«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
صفر اسکویی –
زیبایی خشم در چنین شرایطی در موفقیتهای کوچک است، مثل یک دقیقه سُکوت برای جانباختگان که از هزار فریاد بلندتر است، مثل به صدا درآوردن سوت یک کارخانه، حتا اگر فقط چند ثانیه باشد، مثل خاموش کردن یکروزهی موتور اتوبوسهای مسافربری، حتا اگر فقط چند خط از شهر بُزرگی چون تهران را فلج کند. زیبایی خشم در هر کُنش مبارزاتی است، که به صاحبان سلاح یادآوری میکند «نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم»، در هر حرکتی که میگوید «نه میدمیم، نه میمیریم»، در هر لحظهای که نشان میدهد جنبش فقط خیابان و فراخوان و شُعار نیست، جنبش حرکت است، و حرکت یعنی زنده بودن! به قول روزا: «جنبش، خودِ رهایی است، نه نتیجهی آن.»
مقدمه
در شانزده سال گذشته، جمهوری اسلامی نه فقط با سرکوب سیاسی، بلکه با خشونت سازمانیافته، فاشیستی و سیستماتیک علیه کارگران و فرودستان، جامعه را به یکی از عمیقترین بحرانهای روانی-جمعی تاریخ مُعاصر رسانده است. خشونتی با یک الگوی ساختاری، که از ۱۳۸۸ به وضوح آغاز شد، در ۱۳۹۶ و ۱۳۹۸ تشدید گشت، در ۱۴۰۱ به اوج رسید، و در ۱۴۰۴ به شکل یک کُشتار شهری-نظامیِ فاشیستی با هیبتی تمامعیار ظاهر شد.
آمارهای رسمی، غیررسمی و میدانی، از «کمیتهی پیگیری جنبش سبز» تا «کمیتهی گُزارشگران حقوق بشر»، از IranOpenData تا «هرانا»، از خبرگُزاری «رویترز» تا «اورنیوز»، از «سازمان حقوق بشر ایران» تا «رادیو فردا» تصویر کموبیش روشنی از این روند میدهند:
در ۱۳۸۸: ۷۲ تا ۱۱۲ کشته (منابع داخلی جنبش سبز)، در ۱۳۹۶: بیش از ۵۰ کشته (IranOpenData)، در ۱۳۹۸: ۱۵۰۰ کشته، از جمله ۴۰۰ زن و ۱۷ نوجوان («رویترز» و «رادیو فردا») ، ۱۴۰۱: ۵۴۰ تا ۵۵۱ کشته، از جمله ۷۴ کودک («سازمان حقوق بشر ایران»)، در ۱۴۰۴: آمار رسمی: «هرانا» ۳۶۸۵ کشته، از جمله ۲۵ نوجوان.(۱)
آمار غیررسمی و میدانی: برآوردهای محلی و گُزارشهای شاهدان از ۱۰ هزار تا ۱۵ هزار و در جاهایی حتا بیش از این کشته سخن میگویند (به دلیل قطع کامل اینترنت، دفنهای بدون ثبت، انتقال اجساد به شهرهای دیگر، و عدم ثبت رسمی). نباید اینها را فقط «ارقام» دانست، بلکه اینها نقشهی خشونتِ طبقاتی دولت بورژوایی علیه کارگران و فرودستان و افق زندگی بهتر آنان است:
در ۱۳۸۸، بخشی از جامعه با افق اصلاح درون ساختاری مورد هدف بود، در ۱۳۹۶، لایههایی از طبقهی کارگر به پا خاستند، در ۱۳۹۸، برخی از مُطالبات طبقاتی کارگران هدف اصلی بود، در ۱۴۰۱، جنبش حق زن، حق زندگی، و حق آزادی به غلیان در آمد، در ۱۴۰۴، تودههای کارگر و فرودست جامعه، بر اثر گرانی عنانگسیخته، جنبش نان و مسکن را به میدان رویارویی با جمهوری اسلامی سرمایه کشاندند.
خشونت فاشیستی رژیم اسلامی، ترس، افسُردگی، بیباوری به قدرت جمعی، انزوای سیاسی، و احساس بیپناهی ساختاری را به بخشی از روان جمعی تحمیل کرد، پدیدهای که «چرخهی تروما» نامیده میشود، چرخهای که در آن جامعه پس از هر ضربه، بدون بازنگری رادیکالیسم ضروری، نه بهبود مییابد و نه سازمان مییابد، بلکه در استیصال عمیقتری فرو میرود.
در چنین خلایی، نیروهای راست افراطی و مُنجیطلب، از حُکومت ایالات متحده و حُکومت اسرائیل گرفته تا جناح فاشیستی سلطنتطلبِ رضا پهلوی، سعی کردهاند ابتدا بر موج اعتراض و بعد از آن بر موج این استیصال سوار شوند، آنهم به خاطر فروپاشی روان جمعی که جمهوری اسلامی با خشونت و فقر و فلاکت ساختاری خود ایجاد کرده بود. نگاهی گُذرا به این فقر و فلاکت ساختاری نشان میدهد، که از سال ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۴، شکاف میان تورم و دستمزد از وضعیتی تقریبا خُنثی یا اندکی مُثبت (تورم-رشد دستمزد=شکاف) به شکافی عمیق و پایدار منفی رسید، به طوری که از حدود مُثبت ۳ تا -۲ درصد در ۱۳۸۸ به حدود منفی ۳۰ تا -۳۵ درصد در ۱۴۰۴ سُقوط کرد. همزمان سهم هزینههای درمان از دستمزد که در ۱۳۸۸ تنها ۷ تا ۱۰ درصد بود، در ۱۴۰۴ به ۳۰ تا ۳۵ درصد رسید و سهم مسکن از دستمزد نیز از ۳۰-۳۵ درصد به بیش از ۷۰ درصد افزایش یافت. سن ازدواج از میانگین ۲۴-۲۶ سال به بالای ۳۰ سال رسید. بیکاری جوانان از ۲۲ درصد به ۳۵ درصد افزایش یافت و پوشش بیمهای که در ۱۳۸۸ حدود ۶۵ درصد بود، در ۱۴۰۴ به ۴۰ درصد کاهش پیدا کرد. مجموعهی این شاخصها نشان میدهد، که طبقهی کارگر در طی این دوره با فرسایش زیستی، کاهش امنیت اجتماعی، افزایش هزینههای بقا، و محدود شدن امکان تشکیل خانواده روبهرو شده است، روندی که نشاندهندهی انتقال از «فقر درآمدی» به «فقر زیستی» و از «بُحران معیشت» به «بُحران بازتولید اجتماعی» است.(۲)
این موجسواری نیروهای راست افراطی و مُنجیطلب، محصول ضعف جامعه نیست، محصول خشونتی است که طبقات و اقشار مُختلف جامعه را در تلاش برای امکان سوژهشدن محروم کرده است. با اینهمه، در دل همین استیصالِ فراگیر، یک حقیقت خاموش، اما سرسخت باقی مانده است: «جنگی که مرا نکشد، پُرتوانم میکند.» اگرچه پنج جنبش پیدرپی در خون و شکست فرو ریختند، اما هیچکدام نتوانستند طبقه را نابود کنند و به خاموشی بکشانند. اعتراضات و اعتصابات طبقه در ابعادی گُسترده، در جای جای بازارهای کار، در واحدهای تولیدی و خدماتی، ادامه یافت، هرچند که پراکنده و ازهم گُسسته بود و چون یک مبارزهی همبسته و یکپارچه فرا نرویید. با این همه، همین اعتراضات و اعتصابات نشان میدهد، که حلقهی گُمشده نه در «مُنجی»، نه در «قُدرت خارجی»، نه در «رهبر رسانهای»، بلکه در همان جایی است که بیشترین ضربه را خورده، یعنی در تشکلیابی کارگری و بازسازی سوژهگی طبقاتی و به عبارتی هوشمندانه: «انقلابها شکست نمیخورند، فقط شکل تازهای برای پیروزی پیدا میکنند.»(۳)
روندکاوی پنج جنبش (۱۳۸۸–۱۴۰۴)
تشریح پنج جنبش سالهای اخیر، وضعیت سیاسی- اقتصادی- اجتماعی جامعه، خط سیر فکری تودهی مردم درگیر در این جنبشها، انتظارات و امیدهای آنان، و همچنین مُداخلهی نیروهای سیاسی، از درون و بیرون جامعه، را روشن میسازد.
۱- اعتراضات خرداد ۱۳۸۸
جنبش ۱۳۸۸ در لحظهای آغاز شد، که جهان هنوز از بُحران مالی ۲۰۰۸ بیرون نیامده بود و ایالات متحده، در پایان دوران جرج دبلیو بوش، در حال بازنگری در دکترین پنتاگون برای «رژیم چنج» بود. دکترین نیمهتمامی که از افغانستان آغاز شده بود، در عراق ادامه یافته بود، و در لیبی به اوج نظامی خود رسیده بود. این جنگها، با وجود هزینههای سنگین برای حُکومت ایالت متحده، دستکم یک موفقیت سیاسی نسبی و یک بازآرایی ژئوپولیتیکی به همراه داشتند و منطقه را وارد دورهای از بیثُباتی ساختاری کرده بودند.
