شکل سازمان مستقل طبقاتی، هم‌زمان با استقرار الیگارشی نوظهور، بود. بیات در پژوهش خود، افول شوراها را تنها نتیجه‌ی سرکوب بیرونی نمی‌داند، به باور او، تناقضات درونی (از جمله ضعف نسبی احزاب سوسیالیستی در پیونددادن این شوراهای پراکنده به یک افق سیاسی واحد) به‌ همان اندازه در افول شوراها نقش داشت؛ همان تنش کلان افق که در بخش اول از آن سخن رفت. آن‌چه از این زنجیره‌ی صددساله برمی‌آید، مهم است: شوراهای ۵۷ نقطه‌ی آغاز سنت تشکل‌گری طبقاتی در ایران نبودند، بازتولید سنتی صدساله بودند؛ سنتی که هر بار سرکوب شد، اما هر بار، از دل همان رابطه‌ی زیسته‌ی کارگران، دوباره سر برآورد.(۹)

ساختار منش اقتدارگرا و جذب توده در لحظه‌ی استیصال

ویلهلم رایش در «روان‌شناسی توده‌ای فاشیسم» پرسشی طرح کرد که این مطلب نیز، در سطحی دیگر، با آن روبه‌رو است(۱۰): چرا توده‌ای که تحت ستم است، گاه نه به‌ سوی رهایی خود، بلکه به‌ سوی یک اقتدار جایگزین کشیده می‌شود؟ پاسخ رایش این بود: خودتنظیمی، یعنی توان ارگانیسم برای اداره‌ی طبیعی نیازها و تکانه‌های خود بدون نیاز به کنترل بیرونی، وقتی از طریق سرکوب جنسی دوران کودکی (به ‌پیروی فروید) هرگز شکل نگیرد، فرد را با نیازهایی تنها می‌گذارد که دیگر نمی‌تواند خودش کنترل‌شان کند، و همین خلاء است که او را ناچار می‌سازد به ‌دنبال نیرویی بیرونی بگردد که این کنترل ازدست‌رفته را جایگزین کند. از همین‌رو، فرد سرکوب‌شده، ساختار منشی اقتدارگرا را صرفن از بیرون تحمل نمی‌کند، بخشی از آن را در خود درونی می‌سازد (شکلی از همان ازخودبیگانگی که ساختاری بیرونی و بیگانه را، به‌ جای رابطه‌ای که خود فرد از طریق کار مستقیم و خودتنظیم‌گر می‌توانست بسازد، از آن خود می‌پندارد)، به ‌طوری ‌که در لحظه‌ی بحران، به ‌جای طرد اقتدار، به ‌دنبال اقتدار تازه‌ای می‌گردد که جای خلاء را پُر کند. این مکانیسم را در سطح جهانی هم می‌بینیم، جایی که طبقه‌ی کارگری با خودتنظیمی تضعیف‌شده، به ‌سوی ابَرسرمایه‌داری چون ترامپ کشیده می‌شود، نمونه‌ای که نشان می‌دهد این جذب، محصول فاشیسم سرکوب‌گر به‌ تنهایی نیست، بلکه محصول هر خلایی در خودتنظیمی طبقاتی است، حتی زیر سقف دموکراسی لیبرال. و در سطحی کلان‌تر، همان چیزی است که همین‌جا در بخش پنجم به‌ عنوان استیصال‌سواری راست فاشیستی سلطنت‌طلب در ۱۴۰۴ توصیف شد: خلاء ناشی از نبود خودتنظیمی شورایی، اگر خود طبقه آن را پُر نکند، دیر یا زود با یک اقتدار جایگزین (تحمیل دولتی یا فاشیسم وارداتی) پُر می‌شود. مبارزه با استیصال، از این‌رو، هم‌زمان مبارزه‌ای سیاسی-اقتصادی و مبارزه‌ای برای بازسازی ساختار منشی خودتنظیم‌گر (به بیان رایش) است، پیش از آن که خلاء روانی ناشی از سرکوب، به دست نیرویی دیگر پُر شود.

بخش سوم: تشکل‌گری در محل زیست

همان منطق، در بیرون از کارخانه، در محلات کارگری حاشیه‌ی شهرها نیز صادق است. ساختن زمین فوتبال، محلی برای گردهمایی اهالی محله، تمیزکردن محیط محله و… را می‌توان در نگاه نخست فعالیت‌هایی رفاهی و غیرسیاسی تلقی کرد، اما همان‌گونه که در بخش اول گفته شد، همین ویژگی ظاهرا غیرسیاسی است که در شرایط کنونی سرکوب، امکان بقا و در نتیجه‌ی آن گسترش کُنش‌های جمعی بعدی را فراهم می‌کند. پس، اهمیت این فضاها فراتر از بقای صرف است: از آن‌جا که کارگران کارخانه‌های مختلف در همان محله زندگی می‌کنند، همین فضاهای به‌ ظاهر غیرسیاسی می‌توانند ظرفی طبیعی و ضروری برای انتقال اخبار مبارزاتی میان کارخانه‌ها و کارگاه‌ها باشند: این که در فلان کارخانه چه گذشته، کارگران چه وضعیتی دارند، چه مبارزاتی در جریان است، چه می‌شود و می‌باید در زمینه هم‌بستگی با آن کارگران انجام داد و امکان موفقیت مبارزه‌ی آنان را افزایش داد؛ همان هم‌بستگی میان کارخانه‌ای و کارگاهی که هیچ تشکیلات رسمی‌ای نمی‌تواند به سادگی و بی‌خطر بسازد.

پیش از رسیدن به نمونه‌ای از سوی دیگر جهان، خود همین منطق را می‌توان صد سال زودتر، در همان سنت باکو، یافت. اسفند ۱۲۹۵ (مارس ۱۹۱۷)، کارگران ایرانی محله‌ی صابون‌چی باکو، به ‌ستوه‌آمده از اجحافات نماینده‌ی کنسولگری ایران، نماینده‌ای از میان خود (میرزا اسدالله غفارزاده اردبیلی، از همان شبکه‌ی حزبی آقایف-اکبری که «شورای کارگران ایرانی مهاجر» را ساخته بود) نزد کنسول فرستادند، وقتی شکایت‌شان بی‌پاسخ ماند، دو ماه بعد، حدود صد کارگر مستقیمن به کنسولگری رفتند، کنسول را بازداشت و وادار به استعفای کتبی کردند و تا ورود کنسول جدید، ساختمان را در تصرف خود نگه داشتند. این هم، درست مثل نمونه‌ای که در ادامه از آفریقای جنوبی می‌آید، محصول یک تشکیلات از‌پیش‌موجود نبود، محصول نیاز واقعی برآمده از زیست مادی آن کارگران و همان رابطه‌ای بود که آن‌ها در دل زندگی روزمره‌ی خود در آن محله، پیش‌تر ساخته بودند.

