«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
رالف هوف روگر – ترجمهی: کاووس بهزادی –
سوسیالیسم و جنبش کارگری در آلمان و اتریش تا سال ۱۹۱۴ – پیشنوشتهی چاپ دوم (۲۰۱۷)
بهجاست که شش سال پس از چاپ اول این کتاب پارهای از تاملات طرحشده در پیشنوشته بازنگری شود. تعمیق پیشبینیناپذیر «بحران مالی» به بحران اقتصادی جهانی در سال ۲۰۱۱، شک و تردیدهای تازهای دربارهی سرمایهداری برانگیخت؛ همانا این تشویش که نئولیبرالیسم «جامعه را به تباهی و انحطاط» کشانده است و موفقیتهای اخیر پوپولیسم راستگرا بین بیکاران و کارگران مزدبگیر موجب توجه به طبقات و مبارزات طبقاتی شد. هر دو مقوله که از چند صباحی پیشتر سد و مانعی به نظر میرسیدند، دوباره به گفتمان جنبشهای اجتماعی بدل شدند. همچنین، در علم تاریخ مقالات و آثار جدیدی پیرامون تاریخچهی کار و جنبش کارگری منتشر شده است. از اینرو، درست نیست که گفته شود این تاریخچه دیگر دچار «چالش» نیست – وگرنه چه الزامی به چاپ دوم این کتاب بود. با این وجود باید تاکید کرد که مباحث جدید دربارهی «طبقات» اغلب در عرصهی نظری، در محدودهی علوم اجتماعی یا ژورنالیستی – بنابراین به صورت انتزاعی و صرفا در دورهی زمانی مُتاخر- انجام میگیرد. سازمانیابی و «اعتصابهای جدید» در مهدکودکها و بیمارستانها بدون مقایسهی تاریخی واکاوی میشوند و بازهی زمانی این واکاوی در بهترین حالت تا دورهی فوردیسمِ سالهای ۱۹۷۰ است.
چاپ دوم، فرصت مناسبی است تا بهجای نگارش پیشنوشتهای جدید این توصیهی گونتر بنسر مُنتقد را به کار ببندم: کتابی به زبان آلمانی دربارهی جنبش کارگری سدهی نوزدهم باید دربرگیرندهی تاریخچهی جنبش کارگری اتریش قبل از ۱۸۴۸ نیز باشد. در واقع، در چاپ دوم این نقصان با اختصاص فصلی به جنبش کارگری اتریش رفع میشود. اما پرداختن به جنبش کارگری اتریش متاسفانه به دلیل محدودیت سطور اثر حاضر، فقط در خطوط کلیاش امکانپذیر است. همچنین تمام دادههای کلیدی مربوط به این دورهی زمانیِ دولت هابسبورگ اتریش – مجارستان به روزرسانی نشده است. از اینرو، کانون توجه معطوف به گسترهی جنبشی با آغازگاهی همگن است، که در راه دیگری قدم گذاشت تا اساسا بتواند در دولتی چندخلقی عملکرد داشته باشد. این موضوع نقطهی قوت و بیانگر گستردگی و چندسویهگی جهانی جنبش سوسیالیستی نیز هست.
پیشدرآمد: چرا سوسیالیسم؟
به زعم بسیاری، پرداختن به تاریخچهی سوسیالیسم و جنبش کارگری کاریست زائد و غیرضروری. اگرچه تا سالهای ۱۹۸۰ در رسانههای عمومی و دانشگاهها مباحث جدی پیرامون این تاریخچه وجود داشت، اما متاسفانه روزبهروز از اهمیت این مباحث در علم و جامعه کاسته میشود. یکی از دلایل این امر، گرچه نه تنها دلیل آن، تغییر جهتیابیها از برههی زمانی سال ۱۹۸۹ به بعد است. در اثنای جنگ سرد، آلمان کانون گفتمانی گسترده دربارهی مشروعیت مقولهی سوسیالیسم و جنبش کارگری بود. این گفتمان فراتر از منازعات بین حزب اتحاد سوسیالیستی آلمان (SED) و حزب سوسیالدموکرات آلمان (SPD) پیرامون گذشته و سنت بود: مساله بر سر مُنازعات بنیادین دربارهی دولت اجتماعی و سوسیالیسم دولتی بود.
در آلمانغربی طیفی از چپهای مستقل، سوسیالیستها و سوسیالدموکراتهای چپ، مبانی نظری متنوعی را در آثار مهم و ارزشمند مطرح کردند که ورای استدلالها و موضوعات رایجی بود که در جدل بین سوسیالدمکراسی آلمانغربی و علم تاریخ مارکسیست – لنینیستی در جمهوری دموکراتیک آلمان وجود داشت. وجه مشترک این طیف، گُسست از مشروعیت تاریخی یکجانبهنگر بود.
آنها تلاش کردند که مرکز توجه را به کُنش خود کارگران – فعالیتهای مشترک از پائین، سنتهای خیزش و آشوب، اعتصابها و قیامها (Roth/Behrens 1974, Meyer 1999)، جنبش شورایی و تاریخچهی شماری از گروههای مُنشعب و دگراندیشان (Müller 1975, Müller 1985) – جلب کنند. شاید نتیجه بگیریم که این مبانی غیرجزمی، گفتمان مسلط پس از پایان جنگ سرد است و بازگشایی آرشیوهای اروپای شرقی با آن منابع گستردهشان، از جمله علم فرهنگ را با مبانی روششناسانهی جدید غنی کرده است؛ برعکس، شاهدیم که مباحث سوسیالیسم و جنبش کارگری، هم نزد فعالان سیاسی و هم در علم آکادمیک تاریخ، کنار گذاشته شده است.
نهایتا زمانی که حزب سوسیالدموکرات آلمان، دولت رفاه را از برنامهاش کنار گذاشت، موضوعات مهم طرحشده دربارهی اقتصاد اجتماعی بازار در جمهوری قدیمی فدرال آلمان، میتوانست به عنوان ماترکی در خدمت جنبش کارگری قرار بگیرد. موفقیت تاریخچهی رسمی وحدت دو آلمان صرفا محصول خط بُطلان کشیدن بر تاریخچهی جمهوری دموکراتیک آلمان، جایگزین کردن گفتمان مشروعیت و به رسمیتشناسی آنچه اجتماعیست، با گفتمان انتزاعی در باب آزادی بود. قطعا از مباحث انتزاعی در باب آزادی نمیتوان مطالبات مادی معینی استنتاج کرد؛ طرح چنین مباحثی آگاهانه بود. بدین جهت، تعجبآور است که جنبش سوسیالیستی کارگری دیگر موضوع گفتمان فعالان چپ نیست؛ علت را بایستی در خودِ تاریخچهی این جنبش جُستوجو کرد. درهمشکستن جنبش کارگری در سال ۱۹۳۳ و فرهنگ مُتضاد با آن، بازسازی غرب تحت رهبری آدناوئر و دولتیسازی سوسیالیسم در شرق بدین معنا بود که در آلمان گُسست فرهنگی – سیاسی بسیار عمیقتر بود، تا در ایتالیا یا فرانسه که احزاب کمونیست و سوسیالیست در دوران پس از جنگ مُشارکت فعالی در زندگی اجتماعی داشتند. رنسانس چپها در آلمانغربی در اواخر سالهای ۱۹۶۰، اگرچه ماترکی سوسیالیستی بود، اما به جنبش دانشجویی و خیزش جوانان محدود ماند. این رنسانس به موازات یا در تنش علنی با جنبش کارگری صورت گرفت، که حزب سوسیالدموکرات آلمان بر آن مسلط بود. چنین تنشهایی در سال ۱۹۶۸ در فرانسه و ایتالیا نیز وجود داشت، اما در آلمان بیگانگی و تنش بین نسلها بسیار شدیدتر از جاهای دیگر بود. در آلمان نیز پیوند با سنتهای انقلابی در این کشور دنبال شد و مباحث جدید تاریخی انجام گرفت. با اینحال، عطف توجه جنبش سال ۶۸ آلمان به تاریخ اغلب تردیدبرانگیز و طرحوار باقی ماند و تمام جریانهای تاریخی سوسیالیسم و مبارزات آنها با یکدیگر به ویژه در پُرطمطراقترین سخنورزیها و ژستهای احزاب کوچک و گروههای کمونیستی به صورت نمایشی روحوضی به صحنه آمدند. از همین رو، قدرتپرستی و فرقهگرایی سالهای ۱۹۷۰، تاثیرات بازدارندهای روی نسل جدید فعالان سیاسی داشت و ارجاع به جنبش کارگری را بار دیگر تردیدبرانگیز جلوه داد.
