Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
14 شهریور 1405

مجید میرزایی –

آمریکا، که پرچم رهبری «دنیای آزاد» را بر دوش می‌کشد، برای فرار از برانگیختن افکارعُمومی و اعتراض آزاده‌گان، از شیوه‌های پیچیده‌ای بهره می‌برد، که از چشم مردم آگاه پنهان نمانده است. ساخت زندان‌هایی مخوف چون گونتاناموبی، ابوغریب یا بگرام، یا انتقال زندانیان به کشوری ثالث چون السالوادور، یکی از این سیاست‌هاست. در این زندان‌ها، که شکنجه را «تکنیک‌های فشُرده»‌ی بازجویی می‌نامند، قربانیان نه به وکیل دست‌رسی دارند و نه امکان یک مُحاکمه‌ی عادلانه مُتصور است. آنان به چنین سیاه‌چال‌هایی نیاز دارند تا هم «قانون اساسی» خود را نقض نکرده باشند و هم بتوانند خاک به چشم مردمی بپاشند که به این دموکراسی دروغین مُتوهم‌اند. این کشورهای «مُتمدن» در همان حال که پُر شور از دموکراسی و حُقوق بشر سُخن می‌گویند، با حمایت از ضدبشری‌ترین رژیم‌ها و به راه انداختن جنگ و اشغال دیگر سرزمین‌ها (ویتنام، افغانستان، عراق یا لیبی و…) و همین‌طور فروش اسلحه به رژیم‌هایی چون اسرائیل، که در کار پاک‌سازی قومی‌اند، چهره‌ی ضدانسانی و خشن خود را آشکار می‌کنند.

از آغاز پیدایش مالکیت خصوصی و تقسیم جامعه به طبقات، موضوع حفظ سُلطه و برتری طبقه‌ی فرادست، به مساله‌ی اصلی روابط طبقه‌های اجتماعی بدل گشت. نابرابری، همواره نارضایتی و میل به تغییر و رهایی را در دل خود می‌پروراند. هر چه دامنه‌ی قدرت و حشمت فرادستان فزونی گرفت، نیاز به ساخت اهرُم‌هایی برای مهار نارضایتی و حفظ نظم موجود شدیدتر شد. جامعه‌ی نُخستین، که با خودگردانی و مُشارکت جمعی مردم اداره می‌شد، به تدریج به ساختاری دیگرگون بدل شد که توسط افراد «ممتاز» و از فراز سر توده‌ی مردم گردانده می‌شد. طبقه‌ی نوظهور، که از دل رهبران قبایل فرا روئیده بود و به کُمک رشد کشاورزی و بهره‌گیری از نیروی کار رایگان برده‌گان، به انباشت ثروت و موقعیتی برتر دست یافته بود و از تقسیم آن با دیگران سر باز می‌زد، ناگُزیر بود که برای اثبات حقانیت و شایستگی خود تمهیداتی فراهم کند.

پیدایش دولت، ارتش، قوانین و زندان‌ها، اگرچه به بهانه‌ی حفظ «خیر عُمومی»، «اخلاق» و «نظم» توجیه می‌شد، ولی کاربُردی جز حفظ نظم موجود و برتری صاحبان قدرت و مکنت نداشت.

هر چه بر جلال و جبروت قصرهای صاحبان قدرت افزوده شد، نیاز به خلق چهره‌ای فرازمینی و اسطوره‌ای از آنان نیز افزایش یافت؛ تا بدان پایه که در مصر باستان، فراعنه خود را فرزندان خدای خورشید می‌خواندند و در ایران کُهن، شاهان مدعی فره ایزدی و حلول روح یزدانی در خود می‌شدند، تا با وصل خود به خالق هستی و فرمان‌روای گیتی، تسلیم و اطاعت محض همه‌گان را بخواهند.