همین منطق را، در مقیاسی بسیار بزرگ‌تر و در روزگار ما، جنبش حاشیه‌نشینان آفریقای جنوبی (آبهلالی‌بیس‌مجوندولو) هم نشان می‌دهد؛ جنبشی که از سال ۲۰۰۵ در حلبی‌آبادهای دوربان شکل گرفت و امروز بیش از صدهزار عضو در ده‌ها منطقه دارد، و آن را باید به ‌درستی «جنبش» خواند، نه «خیزش»، چون برخلاف فوران‌های لحظه‌ای ناشی از استیصال، این حرکت از همان ابتدا برنامه‌ریزی، ساختار سازمانی، و دو دهه تداوم داشته است. این جنبش، در کنار مبارزه‌ی حقوقی و خیابانی خود، همان فهرست پیش‌نویس این مطلب را عملی کرده است: مهدکودک‌های مشترک، باغچه‌های سبزیجات جمعی، کارگاه‌های خیاطی مشترک، و یک لیگ فوتبال با شانزده تیم محلی. اصل راهنمای این جنبش، عبارتی است که خودشان «سیاست زیسته» می‌نامند: اگر آب و برق ندارم، این نیازی زیستی است، نه شعاری سیاسی. همین اصل، در متن سرکوب فاشیستی ایران، اهمیتی دوچندان می‌یابد.

باید پذیرفت که امنیت نسبی تشکل‌گری، برخاسته از ظاهر غیرسیاسی‌اش، گذرا است، نه ساختاری – دقیقن چون این ظاهر غیرسیاسی، در مسیر طبیعی خودش، می‌تواند به همان چیزی بدل شود که در ابتدا نبود: مطالبات اقتصادی-زیستی، در دل همان ساختار سیاسی موجود، بر متن انباشت تجربه، گُفت‌وگوهای جمعی، بررسی نقاط ضعف و…، می‌تواند رشد کرده و به مطالبات سیاسی، و سرانجام به افق انقلاب اجتماعی، برسد. رهبران همین جنبش آبهلالی‌بیس‌مجوندولو، در آفریقای جنوبی، آگاه از این خطر، بارها ترور شدند. نمایندگان کارگران هفت‌تپه هم، با همین شهامت، بارها بازداشت شدند؛ در لحظه‌ای که رشد و رویت‌پذیری، تشکل‌گری را از حوزه‌ی نیاز روزمره به حوزه‌ی تهدید ساختاری برای قدرت منتقل کرد. این نکته را نباید با خوش‌بینی نظری پوشاند، خود همین لحظه، لحظه‌ی سرنوشت‌ساز مبارزه‌ی طبقاتی است، نقطه‌ای که در آن استیصال به شکل تازه‌ای بازمی‌گردد، این‌بار نه به ‌صورت غیاب کُنش جمعی، بلکه به ‌صورت ترسی که در برابر قیمت رویت‌پذیری قد علم می‌کند. آمادگی روانی طبقه برای این لحظه را نباید چیزی جدا از خود تشکل‌گری دانست؛ همان ظرفیت سنجیده‌ی حمله، فرار، یا سکون که پیش‌تر از آن گفته شد، و همان اعتماد ذره‌ذره ‌ساخته‌شده در واحدهای کوچک، دقیقا همین آمادگی را می‌سازند. پیش‌بینی آگاهانه‌ی این‌ که سرکوب فقط در نقطه‌ی شکست به ‌وقوع نمی‌پیوندد، بلکه می‌تواند در نقطه‌ی پیروزی هم از راه برسد، بخشی جدایی‌ناپذیر از خود استیصال‌شکنی است. تشکل‌گری‌ای که این لحظه را از پیش در آگاهی جمعی‌اش جای نداده باشد، در همان لحظه غافل‌گیر می‌شود؛ اما تشکل‌گری‌ای که آن را پیش‌بینی کرده باشد، آن را نه به‌ عنوان شکست، بلکه به‌ عنوان بررسی چگونگی مسیر خود و ادامه‌ی آن می‌خواند.

کُنش‌های کوچک مشترک را نباید صرفن فعالیت‌های رفاهی جنبی یا مکمل مبارزه‌ی «اصلی» شمرد. این گونه کُنش‌ها، به ویژه در مورد زنان طبقه، دقیقن همان جایی‌اند که طبقه‌ی کارگر هر روز از نو بازتولید می‌شود: نیروی کاری که فردا سر کار می‌رود، تنها به ‌لطف کار دیده‌نشده و اغلب زنانه‌ای زنده می‌ماند که در همین کُنش‌های کوچک مشترک – مثلن برای ایجاد آشپزخانه‌ها و مهدکودک‌ها و…- انجام می‌شود. سرمایه از دیرباز این کار را نامرئی و طبیعی جلوه داده، تا از پرداخت هزینه‌اش طفره رود. همین نامرئی‌بوده‌گی، به‌ طرزی متناقض، همان چیزی است که این عرصه را در برابر سرکوب دولتی مقاوم می‌سازد؛ جایی که کار خانگی و مراقبتی را کم‌اهمیت‌تر از کُنش «سیاسی» آشکار می‌بیند.

در شیکاگوی دهه‌ی ۱۹۳۰، «شورای محله‌ی پشت کشتارگاه‌ها» نیز از همین نقطه آغاز شد؛ هرچند از سازوکاری متفاوت بهره برد: نه ساختن مستقل، بلکه سازمان‌دهی فشار جمعی بر مقامات شهر و بانک‌ها. اما در پس این کمپین مطالباتی، مناسبات‌سازی طولانی‌تری نهفته بود که خود جنبش بر آن تکیه زد: کلیساهای اقوام مختلف، انجمن‌های محلی، کسبه، و اتحادیه‌ی کارگران کشتارگاه، همگی نهادهایی بودند که سال‌ها پیش از تشکیل شورا، در دل محله رابطه ساخته بودند. شورا این رابطه‌های از‌پیش‌موجود را به هم پیوند داد تا زمین بازی برای کودکان، بهبود مسکن، و رفع تبعیض در استخدام را به مطالبه بدل کند. اصل روش سازمان‌دهی‌ای که از دل این تجربه بیرون آمد، این بود که سازمان‌دهی باید از منافع مشخص و محسوس ساکنان آغاز شود، نه از ایدئولوژی انتزاعی و نه از ساختار تشکیلاتی از پیش‌آماده.

پیشنهاد صندوق هم‌یاری با استفاده از نیرو، و نه ضرورتا پول، نیز معادلی دقیق در سنت جهانی دارد: صندوق‌های پس‌انداز و اعتبار چرخشی – که در جوامع گوناگون با نام‌های سوسو، تاندا، چاما، اکیوب یا هوی شناخته می‌شوند- بر پایه‌ی همان منطق آشنای صندوق‌های محلی در ایران کار می‌کنند، اعتماد جمعی به‌ جای وثیقه‌ی بانکی، صورت‌بندی مبتنی بر نیرو، جایی که گروهی به‌ نوبت روی کار یا زمین یک‌دیگر کار می‌کنند نه پول، می‌تواند مستقیما به سنت قدیمی‌تر صندوق‌های کارگری در ایران پیوند بخورد.