از تبعات همین امر است که امروزه بخش اعظم جنبشها و گروههای فعال سیاسی، مگر حزب چپ (Die Linkspartei) و اتحادیهها، در فعالیت سیاسیشان به تاریخچهی سوسیالیسم رجوع نمیکنند؛ واقعیتی که به ویژه به دلیل ضعف سیاسی اتحادیهها برجستهتر است.
جنبشهای اجتماعی سالهای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ریشههای سیاسی چپهای فعال بیرون از پارلمان هستند. نسل بعدی فعالان جنبشهای اجتماعی، مبانی و طرحهای سالهای ۱۹۸۰ را با مبانی جنبش ضدجهانیسازی ادغام کردند. نقطهی عطف این جنبش در آلمان، اعتراضات علیه کنفرانس سران هشت کشور صنعتی در تابستان سال ۲۰۰۷ بود، که دهها هزار نفر در آن شرکت کردند و بسیاری از آنها نسل بعدی فعال در زندگی سیاسی جامعه بودند. اعتراضات جنبش ضدانرژی هستهای علیه حملونقل زبالههای هستهای از سال ۱۹۹۷ نیز نقش و اهمیتی مشابه با جنبش سال ۲۰۰۷ داشت. هر دو این جنبشها موفق شدند نسلهای متعددی را در اعتراضات متحد کنند. البته این جنبشها برحسب معمول، بانی شکلگیری سازمان یا احزاب جدیدی نشدند. آنها به رغمِ فعال بودن جنبشهای اجتماعی در آلمان، بیسازمان و به ساختارهای نامُنعطف و مرکزگرا بدگمان هستند. این جنبشها به عنوان نیرویی ائتلافی در رویارویی با یک مساله از بیشترین موفقیت برخوردار بودهاند: صرفا در عرصهی اعتراض علیه انرژی هستهای و بهنُدرت در حیطهی مبارزات اجتماعی. جنبشهای اعتراضی در زمان برچیدهشدن تظاهرات دوشنبهها در سالهای ۲۰۰۵ـ۲۰۰۴ علیه رفرم هارتس چهار، که بیشتر در شرق آلمان برگزار شد، در بسیج گستردهی نیروهای مختلف جامعه موفق نبودند. با نافرجام ماندن اعتراضات علیه اجرای هارتس چهارم، آن فرصت تاریخی برای همگرایی چپهای جدید جنبشهای اجتماعی و «چپهای قدیمی» اتحادیهها در این اعتراضات خودانگیخته از دست رفت.
به رغم این که موضع کنونی چپهای بیرون از پارلمان، همانا واکُنشی است مشخص به وجود سازمانها و تشکلهای بیشماری که حاصل کارشان بیتحرکی جنبش کارگری است، این واقعیت بهنُدرت از جنبهی سیاسی یا تاریخی بازبینی شده است. با این حال، امروزه نیز در جنبش اتحادیهای، اتکا و ارجاع به تاریخ جنبش کارگری حتا در سمینارهای آموزشی اتحادیهها کمتر و کمتر میشود. و به رغم ضرورتمندی، هیچگونه پرسشی متوجه اشتباهات و موفقیتهای گذشته نمیشود .
این کتاب در خدمت خودیاری مخاطبانش است: فعالان سیاسی و علاقهمندان تمامی جریانها در احزاب، اتحادیهها و افراد بیرون از این جریانها و همچنین با توجه به بها ندادن به تاریخ جنبش کارگری در دانشگاهها، دانشجویان مُنتقد. در شرایط کنونی، رویارویی با همان مسائل اجتماعی که جنبش کلاسیک کارگری بدان میپرداخت، یعنی کاهش دستمزد واقعی و سطح زندگی، افزایش زمان کار همچنان از اهمیت ویژهای برخوردار است. امروزه، استراتژی رویارویی با این سیاستها با استراتژی جنبش کارگری در سدهی نوزدهم و بیستم متفاوت است.
با این حال، با نگاهی به تاریخ شاهد همسوییهای قابلتوجهی با مباحث کنونی هستیم؛ نمونهاش مباحث مربوط به مسالهی سازمانیابی، قانونمندی و گسترهی اعتصاب عمومی است. و یا مباحث مربوط به بیثُباتی مناسبات کاری، عدم تضمینهای اجتماعی. به عبارت دیگر، ارتباط این مسائل با جنبش کارگری در سالهای ۱۸۸۰ به مناسبت قوانین اجتماعی بیسمارک به بحث گذاشته شده است. در آن دوره، به جای وضعیت بیثُبات گفته میشد وضعیت فلاکتبار. معنای هر دو واژه در اصل بیثُباتی شرایط زندگی اجتماعی کارگران مزدبگیر است، که نمیدانند چگونه باید وسائل امرار معاش خود را تامین کنند.
بیتوجهی به تجربههای جنبش کارگری، با توجه به مبرم بودن مسائل اجتماعی کنونی بیش از هر زمانی، معقول نیست. هرگونه گُسست با یادآوردهای مبارزات اجتماعی گذشته بسیار زیانبار است؛ زیرا آگاهی طبقاتی فقط برگرفته از تجربههای خودی و دورهای نیست، بلکه یک فرآیند درازمدت تاریخی است. حافظهی تاریخیِ از پائین برای بسیج مقاومت و مبارزه علیه سلبمالکیتهای جدید طبقات حاکم از اهمیت ویژهای برخوردارند، نه فقط دستگاه سرکوب که همچنین به کرسی نشاندن و پیشبُرد سیاست عمومی نیز پیشینهای طولانی دارد که همواره از لحاظ تاریخی به آن مشروعیت داده میشود. برای نمونه، با شکست جمهوری دموکراتیک آلمان، شاهد بیبدیلسازی اقتصاد آزاد و ظاهرا همسان دانستن ناسیونالسوسیالیسم با کمونیسم هستیم. یادآوری و اتکا به مبارزات اجتماعی برای آغازگاه بدیل نظری و بسط شکلهای مقاومت و مبارزه از اهمیت ویژه و مهمی برخوردار است.