با شکل‌گیری ادیان، به ویژه آن‌گاه که دینی توسط قدرت مُسلط پذیرفته می‌شد و به سهمی در قدرت و ثروت می‌رسید، کار تبلیغ و تقدیس قدرت حاکم به روحانیون واگذار می‌شد، که با تکرار «السطان ظل‌الله» مردم را از سرکشی در برابر شاهان و فرادستان باز می‌داشتند و آنان را به عذاب و عقوبت دنیایی و اُخروی هُشدار می‌دادند. استفاده از شاعران، جادوگران و روحانیان برای کشیدن هاله‌ای از تقدُس به گرد قدرت در همه‌ی جوامع، به پا گرفتن امپراطوری دروغ و نیرنگ منجر شد.

هیمنه‌ی دستگاه سرکوب و سایه‌ی شمشیر، تهدید عذاب دورخ یا وعده‌ی بهشت، اما نتوانست ستم‌دیده‌گان را از شورش فکری یا شورش اجتماعی باز دارد. برده‌گان را اگر موعظه‌ی مشیت‌الهی و حکمت خداوند، مُتقاعد نمی‌کرد و سر به شورش می‌گذاشتند، سرنیزه‌ی ارتش و شکنجه، زندان و صلیب، وادار به اطاعت می‌کرد. قیام برده‌گان و آزاداندیشانی، که بر نظم پوسیده و بی عدالتی می‌شوریدند، با تکفیر و سرنیزه پاسُخ می‌گرفت. اوراق تاریح پُر است از نمونه‌های خونینی از طغیان و سرکوب. قیام اسپارتاکوس و یارانش و یا جنبش مزدک و آن‌چه بر آنان رفت، تنها دو نمونه‌ی آشنا از این داستان «پُر آب چشم»اند.

کُشتار بیش از ده‌ها هزار برده، و مصلوب کردن شش هزار برده‌ی شورشی، تنها اعلام پایان قیام برده‌گان نبود، بلکه شقاوت به کار رفته در این نمایش قدرت نفرت‌انگیز، هُشدار آشکاری بود به آنان که از پذیرش نظم موجود تن می‌زدند. به همین گونه بود کُشتار جمعی هشتاد هزار مزدکی و پوست کندن مزدک به دست شاه «دادگر»، خسرو انوشیروان!

نظام سُلطه هیچ چیزی جز اطاعت محض را نمی‌پذیرفت و از همین رو حتا «شک» در ارکان دین (و نیز سایه‌ی زمینی خداوند) را به مثابه کُفر و مُستوجب مرگ می‌دید. وقتی به داستان کُشتن سُقراط در یونان و یا قتل فجیع منصور حلاج و بابک خُرم‌دین و صدها داستان آشنای دیگر می‌نگریم، تنها برگ‌هایی از این کتاب قطور و خونین را ورق می‌زنیم. سوزاندن کتاب‌های «دهری» رازی و یا سوزاندن جوردانو برونو، جلوه‌هایی از این جدال مرگ‌بار بین نظم کُهن و ایستا در برابر پُرسش‌گری و طُغیان است. در هر ورق از کتاب تاریخ، به طوماری از نام‌هایی بر می‌خوریم که یا به ضرب شمشیر و یا با انزوا و تبعید، از امکان زیست و تلاش برای تغییر محروم مانده‌اند. دادگاه‌های تفتیش عقاید در اروپا و یا سر به نیست کردن فرزانه‌گان، فلاسفه و دیگراندیشان در سایر سرزمین‌ها، تنها بازتاب هراس طبقه‌ی حاکم در سُست شدن پایه‌های باور مردم و سرانجام به خطر افتادن سیادت و برتری خود بود. این گونه بود، که در کنار تشکیل ارگان‌های مادی سرکوب و به کارگیری ابزارهای تخدیر و تحمیق مردم، دستگاه سانسور و حذف اندیشه‌ی «مزاحم» پی‌ریزی شد.