 نکته‌ای مشترک در همه‌ی این نمونه‌ها هست که هنوز نگفته‌ایم: کارخانه فقط کارگران خودش را دارد؛ اما محله، کارگران چند کارخانه را با هم در خود جای می‌دهد. کارگر کارخانه‌ی الف و کارگر کارخانه‌ی ب، در محیط کار هرگز یک‌دیگر را نمی‌بینند، اما در صف نانوایی محل، مهدکودک مشترک، لیگ فوتبال و… یک‌دیگر را در روابط طبیعی می‌بینند. این، یعنی محله – بی‌ آن که مقدمتن نیازی به هیچ تشکیلات سراسری داشته باشد- خودبه‌خود به امکانی برای اتحاد میان‌کارخانه‌ای هم بدل می‌شود. صندوق هم‌یاری‌ای که اعضایش را نه از یک کارخانه، بلکه از میان همسایه‌های چند کارخانه‌ی مختلف جمع می‌کند، خبر تعدیل نیرو در یک کارخانه را در اندک زمانی به گوش کارگران کارخانه‌های دیگری که در صندوق هم‌یاری گرد هم آمده‌اند، می‌رساند. این‌جا هم‌آهنگی میان‌کارخانه‌ای، همان‌گونه که پیش‌تر درباره‌ی هم‌آهنگی به ‌مثابه تکثیر گفتم، نیازی به تشکیلات رسمی نیست، چون شبکه‌ی محلی، حتی بی ‌آن که بخواهد، به کانال طبیعی اطلاع‌رسانی و هم‌بستگی بدل شده است.

چنین اشکال همین امروز و به ‌طور پراکنده در ایران در جریان‌اند. گروه‌های تخته‌نردبازی، گروه‌های ورزشی محله‌ای که از طریق واتساپ در پارک‌ها، عمدتا در شهرهای بزرگ، جمع می‌شوند و به ورزش گروهی می‌پردازند، گروه‌های کوه‌نوردی و طبیعت‌گردی که فعالان‌شان به ‌طور غیرانتفاعی، تنها با دریافت هزینه‌های واقعی (اتوبوس، چادر و مانند آن) کار می‌کنند، و شبکه‌های خودسازمان‌یافته‌ای که در جریان جنگ اخیر با اسرائیل و آمریکا، در سطح محله و گاه چندمحله‌ای، به سال‌مندان بی‌کس برای تامین دارو و مایحتاج روزانه یاری رساندند و به مجروحان خیابانی کمک کردند، همگی نمونه‌های زنده‌ای‌ از همان منطق تشکل‌گری هستند. و همگی نیز هم‌اکنون زیر نظارت شدید امنیتی فعالیت می‌کنند. کار این مطلب، بنابراین، اختراع چیزی از صفر نیست، نام‌گذاری، تعمیم و تعمیق چیزی است که طبقه‌ی کارگر و اقشار فرودست، حتی در دل سرکوب و در دل جنگ، ساخته یا در حال ساختن‌اش می‌باشند.

فهرست مصداق‌های این مطلب می‌تواند نقطه‌ی خوبی برای آغاز باشد، اما دامنه‌ی نهایی‌اش را خود کارگران تشکل‌گرا، بر اساس شرایط محل و کار خود، تعیین می‌کنند. شرایط کنونی ایران میدان‌هایی به ‌مراتب متنوع‌تر برای تشکل‌گری فراهم کرده که هنوز نامی از آن‌ها نیامده.

در برابر بی‌کاری گسترده‌ی ناشی از تعطیلی کارگاه‌های صنعتی (جنگ، تورم، نوسانات دلار، و کمبود مواد اولیه‌ی خوراکی و درمانی)، شبکه‌های غیررسمی معرفی شغل میان کارگران بیکارشده، یا صندوق مشترکی که حق بیمه‌ی بی‌کاری ناقص را جبران کند، می‌تواند همان نقشی را ایفا کند که کافه‌جوش در کارخانه ایفا می‌کرد. در برابر گرانی افسارگسیخته، گروه‌های خرید جمعی برای کالاهای اساسی، که چند خانوار با هم و به قیمت عمده خرید می‌کنند، نیازی به هیچ مجوز یا تشکیلات قابل‌شناسایی ندارند، اما شبکه‌ی اعتماد و کُنش مشترک می‌سازند. در برابر جهش اجاره‌بها، شبکه‌های غیررسمی مستاجران برای تبادل اطلاعات قیمت و حتی چانه‌زنی مشترک با مالکان، شکل دیگری از همین منطق است.

کارگران پلتفرمی (راننده‌گان اسنپ و تپسی، پیک‌های تحویل غذا)، که محل کارشان را نه یک کارخانه، بلکه همان شبکه‌های پیوندی مجازی واتساپی می‌توان نامید که برای هم‌آهنگی کاری روزمره ساخته‌اند، می‌توانند از دل همین شبکه‌ها برای هشدار درباره پلتفرم‌های استثمارگر یا کارفرمایان بدحساب و مبارزه مشترک علیه آن‌ها هم استفاده کنند. بازنشسته‌گانی که برای مطالبات مزایا تجمع می‌کنند، غالبا همین منطق را، حتی بدون نامیدنش، به‌ کار می‌برند: جمع‌های کوچک اعتراضی، با مطالبه‌ای محسوس، و رابطه‌ایسای آزموده.

کارگران خانگی و غیررسمی (زنانی که قالی می‌بافند یا دوزندگی می‌کنند، اغلب در انزوای خانه) می‌توانند از طریق همان شبکه‌های محله‌ای که پیش‌تر آمد، به گروه‌های تبادل سفارش و قیمت و اعتراض به کارفرمایان متصل شوند، بی‌ آن که چنین رابطه‌ای شکل رسمی و تشکیلاتی بگیرد. این، هم‌بستگی واقعی است. کارگران مهاجر افغانستانی هم، که در کارگاه‌ها و مزارع اغلب بی‌هیچ حمایتی کار می‌کنند، می‌توانند از دل همان شبکه‌های محله‌ای، نه جدا از کارگران ایرانی، بلکه در کنارشان، وارد همان رابطه‌ی مبتنی بر اعتماد و کُنش مشترک شوند؛ نقطه‌ای که هم‌بستگی طبقاتی، مرز ملیت را درهم می‌شکند.