مبارزات برای مسائل اجتماعی و مبارزات طبقاتی مولفههای اساسی جنبش کارگری بودند، اما به هیچوجه تنها مولفههای اعتراضی این جنبش نبودند. این جنبش بر خلاف آنچه اغلب پنداشته میشود، در همان سدهی نوزدهم به مناسبات جنسیتها، مبارزه علیه تبعیض نژادی و یهودستیزی پرداخته و نخستین جنبش سیاسی بوده است که با مجرم شناختن همجنسگرایی مخالفت کرد. یکی از مسائل مهم دیگر بازبررسی مباحث گستردهای است، که در سدهی نوزدهم مطرح شده است. در اکثر نوشتهها، دربارهی تاریخچهی جنبش کارگری، به واکاوی مسالهی رابطهی بین مبارزهی طبقاتی و دیگر اشکال روابط سُلطه توجه چندانی نشده است. گهگاهی نیز جنبش کارگری زنان موضوع بحث و بررسی بوده است. از این رو، در اینجا بایستی نمونههای تاریخی جامعی ارائه شوند، تا مشخص شود چگونه در گذشته مبارزات مختلف برای رهایی توانستند با یکدیگر متحد شوند و یا این که چرا نتوانستند و شکست خوردند.
در بازنمایی جنبش کارگری، همچنین تاریخچهی سیاسی و بازترسیم مباحث سیاسی مربوط به آن نیز برجسته شده است. تاریخ مسائل اجتماعی و روزمره در بخشهای متفاوت مطرح شده است، از آنجا که شکلدهندهی بستر واقعی کلیهی مسائل «سیاسی» هستند. برای نمونه، برای واکاوی مناسبات جنسیتها، پرداختن به این مسائل ضروری است. با اینحال، کنارگذاشتن پارهای از موضوعات در پیشنوشته اجتنابناپذیر بود و در جای دیگری بر آنها تاکید شده است. برای تعدیل تبعات این مُعضل، تصمیم گرفتم به مباحث سیاسی بپردازم؛ زیرا از طریق آنها به بهترین وجهی میتوان ارتباط تاریخ جنبش کارگری را با مسائل روزمره نشان داد.
این پیشنوشته، به رغم گُسست سازمانی و فرهنگی، بر آن است که روی فعلیت و ارتباط مسائل طرحشدهی جنبش کارگری با نظریهی سوسیالیستی تاکید کند. جنبش کارگری و سوسیالیسم در وهلهی نخست به منزلهی پدیدههایی مُجزا توضیح داده شده است، که در سدهی نوزدهم از لحاظ تاریخی واحد یکسانی را تشکیل میدادند. مجلد نخست پیشرو به دوران پیدایی، شکلگیری، سیاسی شدن و راستای مُنازعات طبقهی کارگر تا پیوند جنبش سازمانیافته در آستانهی جنگ اول جهانی میپردازد. مجلد بعدی دورهی ۱۹۳۳-۱۹۱۴ را بازنمایی میکند، یعنی انقلاب نوامبر و جنبش شورایی، انشعاب بین سوسیالدموکراسی و کمونیسم، همچنین شکلگیری استالینیسم و مبارزهی نافرجام جنبش کارگری علیه فاشیسم. سال ۱۹۳۳ نماد و نقطهی پایان جنبش کلاسیک سوسیالیستی در آلمان است، که تجربههای آن در اینجا برای دوران کنونی بایستی به نحو و شیوهای معین پردازش شوند.
ذیل مفهوم سوسیالیسم بایستی به ویژه جریانهای ضدسرمایهداری و جریانهای آنارشیستی و سندیکالیستی جنبش کارگری تشریح شوند. هدف ویژهی دیگر نوشتهی حاضر، همانا ارزیابی انتقادی بدیلها و شاخههای فرعیای است که در تمامی دیباچهها دربارهی جنبش کارگری، ناکجاآبادی قلمداد و نادیده گرفته شده است. در این بازنمایی، به جریانهای مسیحی و لیبرال جنبش کارگری پرداخته نشده است؛ زیرا آنها همآهنگی و سازش بین سرمایه با کار مزدی را مبدا حرکتشان قرار میدادند. اگرچه این جریانها بخشی از تاریخچهی جنبش کارگری به شمار میآیند، اما فقط در مقام جریانهایی حاشیهای، یعنی نگارهای مُتضاد با تاریخچهی سوسیالیسم.
با این که جنبش کارگری و سوسیالیسم پدیدههایی جهانیاند، تمرکز این کتاب بر آلمان (در چاپ دوم فصلی جداگانه به اتریش اختصاص داده شده است) هم نتیجهی محدودیت سطرهای اثر حاضر است و البته همچنین نقش پیشرو جنبش کارگری این کشور در سدهی نوزدهم و بیستم در سوسیالیسم جهانی. بدینسان، امکان پرداختن نمونهوار به مسائلی فراهم شد که موضوع گفتمان جهانی بودند. در ضمن بر تمایزات و نقاط مشترک تاکید میشود. در اینجا اما نمیتوان تاریخچهای جهانی از سوسیالیسم ارائه کرد، از جمله به این دلیل که پژوهشها در اینباره تازه شروع شده است.(Geary 1983, Dorz 1972, Van der Linden 2008)
در پایان، مختصری دربارهی زبان به کار گرفته شده: در اینجا بهکارگیری مفاهیم معینی همچون «جنبش کارگری»، به معنای پذیرفتن اسطورهی کارگر مرد سفیدپوست در کارخانه به عنوان سوژهی تاریخ نیست. به بیان بهتر، میخواهم نشان بدهم که ترکیببندی طبقهی کارگر در دورههای قبلی، چندنژادی و آشنا با مُنازعات جنسیتی بوده است که از جنبهی سیاسی بحث پیرامون آنها جریان داشته و با بعضی تصورات قالبی مخالفت میشده است. تمام این مسائل از جنبهی زبانی در تاریخچهی جنبش کارگری بازتاب یافتهاند و در موارد مقتضی از «کارگران زن، کارگران مرد» صحبت شده است. فقط در موارد ترکیب دوجنسیتی، نظیر «جنبش کارگری»، همان شیوهی بیان سنتی به کار گرفته شده است و همچنین دربارهی گروههایی که صرفا از مردان تشکیل شده بودند، نظیر «کارخانهداران» یا «صنعتگران». واژههایی که به هر دو جنسیت اطلاق میشوند، از طرفی از روی عُرف، اما به ویژه از این جهت به کار گرفته میشوند که اصطلاح «جنبش کارگری زنان» یا «کارفرمایان زن» حاشیهسازی واقعی زنان در سدهی نوزدهم و اوان سدهی بیستم را نادیده میگیرد، به جای این که نگاه ما را بیشازپیش متوجه سلسلهمراتب جنسیتی کند.
سرمایهداری و پیشرفت به مثابهی پیششرط جنبش کارگری؟
آغازگاه تشریح تاریخچهی جنبش کارگری آلمان اغلب بیرون آلمان است، آنهم به دو دلیل؛ از یکطرف دامنگستری صنعتیسازی و تضاد بین کار مزدی و سرمایه نخست در انگلستان بود. برعکس، در فرانسه از ۱۷۸۹ دموکراسی در فرآیند طولانی انقلاب و ضدانقلاب شالودهریزی شد؛ به قول مارکس: آغاز سُلطهی سیاسی مستقیم طبقهی بورژازی.
بدینرو، انگلستان و فرانسه تا مدتی الگوهایی برای توضیح تاریخ معاصر و همچنین پارادایمی برای تاریخ جنبش کارگری بودند. بنا بر این الگو، دولتهای کوچک آلمان در آغاز سدهی نوزدهم به عنوان موردی ویژه ترازبندی شد: این دولتهای از لحاظ اقتصادی عقبمانده و از لحاظ سیاسی ازهمگسیخته، «دیرتر»، یعنی با شکلگیری امپراتوری آلمان در سال ۱۸۷۱، به وحدت ملی و اقتصادی دست یافتند.