داستان عصماء بنت‌مروان، شاعره‌ای که محمد را هجو می‌گفت و کُشتن‌اش، در حالی که در خواب کودکش را در آغوش داشت، در زمره‌ی همین تلاش‌های غدارانه برای فشردن هر گلوی مخالف‌خوان و ایجاد جامعه‌ای مُطیع و فرمان‌بر است.

آزمندی و سرمستی از مالکیت نه تنها بر زمین و اموال و برده‌گان، بلکه بر زنان و فرزندان هم گُسترش یافت. اعیان و اغنیاء و درباریان به چند همسری و گاه به تشکیل حرم‌سراها دست زدند و برای حفظ سُلطه بر زنانی که نه از عشق و به انتخاب خود، بلکه از سر ناگُزیری به مالکیت آنان در آمده بودند، قوانین محدودکننده و سرکوب‌گرانه وضع کردند. قوانین سخت‌گیرانه در منع آمد و شد زنان در بیرون از خانه و نیاز به «اذن» مرد، ریشه در همین رابطه‌ی مالکانه و حفظ سُلطه دارد. به همان گونه که بر گرد «ملک شخصی» حصار برمی‌کشند، تا از دست‌رسی و بهره‌وری دیگران دورش نگه دارند، سلب آزادی‌های فردی و تحمیل حجاب نیز حصاری است بر گرد زن تا زیبایی چهره و اندامش را بپوشاند و از مایملک مردان در برابر اغیار نگه‌داری کند. بنابراین، اعمال حجاب را می‌توان به نوعی سانسور بر تن زن نیز تعبیر کرد.

پس از زوال نظم برده‌داری و تسلُط نظام زمین‌داری، پیوند تنگاتنگ قدرت سیاسی و مذهب ادامه یافت. رعیت و دهقان، اگر به بیش‌خواهی ارباب و خان سر فرود نمی‌آورد، با محکومیت اخلاقی و شرعی زندگی بر «زمین غصبی» و هم‌چنین سرنیزه‌ی گزمه‌های حُکومتی، که برای «احقاق حق» ارباب می‌آمدند، روبه‌رو می‌شد.

با رشد علوم و صنایع و آغاز دوران رُنسانس، بورژوازی که در آن زمان پرچم رهایی از قید فئودالیسم را بر دوش می‌کشید، به رویارویی با کُل جهان کٌهنه و پوسیده پرداخت. اندیش‌مندانی چون مونتسکیو در کتاب «روح‌القوانین»، کاربُرد شکنجه و اعدام را به پُرسش گرفتند و چهره‌های درخشانی چون ولتر از ضرورت آزادی اندیشه سُخن گفتند. بورژوازی خود را هم‌راه و هم‌سو با این جریان نو نشان داد، اما به محض قبضه‌ی قدرت، از ابزارهای کُهن برای حفظ سُلطه‌ی طبقاتی خود بهره برد. اعتراض کارگران به فقر و شرایط دشوار کاری، با مُداخله‌ی حُکومت‌ها به نفع طبقه‌ی سرمایه‌دار و ناگُزیر کردن کارگران، به پذیرش «قوانین» کار مزدی و سیستم بهره‌کشی روبه‌رو شد.

نابودی، آزار و حذف دشمنان طبقاتی و دیگراندیشان در دوران سرمایه‌داری، با تغییر شکل، ادامه یافت. این بار اگرچه مصلوب کردن و سوزاندن در آتش به عُنوان شیوه‌های ددمنشانه منسوخ شده بود، ولی اَشکال «مُدرن‌تر و «مُتمدنانه»‌تری چون مرگ با جوخه‌های آتش، گیوتین و صندلی برقی جایگُزین آن شد. گُسترش وسیع سازمان زندان‌ها در تمام کشورها و اِعمال شکنجه و اعدام نه تنها دشمنان سیاسی نظام حاکم را نشانه رفت، بلکه بررسی تناسُب تعداد زندانیان و اعدامیان با موقعیت طبقاتی افراد، گواه سرکوب هدف‌مند تُهی‌دستان و فرودستان است.