در چنین بستر جهانی و منطقهاییی، ایران نیز در آستانهی یک بازآرایی داخلی قرار داشت. دولت محمود احمدینژاد، «دولت نهم»، که خود را «دولت عدالت» مینامید، در میانهی فشارهای فزاینده برای شکلدادن به الیگارشی نظامی-اقتصادی (از مولفههای ضروری برای حُکومت فاشیستی) قرار داشت، که میبایست دهههای بعد را نیز کُنترل میکرد. این الیگارشی هنوز تثبیت نشده بود، خزانهی به دست آمده از آخرین دولت پهلوی هنوز خالی نشده بود، درآمدهای نفتی در سطح بالا قرار داشت، و تورم، ۱۲ درصد را تجربه میکرد. نارضایتی مردم در آستانهی ۱۳۸۸، حاصل انباشتی از بُحرانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی بود. از یکسو، بیاعتمادی عمیق به روند انتخابات، پس از تجربهی ۱۳۸۴، محدودیت رسانهها، ردصلاحیتهای گُسترده و احساس مُهندسی سیاسی، مشروعیت نظام را در چشم ردههای بالای سرمایه، ولی غیرحُکومتی، تضعیف کرده بود. از سوی دیگر، با وجود تورم رسمی ۱۲ درصد، فشار اقتصادی بر بخش میانی جامعه به شدت افزایش یافته بود. جهش قیمت مسکن، بیکاری جوانان، فساد اداری و سیاستهای عوامفریبانهی دولت نهم، احساس سُقوط اجتماعی را تشدید کرده بود.
در چنین شرایطی، فراخوان اولیهی اعتراضات از سوی میرحسین موسوی، مهدی کروبی، و شبکهی اصلاحطلبان صادر شد. اما آنچه خیابان را ساخت، موج عظیم نارضایتی بود که میلیونها نفر را در تهران و دهها شهر دیگر به خیابان کشاند. تنها در «راهپیمایی سکوت»، ۲۵ خرداد، تخمینهای مُستقل حضور ۳ تا ۵ میلیون نفر را در تهران ثبت کردند، یکی از بُزرگترین تجمُعات سیاسی تاریخ ایران. این هژمونی، ناگفته پیداست که نقش هدایت تاریخی خود را مدتهاست از دست داده است. نه در زمان خود قادر به سازماندهی اعتراض عظیم اجتماعی و تحقُق مُطالبات تودهی مردم شد و نه پس از آن نقشی موثر در رُخدادهای جامعهای که هر روز بیش از پیش بر تضاد کار و سرمایه تاکید داشت، ایفا نمود.(۴)
۲– اعتراضات دی ۱۳۹۶
اعتراضات دی ۱۳۹۶ در شرایطی آغاز شد که دولت حسن روحانی، که سردرش را «دولت تدبیر و امید» مینامید، در میانهی شکاف عمیقی میان وعدههای پسابرجامی و واقعیت اقتصادی قرار داشت. با وجود وعدهی «گُشایش اقتصادی»، سفرهی تودهی مردم، به ویژه کارگران و فرودستان جامعه، کوچکتر شده بود. دولت تورم رسمی را ۱۰ تا ۱۲ درصد اعلام میکرد، اما این عدد هیچ سنخیتی با واقعیت زندگی بدنهی اجتماعی نداشت. تورم واقعی در گروههای کالایی اصلی چند برابر این رقم بود، برخی از مواد غذایی ۲۰ تا ۴۰ درصد، مسکن ۳۰ تا ۵۰ درصد، اجاره ۲۵ تا ۴۵ درصد، و حملونقل ۲۰ تا ۳۰ درصد افزایش یافته بود. دستمزدها تقریبا در بسیاری از اشتغالها ثابت مانده بود، در حالی که قیمتها همچنان با سُرعتی بیسابقه جهش میکردند. نتیجه آن بود، که سفرهی تودهی مردم ۳۰ تا ۴۰ درصد تُهیتر شد. گُزارشهای مُستقل اقتصادی و پژوهشهای دانشگاهی خودشان نیز نشان میداد، که تورم احساسشده در سال ۹۶ در حدود ۳۰ تا ۳۵ درصد بوده است، نرخی که با تجربهی زیستهی طبقات فرودست و حاشیهنشین کاملا همخوان بود. آنها که از سر استیصال، و امید به بهبود وضعیت معیشتی خود، در انتخابات ۹۲ و ۹۶ به روحانی رای دادند، اکنون خود را در برابر گرانی، رکود، فساد ساختاری، قُدرتیابی باندهای نظامی-اقتصادیِ بورژوازی و حذف تدریجی یارانهها، بیپناه میدیدند.
در همین برهه زمانی، در سطح ژئوپولیتیک، دولت ترامپ سیاستهای اوباما را کنار گذاشته و دوباره به ادبیات «رژیم چنج»، همان دکترین بوش-پنتاگون و جنگهای افغانستان و عراق، بازگشته بود. اکنون، با تحریمهای اقتصادی به اصطلاح «هدفمند»، نه تنها فشار حداکثری به جمهوری اسلامی و انزوای منطقهای آن بازتولید میشد، بلکه بار سهمگین این تحریمها بر زندگی کارگران و فرودستان جامعه آوار میگشت و فقر و فلاکت آنان را افزون میکرد. همزمان، هزینههای سنگین حُضور منطقهای جمهوری اسلامی در سوریه، عراق، لبنان و یمن، که در داخل کشور به شدت مورد انتقاد قرار میگرفت و در شُعارهای مُعترضان، «نه غزه، نه لبنان…»، بازتاب مییافت.
نقطهی آغاز جنبش دی ۹۶، اعتراضات مشهد بود، شهری که به طور سُنتی، در ادبیات جمهوری اسلامی، پایگاه مُحافظهکاران نامیده میشد. برخلاف ۱۳۸۸، هیچ فراخوان رسمی از سوی چهرههای سیاسی در شکلدهی این اعتراضات وجود نداشت. اعتراضات از دل فشار معیشتی، بیکاری، گرانی و بیعدالتی اقتصادی-طبقاتی سر برآورد و سپس در کمتر از ۴۸ ساعت به بیش از ۸۰ شهر گُسترش یافت. تخمینها از حضور دهها هزار نفر در این اعتراضات سراسری حکایت میکنند، اما اهمیت اصلی این جنبش در ترکیب طبقاتی و رادیکالیسم شُعارهای آن بود. برای نخستین بار پس از دههها، شُعارهایی علیه کُل ساختار سیاسی جمهوری اسلامی، علیه هزینههای کشورگشایی منطقهای آن، شنیده شد. این اعتراضات رهبر نداشت، مرکز نداشت، هژمونی طبقهی متوسط را نیز با خود نداشت، بلکه به روشنی بیانگر خشم انباشتهی اردوی کار بود، کارگرانی که تا حدی مُجهز به آگاهی طبقاتی شده بودند و سوژهگی خود را – که ریشهکن کردن رژیم اسلامی، و نه هنوز ریشه کردن بورژوازی به عُنوان یک طبقه بود- به مثابه راهحل تمام بدبختیهاشان به آزمایش گذاشتند، تا نُقصانها را در اعتراضات بعدی برطرف کنند.
دی ۹۶ نُقطهی عطفی بود. این جنبش، آغاز دورهای بود که در آن از کانال اعتراضات بر سر مُطالبات زندگی روزمره به «جنبش براندازی» و انفجارهای اجتماعی بعدی فرا رویید. جنبشی که خود را از توهم به این یا آن جناح جمهوری اسلامی رهانید، از آنها گذشت، و فریاد سر داد: «اصلاحطلب اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا.»(۵)
۳– اعتراضات آبان ۱۳۹۸
اعتراضات آبان ۱۳۹۸ در لحظهای فوران کرد، که اقتصاد ایران زیر فشار همزمان تحریمهای «فشار حداکثری» دولت ایالت متحده و گُسترش الیگارشی نظامی-اقتصادی بورژوازی ایران، بُحران اقتصادی و فساد و ارتشای ساختاری، در حال فروپاشی بود. در دههی ۹۰، بخش بزرگی از اقتصاد به اصطلاح ملی، از پروژههای عُمرانی تا صنایع انرژی، مُخابرات، فولاد و پتروشیمی، به تدریج در اختیار شبکههای شبهنظامی و نهادهای غیرپاسُخگو قرار گرفت. بانکهای شبهدولتی یکی پس از دیگری تاسیس شدند، بانکهایی که به هیچ وجه پاسُخگو به نهادهای مالی رسمی خودشان هم نبودند، اما بخش عظیمی از نقدینگی کشور را میبلعیدند و به موتور اصلی سفتهبازی، تورم و انتقال ثروت از پایین به بالا تبدیل شده بودند. در همین دوره، آستان قدس رضوی به یکی از بُزرگترین ماشینهای تولید سود در اقتصاد ایران تبدیل شد. مجموعهای عظیم، مُعاف از مالیات، بدون شفافیت، و خارج از هر گونه نظارت دولتی و عمومی.(۶)
در چنین ساختاری، طبقهی کارگر با پدیدهای روبهرو شد که اقتصاددانان و کارشناسان بازار کار آن را «شاغلان گرسنه» مینامند، میلیونها کارگر واحدهای تولیدی و خدماتی، که با وجود اشتغال رسمی، درآمدشان حتا هزینهی حداقلی از یک زندگی ساده را پوشش نمیداد. این وضعیت بُحرانی در زندگی طبقهی کارگر، نشانهی روشن تولید ارزش اضافهی مُطلق بود. مُدلی از استثمار، که در آن دستمزد واقعی به شدت سُقوط میکند، ساعات کار افزایش مییابد، و نیروی کار در مرز بقا نگه داشته میشود، یکی از مولفههای کلاسیک ساختارهای اقتدارگرا، به ویژه در شرایط بُحران سرمایه!