دومین دلیل برای آغازگاه توضیح تاریخچهی این جنبش از خارج از آلمان، خود تاریخچهی سازمانیابی جنبش کارگری است: تبعیدیان و شاگردان صنعتگران افزارمند مُهاجر آلمانی در پاریس و سوئیس در اوان سالهای ۱۸۳۰ برای اولینبار در انجمنها و اتحادیههایی با سمتگیری سوسیالیستی، به ویژه در «اتحادیهی کمونیستها»، متحد شدند. اتحادیهی کمونیستها، با بنیانگذاری مارکس و انگلس در بطن «اتحادیهی دادگران»[۱] شکل گرفت، که در سال ۱۸۳۶ در پاریس تاسیس شد، که پیشگام تمام سازمانهای متاخر کارگری آلمان محسوب میشود. در آن دوره، هنوز طبقهی کارگری همگن وجود نداشت. به همین دلیل نیز در برخی موارد شکلگیری نخستین سازمانهای کارگری در سال انقلاب ۱۸۴۸ را سرآغاز جنبش کارگری آلمان در نظر میگیرند. در حالی که در فرانسه، سنت دیرینهای از فلسفهی پیشاسوسیالیستی وجود داشت و در انگلستان طی سالهای ۱۸۳۰، کارگران زن و مرد با چارتیسم[۲] از جنبشی تودهای برخوردار بودند، در دولتهای آلمان نه چنان سنتی وجود داشت و نه چنین جنبش تودهای. پس، پیششرطهای مشخص جنبش کارگری آلمان چه بودند؟ ادوارد برنشتاین در سال ۱۹۱۰ این پیششرطها را چنین تشریح کرد: «شکلگیری جنبشی کارگری با گرایشهای سیاسی – اجتماعی مُختص به خود این جنبش، نخست در دوران رشد و شکوفایی سرمایهداری امکانپذیر شد؛ وجه مشخصهی این دوران، تشخیص تغییرات شیوهی تولید توسط سرمایهداری به مثابهی عامل ضروری پیشرفت اجتماعی و نقطهی عزیمت سازمانیابی نوین زندگی اقتصادی بر بنیادی دموکراتیک است.»(Bernstein, Eduard, 1910: Die Abreiter-Bewegung, Frankfurt am Main)
پژوهشگران در غرب و شرق آلمان، به رغم اختلافنظر، بر سر این پارادایم توافق داشتند که سرمایهداری صنعتی عینی موجود است و پذیرش ذهنی «تغییرات اجتماعی» منطبق با تکامل سرمایهداری صنعتی پیششرط هر جنبش کارگری است. حزب کارگری، یعنی سوسیالدموکراسی امپراتوری رایش، مدلی برای این تعریف بود. بنا به این تعریف، زنان و مردان کارگر مخالف، به دلیل اعتراضاتشان علیه بدتر شدن شرایط اجتماعیشان، «پیشرفتستیز» و بیرون از جنبش کارگری ارزیابی شدند، یا در بهترین حالت به آنها به عنوان پیشروانی از جنبش کارگری اشاره شد. برای نمونه، کارگرانی که ماشینها را خراب میکردند، که بعدا به آنها خواهیم پرداخت.
معقول به نظر میرسد که تعریف جنبش کارگری را به جنبش کارگران مزدبگیر در سرمایهداری محدود کنیم، در غیر این صورت این تعریف را بایستی به اکثر جنبشهای اعتراضی تاریخ بشری تعمیم داد. با اینحال، زیر سئوال بردن نظریات موافق پیشرفتهای تاریخی ممکن نیست. با نگاهی دقیقتر نشان داده میشود، که گرایش گذشتهگرا و سنتی به «حقوق قدیمی اقتصادی اخلاقی» بهجامانده از قرون وسطی در مرحلهی آغازین جنبش کارگری آلمان، تاثیرات رادیکال و سیاسی داشت.(Geary 1983: 25) ایدهی نقض حقوق سنتی، الزاما به درکهای سیاسی گذشتهگرا مُنجر نشد، بلکه اغلب به موازات تکامل سرمایهداری به ایدههای سوسیالیستی آیندهنگر بسط یافت.
اما، همچنین وجود سرمایهداری صنعتی پیشرفته به عنوان پیششرط جنبش کارگری، امری کاملا شفاف نیست. جنبش کارگری آلمان، بر مبنای خوانش سنتی از تکامل سرمایهداری، میتوانست اساسا از همان اواسط سدهی نوزدهم شکل بگیرد که به خوبی منطبق با تاریخ کلاسیک سازمانی این جنبش است.
مباحث جدید این برداشت را کنار گذاشتهاند، که سرمایهداری ابتدا در انگلستان رشد و تکامل پیدا کرده و سپس با تأخیر به کل جهان بسط یافته است. مبانیای نظیر نظریهی نظام جهانی (world-system) و پژوهشهای پسااستعماری از تکامل همهنگام سرمایهداری با ظهور بازار جهانی در سدهی شانزدهم حرکت میکنند.(Wallerstein 2004, Conrad 2002) بنابراین، سرمایهداری قدیمیتر از صنعتیسازی و کاربست ماشینبُخار است. اگرچه سرمایهداری تحت سُلطهی انگلستان شکل گرفت، اما وجه مشخصهی این رویکرد تثبیت سُلطهی جهانی نظاممند بود که دربرگیرندهی مراکز تجاری، صنعتی در اروپا و نیز در کشورهای مستعمرهی انگلستان بود.
پیشرفتهای جدید در کشتیرانی، پیششرط فنآورانهی این فرآیند بود. بدینترتیب، امکان استثمار موادخام از آمریکای شمالی و جنوبی به وجود آمد، که {کریستف} کلمب مقدمات آن را فراهم کرد. جابهجایی طلا توسط اسپانیاییها و پرتغالیها از سدهی نوزدهم مُنجر به مُسلط شدن اقتصاد پولی بر اقتصاد طبیعی در اروپا شد. تجارت بردهگان فراری اقیانوس آتلانتیک و مزارع کشاورزی پنبه در جنوب آمریکا در سدهی هیجدهم و نوزدهم، پیششرط رونق صنایع نساجی در انگلستان و پیشبُرد صنعتیسازی شد. بردهداری در معادن طلا و مزارع کشت پنبه در «جهان جدید»، پدیدههایی است که اگرچه در تقابل با کار مزدبگیری «آزاد» در سرمایهداری قرار دارند، اما بخش جداییناپذیر نظام جهانی سرمایهداری هستند.
بایستی از اینجا حرکت کرد که از سدهی شانزدهم، نظام جهانی سرمایهدارانهای با گردش و جریان کالاها و پول وجود داشت – هرچند که تولید وسائل معاش تقریبا به صورت منطقهای انجام میگرفت. هژمونی مرکز این نظام از اسپانیا، پرتغال و هلند به انگلستان، کشور نمونهی سرمایهداری صنعتی منتقل شد.(Arrighi 1994) نخست در پی تثبیت سرمایهداری تجاری جهانی تولید سرمایهدارانه مُسلط شد، ابتدا در کشاورزی انگلستان و سپس در صنایع نساجی و دستی که با رقابت مانوفاکتورها مواجه شدند. بنابراین، پس از مدتی مناطق کاملا دستنخورده و بکر «پیشاسرمایهداری» دیگر وجود نداشت. بازار جهانی، تاثیرات اقتصادی و سیاسی در دورهها و مناطقی داشت که در آنها سرمایهداری هنوز در تمام سپهرهای حیات بخشها و شاخههای اقتصادی مُسلط نبود. این تغییرات، مقاومتها و مبارزاتی را شکل بخشید که دستکم در تاریخ جنبش کارگری باید به موجودیت آنها اشاره کرد.