یک بررسی کوتاه پیرامون زندان‌های آمریکا، که برای دهه‌ها در سطح دنیا افتخار پرچم‌داری بیش‌ترین تعداد زندانیان به نسبت جمعیت را بر دوش می‌کشد، آشکار می‌سازد که بیشینه‌ای از زندانیان از خانواده‌های فقیر و طبقات کم‌درآمد جامعه‌اند، که بزه‌شان چیزی جز حاصل همین جامعه‌ی نابرابر و خشن نیست. با مراجعه به منابع آماری موجود در خود آمریکا، درمی‌یابیم که درصد زندانیان رنگین‌پوست و مُهاجر در میان مجموع زندانیان به طرز حیرت‌انگیری بالاتر از تناسُب اجتماعی و ترکیب جمعیتی است. تبعیض علیه فُقرا، اقلیت‌های نژادی، مُهاجران، و غیره، واقعیتی انکارناپذیر و این تنها مُشتی نمونه‌ی خروار است.

با توسعه‌ی جنبش‌های اجتماعی و فشار نیروهای ترقی‌خواه، بسیاری از کشورهای پیش‌رفته‌ی سرمایه‌داری ناگُزیر به لغو قوانین شکنجه و اعدام و جرایم سیاسی شدند. هرگاه که بُحران‌های سرمایه‌داری شدت گرفت و این طبقه سروری و برتری خود را در معرض خطر دید، نقاب‌های «تمدن» و «حُقوق بشر» به کنار افتاد و این دستگاه ریاکار، چهره‌ی غدار خود را نشان داد. قتل‌عام وحشیانه‌ی کموناردهای، پاریس پس از شکست قیام کمون، کُشتار بی‌مهابای کمونیست‌ها در آلمان نازی، ایتالیا و اسپانیای فرانکو، یا تعقیب و آزار «سُرخ»‌ها در دوره‌ی مک‌کارتیسم، نمونه‌های رسوایی از این شقاوت هراس‌انگیز است.

کشورهای متروپل در همان حال که از «دموکراسی» و «حُقوق بشر» سُخن می‌گفتند، در مُستعمرات به اِعمال شکنجه و اعدام و تعقیب و آزار مُخالفان، با نام‌ها و برچسب‌هایی چون خراب‌کار و تروریست، دست زدند. حمایت از رژیم های دیکتاتوری و جنایت‌کار، زیر نام دفاع از «منافع ملی»، امروز هم با بی‌شرمی ادامه دارد.

آمریکا، که پرچم رهبری «دنیای آزاد» را بر دوش می‌کشد، برای فرار از برانگیختن افکارعُمومی و اعتراض آزاده‌گان، از شیوه‌های پیچیده‌ای بهره می‌برد، که از چشم مردم آگاه پنهان نمانده است. ساخت زندان‌هایی مخوف چون گونتاناموبی، ابوغریب یا بگرام، یا انتقال زندانیان به کشوری ثالث چون السالوادور، یکی از این سیاست‌هاست. در این زندان‌ها، که شکنجه را «تکنیک‌های فشُرده»‌ی بازجویی می‌نامند، قربانیان نه به وکیل دست‌رسی دارند و نه امکان یک مُحاکمه‌ی عادلانه مُتصور است. آنان به چنین سیاه‌چال‌هایی نیاز دارند تا هم «قانون اساسی» خود را نقض نکرده باشند و هم بتوانند خاک به چشم مردمی بپاشند که به این دموکراسی دروغین مُتوهم‌اند. این کشورهای «مُتمدن» در همان حال که پُر شور از دموکراسی و حُقوق بشر سُخن می‌گویند، با حمایت از ضدبشری‌ترین رژیم‌ها و به راه انداختن جنگ و اشغال دیگر سرزمین‌ها (ویتنام، افغانستان، عراق یا لیبی و…) و همین‌طور فروش اسلحه به رژیم‌هایی چون اسرائیل، که در کار پاک‌سازی قومی‌اند، چهره‌ی ضدانسانی و خشن خود را آشکار می‌کنند.