در همین وضعیت، تصمیم ناگهانی دولت روحانی برای افزایش ۵۰ تا ۲۰۰ درصدی قیمت بنزین به یک انفجار انجامید. انفجار از دل فروپاشی معیشتی، سُقوط ارزش پول، فساد ساختاری و تمرکُز بیسابقهی قُدرت اقتصادی در دست نهادهای نظامی-اقتصادی برخاست. اعتراضات ظرف چند ساعت به ۱۰۴ شهر گُسترش یافت و از نظر جغرافیایی به یکی از گُستردهترین اعتراضات اجتماعی تاریخ جمهوری اسلامی تبدیل شد. تخمینها از حضور ۱۰۰ تا ۲۰۰ هزار نفر در سراسر کشور حکایت میکنند، اما باز هم یادآور شویم که اهمیت این جنبش نیز نه در تعداد، بلکه در ترکیب طبقاتی و ماهیت رادیکال آن بود.
بخش جوانتر طبقهی کارگر، اگرچه با پلاکاردهای رسمی و تشکُلهای علنی مُستقل در این اعتراضات ظاهر نشد، اما در مرکز میدان بود، با شُعارهایی که از سطح مُطالبات اقتصادی به سُرعت عبور کرد و این بار نیز کُل ساختار حکومتی – و نه کُل سرمایه به مثابه باعث و بانی اصلی همهی مُشکلات جامعه- را زیر سئوال برد، بدون آن که به دام شُعارهای «زندهباد» و «مردهباد» بیفتد. این تجربهی تاریخی، حداقل برای بخشی از فعالین طبقهی کارگر روشن کرد که در فقدان تشکل مُستقل طبقاتی، امکان رهایی از بردهگی مزدی و فقر و فلاکت ناشی از آن وجود ندارد.
در آبان ۹۸، شدت سرکوب بیسابقه بود. اینترنت سراسری قطع شد (مُشابه بسته شدن مرزها در حُکومت فرانکوی اسپانیا در جنگ دوم جهانی) و طبق گُزارشهای مُعتبر، دستکم ۳۲۱ نفر کشته شدند، اما تخمینهای مُستقل تعداد واقعی را ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ نفر میدانند، رقمی که آبان ۹۸ را به خونینترین سرکوب پس از ۱۳۵۷ تبدیل میکند. این جنبش نشان داد، که بُحران سیاسی- اقتصادی- اجتماعی در ایران یک بُحران ساختاری و در معرض فروپاشی است، بُحرانی که ریشه در ترکیب خطرناک تحریمها، فساد، الیگارشی نظامی-اقتصادی، بیعدالتی اجتماعی، تبعیض و نابرابری، شکاف جنسیتی، فقدان آزادیهای سیاسی و مدنی، زندان و اعدام، و «خون دشمنان بر شمیر حلال است» دارد. آبان ۹۸ نُقطهی چرخش بود، لحظهای که بیلبخندان، گُرسنهگان و تشنهگان از «اعتراض» عبور کردند و وارد دورهی قیامهای هیجانی-اجتماعی تکرارشونده شدند.
۴– اعتراضات شهریور ۱۴۰۱
اعتراضات ۱۴۰۱ در دوران دولت ابراهیم رئیسی آغاز شد، دولتی که خود را «دولت مردمی» مینامید، اما در عمل بازوی اجرایی یک الیگارشی نظامی-اقتصادی کاملا مُتمرکز شده بود. این الیگارشی در دههی ۹۰ با تصرُف قراردادهای مُتعدد، کُنترل صنایع کلیدی، گُسترش بانکهای شبهدولتی، و تبدیل بُنیادهایی که پیشتر گفته شد – چون آستان قدس رضوی- به ماشینهای عظیم سودآوریِ مُعاف از مالیات، عملا تمام قُدرت اقتصادی را در دست گرفته بود و حاضر نبود با هیچ بخش دیگری از بورژوازی، حتا جناح اصلاحطلب جمهوری اسلامی، قُدرت را تقسیم کند.
در «دولت مردمی» ابراهیم رئیسی، به دنبال سیاستخای اقتصادی دولت روحانی، تورم به ۴۰ تا ۵۰ درصد رسید، قیمت کالاهای اساسی ماهبهماه جهش کرد، و میلیونها نفر به «شاغلان گرسنه» اضافه گشتند.
در اعتراضات ۱۴۰۱، ملیتهای ساکن در ایران نقشی کاملا سوژهای یافتند. کارگران و فرودستان در کردستان، بلوچستان، خوزستان، آذربایجان و دیگر مناطق، نه تنها در اعتراضات شرکت کردند، بلکه میدانهای مُقاومت، شُعارها و نمادهای خود را به مرکز جنبش منتقل نمودند. این نُخستینبار بود، که یک جنبش سراسری در ایران به طور واقعی چندملیتی و چندزبانی عمل میکرد. اکثریت جامعه، میرفتند که این سوژهگی چند زبانیِ دموکراتیک را نیز تجرُبه کنند.
در این شرایط، مرگ حُکومتیِ ژینا (مهسا) امینی در بازداشت گشت ارشاد باز هم جرقه بود، اما انفجار واقعی از دل انسداد سیاسی، فقر ساختاری، و تبعیض جنسیتی برخاست.(۷) تفاوت ۱۴۰۱ با ۹۶ و ۹۸ در این بود، که این بار جنبش نه صرفا اقتصادی بود و نه صرفا سیاسی، این یک جنبش دموکراتیک بود، جنبشی که به ویژه بدن زن، آزادی زن، و کرامت انسانی او را در مرکز قرار داد. و هرچند در برابر کُشتار وحشیانهی دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی تاب مقاومت نیاورد و عقب نشست، اما برای نُخستین بار سوژهگی زن را، آزادی و برابری او را، بر تارک جامعه نشاند.
در کنار این وضعیت ویژه، طبقهی کارگر نیز در میدان بود، اما بیصدا. کارگران، زحمتکشان و «شاغلان گرسنه» با تشکُلهای محدود یا به صورت مُنفرد به جنبش پیوستند، اما این برای فریاد مُطالباتی طبقه کافی نبود. اعتصابها شنیده نمیشد، حقوقهای مُعوقه، بیکاری، ناتوانی در پرداخت هزینهی درمان، آموزش و پرورش کودکان، و سُقوط کامل قدرت خرید طبقه، در غیاب تشکُلهای طبقاتی گُستردهی کارگران، در فقدان همبستگی سراسری کارگری، در میان شُعارهای عمومی و دمکراتیک حق زن بودن، حق زندگی کردن و حق آزادی داشتن، گُم میشد. این تجرُبه برای طبقهی کارگر، یک بار دیگر، این حقیقت تلخ را آشکار کرد که تنها حضور در جنبشهای اجتماعی، هرچند لازم و مُهم، اما کافی نیست. طبقه به صدا نیاز دارد، صدایی رسا که از زندگی او بگوید، مُطالبات او را مطرح کند، هدف نهایی او در رهایی از بردهگی مزدی را فریاد بزند، و دریچهی روشن کاملترین و نهاییترین شکل آزادی و برابری را فراروی جامعه بگُشاید. و اینها، بدون تشکُل طبقاتی کارگران، بدون همبستگی طبقاتی آنان، امکان ندارد. برآمد این تشکُل و همبستگی طبقاتی، نه تنها راه رهایی طبقه از بردهگی مزدی را هموار میکند، بلکه نیروی موثری در موفقیت همین جنبشهای اجتماعی هم میشود.
۵– اعتراضات دی ۱۴۰۴
اعتراضات ۱۴۰۴ محل تلاقی همهنگام چندین خط بود، خطی که از فرسودهگی معیشتی و فشار طبقاتی و سفرهی خالی بالا آمد و در ۱۰ دی ۱۴۰۴ به خیابان رسید، خطی که تنها پنج روز بعد، با آغاز دور اول حملات هوایی ایالات متحده و اسرائیل در ۱۵ دی ۱۴۰۴ آسمان را به میدان جنگ بدل کرد، و خطی که در ۲۸ دی ۱۴۰۴ با سرکوب خونین مُعترضین خیابانی درهمپیچید.(۸) این همهنگامی فشُرده، اعتراضات را از شکل اولیهاش بیرون برد و آن را به نُقطهای رساند که در آن، جنگ و اعتراض دیگر دو مسیر جدا نبودند، بلکه دو چهرهی یک بُحران واحد شدند.
از ۵ بهمن ۱۴۰۴، با آغاز دور دوم تهاجُم نظامی به ایران، که نه فقط با زدن سران نظام و نهادهای نظامی، بلکه با درهم کوبیدن ساختمانهای مسکونی، درمانگاهها، واحدهای تولیدی و خدماتی، دانشگاهها و مدرسهها، و زیرساختهای جامعه تداوم یافت، شکاف درونی جنبش نیز آشکار شد: بخشی از جامعه که زیر فشار تروما و استیصال به استقبال جنگ رفت، بخشی که به صُلح پناه برد، و بخشی که نه جنگ را راه میدانست و نه حُکومت بربری سرمایه را، همان خطی که در میانهی سرکوب و جنگ، امکان سوژهگی طبقاتی را زنده نگه داشت.