جنگهای دهقانی، پیشگام جنبش کارگری؟
کُنشگران این مبارزات آغازین نه کارگران مزدبگیر و کارگران، بلکه دهقانان، صنعتگران افزارمند، همچنین قشرهای فرودست شهرنشین بودند. آنها به عنوان کارگر مزدبگیر یا کارگر علیه کار مزدبگیری اعتراض نمیکردند. مبارزات اجتماعی این قشرها همواره در سراسر دوران قرون وسطی وجود داشت. شاگردان صنعتگران افزارمند برای شرایط کاری بهتر دست به اعتراض میزدند، دهقانان علیه اربابانشان قیام و مُستمندان علیه شورای شهر در خیابانها مبارزه میکردند.
این اعتراضات با جنگهای دهقانی سالهای ۲۵-۱۵۲۴ در آلمان کیفیت نوینی کسب کردند. تغییر مالیات طبیعی به مالیات پولی، تجاریسازی مذهب از طریق کفارهپرداختن برای بخشش گناهان، خصوصیسازی زمین کُمونیتهی دهقانی به نفع اربابان و مرکزیسازی سُلطهی منطقهای در دولتهای کوچک به نفع حقوق سنتی دهقانان به قیامی در مناطق آلمان انجامید، که صدها هزار نفر در آن شرکت کردند. این قیام به طرز خشونتآمیزی سرکوب شد و هیچ یک از مُطالبات قیامکنندگان مُحقق نشد. با وجود این، حاکمان تا نسلهای مُتمادی کماکان از تکرار چنین قیامی واهمه داشتند. مُطالبات قیامکنندگان تحت نام «مردمان بینام و نشان» و از طریق اعلامیهها اقامه شد. برای نخستینبار در تاریخ آلمان، تنشها و مبارزات اجتماعی فرامنطقهای پاگرفتند. با اصطلاح «مردمان بینام و نشان»، هویت اجتماعی جمعی به عنوان حامل اعتراضات شکل گرفت. به همین دلیل، پتر بلیکه، تاریخشناس، جنگ دهقانی را «انقلاب مردمان بینام و نشان» برشمرد.(Blicke 2006) کاربست واژهی «انقلاب» برای این اعتراضات معقول به نظر میرسد؛ چرا که آنها، برخلاف شورشها و اعتراضات قبلی، برای نخستینبار با برنامهها و مجموعهای از درخواستها خواهان نظم اجتماعی جدیدی شدند. سمتگیری این برنامهها و درخواستها علیه تجاریسازی سپهرهای سنتی زندگی بود. توماس مونستر، اصلاحطلب، با تکیه بر ایدهی عشق به همنوع مسیحیت، مُطالباتی را برای لغو سلسلهمراتب رستهای و اجتماعیسازی وسائل تولید کشاورزی مطرح کرد.
با این حال، این جنبش نه جنبشی کارگری، بلکه جنبشی دهقانی بود که در ابتدا سمتگیریاش نه علیه سرمایهی تجاری پیشرفته، بلکه اشراف بود. در اینجا، مساله بر سر آغازگاه مرحلهای بینابینی بود که کارگران در آن اعتراضات گاهی مُطالبات آرمانشهری کمونیستی را مطرح میکردند، اما در عینحال گاهی خواهان احیای «حقوق قدیمی» بودند و در هر دو این موارد میباید علیه ساختارهای سیاسی فئودالی مبارزه میکردند. آنها به وضعیت نابههنجار کارگران مزدبگیر اعتراض نمیکردند، بلکه اساسا علیه اجبارشان به کار مزدبگیری مبارزه میکردند: اعتراض به تثبیت سرمایهداری به عنوان نظم اجتماعی. از پس شکست همین مبارزه، که تاثیراتاش سدهها ادامه داشت، جنبش کارگری کلاسیک و سوسیالیسم مدرن در چهارچوب جامعهی ازنوشکلگرفته رشد کردند.
تلاش برای ارائهی تعریفی از جنبش کارگری
جنبش کارگری برمبنای این تعریف، اعتراضات کارگران مزدبگیری است که برای تامین وسائل معاششان مجبور به فروش نیروی کارشان هستند. کسانی که دیگر در بخش کشاورزی کار نمیکنند، یا این که فقط به طور حاشیهای در این بخش مشغول به کار هستند، و از مالکیت بر هیچ چیز دیگری به عنوان منبع درآمد برخوردار نیستند. هستیشان وابسته به بازار کار است، که در آن میتوانند خدماتشان را عرضه کنند. گروههای کارگران روزمزد و فرودستان، بخشی از نظم اجتماعی قرونوسطی بودند. با وجود این، آنها اقلیتی بودند که از وجههی اجتماعی برخوردار نبودند. این امر با انقلاب ۱۸۴۸ و تاسیس تشکلهای مستقل خودشان در حوزهی آلمانیزبان تغییر کرد. یک باره مفهوم منفیانگارانهی «کارگران» به هویتیابی اعتراضی مثبت مُبدل شد، که از مُطالبات اجتماعی استنتاج شد.
این، فرآیند شکلگیری آگاهی طبقاتی است. واژهی «طبقه» در ابتدا معنای دیگری جز «گروه» یا «دستهبندی» نداشت. مدتها قبل از انقلاب ۱۸۴۸، دستهبندی کارگران وابسته وجود داشت که گاهبهگاه نیز به شکل جنبشها و اعتراضات منطقهای حاکی از آگاهی طبقاتی بود. با وجود این، این طبقهی شکلگرفته مدتها نتوانست به طور مُنسجم و واحد دست به مبارزات اجتماعی سراسری بزند. مبارزات و اعتراضات پراکنده، اگرچه برای این طبقه تجربههای تلخی بودند، اما بههیچوجه بیثمر نبودند. با این حال، با توجه به تعریف محدودی که تاکنون از جنبش کارگری وجود داشته است، در مقام مقایسه، پژوهشهای کمتری دربارهی این دوران بینابینی انجام گرفته است که طی آن اعتراضات کارگران بیشازپیش افزایش یافت و سیر حرکتشان منطبق با الگوهای موجود قرونوسطایی نبود؛ هرچند هنوز شکل یک جنبش کارگری سازمانیافته را به خود نگرفته بود. این دوران بینابینی، بخش از تاریخ جنبش کارگری است.
تلاش برای ارائهی تعریفی از سوسیالیسم
در تلاش برای حدومرزگذاری زمانی و مکانی برای پدیدهی سوسیالیسم، به تناقُضات و ناهمسازیهای متعددی برمیخوریم. در کتاب «تاریخ سوسیالیسم»، اثر نویسندهی فرانسوی ژاک دروز، تاریخ ایدههای اندیشمندان سوسیالیست تا دوران باستان و دوران طلایی آتن پیجویی شدهاند.(Droz 1972a) در نظریهی مارکسیستی حتا از «کمونیسم بدوی» صحبت شده است، یعنی دورهی پیشاتاریخ که در آن مالکیت بر خاک و زمین یا وسایل تولید وجود نداشت.(MEW 26: 414f) بر اساس این نظریه، قدمت ایدههای کمونیستی و سوسیالیستی میتواند به قدمت خود بشر باشد – موقعیتی بدوی و ناب، که در مرتبهای عالیتر بایستی بازآفرینی و مُتحقق شود. البته تاریخ ایدهها، اصطلاح «سوسیالیسم اولیه» را به دوران ماقبل تاریخ مُنتسب نمیکند، بلکه آن را مجموعهای از توصیفات آرمانشهری از جامعهای قلمداد میکند که «آرمانشهر»، اثر آغازین توماس مور، در سال ۱۵۱۶، نقش تعیینکنندهای در تبیین آن ایفا کرد. این ایدهها بعدها حوزهی ادبیات را ترک کردند، از تصورات مذهبی جدا، و وارد عرصهی اقتصاد شدند. این ایدهها به انحای مختلف بسط یافتند و به عنوان برنامهی سیاسی دیدگاههای اجتماعی درک شدند. دوران اوج سوسیالیسم اولیه در فرانسهی سدهی هیجدهم و نوزدهم با نویسندهگانی نظیر بابوف، سن سیمون و پرودون بود.(Droz 1972b) همچنین خاستگاه واژهی «سوسیالیسم»، عصر ماقبل تاریخ نبود، بلکه در آغازگاه سدهی نوزدهم ناهمهنگام در زبانهای مختلف اروپا رایج شد. صفت «سوسیالیستی»، آموزهی ایدهای سیاسی قلمداد شد و از این رو از صفت «اجتماعی» مُتمایز شد و شکلهای عام همکاری یا میانکُنش چندین نفر به طور نامشخص تعریف شد.