آن‌چه همه‌ی این مصداق‌ها را به هم وصل می‌کند، همان اصل آغازین این مطلب است:  این‌ها هیچ‌کدام تشکیلات رسمی نیستند، هیچ‌کدام نیازی به مجوز، رهبری، یا برنامه‌ی از‌پیش‌نوشته ندارند، هرکدام، در مقیاس خودشان، همان آزمون رابطه‌ای را می‌گذرانند که صندوق هم‌یاری و… گذراند. هرچه این فهرست غنی‌تر شود، تشکل‌گری کم‌تر شبیه یک نسخه واحد و بیش‌تر شبیه یک منطق قابل‌تکرار در هر گوشه‌ی زندگی طبقه‌ی کارگر ایران به ‌نظر می‌رسد. این تکرار، به‌خودی‌خود، پراکنده و بی‌اثر نمی‌ماند، هر مصداق، رابطه‌ای می‌سازد که به ذخیره‌ی عمومی اعتماد و آزموده‌گی می‌افزاید. ذخیره‌ای که هیچ‌کدام از این کانون‌ها به‌ تنهایی آن را نمی‌سازد، اما همه‌ی آن‌ها، در کنار هم، آن را می‌سازند. علت این گسترده‌گی هم روشن است: فعال کارگری و کمونیست، در شرایط کنونی، باید هم‌زمان همه‌جا حاضر باشد و در ضمن هیچ‌جا هم قابل‌شناسایی نباشد، تا امنیت او تضمین گردد. هرچه میدان‌های تشکل‌گری متنوع‌تر و به زندگی روزمره نزدیک‌تر باشند، این حضور همه‌جایی، اما نامرئی، بیش‌تر امکان‌پذیر می‌شود.

بخش چهارم: از نیازهای متنوع و واقعی محلی تا مبارزه‌ی سیاسی

پیش از ادامه‌ی این بخش، باید یک نکته را روشن کرد، مبادا مبارزه‌ی سیاسی و مبارزه‌ی طبقاتی دو مقوله‌ی جدا از هم تصور شوند. مارکس، در «فقر فلسفه» (که در ادامه‌ی همین بخش می‌آید) و در فصل روز کار در «سرمایه»، این دو را پیوسته می‌بیند، نه بریده از هم: مبارزه بر سر دست‌مزد یا ساعات کار در یک کارخانه، از همان لحظه‌ی نخست، مبارزه‌ای طبقاتی است، مبارزه‌ی سیاسی، تنها همان مبارزه است در مقیاسی گسترده‌تر، وقتی هدف از کارفرمای واحد به قانون، دولت، یا کُل طبقه‌ی حاکم منتقل می‌شود. مارکس، در نامه‌ای به فردریش بولته (۱۸۷۱)، همین گذار نخستین را با صراحت نوشت: تلاش برای واداشتن سرمایه‌داران به کاهش ساعت کار در یک کارخانه، صرفن حرکتی اقتصادی است، اما تلاش برای تصویب قانون هشت‌ساعته‌ی کار، حرکتی سیاسی است، و «از همین حرکت‌های اقتصادی جداگانه‌ی کارگران است که همه‌جا حرکتی سیاسی می‌روید».(۱۱) یکی مقدمه‌ی دیگری نیست که تا رسیدن به آن، هنوز «طبقاتی» به ‌شمار نیاید؛ هر دو، از ابتدا، همان مبارزه‌اند، فقط در مقیاس‌های متفاوت.

با این ‌همه، در سنت رئال‌پولیتیک، تمایز دیگری هم هست: نوعی که درون قواعد موجود قدرت عمل می‌کند (چانه‌زنی پارلمانی یا اتحادیه‌ای، اصلاح قانون)، در برابر نوعی که خود را فقط مرحله‌ی مقدماتی رسیدن طبقه به قدرت می‌بیند. این تمایز تاکتیکی است، نه تعریفی: هر دو، مبارزه‌ی طبقاتی‌اند؛ آن‌چه تغییر می‌کند میزان رویارویی‌شان با دستگاه قدرت است، نه اصالت طبقاتی‌شان. در جمهوری اسلامی، وضعیت از این هم بحرانی‌تر است. شورای اسلامی کار نمونه‌ی رئال‌پولیتیک بورژوایی است، نه تاکتیک کارگران. ابزار رژیم است، از بالا و با زور تحمیل شده، چون حتی همان فرم کاملن رام هم بالقوه خطرناک تشخیص داده شده است. رئال‌پولیتیک انقلابی، در شرایط کنونی ایران، حتی فرصت ظهور هم ندارد؛ اپوزیسیون رسمی، چه رسد به اپوزیسیون سرنگونی‌طلب، کم‌ترین فضایی برای اعتراض ندارد. مجمع نمایندگان هفت‌تپه، که حتی مدعی رئال‌پولیتیک انقلابی هم نبود و فقط یک شورای کارگری محلی و مطالباتی بود، با همان شدتی سرکوب شد که یک تشکیلات آشکارا انقلابی می‌شد؛ یعنی مرز میان این دو، در واقعیت عینی میدان، از ابتدا فضایی برای وجودداشتن نداشته است. برای همین، تشکل‌گری باید زیر آستانه‌ی هر شکل قابل‌شناسایی سیاسی بماند، حتی رام‌ترینش؛ نه چون آن‌چه زیر این آستانه رُخ می‌دهد کم‌اهمیت‌تر است، بلکه چون تنها این‌طور مبارزه‌ی طبقاتی امکان تداوم می‌یابد. در برابر آن‌چه تاکنون آمد، این نقد در دست‌رس است که چنین سطحی از سازمان‌دهی به رفاه‌گرایی خُرد و غیرسیاسی فروکاسته می‌شود. اما گذار از مبارزه‌ی اقتصادی به مبارزه‌ی سیاسی خودکار نیست، دیالکتیکی است: مبارزه‌ی اقتصادی موج سیاسی می‌آفریند، و موج سیاسی زمینه‌ی مبارزه‌ی اقتصادی تازه‌ای را می‌گستراند؛ این دو، در عمل واقعی طبقه، همواره به‌هم پیوسته‌اند. خطر واقعی، بنابراین، نه در کوچکی نقطه‌ی آغاز، که در توقف در همان نقطه است؛ توقفی که تنها در غیاب افق نظری روی می‌دهد، نه در غیاب شعار. کارگرانی که کافه‌جوش را با هم‌یاری خودجوش خود ساخته‌اند، همین گذار را در کوچک‌ترین مقیاس از سر گذرانده‌اند: از در-خود به برای-خود، در لحظه‌ای که با دیگران، حول چیزی محسوس، به رابطه‌ای واقعی رسیده‌اند. استیصال‌شکنی، از این‌رو، هم‌زمان کُنش است و آگاهی: آگاهی به این‌ که هر مطالبه‌ی محسوس، ظرفیتی سیاسی نهفته دارد که با دیدنش آزاد می‌شود.

باقی می‌ماند این پرسش: آیا انباشت صرف پیروزی‌های کوچک، به‌خودی‌خود، آگاهی از جایگاه طبقاتی در تولید اجتماعی می‌سازد؟ پاسخ منفی است. کارگرانی که کافه‌جوش را با هم‌یاری خودجوش خود ساخته‌اند، از انشقاق و فردیت صرف به اتحاد و قدرت عمل رسیده‌اند، همان گذار در-خود به برای-خود که پیش‌تر آمد. اما این گذار، به‌خودی‌خود، تضمین گام بعدی نیست: آن‌ها می‌توانند این اتحاد را تا ابد در مرزهای همان کارخانه محدود ببینند، نه مواجهه با رابطه‌ی عام سرمایه؛ در این صورت، تشکل‌گری، آگاهی اتحادیه‌ای می‌سازد، نه آگاهی طبقاتی.