دی ۱۴۰۴ و فرودِ دور اول جنگ بر آسمانِ اعتراضات ایران
اعتراضات ۱۴۰۴ در دوران دولتی شکل گرفت، که خود را «دولت عدالتمحور» مینامید، اما در عمل نه توان ادارهی کشور را داشت و نه قُدرت ایستادن در برابر بورژوازی الیگارشی شدهی نظامی-اقتصادیای که از دههی ۹۰ به این سو تمام شریانهای اقتصاد را تصرُف کرده بود. رئیسجمهور وقت، در برابر شبکهای از نهادهای نظامی، بُنیادهای مُعاف از مالیات و حسابرسی، بانکهای شبهدولتی و پیمانکاران کلان، عملا بیاختیار بود. دولتی که نام «عدالت» را یدک میکشید، اما حتا توان کُنترل قیمت نان، دارو، مسکن و انرژی را در مقابل الیگارشها نداشت، اگر نام خود را «دولت مترسک» میگذاشت، نقش اجرایی خود در مقابل تصمیمگیرندههای نظامی را بیشتر آشکار میکرد.
حذف «ارز ترجیحی» که قرار بود «جراحی اقتصادی» باشد، در عمل خنجرش بر نان سُفرهی کوچک کارگران و فرودستان جامعه فرود آمد. هزینهی درمان، اجاره، خوراک، حملونقل، آموزش و پرورش کودکان به طور سرسامآور بالا رفت. بسیاری از اقلام مواد غذایی از سُفرهها پَر کشید. سفر، تفریح، مُعالجه و بسیاری از دیگر ضروریات زندگی، لوکس و تجملی شد. میلیونها کارگر غیررسمی، پیمانی، روزمزد و خارج از شمول قانون کار، که سالها در سکوت به سبُعانهترین شکلی استثمار شده بودند، به خیابان آمدند، اما همچنان بیتشکُل طبقاتی خود، بیصدای مُستقل خود. مُطالبات مورد اعتراضها و اعتصابهاشان همچنان شنیده نمیشد، حقوقهای مُعوقهشان پاسخی نمیگرفت، و ناتوانیشان در پرداخت هزینههای مسکن و درمان و آموزش و پرورش کودکانشان در میان هیاهوی سیاسی گُم میشد.
در همین زمان، جنگ ۱۲ روزهی ایالات متحده و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی، که در ابتدا یک بُحران ژئوپولیتیک بود، به سُرعت به جنگ شهری رژیم درندهخوی اسلامی علیه شهروندان خود تبدیل شد. در این جنگ خیابانی، بیمارستانها هدف قرار گرفتند، سردخانهها پُر از جنازههایی شد که تیر خلاص به سرشان خورده بود، و شهرها به میدانهای جنگی بدل شدند که در آن نان و مسکن به سلاح مقاومت تبدیل شده بود. این بار حُکومت هیچ ابایی از عُریانکردن چهرهی کامل فاشیستی خود نداشت.
در عُمق این مبارزات، فراخوانهایی از سوی نیروی منارکیست در اپوزیسیون خارج از ایران، که با اربابان خود کالیبر بودند و آماده برای موجسواری بر اعتراضات تودهی مردمِ جان به لب رسیده، مُنتشر شد. این فراخوانها در لحظهای صادر شدند، که جامعه در اوج مبارزه با رژیم اسلامی بسر میبرد. کُشتار تودهی مردمی که زیر شدیدترین فشارهای مالی زندگی کمر خم کرده بودند و حق خود از زندگی انسانی را طلب میکردند، چنان سبُعانه بود، چنان جامعه را در وحشت فرو برد، که شرایط موجسواری را فراهم نمود و شُعارهای همچون «بیایید بُمب بریزید، تا خلاص شویم»، «کمکهای بشردوستانه در راه است»، و «مرگ بر این» و «زنده باد آن» بالا گرفت.(۹) آن فراخوانها و این شُعارها، اما فقط به گُسترش کُشتار ددمنشانه و عُریان تودهی مردم انجامید. رقم کُشتار، چند هزاری شد و تعداد دستگیرشدهگان چند دههزار نفری. کانون این اعتراضات به سُرعت تبدیل به شک و تردید اجتماعی، یاس و نومیدی، و شکست دیگری شد، و استیصال طبقاتی سر بر آورد.
در همین زمان، ناوگانهای نظامی خارجی در فاصلهی ۷۰۰ کیلومتری مرزهای ایران، آرایش تازهای گرفت و «رژیمچنج»، که در ابتدا در دستور کار نبود، در پایان بُحران به یک واقعیت ژئوپولیتیک تبدیل شد. نیروهایی که خود سابقهی نقض قوانین بینالمللی، جنگهای ویرانگر، و نسلکُشی را داشتند، ناگهان در نقش «مُنجی» و «نجاتبخش» ظاهر شدند. این وضعیت، بخشی از مُعترضان را به استیصال کشاند و «مُنجیان» را به «استیصالسواری».
اعتراضات ۱۴۰۴ از سویی، شکاف میان مردم و حُکومت را عمیقتر کرد و از سویی دیگر، شکاف میان نیروهای اپوزیسیون جمهوری اسلامی را نیز آشکارتر نمود. جریانات چپی که خود را طرفدار طبقهی کارگر میشمردند، موضعی اصولی نسبت به جنگ اتخاذ کردند. این جریانات، مُخالف جنگ و مُخالف «مُداخلهی بشردوستانه» بودند، اما از حیث نفوذ اجتماعی در جامعه و به ویژه در میان کارگران دستی خالی داشتند و فاقد توان تاثیرگذاری اجتماعی بر سپهر سیاسی جامعه بودند. استیصال جامعه، اینجا نیز رُخ مینمود. اما همین لحظهی استیصال اجتماعی، میدان را برای موجسواری راستِ فاشیستی منارکیستها بر رنج تودهها نیز باز کرد، جریانی که با چهرهای چون رضا پهلوی و با تکیه بر شبکههای رسانهای و لابیهای خارجی همپیمان با امپریالیسم آمریکا و متحد واقعیاش اسرائیل، میکوشید اعتراضات را به سکوی پرتاب پروژهی «گُذار از بالا» بدل کند. در چنین وضعیتی، جامعه وارد مرحلهای شد که در آن فشارهای بیرونی و درونی همزمان شدت گرفتند، مرحلهای که سرکوب، جنگ و شکاف درونی جامعه و نیروهای اپوزیسیون را بهطور همزمان رقم زد.
سرکوب خیزش، آغاز دور دوم جنگ و شکاف درونی خیزش
سرکوب خیزش در ۲۸ دی ۱۴۰۴، نُقطهای بود که خیابان از فریاد به سکوت کشیده شد، سکوتی که حقیقتا پایان اعتراض نبود، بلکه ناشی از شدت دهشتناک سرکوب حُکومت بود. تیراندازی مستقیم، بازداشتهای شبانه، اعدامهای فوری، و ناپدیدسازیها، خیابان را به میدان جنگی بدل کرد که در آن هر حرکت اعتراضی، بهایی به قیمت جان داشت. تنها دو روز بعد، در ۳۰ دی ۱۴۰۴، اعلام «اختلال در تنگهی هرمز»، سُقوط عمودی بورس تهران و جهان و صُعود عمودی قیمت نفت را رقم زد. در همان روزها، جنگ در جبههی لبنان هم شدت گرفت، حوثیهای یمن هم پس از مدتی وارد میدان جنگ شدند، و مراکز نظامی ایالات متحده در منطقه و همچنین مراکز انرژی در عربستان و قطر و دیگر کشورهای عربی حاشیهی خلیج زیر آتش قرار گرفتند. منطقه، همزمان با خیابانهای ایران، وارد مرحلهای شد که در آن هیچ مرزی امن نبود.
در ۵ بهمن ۱۴۰۴، دور دوم جنگ آغاز شد، اما این بار نه با شُعار «دفاع از اعتراضات مردم ایران»، «دموکراسی» و «آزادی»، بلکه با حمله به زیرساختها، پالایشگاهها، خطوط انتقال انرژی، برق و مُخابرات، درمانگاهها، دانشگاهها و مدرسهها، مراکز نظامی و غیرنظامی. همان دولتهایی که پنج روز پیشتر حملات خود را «حمایت از مردم» و «آزادی آنها از رژیم جنایتکار اسلامی» نامیده بودند، اکنون جنگ را از آسمان به زمین زندگی همین مردم کشانده بودند. این چرخش ناگهانی، جنبش را از درون شکافت، شکافی که بیشتر از فشار تروما و استیصال جمعی بیرون آمد. بخشی از جنبش که زیر فشار خشم و بیپناهی له شده بود، جنگ را نه فاجعه، بلکه تنها راه گُسستن از وضعیت بُحرانی زندگی خود میدید، همانجا که شُعارهای «بزنید تا خلاص شویم!» از دل استیصال جمعی بیرون آمد.
در این میان، سامانهی پهلوی با محوریت شبکهی فرشگرد، و شبکههای رسانهای فریبکار و وابستهای چون «ایران اینترنشنال» و «من و تو»، با حمایت عُریان دولت اپارتاید اسرائیل، که از آغاز اعتراضات در تلاش موجسواری بودند، با شروع دور اول جنگ و اوجگیری استیصال، سوار بر موج استیصال شدند و جنگ را در کشورهای امن میزبان خود به عُنوان تنها «راه نجات» ایران و جهان از شر جمهوری اسلامی مُعرفی کردند. ناسیونالیستهای لیبرال پیرامون حزب مشروطه و اتاقهای فکر لابیمحور نیز همین مسیر را رفتند و بُمباران ایران را «فُرصت گُذار» نامیدند.