مضمون سوسیالیسم اولیه دربرگیرندهی نظامی تز ایدههای به غایت متنوع است، که تناقُضهای بین آنها کم نیست. صورتبندی مُنسجم و دستگاهمند سوسیالیسم اغلب به کارل مارکس و فریدریش انگلس نسبت داده میشود. «مانیفست حزب کمونیست»، نوشته شده در سال ۱۸۴۸، به عنوان اثر کلیدی و نقطهی عطف جایگزینی سوسیالیسم اولیهی آرمانشهر با سوسیالیسم «علمی» قلمداد شده است.(Kool 1972: Bd 1, 5, 7/Krause) مدعایی که نمایندگان آنارشیسم آن را یکسره انکار کردهاند. همچنین آنها خود را بخشی از جنبش سوسیالیستی میدانستند و به نویسندگان سوسیالیسم اولیه ارجاع میدادند، اما جایگاه نظریهی مارکس را به عنوان تعریفی بنیادین از سوسیالیسم رد میکردند.
از «مانیفست کمونیست»، اغتشاش مفهومی بین سوسیالیسم و «کمونیسم» استنتاج میشود. این دو واژه در «مانیفست» اغلب معنای یکسانی دارند. تفکیک آنها هفتاد سال بعد انجام گرفت، زمانی که در نتیجهی انقلاب اکتبر، حزب کمونیست تاسیس شد. قبل از آن حتا تروتسکی و لنین خود را سوسیالیست مینامیدند؛ حتا هر دو عضو «حزب سوسیالدموکرات کارگری روسیه» بودند. سوسیالدموکراسی از آخرین مُترادفهای بیشمار برای سوسیالیسم است. تا جنگ اول جهانی، سوسیالدموکراتیک به همان معنای سوسیالیستی بود، پس از جنگ این مفهوم مُشاجرهبرانگیز شد. واژهی سوسیالیستی حتا در نامها و برنامههای احزاب کنونی سوسیالدموکرات نیز موجود است، با این که آنها دیگر برای سرنگونی سرمایهداری تلاش نمیکنند، چه از طریق اصلاحات و چه از طریق انقلاب؛ زیرا این نکته وجه تمایز عمدهی سوسیالدموکراسی و کمونیسم بود: اولی برای اصلاح و دومی برای انقلاب تبلیغ میکرد.
سوای شکل مبارزاتی انتخابشده، سوگیری علیه سرمایهداری بالیده یا پیشرفته با تمایزگذاری بین فقیر و ثروتمند، بین کار مزدبگیری و سرمایه، نماد مشترک تمام جنبشهای سوسیالیستی است. هدف آنها تا به امروز، سازمانیابی مشترک تولید اجتماعیِ رها از سُلطه یا دستکم تحت سُلطهی ضعیفتر است. سرمایهدار خصوصی مُنفرد در این نظم اجتماعی وجود ندارد؛ تعاونیها و فعالیتهای اقتصادی و اجتماعی جمعی و همچنین مالکان خٌردِ فاقدِ حقوقبگیرانی که برایشان کار کنند، بایستی حاملان چنین جامعهای باشند. برابرایستای این بازنمایی، همان مورد دوم است که به سوسیالیسم به مثابهی جنبشی اجتماعی میپردازد و نه به عنوان وضعیتی نظرورزانه در گذشته یا آینده. جنبش سوسیالیستی، که در اینجا به اختصار بازنمایی شده است، از همراه شدن اعتراضات کارگری با بنای ایدههای فیلسوفان سوسیالیست شکل گرفت. این ادغام برای نخستینبار در آلمان از طریق انجمنهای افزارمندان رادیکال در سالهای ۱۸۳۰ انجام شد. اعتراضات کارگران و فلسفهی اجتماعی جمعباور، قدمت طولانیتری دارند. علاوه بر این، هر دو این مولفهها فرامنطقهای و فرافرهنگی هستند – اعتراضات کارگری و ایدههای جمعباور در سرتاسر جهان و در تمامی دورانها وجود داشته است.(Droz 1972: Bd. 1-17) با این حال، ادغام اعتراضات رادیکال کارگران با فلسفهی اجتماعی – سیاسی با سمتگیری آیندهگرایانه، نخست در اروپا انجام گرفت و بعدها به نمونهای برای دیگر فرهنگها و مناطق بدل شد.
در عینحال، در روسیه و مغولستان، که بیشازپیش اقتصادشان مُتکی بر کشاورزی بود و در حاشیهی سرمایهداری قرار داشتند، نخستین حکومتهای سوسیالیستی به قدرت رسیدند. اکثر حاملان انقلاب در این مناطق، کشاورزان بیسواد بودند. همین روند بعدها در چین به وقوع پیوست. بر این اساس، به نظر میرسد که توالی جبری مفروضِ ادوارد برنشتاین و دیگر مولفان مُبتنی بر صنعتیسازی، جنبش کارگری و سوسیالیسم به عنوان یک نمونهی تاریخی ایدهآل بههیجوجه یک اصل عام مُعتبر نیست.
کشورهای در حال توسعه: دولتهای کوچک آلمان در مسیر صنعتیسازی در قرونوسطی
جنبش کارگری سازمانیافتهی آلمان در آغازگاه سدهی نوزدهم از شکست صنعتگران افزارمند پا گرفت. نخستین حرکتهای این جنبش با اعتراضات شاگردان صنعتگران افزارمند بر بستر سنتهای نظام سندیکایی آغاز شد. ریشهی دیگر جنبش کارگری در بیشمار ناآرامیهای مداوم کارگران روزمزد و قشرهای تحتانی شهرها بود. مستقل شدن جنبش کارگری، مُستلزم گُسست ذهنی و عینی هر دو این گروهها از نظم فئودالی قرونوسطایی بود تا بتوانند مشترکا به عنوان یک طبقهی جدید شکل بگیرند. مُراجعه شود به (Koka 1990). این رویکرد برای کارگران روزمزد چندان مشکل نبود. آنها در پائینترین سلسلهمراتب اجتماعی قرار داشتند و در صورت نیافتن کار، به عنوان آواره و دورهگرد کاملا از جامعه طرد میشدند. برعکس، صنعتگران افزارمند در بطن جامعهی فئودالی قرار داشتند و اغلب در شهرها زندگی میکردند، از ساختارهای پابرجا و منظم صنفی برخوردار بودند و به کارشان افتخار میکردند. آنها از وضعیت اقتصادی باثُباتی برخوردار بودند؛ چرا که دانش تخصصیشان، نقش مهمی در فرآیند کار ایفا میکرد و برای حمایت مادی از تازهکارها و شاگردان دورهگرد، نهادهای اجتماعی به شکل مسافرخانه و رستوران وجود داشت.