این استدلال، اگر تا انتها دنبال شود، تناقضی به ‌ظاهر بُنیادین باقی می‌گذارد: اگر آگاهی کارگر تا مغز استخوان با مناسبات بیگانه‌ساز شکل گرفته، پس تشکل‌گری چگونه می‌تواند آگاهی طبقاتی (رهایی‌بخش) بسازد، به‌ جای آن که صرفن شکل تازه‌ای از همان بیگانگی باشد؟ لوکاچ، در «تاریخ و آگاهی طبقاتی»، همین پرسش را پاسخ داد: طبقه‌ی کارگر، برخلاف هر طبقه‌ی دیگر، همان چیزی است که خود او «سوژه و ابژه‌ی یگانه‌ی تاریخ» می‌خواند.(۱۲) کارگر به‌ عنوان نیروی کار فروخته‌شده، ابژه‌ای است در دست سرمایه، مثل هر کالای دیگر؛ اما همان کارگر، چون خودش تولیدکننده‌ی کُل آن رابطه‌ای است که او را به کالا بدل می‌کند، در موقعیتی قرار دارد که کُلیت مناسبات، برخلاف بورژوازی که تنها بخش‌های جزئی و گسسته و شیءواره‌شده را می‌بیند، برایش قابل‌دیدن می‌شود. این آگاهی از درون همان جایگاه متناقض کارگر در تولید بیرون می‌زند. تشکل‌گری، از این منظر، راهی برای تجربه‌کردن عملی همین موقعیت متناقض است: کارگری که در ساختن صندوق هم‌یاری شریک می‌شود، چیزی می‌آموزد و هم‌زمان، برای لحظه‌ای، در عمل، از موقعیت ابژه به موقعیت سوژه حرکت می‌کند. آگاهی، در این معنا، محصول دگرگون‌کردن عملی رابطه است.

ظرف این آگاهی را باید در همان شبکه‌ی اعتمادی جست که تشکل‌گری از پیش ساخته، نه در نهادی جداگانه: حلقه‌های مطالعه‌ای که از دل صندوق هم‌یاری یا کافه‌جوش و… بیرون می‌آیند، درست در لحظه‌ای که خود کارگران، در جریان مذاکره یا مقاومت، به پرسشی مشابه پرسش وستون می‌رسند. این‌جاست که خودرهایی طبقاتی، وام‌دار همان استدلال لوکاچ، از موقعیت عمل به موقعیت نظریه هم گسترش می‌یابد.

در هفت‌تپه، مطالبه‌ی محدود بر سر یک طرح طبقه‌بندی مشاغل، ظرف چند سال به مطالبه‌ی لغو خصوصی‌سازی و اداره‌ی کارخانه از طریق شورای کارگری ارتقا یافت؛ در آرژانتین، حفظ یک شغل واحد به الگویی از خودگردانی جمعی در صدها کارخانه تبدیل شد؛ در آبهلالی، مطالبه‌ی آب و برق به مطالبه‌ی حق شهر و ساخت کمون‌های خودگردان با زیرساخت اجتماعی مستقل ارتقا یافت؛ در سنت اتحادیه‌ای انگلستان نیز، همان‌طور که پیش‌تر آمد، مطالبه‌ی محدود بر سر ساعت کار در یک کارخانه، به مطالبه‌ی سیاسی قانون هشت ‌ساعت کار ارتقا یافت. در هر چهار مورد، این گذار محصول یک تشکیلات از پیش‌موجود نبود، محصول همان رابطه‌ی جمعی‌ای بود که حول نیازهای کوچک ساخته شده و به‌ تدریج ظرفیت طرح مطالبات بزرگ‌تر را یافته بود. اما باید گفت: در هر چهار مورد نیز، این ارتقا، هرچند واقعی، از سقف نظام موجود عبور نکرد؛ خودگردانی درون کارخانه یا محله، یا حتی تصویب قانون، بدون همان افق گسترده‌تر مبارزه‌ی سیاسی-طبقاتی، که پیش‌تر توصیف شد، به مُسکنی بدل می‌شود که رنج را کاهش می‌دهد، اما ریشه‌ی استثمار را برنمی‌کند. این را می‌توان با یافته‌های خود بیات هم مستند کرد: او در سخن پایانی کتاب‌اش، «کارگران و انقلاب ۵۷»، نشان می‌دهد طرح‌های «مشارکت کارگری» تحت سرمایه‌داری، حتی در موفق‌ترین حالت، هرگز کنترل واقعی تولید را به کارگران واگذار نمی‌کنند. کارگران، در برابر تشدید تقسیم کار و کنترل مدیریتی، با اعتصاب، غیبت، خراب‌کاری و مطالبات فزاینده‌ی مشارکت پاسخ دادند؛ و مدیریت، به ‌جای واگذاری قدرت واقعی، به طراحی راه‌بُردهای گوناگون مشارکت نمایشی روی آورد.

زیرساخت‌های پیشاموجود، که پیش‌تر توصیف شد، دقیقا همان چیزی است که خیزش‌های شانزده ‌ساله‌ی اخیر ایران، به ‌رغم عظمت‌شان، فاقدش بودند. تشکل‌گری در سطح کارخانه و محل زیست، برعکس، همان کاری است که این غیاب زیرساختی را جبران می‌کند، نه با جایگزین‌کردن یک تشکیلات با تشکیلاتی دیگر، بلکه با بازگرداندن رهایی به دست خود کسانی که باید رها شوند؛ اما جبران این غیاب، به ‌تنهایی، پاسخ همان حلقه‌ی گُم‌شده‌ای نیست که این مطلب باز گذاشت؛ پرسش افق، هم‌چنان باقی می‌ماند. همین‌جاست که هوشیاری تشکل‌گران و فعالین کمونیست درون طبقه اهمیتی محوری می‌یابد: کسانی که، حتی در دل کوچک‌ترین کُنش روزمره، هرگز امکان بدیل‌سازی و گذار از همین سقف را از خاطر نبرند.