همهنگام، بخشی از ناسیونالیستهای چپنما، از طیفهای نزدیک به راه توده، حزب تودهی بازمانده، فداییان اکثریت، احزاب ناسیونالیست کُرد، و شبکههای پراکندهی «چپ میهنی» بنا بر خصلت فُرصتطلبانهی همیشگیشان، به محور به اصطلاح ضدامپریالیستیِ «مقاومت» پیوستند. رسانههای نزدیک به حزبالله، انصارالله، و جریانهای «چپِ محورمقاومت» جنگ را «ضرورت تاریخی» نامیدند و حملات را «پاسخ به امپریالیسم» خواندند. این پیوستن ناشی از فُرصتطلبی بود، همان مسالهای که در سالهای گذشته نیز آنان را به سمت هر نیرویی که «قُدرت سخت» داشت، سوق داده بود. در این میان، امید به «رژیمچنج» خارجی نیز در بخشی از جامعه ریشه دواند، امیدی که از سوی لابیهای سلطنتطلب، اتاقهای فکر واشنگتن، و شبکههای رسانهای تبعیدی، با تمام توش و توان، تغذیه میشد. این امید نه از تحلیل سیاسی، بلکه از استیصال و فرسودهگی میآمد، آخرین دری که هنوز بسته نشده بود.
در برابر این دو جریان، بخشی دیگر از جامعه خواهان صُلح و پایان جنگ شد، نه از سر سازش، بلکه از وحشتِ جنگی که خانهها، بیمارستانها و خیابانها را بیواسطه هدف گرفته بود و از زن و مرد، پیر و جوان، جان میستاند. این بخش از جامعه، در واقع به «دخالت بشردوستانهی» ایالات متحده و اسرائیل باور نداشت، جنگ را عاملی برای فقر و فلاکت بیشتر میدید، به سرکوب خونینتر جمهوری اسلامی، بازداشتهای گُستردهتر و اعدامهای فزایندهی زندانیان سیاسی در شرایط جنگی و پس از آن نظر داشت، و خواهان توقف فوری جنگ بود. این موضع نه برای حفظ وضع موجود، بلکه برای حفظ زیرساختهای جامعه و جان تودهی مردم بود. در عین حال، این موضع به احتمال سرنگونی جمهوری اسلامی توسط عاملیت خود بیش از «مُداخلهی خارجی»، باور داشت. این خط در میان شبکههای پراکندهی فعالین کارگری، دانشجویان، زنان و جمعهای پراکندهی آزادیخواه و ضدجنگ شکل گرفت، نیروهایی که جنگ را همان ادامهی نظم سرمایهدارانه میدیدند، نه راه خروج از آن.
این خط نه جنگ را راه میدانست و نه حُکومت سرمایه را. این خط، که از دل تجرُبهی زیستهی فعالین رادیکال کارگری در واحدهای تولیدی و خدماتی، از هستی مادی بیکاران و بیثُباتکاران، بیرون میآمد، جنگ را ادامهی همان نظمی میدید که سُفرهها را خالی کرده بود و خیابان را به میدان تیر بدل ساخته بود. این خط به درستی میدانست که از چند سو زیر ضرب است، از یکسو زیر فشار ناسیونالیستهای فاشیست سلطنتطلب، ناسیونالیستهای لیبرال، و چپِ محورمقاومتی که هر کدام میکوشیدند جامعه را به یکی از دو قُطب جنگ بکشانند، و از سوی دیگر، زیر ضرب مُستقیم امنیتی رژیم اسلامی، که هر صدای مُستقل طبقاتی را تهدیدی فوری میدید و در صدد قلع و قمع خونین آن برمیآمد.
این خط به درستی حقانیت داشت، که بپرسد هزینهی دوران پیشا-حین-و پساجنگ بر گردهی کدام طبقه میافتد، همانگونه که میدانست هزینهی رقابت چین و آمریکا، یا جنگ روسیه و اوکراین، یا بازسازی زیرساختهای بُمبارانشده و راکتبارانشده، همیشه از جیب همان طبقهای پرداخت میشود که هیچ نقشی در آغاز جنگ ندارد، هیچ سهمی هم در پایانش نخواهد داشت. اما همین آگاهی، در غیاب یک تشکُل طبقاتی رزمندهی کارگری، نبود اتحاد درونطبقهای، و فقدان پیوندهای همطبقاتی با کارگران در دیگر کشورهای منطقه، به نُقطهی ضعف بدل میشد، ضعفی که بر پیکر ضربخوردهی جامعه، و اعتراضات آن، اثر مُضاعف میگذاشت و امکانهای این خط را محدودتر میکرد. با این همه، همین خط، تنها امکانی بود که سوژهگی طبقاتی را زنده نگه میداشت.
در ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، چین و روسیه وارد میدان شدند، آنهم نه برای پایان جنگ، بلکه برای کُنترل دامنهی آن. فشار برای «مُدیریت بُحران» جای «حل بُحران» را گرفت و جنگ در همان سطحی که برای همهی طرفهای آن قابلتحمل بود، ادامه یافت. در ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ایران طرح «مالیات عبور از تنگهی هرمز» را اعلام کرد، تلاشی برای جُبران سُقوط درآمدها، که خود به تشدید بیشتر تنش در منطقه انجامید. در ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، تهدید بستن تنگهی بابالمندب در حومهی یمن، بُحران را از منطقهی خاورمیانه به دریای سُرخ نیز کشاند و جنگ را از یک بُحران منطقهای به یک بُحران جهانی بدل کرد.
در این میان، اعدامها در ایران ادامه یافت، سرکوب اعتراضات در اسرائیل شدت گرفت، لبنان با بُمباران وحشیانهی دولت اسرائیل باز هم شُخم خورد، و کشورهای همسایه نیز با موجی از خسارات اقتصادی روبهرو شدند. تهدیدهای تازهی ایالات متحده دربارهی عبور نفتکشها و هُشدار نسبت به «عوارض جنگی» ایران نشان میدهد، که جنگ وارد مرحلهای شده که در آن هیچکس نمیتواند عقبنشینی کند، ضمن آن که هیچکس هم توان پیشروی ندارد. دور دوم این جنگ ارتجاعی، نشان داد که در شرایط حاضر جنگ نه تمام میشود و نه صُلح آغاز، فقط زندگی تودهی مردم، به ویژه کارگران و فرودستان جامعه، است که در این تعلیق طولانی رو به نابودی میرود. از صف نان در اهواز تا بیمارستانهای بیروت، آتشبس در یک نُقطه و آتشافروزی در نُقطهی دیگر، این یعنی زمینهای سوختهی منطقه، گردههای کارگران را برای بازسازی خود له خواهد کرد.
در همین روزها، پاکستان میزبان دو طرف جنگ بود. دو روز تعطیل اعلام کردند، تا میز مُذاکره را امن کنند. نخستوزیر پاکستان گفت: این مُذاکرات «لحظهی مرگ و زندگی» است. این جمله، اعترافی دیپلماتیک بود به این که جنگ در حال خارج شدن از کُنترل است و هیچکس نمیداند فردا چه میشود (تاکیدی بر نگرانی چین و روسیه). دور اول مُذاکرات ایران و ایالات متحده در پاکستان بدون هیچ توافقی پایان یافت و هیاتها به کشورهاشان بازگشتند، گویی مُذاکره بیش از آن که تلاشی برای صُلح باشد، محل چانهزنی بود، فُرصتی برای خرید زمان بود. همزمان، چین و روسیه اعلام کردند که برای «کاهش تنش» همکاری میکنند، اما این همکاری نیز بیش از آن که برای پایان جنگ باشد، تلاشی است برای جلوگیری از انفجار بزرگ، برای حفظ ثُباتی که قابل مُدیریت باشد، نه برای ایجاد صُلحی که پایدار باشد.
در این میان، مردم در ایران، اسرائیل و لبنان، زیر بار هزینههای پیشا-حین-و پساجنگ لهیده شدهاند، مردمی که زندگیشان میان تنگهای که هر روز نیمهباز و نیمهبسته میشود، شهری در جنوب لبنان که زیر بُمباران فرو میریزد، و مُذاکرهای رودررو که هیچکس نمیداند فردایش چه خواهد شد، مُعلق مانده است. کارگران در ایران با تورم، گرانی، ناامنی شغلی، و فقر و فلاکت دستوپنجه نرم میکنند، کارگران در لبنان زیر بُمباران، آواره شدهاند، و کارگران اسرائیلی در سایهی بسیج دائمی و اقتصاد جنگی زندگی میکنند. این همان نابودی آرام زندگی تودهی مردمی است که از جنگ بیزارند، از گرانی اقلام حیاتی گرسنهاند، شب و روز در آمادهباشاند، به پناهگاهها پناه میبرند، با عوارض روانی جنگ دست به گریباناند، و جانشان به تصمیمهایی گره خورده است که هیچ نقشی در اتخاذ آنها ندارند، اما به شدت از پیامدهای آن رنج میبرند.