بنابراین، صنعتگران افزارمند در ابتدا دلیلی برای دستزدن به شورش نداشتند. این وضعیت با بحران فئودالیسم از سدهی شانزدهم و «فروپاشی» آن در گذار به سدهی نوزدهم تغییر کرد.
صحبت کردن از «فروپاشی» فئودالیسم بدینمعنا نیست که نظم فئودالی بیانگر نظامی ایستا بود. برعکس: فئودالیسم یک نظام بسیار پویا بود، که همواره تغییر میکرد و بحرانهای متعددی را از سر گذراند. برای نمونه، همهگیری طاعون در اواسط سدهی چهاردهم، که تبعات آن درهمریختگی بافتارمندیهای اجتماعی بود. با وجود حال، این بحران در چهارچوب این نظام از طریق صورتبندی و آرایش جدید ساختارهای آن حل شد، که در ادامه نمونهوار به آن پرداخته میشود.
فئودالیسم برگرفته از واژهی لاتین فویدوم، قطعه زمین، تیول، ملک است، زمینی قابلکشت که در مقابل خدمت به ارباب در اختیار کشاورز گذاشته میشد. ساختارهای زمینداری و کنترل بر تولید کشاورزیْ هستهی فئودالیسم را تشکیل میدادند. اشراف هر منطقه قطعهزمینی را برای کشت در اختیار کشاورزان میگذاشتند، که میباید به ازای آن بخشی از محصول برداشتی به اشراف داده میشد – بیگاری، کار اجباری برای ارباب. در مقابل، ارباب زمیندار از رعیتهایش در مقابل حملات خارجی دفاع میکرد. در قرونوسطی، دولتی که چنین وظیفهای را انجام دهد، وجود نداشت. انحصار قدرت نزد اشراف بود، همچنین حق جنگ و رسیدگی به امور قضایی. به ویژه، امپراتور در «امپراتوری روم مقدس ملت آلمان» بسیار ضعیف بود و تقریبا هیچ نفوذی در مناطق نداشت، در حالی که در انگلستان و فرانسه خیلی زود قدرتهای مرکزی نیرومند پادشاهی شکل گرفتند.
خدمات و مخارج دهقانان در اسناد یا توافقات شفاهی کاملا از قبل تعیین شده بود. کلیسا این رویکرد را به لحاظ مذهبی توجیه میکرد، که خودش نیز در قالب صومعه یا زمینهای کشاورزی مُتعلق به کلیسا، به عنوان زمیندار عمل میکرد. اما کلیسا قبل از هر چیز طلب آمرزش برای کشاورزان میکرد و از طریق سازههای ایدئولوژیک، نظیر حق الهی امپراتور، تمکین و فرمانبری از حاکمان را تضمین میکرد. همچنین، حاکمان از قدرت کلیسا برای زیرپا گذاشتن منافع مستقیم زندگی دهقانان استفاده میکردند. در قرونوسطی، همواره با به خطر افتادن موجودیت دهقانان به واسطهی فشار مالیاتها، یا زمانیکه وضع مالیاتهای جدید برای دهقانان توجیهپذیر نبود، قیامهای گستردهای شکل میگرفتند.(Blicke 2010) با وجود این، این اعتراضات بهنُدرت علیه نظم فئودالی بودند و بیش از هر چیز خواستار بازگشت «حقوق کُهن» بودند، دریافتی عادلانه از رابطهی فرمانروایان و فرمانبران. این اعترضات در اساس محافظهکارانه بودند و برای حفظ نظمی ایدهآل تلاش میکردند.
شهرها در نظام فئودالی از جایگاه ویژهای برخوردار بودند و امیر و شاهزاده نداشتند، حکومت جمعی به شکل شورایی بود که یا به صورت مشترک از گروهها و انجمنهای یک شهر تشکیل و یا این که از طرف گروهی از خانوادههای ثروتمند تعیین میشد. اعترضات در اینجا بیانگر تنش بین گروهها برای حکمرانی بر شهر بود و همواره محدود به یک منطقه. هویتیابی شدید گروهیِ صنعتگران افزارمند و صنفهاشان به ادغام دائمی عمودی آنها انجامید و بنابراین، پیوند کارگران در ساختارهای سُلطه، شبیه به نقش کلیسا در پیوند دهقانان در نظام فئودالی شد.
با این همه، همبستگی افقی نیز – البته بهنُدرت- شکل میگرفت، نه به معنای همبستگی با قشر فوقانی گروه خود یا قدرتها و حکومتهای محلی، بلکه با افرادی دارای جایگاهی یکسان با آنها در برابر حکومت. برای نمونه، اعتراضات علیه بدرفتاری استادکاران صنعتگران افزارمند با شاگردشان. در این موارد، معیار سنجش دریافتهای سنتی از عدالت بود. به رغم این که فئودالیسم نظامی ایستا نبود، اما خود را نظم قطعی بنیادنهادهشدهی الهی قلمداد میکرد. به همین دلیل، هر تغییری با ارجاع به گذشته توجیه میشد: به اسناد قدیمی، عادتهای قدیمی یا انجیل. حتا {جنبش} دینپیرایی، به عنوان بانی جنگهای دهقانی و درهمشکنندهی فئودالیسم در ابتدا ایدهای محافظهکارانه بود: به عنوان دینپیرایی، احیای وضعیت ایدهآلانگاشتهی گذشته.
جنبش کارگری آلمان در زمانهای دور تا مدتها در مقام مدافع «حقوق کهن» با این فرض استدلال میکرد: هر فردی در جامعهای عادلانه بایستی بتواند از طریق کارش نیازهای اساسیاش را برآورده کند. شالودهی این نظریه از عدالت، در آن زمان موضعی محافظهکارانه بود که جنبش کارگری آن را کمابیش بدون تغییر قبول کرده بود. استدلال بنیادین دربارهی شرایط کاریِ تضمینکنندهی امنیت شغلی تا به امروز در کانون هر بحثی برای عدالت اجتماعی قرار دارد.
بحران فئودالیسم
منشا فروپاشی فئودالیسم در آلمان، بحرانی دائمی از سدهی شانزدهم بود. ساختارهای قدیمی با گسترش فزایندهی اقتصاد پولی جذابیت خود را برای قدرتهای محلی از دست دادند. فرآیند آرام تمرکز قدرت در دست قدرتهای محلی آغاز شد ــ به نفع دهقانان و اشراف خُرد. پس از آن که شکست جنگ دهقانی نتوانست جلو این روند را بگیرد، جنبش دینپیرایی امیران نسبتا ثروتمند را قویتر کرد که خود را بر اساس آموزهی جدید مستقل از کلیسا دانستند، اغلب اموال کلیساها را مُصادره و قدرتشان را در حیطهی قلمروشان تحکیم و نهادهای محلی را مُنحل کردند. همچنین آنها کوشیدند سُلطهی مستقیمشان علیه فرودستان را تحکیم کنند. این به معنای برپایی بوروکراسی و ادارهجات، دستگاه قضایی و هنجارهای حقوقی واحد بود. دولت مدرن متولد شد. در آلمان، برخلاف فرانسه، نه یک دولت مرکزی، بلکه مجموعهای از دولتهای کوچک رقیب شکل گرفت.(Kocka 1990: 13ff)
این امر نقاط ضعف بسیار بزرگی برای دولتهای آلمان در نظام جهانی سرمایهداریِ رو به شکلگیری داشت. این دولتها از نهادهای مرکزی برای پیوند قدرت اقتصادی و سیاسیشان برخوردار نبودند، بازار مشترکی برای گسترش صنایعشان نداشتند. به طور مشخص پروس، همراه با اتریش، این قدرت مُسلط در حوزهی آلمانی زبان، فقط میتوانستند در مقابل سیر حوادث واکُنش نشان دهند. استبداد روشنفکرمآبانهی پروس بیشازپیش تحت تاثیر ایدهآلهای حکومت مُطلقهی فرانسه و برتری اقتصادی کشورهای همسایهاش بود.