بخش پنجم: الگوی تکرارشونده و ضرورت زیرساخت پیشین

این الگوی تکرارشونده را نمی‌توان از بستر مادی‌اش جدا کرد. فشار اقتصادی در این سال‌ها صرفن تشدید نیافت، بلکه سمت‌گیری‌اش به‌ سوی استخراج ارزش اضافه مطلق چرخید: فقر، بی‌کاری جوانان که در ۱۴۰۴ به ۲۰.۳ درصد رسید، نزدیک به سه برابر نرخ کُلی؛ ترک تحصیل نزدیک به یک‌میلیون دانش‌آموز در یک سال تحصیلی به‌خاطر هزینه‌های سنگین؛ سفره‌ی خالی‌تر مردم بر اثر افزایش قیمت موادغذایی که در یک سال نزدیک به صددرصد بالا رفت؛ و اجاره‌بها که حتی طبق سقف رسمی دولت، تا بیست‌وپنج درصد در تهران افزایش یافت. رقمی که در عمل، طبق تجربه‌ی رایج مستاجران، اغلب فراتر هم می‌رود؛ نشانه‌هایی از این وضعیت اقتصادی هستند. در برابر این فشارها، مردم نه تسلیم شدند و نه خاموش ماندند: در پنج خیزش، با عظمت و شهامتی که کم‌تر جامعه‌ای در چنین شرایط سرکوب فاشیستی از خود نشان داده، به خیابان آمدند، مبارزه کردند، و بهای سنگینی (با خون، زندان، و اعدام) برای همین ایستادگی پرداختند. اما در همه‌ی این پنج خیزش عظیم، شرکت طبقه‌ی کارگر، به‌ ویژه بخش جوانش، پراکنده و ناهم‌آهنگ ماند: شاغل، بیکار، و بخش بزرگی منفعل، هرکدام در موجی جداگانه، بی ‌آن که پیوند طبقاتی آگاهانه‌ای میان‌شان برقرار باشد.

آن‌چه از ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۴ گذشت، الگویی واحد و تکرارشونده است: هر خیزش از خیزش پیش رادیکال‌تر بود، هر سرکوب از سرکوب پیش سنگین‌تر. و در هر بار، جامعه پس از سرکوب، به‌ جای بررسی انتقادی جمعی، علت‌یابی شکست و عقب‌نشینی، سازمان‌یابی، دست یابی به افق روشن و مشترک مبارزه، در استیصالی عمیق‌تر فرو رفت، تا خیزش بعدی را با خشمی انباشته‌تر، اما هم‌چنان بی‌تشکل، به خیابان کشاند. از ده‌ها کشته در ۱۳۸۸ تا هزاران کشته در ۱۴۰۴، این افزایش تصادفی نیست: هرچه خیزش‌ها، هرکدام با وجه متمایز خودشان، برای حکومت تهدیدآمیزتر شدند، دستگاه سرکوب، به ‌واسطه‌ی انسجام فزاینده‌ی الیگارشی نظامی-اقتصادی غارت‌گر، دقیق‌تر و بی‌رحم‌تر عمل کرد.(۱۳)

دلیل این الگو روشن است: نیرویی که تنها در لحظه‌ی خیابان متمرکز می‌شود، در همان لحظه هم قابل نابودی است. کارگر و فرودستی که با شهامت، در دی ۹۶ یا آبان ۹۸ به خیابان آمد، پیش از آن در کارخانه یا محله‌ی خود، هیچ رابطه‌ی آزموده و انباشته‌ای نداشت که پس از شکست و عقب‌نشینی در یک خیزش، به بررسی انتقادی جمعی و… و ادامه‌ی حرکت خود بپردازد. در غیاب این تجربه، قدرت جمعی، برخلاف زیرساخت، در لحظه‌ی سرکوب یک‌جا از بین می‌رود. این همان چیزی است که تشکل‌گری در سطح کارخانه و محل زیست می‌خواهد جبران کند: نه بدیلی برای خیزش، بلکه ستون فقراتی که پیش از خیزش بعدی، زیر آن ساخته شده باشد، تا خیزش، حتی در برابر سرکوب، جایی برای بازگشت و بازسازی داشته باشد. همین ستون فقرات است که ظرفیتی تاریخی برای حمله، فرار، یا سکون به ‌دست می‌دهد؛ میدان را به‌ موقع پُر کردن، به ‌موقع خالی کردن، یا در زمان لازم بی‌حرکت ماندن؛ ظرفیتی که خیزش‌های ناگهانی برخاسته از فقر و فلاکت، به ‌دلیل ماهیت خودانگیخته و بی‌برنامه‌اش، هرگز ندارد.

در ۱۴۰۴، این الگو به نقطه‌ی تازه‌ای رسید. سرکوب دیگر تنها هدفش خاموش‌کردن خیابان نبود؛ خلایی که از نبود تشکل طبقاتی برساخته از تشکل‌گری به‌ جا مانده بود، به میدانی برای موج‌سواری بدل شد. این ‌بار نه فقط بر اعتراض، بلکه بر خود استیصال: راست فاشیستی سلطنت‌طلب، در هم‌کاری آشکار با دولت‌های متخاصم منطقه‌ای، جنگ را به‌ عنوان تنها راه نجات عرضه کرد؛ درست در لحظه‌ای که جامعه، خسته از پنج شکست پی‌درپی قبلی، در آماده‌ترین حالت برای پذیرفتن «منجی» بود. این را باید نسخه‌ی کلان و ملی همان چیزی خواند که پیش‌تر درباره‌ی استیصال تازه در لحظه‌ی رؤیت‌پذیری آمد: خلاء ناشی از تشکل‌نیافتگی، دیر یا زود، توسط نیرویی پُر می‌شود، اگر خود طبقه پیش‌تر آن را پُر نکرده باشد.

استیصال‌شکنی‌ای که این مطلب پیشنهاد می‌کند، بنابراین، پاسخی مشخص و مستند به الگویی است که پنج بار رُخ داده و در غیاب تشکل‌گری و افق و راه‌کارهای متناسب با آن، پنج بار به همان‌جا رسیده است. پرسش دیگر این نیست که آیا خیزش ششمی خواهد آمد یا نه؛ بحران‌های انباشته‌ی اقتصادی – اجتماعی نشان می‌دهد که خواهد آمد. پرسش این است که آیا این ‌بار، پیش از رسیدن خیزش ششم، دستگاه کافه‌جوش، صندوق هم‌یاری و… با نیروی خود کارگران ساخته شده یا نه؛ عاملیت مشترک تجربه شده یا نه؛ اعتماد و امید به قدرت جمعی ایجاد شده یا نه.