به طور خلاصه
از ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۴، اعتراضات در ایران از دل گرسنگی، تشنگی و بیخانمانی تُهیدستان به فرازی رسید که هر سال پُرقُدرتتر شد. فورانی که از دل اقتصاد آغاز شد، تورمِ خزندهی ۱۲ درصدیِ ۱۳۸۸ که هنوز رمقی برای کارگران و فرودستان باقی گذاشته بود، در ۱۳۹۶ به ۳۵ درصد رسید و نُخستین انفجار اکثریت اقتصادی را رقم زد، در ۱۳۹۸ به ۴۵ درصد جهش کرد و اعتراضات را کاملا معیشتی و ناگُزیر ساخت، در ۱۴۰۱ به ۵۰ درصد رسید و جنبشی را که حق زن بودن و زندگی و آزادی را در مرکز داشت، بر بستری از فقر ساختاری نشاند و در ۱۴۰۴، با تورم ۶۰ درصدی، سرکوب فاشیستی را به نُقطهای رساند که دیگر نه امید داشت، نه افق، نه توان و نه تجهیزات. تورم به موتور سیاسی جنبشها تبدیل شده بود. هرچه تورم بالاتر رفت، ستمدیدگان سوژهگی جنبشهای مُتنوع را تجرُبه کردند: ۱۳۸۸«نمادین-دموکراتیک»، ۱۳۹۶ اقتصادی-طبقاتی، ۱۳۹۸ معیشتی و خشونتزده، ۱۴۰۱ جنسیتی-دموکراتیک، و ۱۴۰۴ پراکنده و ترکیبی، لهشده در اعماق تورم ۶۰ درصدی، جنبشی که از ناگُزیری حاضر بود به هر شُعاری تن دهد، که امکان زنده ماندن را وعده میداد.
در این شانزده سال، باندهای نظامی-اقتصادی سرمایه، مُجهز به قُدرت سیاسی، قُدرت قیمتگذاری، و امنیت سیاسی، سوار بر زندگی مردم شدند. مسکن را غولِ افزایشِ سرمایه کردند، درمان را کالایی کردند، آموزش را طبقاتی، و میلیونها نفر را به «شاغلان گرسنه» تبدیل نمودند، کارگرانی که کار میکردند، اما نمیتوانستند زندهگی کنند. نرخ استثمار بالا رفت، نرخ سود الیگارشهای سرمایه جهش کرد، و شکاف میان کارگران رسمی و پیمانی به اوج رسید. قوانین جدید کار، طبقهی کارگر را از درون تکهتکه کرد، کارگران رسمی مزایایی نسبی داشتند، اما اکثریت کارگران پیمانی، سفیدامضا، روزمزد و محروم از قانون کار، در مرز بقا نگه داشته شدند و ناگُزیر گشتند برای نان سُفرهشان، زندگی خانوادهشان، ساعات بیشتری کار کنند. شرکتهای پیمانکاری، بازوهای اقتصادی-امنیتی الیگارشی، مُجوز کار را صادر میکردند و امنیت شغلی را به ابزار کنُترل و سرکوب تبدیل مینمودند.
در چنین ساختاری، شُعارهای جنبشها نیز تغییر کرد. در ۱۳۸۸، فقط ۱۲ درصد شُعارها ضد رهبر جمهوری اسلامی بود و ۲۲ درصد ضد کُل نظام، اما در ۱۳۹۶ نسبت این اعداد به ۳۳ و ۴۸ درصد رسید. در ۱۳۹۸، ۴۳ درصد شُعارها ضد رهبر و ۵۳ درصد ضد کُل نظام شد. در ۱۴۰۱، ۴۰ درصد ضد رهبر و ۶۰ درصد ضد نظام بود، اما در کنار آن ۴۵ درصد شُعارها جنسیتی-بدنی و ۴۵ درصد ملیتی-حاشیهای بود، جنبشی چندملیتی و چندزبانی. در ۱۴۰۴، ۶۰ درصد شُعارها ضد رهبر بود، اما فقط ۴۵ درصد ضد کُل نظام. مُعترضانِ بیتشکُل هنوز توان رویاپردازی به قُدرت جمعی را از دست نداده بودند، اما اعتراضات بیشتر از سرِ خشمی زیسته برای تغییر شرایط بود، تا از سرِ افقسازی سیاسی.
این روند نشان میدهد هرچه جنبشها عمومیتر شدند، خشونت دولتی نیز، به دلیل انسجام بیشتر الیگارشی بورژوازی، صُعودیتر شد. در ۱۳۸۸، ۷۲ تا ۱۱۲ نفر کشته شدند، در ۱۳۹۶ بیش از ۵۰ نفر، در ۱۳۹۸ حدود ۱۵۰۰ نفر، در ۱۴۰۱، ۵۵۱ نفر و در ۱۴۰۴، ۳۶۸۵ نفر، آنهم آمار حداقلی، در شرایطی که اینترنت در بسیاری از مناطق قطع بود و گُزارشها از سردخانهها و بیمارستانها به سختی بیرون میآمد. این روند نشان میدهد، که بدون تشکُل طبقاتی کارگران، جنبشهای اعتراضی به جای این که قُدرت را از خلعسلاحکنندهگان بگیرند، خود خلعسلاح میشوند. تلفات بیشتر، ترومای اجتماعی عمیقتر، افسُردهگی جمعی گُستردهتر، و میدان بازتر برای فریبها، موجسواریها و استیصالسواریها.
سرکوب اعتراضات ۱۴۰۴، که بخشی از آن ناشی از نبود سازماندهی و شیوههای مُقابله با سرکوب بود، بیاعتمادی به ارادهی جمعی را به اوج رساند و مُقدمات یک استیصال مهندسیشده را کلید زد. مردم دیگر از سرکوب و بیافقی خسته بودند. در چنین فضایی، موجسواری بر اعتراضات جای خود را به موجسواری بر استیصال داد، خطرناکترین شکل موجسواری. بورژوازی فاشیستی پادشاهیخواه درون اپوزیسیون، که سالها مشغول انباشت مُجدد سرمایههای خارجشده در بیرون مرزها بود، با پیبردن به ضعفهای جنبشهای پیشین، بیتشکیلاتی، بیافقی کارگری-تودهای، پراکندهگی، ناگهان در میانهی مبارزه علیه جمهوری اسلامی، فراخوان در پی فراخوان داد، تودهی مردم را تشویق به حضور در خیابان کرد، وعدهی کُمکهای بشردوستانهی ترامپ، که گویی در راه بود، را داد، تلویزیونهای «ایران اینترنشنال» و «من و تو» دروغ گفتند، از فرار نیروهای نظامی، از پیوستن آنها به پادشاه سوم پهلوی، از حمایت اکثریت مردم ایران و دولتهای قُدرتمند غربی از او، داستانها ساختند، و مسلما برای سوار شدن بر موجی، که مردم با خون خود ساخته بودند.
در سالهای پیش، در همین جامعه، اعتراضات و اعتصابات طبقهی کارگر به اوج رسیده بود، از ۳۰- ۵۰ اعتصاب در ۱۳۸۸ به بیش از ۳۰۰ اعتصاب در ۱۴۰۴، و تجمعات اعتراضی از ۱۰۰- ۱۵۰ به بیش از ۲۰۰۰. اما این اعتراضات و اعتصابات، بدون پشتوانهی تشکُل طبقاتی کارگران و در میان موجی بُزرگتر که صدای مُطالبات آنان را میبلعید، به جای این که سوژه بسازند، فرسودهگی ساختند. مهندسی انحراف، سرکوب، بیپناهی و ناامنی، آنها را یکییکی خاموش کرد. بخشی از پیشروان طبقهی کارگر موجوار دچار یاس و ناامیدی شدند، به ویژه با مُنفعل شدن بیش از ۷۰ درصد نیروهای فعال خود.(۱۰) در خارج از ایران، «پیشروان» سرگرم مباحث انتزاعی بودند، بیتوجه به این که طبقه زیر چرخهای استثمار و سرکوب له میشود و سوژهگیاش در بطن سوژهگی دیگر اقشار اجتماعی غرق میگردد. امروز همان نیروها ناگهان فهمیدهاند، که مبارزهی طبقاتی در اپوزیسیون نیز وجود دارد و تلاش میکنند «اتحاد» بسازند، از کنفرانس اسلو و استکهلم تا اتحادهای اینترنتی چپها و کمونیستها، اما این اتحادها تنها زمانی معنا دارد که بر مبارزهی عینی طبقاتی و هژمونی سوژهگی طبقهی کارگر بنا شود، نه بر میزهای گرد.
امروز، در کنار خطر سرکوب و فقر فزاینده، خطر جدیتری کماکان وجود دارد، سوارکاری فاشیستیترین جناح بورژوازی اپوزیسیون، سامانهی پهلوی، بر موج استیصال. استیصال طبقاتی میتواند انسان را به قبرخوابی، فساد و خودویرانگری بکشاند، اما استیصالسواری میتواند جامعه را به یک فاجعهی تاریخی برساند. این استیصال و این موجسواری را باید عاجلانه مُتوقف کرد، با نقد رادیکال سیاستهای مُخرب آن، با افشای مُستمر اقدامات تبهکارانهی آن، با آگاه کردن افکار عمومی جامعه نسبت به عواقب «مُداخلهی بشردوستانه»، سیاستی که جانمایهی وجود بیمقدار این سامانه است و بدون آن، تخت پادشاهی یک خیال دستنیافتنی میشود.