شاخصهی این رویکرد، به بارزترین شکل آن، به اصطلاح اصلاحات پروس بود که از طریق آنها از سال ۱۸۰۷ پایههای مهم مدرنسازی اقتصادی – سیاسی شالودهریزی شد که در عین حال تغییرات اجتماعی نیز به همراه داشت. شکست کامل پروس از ارتش ناپلئون، در سال ۱۸۰۶، زمینهساز این رویکرد بود. پیروزی فرانسه به معنای پایان موقتی بلندپروازیها برای بدل شدن به یک قدرت بزرگ و از دستدادن بخشهای زیادی از مناطق این کشور بود. حکومت پادشاهی برای برقراری توازن قوا، پس از این شکست، از طریق وزیران خود، اشتاین و هاردنبرگ، دست به یک رشته اصلاحات در عرصهی مدیریت، دادگستری، آموزش و امور نظامی زد؛ یکی دیگر از اهداف این اصلاحات، برچیدن امتیازات و وابستگیهای فئودالی بود؛ هرچند جایگاه اجتماعی اشراف را از طریق پرداخت غرامت و دیگر اقدامات تضمین کرد. فرمان اکتبر سال ۱۸۰۷، نخستین و نتیجهبخشترین اصلاحاتی بود که از طریق آن سرفداری لغو شد.
دهقانان دیگر آزاد بودند، بنابراین دیگر مجبور به بیگاری، پرداخت عوارض و کسب اجازه از زمینداران برای ازدواج نبودند، میتوانستند شغلشان را آزادانه انتخاب کنند و محل زندگیشان را تغییر دهند. این حقوق به سرعت به تعهدات بدل شد و پرداخت غرامت به اربابان به ورشکستگی بسیاری از دهقانان منجر شد. زمینهای مشترک به نفع مالکان زمینها، خصوصیسازی و کُلیهی کمکها برای تامین معاش دهقانان قطع شد. اصلاحات به بیاثر شدن تمام موازین برای جلوگیری از اخراج دهقانان از زمینهای مالکان مُنتهی شد.
در حالی که مُهاجرت از روستاها به شهرها در سدههای گذشته بسیار آرام انجام میگرفت، گروه بیشماری از مردم در مدت کوتاهی بنیادهای زندگیشان را از دست دادند و مجبور به جُستوجوی کار در شهرها شدند. در کنار این جابهجایی نسبی، شمار مُطلق جمعیت طی نسلهای بعدی به میزان بیسابقهای افزایش یافت. در سال ۱۷۸۰، ۲۱ میلیون نفر در مناطقی زندگی میکردند که بعدها به امپراتوری آلمان تعلق پیدا کرد، این نرخ در سال ۱۸۲۵ به ۲۸ میلیون و در سال ۱۸۷۵ بالغ بر ۴۳ میلیون نفر بود.(Kocka 1990:30f) دلیل این امر برداشته شدن محدودیتهای ازدواج بود – و البته فزونی ناامنی اجتماعی که نتیجهاش افزایش شمار کودکان جهت تضمینی برای تامین اجتماعی در دوران پیری بود.
قشر کارگران روزمزد، فرودستان و فقیران بیشازپیش در سالهای ۱۸۴۰ افزایش پیدا کرد، پدیدهای که تحصیلکردهگان تحت نام Pauperismus «فقر عمومی» به بحث جدی دربارهی آن میپرداختند. «Pauper» یک واژهی لاتینی و به معنای «فقر» است – واژهی نوین ساختهشده در زبان فرانسه «pauple» به عنوان «مردم بیسروپا». آنها کارگران مزدبگیر آن زمان بودند. این «مردم بیسروپا»، اغلب از هیچ امکانی برای کار منظم برخوردار نبودند؛ زیرا صنعتیسازی نیازمند نیروی کار انبوه هنوز در مراحل اولیهی خود قرار داشت. دگرگونی «مردم بیسروپا» از کارگران مزدبگیر غیرآزاد در آغازگاه سدهی نوزدهم به پرولتاریا نیازمند دو چیز بود: کارخانه و اتحادیه.
این امر بدین معنا نیست، که فقیران در آن دوره با خوشحالی به کارخانهها سرازیر میشدند. قشر فرودست در آن زمان از خانههای کار نفرت داشت. نظم کارخانهای و کار مزدبگیری منظم میبایستی در سدهی نوزدهم در تمام کشورهای در شُرفِ صنعتی شدن نخست از طریق قوانین جدید پیرامون فقیران، موازین کار در کارخانه، دستگاه قضایی متمرکز و تعاریف جدیدی از قانونمندی و ناقانونمندی به مرحلهی اجرا در میآمد.(Meyer 1999: 113ff, Writz 1982) یک نمونه پیرامون این موضوع، قوانین مربوط به دزدی چوب است که کارل مارکس جوان در نخستین نوشتهی سیاسیاش آن را به باد انتقاد گرفت.(MEW 1: 109-147) جمعآوری چوب به عنوان فعالیت نمونهوار فقیران – شالودهریزی بر مبنای تصور از مالکیت کمونیته بر طبیعت- در جریان اصلاحات ارضی حمل بر دزدی شد.
گرسنگی مُطلق، «بیسروپاها» را مجبور به بزهکاری کرد. سرقت اموال و ناآرامیهای ناشی از گرسنگی، اخاذی موادغذایی توسط باندهای مسلح و آتشافروزی بیشازپیش افزایش پیدا کردند.(Meyer 1999: 115) اما دزدی در زندگی قشرهای فرودست جدید، به امری عادی مُبدل شد و تا مدتها از تبعات اشتغال نامنظم و منبع درآمد نامطمئن بود. نخست، «بیسروپایاها» با جداسازی فقر از بزهکاری به پرولتاریا بدل شدند. پیششرط این امر، وجود کار در کارخانه و هنجارسازی آن از طریق اخلاق کاری پرولتاریایی بود. این اخلاق کاری در وهلهی نخست به نفع کارفرمایان بود و از بالا به کرسی نشانده شد. با این حال، با شکلگیری سازمانها و تشکلهای کارگری، خود کارگران برای آن تبلیغ میکردند؛ آنهم با هدف تثبیت جایگاه اجتماعیشان و پیدا کردن گوش شنوایی برای مُطالباتشان.
* مقالهی حاضر ترجمهی پیشنوشته و فصل اول این کتاب
Sozialismus und Arbeiterbewegung in Deutschland und Österreich von Anfängen bis 1914. Schmetterling Verlag
نوشتهی رالف هوف روگر است.
یادداشتها:
۱- در اکثر ادبیات «اتحادیهی دادگران» آورده شده، در حالیکه نام این اتحادیه ،«اتحادیهی عدالت» بود، مراجعه شود به:
Joachim Höppner, Waltraud Seidel-Höppner. Der Bund der Geächteten und der Bund der Gerechtigkeit, Teil 1. In: Jahrbuch für Forschungen zur Geschichte der Arbeiterbewegung, Heft 3/2002, S. 70 f.
۲- این جنبش با تکیه بر منشور مردم [Peoples Charter]، تنظیم شده در سال ۱۸۳۶، از جمله برای کاهش ساعت کار و اصلاح نظام انتخاباتی مبارزه میکرد و در سال ۱۸۴۸ از هم پاشید.
«نقد»