امروز با رشد آگاهی مردم و انقلاب علمی در حوزه‌ی ارتباطات، بخش بزرگی از مردم دنیا به مُقابله با همه‌ی شیوه‌های ددمنشانه‌ی مُجازات، چون اعدام و شکنجه و حذف دیگراندیشان و دیگرباشان، روی آورده‌اند.

جنبش پیکار علیه شکنجه و اعدام، دفاع از صُلح و مُحیط زیست و نبرد برای آزادی بی‌قید و شرط اندیشه و بیان، امروز به جنبشی فراگیر و نیرومند تبدیل شده است. با رشد دانش در حوزه‌های روان‌شناسی و جُرم‌شناسی، نه تنها جنبشی بزرگ علیه قوانین مُرتبط با «جُرم سیاسی» پا گرفت، بلکه در مورد جرایم عُمومی نیز ایده‌ی علمی و بشردوستانه مُبتنی بر خلق فُرصت‌های تازه برای بازپروری و رُشد، جایگُزین راه‌حل‌های مُبتنی بر انتقام، قصاص و آزار مُجرمین شد. این جنبش که از حمایت وسیع روشن‌اندیشان، اتحادیه‌های کارگری، دانشگاهیان و زنان، در سطح جهانی برخوردار است، امروز در ایران هم به یک نیروی بسیار عظیم و غیرقابل انکار بدل شده است. جنبش علیه اعدام، که از جمع خانواده‌های زندانیان سیاسی و اعدامیان پا گرفته بود، امروزه به جنبشی وسیع فرا روئیده که جهانیان را به شگفتی و تحسین واداشته است. «سه‌شنبه‌های اعتراضی نه به اعدام»، که با دلاوری بی‌مانند زندانیان سیاسی ایران، با اعتصاب‌های غذا، با تحمُل ضرب و شتم و به خطر انداختن جان‌های بی‌پروای‌شان آغاز شد، امروز به صدایی رسا در جامعه‌ی ایران تبدیل شده که نه تنها نگاه و هم‌راهی بخش‌های آگاه و مُبارز جامعه را به این امر بُنیادی جلب کرده، بلکه دامنه‌ی آن تا زندان‌های غیرسیاسی نیز رسیده است.

در نُقطه‌ی مُقابل این جنبش‌های عظیم مدنی، قدرت‌مندترین بخش‌های بورژوازی امروزه با رویکردی واپس‌گرایانه خواهان کاربُرد «مُشت آهنین» و بازگشت مُجازات‌های وحشیانه برای مهار بحُران‌های فزاینده هستند.

در پایان، می‌توان نتیجه گرفت که همه‌ی اُشکال قانونی بربریت چون اعدام، شکنجه، سانسور و به بند کشیدن مُخالفان سیاسی و اندیشه‌گی، در واقع، بازتاب تلاش طبقه‌ی حاکم برای حفظ نظم موجود و استمرار برتری اقلیتی است، که بیش‌ترین بهره را از تداوم این نظام می‌برد.

به یقین، نابودی سرکوب‌گری، اعدام، شکنجه و سانسور، تنها با محو طبقات و نظام طبقاتی و کار مزدی و سُلطه‌ی انسان بر انسان مُمکن می‌شود، ولی تا آن روز، وظیفه‌ی هر مُبارز دوست‌دار آزادی و برابری است که پیگیرانه به مُبارزه علیه همه‌ی اُشکال این بربریت بپردازد. سازمان‌دهی، رُشد و تقویت این جنبش‌ها، بخشی جدایی‌ناپذیر از تلاش ما برای خلق آینده‌ای بهتر و انسانی‌تر است!

توضیح: در دفتر چهل و دوم «نگاه»، اکتبر ۲۰۲۵، منتشر شده بود.