چه میتوان کرد
همانطور که بارها اشاره شد، استیصالِ طبقاتی یک وضعیت روانی-اجتماعی است که از دل شکستهای پیدرپی، سرکوبهای انباشته و احساس بیقُدرتی زاده میشود، همان نُقطهای که «ترومای اجتماعی» پس از هر موج سرکوب، لایهای تازه بر بدن جمعی مینشاند و کُنشهای معمول روزانه را میخشکاند. در استیصال، انسان امیدش را از دست میدهد و در پی آن توان عمل کردن را هم از کف مینهد، نه فقط نمیتواند به مبارزه ادامه دهد، بلکه نمیتواند زندگی کند. این، همان لحظهای است که جامعه به طور کُلی، و طبقه به طور ویژه، در خود میشود، بیکُنشی جای کُنش را میگیرد، پراکندهگی جای سازمانیابی را، و ناامیدی جای مبارزه و مقاومت جمعی و مُشترک را، و درست برعکس آن است که تروما را چه در محدودهی فردی و چه در گُسترهی جمعی تداعی میکند، دقیقا همانطور که لوکاچ میگوید: «آگاهی طبقاتی نه از بیرون، بلکه از دل تجرُبهی زیستهی ستم برمیخیزد.»(۱۱)
در سالهای ۱۴۰۱ به بعد، و به خصوص در سال ۱۴۰۴، این استیصال را میشد در صفهای طولانی جلوی سردخانهها دید، جایی که خانوادهها با چشمهایی خشکشده از گریه، دنبال نشانهای از زنده بودن یا نبودن عزیزانشان میگشتند، در بیمارستانهایی که پُر از پیکرهایی بود که هیچکس نمیدانست از کدام خیابان آمدهاند، در مادرانی که عکس فرزندانشان را از پاسگاهی به پاسگاه دیگر میبردند، در کارگرانی که همکارانشان را از دست داده بودند و نمیدانستند فردا نوبت چه کسی است، در کودکانی که پدر یا مادرشان ناپدید شده بود و هیچکس برای آنان پاسُخی نداشت، در انسانهایی که دست به آسمان میکشیدند، نه از سر ایمان، بلکه از بیپناهی، در شاعرانی که شعر ناامیدی میسرودند، البته نه برای زیباییشناسی، بلکه برای زنده ماندن. استیصال، وقتی انباشته میشود، جامعه را از درون میخورد، انسانها از هم دور میشوند، دستها در پشتشان گره میخورد و حین راه رفتن به کفشهاشان نگاه میکنند. خیابانها خالی میشوند، خانهها پُر میگردند، و سازمانیابی جای خود را به پراکندهگی میدهد. استیصال دشُمنِ خاموش جنبشهاست، دشُمنی که گلوله نمیزند، اما توان مقاومت را میگیرد.
اما، همانطور که گفته شد، خطر بُزرگتر از خودِ استیصال، «استیصالسواری» است، یعنی تایید استیصال، به رسمیت شناختن ضعف تودهها، پذیرفتن این که مردم دیگر توان برخاستن ندارند، پس باید بر موج ناامیدیشان سوار شد. این، همان لحظهای است که سیاست به فریب تبدیل میشود و سوژهگی به فاشیسم جدیدتری تعلُق پیدا میکند، البته اگر که جامعه و فعالین رادیکال طبقهی کارگر بر استیصال چیره نشوند، اگر که نور امیدی بر مردمان خسته نتابد، اگر که چشمانداز سیاسی مُشترکی، به کُنش جمعی میدان ندهد!
در ۱۴۰۴، این فریب به اوج رسید، نیروهای راست افراطی، از ناسیونالسیتهای آریایی گرفته تا ناسیونالیستهای شیعی و متحدان شرمندهشان در قالب جمهوریخواه و…، ناگهان با فراخوانهایی ظاهر شدند که بر ضعف مردم سوار شوند، بر بیسازمانی، بی افقی و استیصال. خودشان هم اگرچه ابراز نمیکنند، ولی به خوبی میدانند که استیصال هرچقدر هم عمیق باشد، سرنوشت نیست. ازلی و ابدی نیست. قابل تغییر است و این تغییر، عُمر ننگین فریب آنها را به پایان میبرد. مارکس در نامهای به کوگلمان نوشته بود: «انقلابها شکست نمیخورند، فقط شکل تازهای برای پیروزی پیدا میکنند.»
همانطور که پیشتر گفته شد، در چنین شرایطی، به ویژه پس از کُشتار سبُعانهی دی ۱۴۰۴، که هنوز سایهی خونیناش بر جان جامعه سنگینی میکند، نوعی «تعلیق اجتماعی» بر زندگی جمعی حاکم شد، وضعیتی که در آن «عاملیت جمعی» فرو میریزد و جامعه نه توان پیشروی دارد و نه امکان بازگشت. جنگ بر چنین جامعهای فرود آمد و این تنگنا را تشدید کرد. اما این تنگنا هم چون هر تنگنای دیگری راه برونرفت دارد، به ویژه آنجا که پای بقا و هستی اجتماعی میلیونها انسان در میان است. خروج از این تعلیق مُمکن است، اگر که به طور همزمان به بازسازی «عاملیت جمعی» اقدام شود. و در این راه، یک «افق سیاسی باورپذیر» در جامعه فراگیر گردد. چنین افقی، برآمد «عاملیت جمعی» را مقدور میسازد و این هم، به نوبهی خود، امید به پیروزی «مبارزهی مُشترک» را امکانپذیر میسازد. سخت است، به خصوص در شرایط جنگی، اما با این همه شدنی است، اگر که فعالیتهای مقدور و کوچک، اما موثر و گامبهگام، این سه عُنصر را بازتولید کنند.
آنچه استیصال را به نیروی سازندهی خشم بدل میکند، نه آرش کمانگیر است با تیرش، نه رستمی با کوپالش، و نه جوجهپادشاهی با پرچماش! خشم زیبا از دل اسطوره نمیآید، از دل کُنشهای جمعی میآید، از دل لحظههایی که مردم، حتا در اوج شکست و سوگ و بیپناهی، هنوز میتوانند بگویند «ما هستیم»! اصلا بیجا نیست، که به نقل از چگوارا – که این را بهتر از هر کس دیگری در چنین شرایطی فهمیده بود- یادی کنیم: «انسان واقعی آن کسی است، که در لحظهی شکست، دوباره آغاز میکند.»(۱۲)
زیبایی خشم در چنین شرایطی در موفقیتهای کوچک است، مثل یک دقیقه سُکوت برای جانباختگان که از هزار فریاد بلندتر است، مثل به صدا درآوردن سوت یک کارخانه، حتا اگر فقط چند ثانیه باشد، مثل خاموش کردن یکروزهی موتور اتوبوسهای مسافربری، حتا اگر فقط چند خط از شهر بُزرگی چون تهران را فلج کند. زیبایی خشم در هر کُنش مبارزاتی است، که به صاحبان سلاح یادآوری میکند «نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم»، در هر حرکتی که میگوید «نه میدمیم، نه میمیریم»، در هر لحظهای که نشان میدهد جنبش فقط خیابان و فراخوان و شُعار نیست، جنبش حرکت است، و حرکت یعنی زنده بودن! به قول روزا: «جنبش، خودِ رهایی است، نه نتیجهی آن.»(۱۳)
برخی از فعالین طبقهی کارگر، امروز در پی آن هستند که «وحدت» را جنبشی کنند، مسلما این قدمی ضروری است، اما کافی نیست. «وحدت» اگر فقط گردِ میزِ مُشترک نشستن باشد، اگر فقط بیانیه باشد، اگر فقط عکس یادگاری باشد، نه استیصال را مُتوقف میکند و نه استیصالسواری را. آنچه امروز لازم است، نه میزِ مُشترک، بلکه سرودِ مُشترک است، سرودی از جنس نیروی کار، سرودی از دل تجُربهی زیستهی طبقهی کارگر! باید سوژهگی و هژمونی طبقه را جنبشی کرد، باید آن را در جانها، در کارخانهها، در اتوبوسها، در دانشگاهها و مدرسهها، در محلهها و خیابانها، در صفهای نان و دارو، در هر جایی که زندگی جریان دارد، جاری کرد. این کار شدنی است. طبقه هزارها اعتراض و اعتصاب را در این سالها تجرُبه کرده است. هزارها فعال کارگری این اعتراضات و اعتصابات را سازمان دادهاند. این نیروی عظیم، با صلابت و با تجرُبه، اگر قدر و منزلت طبقاتی و اجتماعی خود را بشناسد، دست در دست بگذارد، از شکستها درس بگیرد، قادر است کاری کند کارستان! میلیونها زن کارگر، در رنج از تبعیض و نابرابری جنسیتی، و خواهان آزادی و برابری، نیروی کار را پُر توان میکنند. میلیونها دختر و پسر جوان خانوادههای کارگری، در دانشگاهها و مدرسهها، پُشتوانهی اجتماعی موثر نیروی کار هستند.
این جمعیت عظیم، تشنهی تغییر هستند. یک افق سیاسی مُشترک، نه فقط طبقه، بلکه بسیاری از دیگر اقشار جامعه را هم به عاملیت خود، به کُنش جمعی خود، امیدوار میکند. در مورد این افق سیاسی مُشترک طبعا باید بیشتر گفت و نوشت. در اینجا، همین کوتاه بس، که مبارزه برای الغای بردهگی مزدی، و رهایی میلیونها کارگر از استثمار نظام سرمایهداری، با تلاش برای برقراری بیشترین آزادیهای سیاسی در جامعه، برابری زنان، ممنوعیت کار کودکان، آزادی زندانیان سیاسی، لغو اعدام و شکنجه، تخصیص مسکن و آموزش و بهداشت مناسب به همهی شهروندان جامعه و…، گره خورده است. این، یک آلترناتیو طبقاتی است، با جنبههای اجتماعی بسیار قوی و برآمده از مُشکلات واقعی جامعه، که در هر گام خود قادر است اقشار مُختلف جامعه – که در پیشبُرد و تحقُق هر یک از مفاد آن ذینفع هستند- را گرد هم آورد.