روان‌شناسی اعتماد پس از شکست

سئوالی که این الگو باقی می‌گذارد، محوری است: کسی که پنج بار دیده رابطه‌اش با هم‌میدانی‌هایش در میانه‌ی یک بحران، در برابر گلوله و بازداشت، از هم پاشیده، چرا باید برای بار ششم دوباره اعتماد کند؟ نمونه‌ی مستند همین مکانیسم را می‌توان در تاریخ نزدیک صنعت نفت ایران دید: به‌ گفته‌ی پژوهش پیمان جعفری، کارگرانی که مستقیمن ضربه‌ی کودتای ۱۳۳۲ را تجربه کرده بودند، در اعتصابات دهه‌ی ۱۳۵۰ با احتیاط بیش‌تری وارد شدند؛ در حالی‌ که کارگران جوان‌تر، که این حافظه‌ی شکست را نداشتند، نقش فعال‌تر و پُرمخاطره‌تری برعهده گرفتند.(۱۴) استیصال، در این نقطه، فراتر از غیاب کُنش جمعی یا ترس لحظه‌ی سرکوب می‌رود؛ حافظه‌ی انباشته از شکست‌های تکرارشونده، هر پیشنهاد تازه‌ی هم‌کاری و کُنش را از پیش مشکوک می‌کند. در برابر حافظه‌ی شکست، حافظه‌ی یک سنت موفق رابطه‌ای هم وجود دارد که اثری معکوس می‌گذارد. بیات در پژوهش خود نشان می‌دهد که کارگران اهل گیلان، میراث‌دار جنبش جنگل و جمهوری شورایی گیلان (۱۲۹۹)، نه محتاط‌‌تر، بلکه رادیکال‌ترین کارگران کارخانه‌های تهران در اعتصابات همان دوره بودند.(۹) آن‌چه تعیین‌کننده است، صرف وجود یک حافظه‌ی تاریخی نیست، بلکه ماهیت چیزی است که از آن حافظه به ‌جا می‌ماند: کودتای ۱۳۳۲، تشکیلات کارگری را چنان درهم کوبید که آن‌چه برای نسل بعدی ماند، عمدتا خاطره‌ای فردی از شکست بود. جنبش جنگل، برعکس، «بار فرهنگی-ایدئولوژیکی» (به‌ تعبیر بیات) برجا گذاشت که کارگران گیلانی، حتی بدون ساختار سازمانی پیوسته، با خود به کارخانه‌های تهران بردند. تفاوت تشکل‌گری با فراخوان خیزش همین‌جا اتفاق می‌افتد: فراخوان از فرد می‌خواهد یک‌باره و به‌ طور کامل به یک جمع هم‌درد، اما نیازموده اعتماد کند؛ درست همان چیزی که حافظه‌ی شکست اجازه نمی‌دهد. تشکل‌گری اما اعتماد را یک‌باره نمی‌طلبد؛ در واحدهای کوچک و آزمون‌پذیر می‌طلبد: کافه‌جوش، صندوق هم‌یاری و… هرکدام از این واحدها به ‌اندازه‌ای کوچک است که شکست‌اش هم قابل تحمل باشد و پیروزی‌اش هم، هرچند کوچک، واقعی. اعتماد به این ترتیب ذره‌ذره، خشت به خشت، هم‌چون ساختن برجی چندطبقه، و در مقیاسی که حافظه‌ی شکست نمی‌تواند نقض‌اش کند، شکل می‌گیرد. این، فراتر از خوش‌بینی، تنظیم روانی خود مسیر استیصال‌شکنی است: طراحی گام‌هایی که کوچک‌تر از آن باشند که دوباره همان زخم کهنه را باز کنند.

این را می‌توان با شواهد زیست‌شناختی هم تایید کرد: در کُنش جمعی، سیستم سمپاتیک بدن سریع‌تر خاموش و سیستم پاراسمپاتیک سریع‌تر فعال می‌شود. و شواهد نشان می‌دهند نشانه‌های پساضربه در پی چنین تجربه‌ای، برخلاف تجربه‌ی فردی شکست، اغلب ظرف دو هفته فروکش می‌کنند. اعتماد، بنابراین هم‌زمان بازسازی ذهنی و بازسازی فیزیولوژیک بدنی است که در تنهایی به‌ سختی و به ‌کُندی رُخ می‌دهد. این کُندی و شکننده‌گی، خودش پیامدی طبقاتی دارد: بازسازی زیستی اعتماد، برای تحقق، به زمان و آرامشی نیاز دارد که تحت تروماهای پیاپی و بدون بازتوانی هرگز فراهم نمی‌شود؛ از همین‌روست که «حق تروماتیزه‌نشدن» را باید مطالبه‌ای طبقاتی دانست، فراتر از آرزویی صرفن روان‌شناختی.(۱۵) در شمال جهان، این حق، هرچند ناقص، از رهگذر سازمان‌یابی به ‌دست آمد؛ در جنوب جهانی، از جمله در ایران، هرگز به رسمیت شناخته نشد؛ کارگری که زیر بمباران امروز آسیب دیده، نه غرامتی دارد، نه شناسایی رسمی، فقط توصیه‌ی «پذیرش» را از روان‌شناسی حکومتی می‌شنود. این عدم تقارن، خودش شکلی از ستم مضاعف است: هزینه‌ی بازتوانی روانی، به‌ جای آن که بر عهده‌ی دولت یا سرمایه باشد، به‌ صورت کاری بی‌مزد بر دوش خود کارگر می‌افتد؛ بار روانی جنگ و سرکوب، درست مثل بار کار بازتولیدی، نامرئی و نابرابر توزیع می‌شود.

این عدم تقارن، فراتر از ادعایی نظری است؛ شواهد بالینی هم آن را در بدن همین نسل تایید می‌کنند. پس از حملات موشکی اخیر، مراجعه‌ی کودکان به روان‌پزشکی در مناطق مرزی نزدیک به یک‌سوم افزایش یافت و اختلالات اضطرابی در همان مناطق تا نیمی رشد کرد. در میان نوجوانان، بیش از نیمی نشانه‌های اضطراب شدید و نزدیک به یک‌سوم افکار خودکشی گزارش کرده‌اند؛ خودکشی در میان جوانان ۱۸ تا ۲۹ ساله در دهه‌ی اخیر، به ‌گفته‌ی گزارش‌های رسمی، نزدیک به دوسوم افزایش یافته است. این ارقام معنایی روشن دارند: همان نسلی را نشان می‌دهند که استیصال تکرارشونده‌ی پنج خیزش را، این‌بار در بدن خودشان، پیش از آن که فرصت تشکل‌گری داشته باشند، حمل می‌کنند.

به‌ عنوان پایان سخن

مسیر تشکل‌گری، در برابر سه نوع نقد، آزموده شد. در برابر تاریخ: دیدیم که نبود همین زیرساخت، دلیل مستند شکست پی‌درپی پنج خیزش بوده، نه یک حدس نظری. در برابر روان: نشان داد که اعتماد، بعد از شکست، فقط در واحدهای کوچک و قابل‌آزمایش دوباره ساخته می‌شود، نه با یک فراخوان یک‌باره. و در برابر نظریه‌ی آگاهی: دیدیم که کارگر، همان لحظه‌ای که در ساختن یک رابطه‌ی کوچک سهیم می‌شود، از موقعیت ابژه به موقعیت سوژه حرکت می‌کند، دست‌کم در همین گام اول، بدون ‌کمک کسی از بیرون. گام بعدی اما، رسیدن از همین آگاهی مقدماتی به درک کامل رابطه‌ی عام سرمایه، همان پرسشی است که این مطلب هنوز بازش نکرده.

آن‌چه در سراسر این مطلب توصیف شد (کافه‌جوش، صندوق هم‌یاری، مهدکودک مشترک و…) همگی، بی ‌آن که نامی رویشان گذاشته شده باشد، روحیه و تمرین تشکل‌گری شورایی دارند: تصمیم‌گیری جمعی و افقی، بدون سلسله‌مراتب، حول نیازی محسوس. این، همان معنای اصیل و کلمه‌ی شوراست. تشکل‌گری، از این منظر، چیزی جز بازپس‌گیری همین روحیه نیست.