تلاش اپوزیسیون بورژوازی این است، که این قُدرت طبقاتی و اجتماعی را، در شرایط استیصال حاضر، تخدیر کند و آلترناتیو حاضر و آمادهی خود را در زرورق دورهی با شکوه «تمدنِ آریایی» به خورد آن دهد. میگویند: «شما آلترناتیو ندارید، پس به یک پرچم ، یک شاه، یک ملت بپیوندید!»، این دقیقا همان منطق فُرصتطلبی خاص موجسواران است. اما استیصال زمانی میشکند، که سوژهگی طبقهی کارگر عمل کند، حتا در عملهای کوچک، عملهایی که نه نیاز به رهبر فردی دارند، نه نیاز به فراخوان، نه نیاز به قهرمان فردی، عملهایی که از دل زندگی روزمره میآیند و زندگی را از حالت انجماد بیرون میکشند. استیصال زمانی میشکند، که تودهی مردم بپذیرند قُدرت فقط در لحظهی قیام نیست، در لحظهی ایستادن هم هست، در لحظهی «نه» گفتن، در لحظهی «من هنوز هستم!» لوکاچ این امر را به درستی چنین خلاصه کرده بود: «انفعال، آگاهی را میکشد، عمل کوچک آن را زنده میکند.»
اینجاست که مبارزهی طبقاتی از سطح شُعار و تحلیل وارد سطح عملِ مُمکن و مُشترک میشود، عملی هرچند کوچک، اما جمعی، در دسترس و موثر، که استیصال را به خشمی زیبا و این زیبایی را به قُدرتی زیباتر تبدیل میکند!
سیویکم فرودین ۱۴۰۵- بیستم آوریل ۲۰۲۶
* * *
یادداشتها:
(۱) آمار: ۳۶۸۵ کشته، ۲۵ نوجوان.
منابع: «هرانا» (تنها شبکهی میدانی گُسترده در ایران)،«اورونیوز» (بازنشر)«رادیو فردا» (تایید و پوشش خبری).
اعتبار: اینترنت در بسیاری از مناطق قطع بوده، «هرانا» میگوید این آمار حداقلی است، احتمالا عدد واقعی بیشتر است. بنابراین، این آمار قابل استناد، اما حداقلی است.
(۲) منابع:
– مرکز آمار ایران، گُزارشهای سالانهی «شاخص قیمت مصرفکننده» و «هزینه – درآمد خانوار».
– بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران، گُزارشهای «تحولات اقتصادی» و «بازار مسکن».
– وزارت تعاون، کار و رفاه اجتماعی، گُزارشهای سالانهی حداقل دستمزد.
– وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، «حسابهای ملی سلامت».
– سازمان تامین اجتماعی، گُزارشهای سالانهی پوشش بیمهای.
– سازمان ثبت احوال کشور، گُزارشهای سالانهی «وقایع حیاتی».
– پژوهشکدهی رفاه اجتماعی، گُزارشهای «فقر درمانی» و «پوشش بیمهای».
– گُزارشهای مُستقل سلامت و رفاه (۱۳۹۸-۱۴۰۲).
– وزارت راه و شهرسازی، گُزارش «توانپذیری مسکن».
(۳) کارل مارکس، نامه به لودویگ کوگلمان، ۱۷ آوریل.
(۴) [آمار:۷۲ کشته (کمیتهی پیگیری بازداشتشدگان جنبش سبز)، ۱۱۲ کشته (کمیتهی گُزارشگران حقوق بشر)].
منابع: «اور نیوز» این آمارها را بازنشر کرده، کمیتهی پیگیری جنبش سبز (نهاد داخلیِ نزدیک به اصلاحطلبان) کمیتهی گُزارشگران حقوق بشر (نهاد مستقل ایرانی).
(۵) آمار: بیش از ۵۰ کشته (تخمینی).
منبع: IranOpenData، «هرانا»، Center for Human Rights in Iran (CHRI)، گُزارشهای پراکندهی محلی و شاهدان عینی.
راستسنجی: هیچ نهاد بینالمللی آمار رسمی مُنتشر نکرد، حکومت آمار را اعلام نکرد، آمار ۵۰+ نفر حداقلی است، بنابراین این آمار قابل استناد، اما غیرقطعی است.
(۶) آستان قدس رضوی در ساختار جمهوری اسلامی نقشی شبیه کلیساهای بزرگ در اروپای قرون وسطی دارد: نهادی مذهبی-اقتصادی که همزمان مالک زمین، سرمایه، شرکتها و منابع عظیم است و از مالیات و نظارت عمومی مُعاف. همانطور که کلیسا در قرون وسطی یک قُدرت اقتصادی مُستقل از دولت بود، آستان قدس نیز خارج از نظارت دولت و مجلس عمل میکند و تولیت آن مُستقیما توسط رهبر منصوب میشود. این نهاد، مانند کلیساهای قرون وسطی، هم مشروعیت مذهبی تولید میکند و هم انباشت سرمایه، هم شبکهی اجتماعی و خیریه دارد و هم امپراتوری اقتصادی. نتیجه این است، که آستان قدس، مُشابه کلیساهای آن دوران، به یکی از ستونهای اصلی الیگارشی و یکی از مراکز بزرگ انباشت قدرت و ثروت در ساختار سیاسی-اقتصادی ایران تبدیل شده است.
(۷) آمار: ۵۴۰ تا ۵۵۱ کشته، ۷۴ کودک.
منابع: Wikipedia (با استناد به منابع مُعتبر)، سازمان حقوق بشر ایران (IHR)، گُزارشهای «هرانا» و CHRI.
اعتبار: IHR یکی از مُعتبرترین نهادهای ثبت کشتهشدهگان است، آمار ۵۵۱ نفر مُستندترین آمار موجود است. حُکومت آمار رسمی اعلام نکرد. بنابراین، این آمار قابل استناد و مُعتبر است.
(۸) آمار: ۱۵۰۰ کشته، حداقل ۱۷ نوجوان، حدود ۴۰۰ زن.
منبع: «رویترز» (به نقل از چهار مقام نزدیک به حاکمیت ایران)،«اورنیوز» (بازنشر گُزارش رویترز).
اعتبار: این مُعتبرترین آمار موجود دربارهی آبان است، هیچ نهاد رسمی ایرانی آن را رد یا تایید نکرد،Amnesty وHRW ، اعداد واقعی بسیار بالاتر از ۳۰۰ نفر است، اما فقط «رویترز» عدد ۱۵۰۰ را مُنتشر کرد. بنابراین، این آمار بالاترین سطح اعتبار غیررسمی را دارد.
(۹) از ۱۳۸۸ تا ۱۴۰۴ ترکیب مُطالبات و شُعارهای جنبشها به تدریج از اعتراضات فردمحور و نمادین به سوی اعتراضات ضدنظام، اقتصادی، و جنسیتی حرکت کرده است. در ۱۳۸۸ هنوز وزن اصلی شُعارها بر «مرگ بر/زندهباد» و مُطالبات نمادین بود، اما از ۱۳۹۶ به بعد سهم شُعارهای ضد حُکومت و مُطالبات اقتصادی به طور چشمگیری افزایش یافت و در ۱۳۹۸ به اوج خود رسید. در ۱۴۰۱ بدن، جنسیت و تجرُبهی زیستهی زنان و جوانان به مرکز ثقل اعتراضات تبدیل شد و در ۱۴۰۴ نیز مُطالبات ملی-حاشیهای و جنسیتی در کنار رادیکالیسم سیاسی تثبیت شدند. این جابهجایی تدریجی از نماد به بدن، از فرد به ساختار، و از مُطالبه به انکار کُل نظم، همزمان با جهش تورم از حدود ۱۲ درصد به بالای ۵۵ درصد رُخ داد، جهشی که اعتراضات را از سطح سیاسی به سطح زیستی و از سطح مُطالبه به سطح سیاسی-ضد حکومتی (و نه ضد بورژوازی به عُنوان یک طبقه) مُنتقل کرد.
منابع داخلی: گُزارشهای میدانی فعالان اجتماعی و سیاسی (۱۳۸۸-۱۴۰۴). تحلیلهای مُنتشرشده در رسانههای مُستقل فارسیزبان. گُزارشهای شبکههای اجتماعی و دادههای رفتاری جنبشها. پژوهشهای دانشگاهی دربارهی جنبشهای ایران (علوم سیاسی و جامعهشناسی).
منابع بینالمللی: گُزارشهایAmnesty International دربارهی ماهیت اعتراضات. گُزارشهای Human Rights Watch. گُزارشهای Carnegie Middle East Center. تحلیلهای Middle East Institute. گُزارشهای International Crisis Group.
(۱۰) بر اساس گُزارشات میدانی- تجرُبی.
(۱۱) لوکاچ، گئورگ، «تاریخ و آگاهی طبقاتی: پژوهشی در دیالکتیک مارکسیستی»، ترجمهی محمدجعفر پوینده، تهران: نشر تجرُبه، ۱۳۷۷.
(۱۲) چهگوارا، ارنستو، «سوسیالیسم و انسان در کوبا»، ترجمهی حسن مرتضوی. تهران: نشر آگاه.
(۱۳) لوکزامبورگ، رزا، «اعتصاب تودهای، حزب سیاسی و اتحادیههای کارگری»، ترجمهی ی. کهن. انتشار «گرایش سوسیالیسم انقلابی»، بدون تاریخ.
توضیح: در دفتر چهل و سوم «نگاه»، می ۲۰۲۶، منتشر شده بود.