مارکس رهایی طبقه‌ی کارگر را کاری دانست که تنها به دست خود طبقه‌ی کارگر متحقق می‌شود. ‌کوشیدم نشان دهم این حکم، در شرایط کنونی ایران، شکل مشخصی می‌یابد: نه در تشکیلات و برنامه‌ای که از بیرون یا از بالا بر کارگران عرضه شود و به همان اندازه در معرض سرکوب و انحراف باشد، بلکه در مصداق‌هایی که پیش‌تر آمد؛ مصداق‌هایی که با نیروی خود کارگران، و مبتنی بر نیازهای روزمره‌ی آن‌ها، راه‌اندازی شد. حلقه‌ی تکمیلی بحث پیشین، استیصال ۱، را باید در همین نقاط کوچک و در دست‌رس جُست‌وجو کرد؛ جایی که خودرهایی، نه به‌ عنوان شعار، بلکه به‌ عنوان کُنش ناشی از نیازهای روزمره آغاز می‌شود.

این حلقه‌ی تکمیلی (پرسش افق، پرسش گذار از مطالبه به انقلاب) محرک ضروری ادامه‌ی این مطلب است: همان‌گونه که استیصال ۱، با باز گذاشتن همین پرسش، استیصال ۲ را ممکن ساخت، این حلقه را همین‌جا، آگاهانه، باز می‌گذارم؛ پاسخ‌اش را، دیر یا زود، به ضرورت خود مبارزه‌ی طبقاتی، همین قلم یا قلمی دیگر، خواهد یافت.

* * *

یادداشت‌ها:

(۱) مارکس، «اساسنامه‌ی عمومی انجمن بین‌الملل کارگران» (۱۸۶۴): «رهایی طبقه‌ی کارگر باید به دست خود طبقه‌ی کارگر متحقق شود.»
(۲) مارکس، «تزهایی درباره‌ی فویرباخ»، تز یازدهم: «فیلسوفان تنها جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند؛ مساله اما دگرگون‌کردن آن است.»
(۳) مارکس، سرمایه، جلد اول، فصل سیزدهم (هم‌کاری).
(۴) ویلهلم رایش، «سازمان طبیعی کار در دموکراسی کار» (۱۹۳۷)؛ نیز نگاه کنید به: روان‌شناسی توده‌ای فاشیسم، فصل «دموکراسی کار در برابر سیاست» (ترجمه‌ی بازبینی‌شده، ۱۹۷۰).
(۵) درباره‌ی حکم اعدام شریفه محمدی، فعال کارگری، و کارزار اعتراضی بیش از ۱۳۰ اتحادیه‌ی کارگری از ۴۰ کشور در واکُنش به آن،: رادیو فردا، «بیش از ۱۳۰ اتحادیه‌ی کارگری خواستار آزادی فوری تمام فعالان سندیکایی و صنفی در ایران شدند» (۲۰ مرداد ۱۴۰۱ / ۱۱ اوت ۲۰۲۲).
(۶) در سنت مک‌الیوی، «آزمون ساختاری» (structure test) اقدامی کوچک، محسوس و قابل‌سنجش است که پیش از هر اقدام بزرگ، وجود یا نبود اعتماد و شبکه‌ی رابطه‌ای واقعی را آشکار می‌کند. این یافته را در این‌جا صرفن به‌ عنوان شاهدی تجربی-تئوریک از یک اصل مارکسی به ‌کار می‌بریم، نه به‌ عنوان مرجع نظری مستقل: Jane McAlevey, No Shortcuts: Organizing for Power in
the New Gilded Age Oxford University Press, 2016.
(۷) این نهاد، در دهه‌ی ۱۳۴۰، توسط دولت ایجاد شد؛ ریاست‌اش را وزارت کشور و ساواک تعیین می‌کردند. «قانون کار ایران»، ویکی‌پدیای فارسی؛ و «تاریخچه‌ی جنبش کارگری در ایران؛ از اعتصاب‌شکنی تا سازمان‌گری»، رادیو فردا.
(۸) درباره‌ی این تحلیل تطبیقی، «بررسی وضعیت فعالیت خانه‌ی کارگر از زمان تاسیس تا تاکنون»، داوطلب (۲۰۲۰)؛ و «خانه‌ی کارگر؛ محلی برای حمایت از کارگران یا پلیس مخفی سرکوب؟»، ایران‌وایر (۲۰۲۲).
(۹) آصف بیات، «کارگران و انقلاب ۵۷» (اصل انگلیسی: لندن، زد بوکز، ۱۹۸۷)، ترجمه‌ی محمد دارکش (تهران: نشر اختران). خسرو شاکری (زند)، «تکوین و گسترش جنبش کارگری در ایران (پیش از انقلاب ۵۷)»، وبگاه انگاره؛ هم‌چنین منتشرشده با عنوان «نهضت کارگری ایران: پیشرو در قیام، بی‌بهره از نتایج»، نقد اقتصاد سیاسی.
(۱۰) ویلهلم رایش، «روان‌شناسی توده‌ای فاشیسم».
(۱۱) کارل مارکس، نامه به فردریش بولته، ۲۳ نوامبر ۱۸۷۱؛ در: Marx and Engels Correspondence، International Publishers، ۱۹۶۸.
(۱۲) گئورگ لوکاچ، «تاریخ و آگاهی طبقاتی» (۱۹۲۳)، فصل «شیءوارگی و آگاهی پرولتاریا».
(۱۳) صفر اسکویی، «روندکاوی و چرایی استیصال سوژه‌گی طبقاتی» (استیصال ۱): تحلیل تفصیلی پنج خیزش ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۴ و آمار مستند تلفات و شاخص‌های اقتصادی مربوط به هر کدام، از جمله برآوردهای «هرانا»، رویترز، سازمان حقوق بشر ایران و IranOpenData، در این مقاله آمده است. کانون پژوهشی نگاه، دفتر ۴۳ و یا https://www.youtube.com/watch?v=gCKx6LRrXO4
(۱۴) پیمان جعفری، «پیوندهای نفت و سیاست: اعتصاب‌های کارگران نفت و قدرت دوگانه در انقلاب ۱۳۵۷»، نقد اقتصاد سیاسی، ۸ اسفند ۱۳۹۹ (۲۶ فوریه ۲۰۲۱): https://pecritique.com/2021/02/26/پیوندهای-نفت-و-سیاست-پیمان-جعفری/؛ و ، «شوراها در انقلاب ایران»، نقد اقتصاد سیاسی، ۲ تیر ۱۴۰۰ (۲۳ ژوئن ۲۰۲۱)
(۱۵) صفر اسکویی، «برای حق تروماتیزه‌نشدن»، کانون پژوهشی نگاه، دفتر ۴۳ و یا
https://www.youtube.com/watch?v=RqoW4TG3uEQ&t=4s&pp=0gcJCRMMAYcqIYzv