Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 شهریور 1405

علی شریعت کاشانی –

درگیری‌هایی که شاملو از دیرباز با نظام سلطنت و قدرت حاکمه داشته است، در زایش و تشکل و تحول بخش چشم‌گیری از شعر و صور خیال او اثرگذار بوده است. از این رو درنگ و بررسی پیرامون شرایط وجودی شعر او از بررسی چگونگی برخورد وی با امر سیاست و مسایل پیوسته بدان نمی‌‎تواند بی‎ نیاز و برکنار بماند. برای دریافت چگونگی برخورد شاملو با امر سیاست و مظاهر قدرت سیاسی سه چیز را می‌‎باید مد نظر قرار داد‎:

۱- گرایش‌ها و ‎‎فعالیت‌های اعتراض‌‎آمیزی، که شاملو را از دیرزمان با قدرت سیاسی و بازی‎گران آن درگیر ساخته است.

۲-‎‎ نظرات و داوری‌های شاملو درباره‌ی سیاست و چگونگی اوضاع اجتماعی، بدان‌گونه که در پاره‌ای از نوشته‌های پراکنده و گفت‌‎و‎گوهای او منعکس شده‌اند.

۳- ‎ شعرهای متعهد و دادخواهانه‌ی شاملو و رُخ‌داد‌ها و عوامل زمینه‌سازی که سرایش آن‌ها را سبب شده‌اند.

در این گفتار، هر یک از این موارد را به اختصار از نظر می‌‎گذرانیم. پیش از هر چیز، این نکته شایسته‌ی یادآوری است که شعر متعهد شاملو یک شعر صرفا سیاسی (در معنای متداول و مبتذل کلمه) نیست، بلکه اساسا یک شعر سیاسی – اجتماعی است. به‎ این معنا که این شعر، در سایه‌ی برخورداری از یک شیوه‌ی نگاه و نگرش پویا و اندیشه‌ی مستقل و مصلحت‌گریز‎، متمایل به موقعیت پریشان جامعه و وضعیت مردمان است؛ و خواستار تحقق‎ یافتن یک زیست‌گاه انسانی تحول‌پذیر و شرافت‌مند و برخوردار از شکوفایی خلاقیت و فرهنگ و اندیشه می‌‎باشد. چنان‌چه بنا باشد اندیشه‌ی سیاسی و اجتماعی شاعر را کالبدشکافی کرده، و چگونگی جزء‎ جزء آن را به اختصار بیان داریم، باید بگوییم که شاملو از دید سیاسی، پیرو یک نظام مردم‌سالار و وارسته از استبداد است؛ از دید اجتماعی، خواهان یک جامعه‌ی انسانی به‌سامان و آبرومند، آزاد و پیش‌رفته، و رسته از ستم‌گری و نابرابری و تُهی‎‌دستی است؛ و از نظر فرهنگی، آرزومند یک فرهنگ و تفکر و بینش همگانی پویا و شکوفا، و تُهی از تنگ‌‎اندیشی، انحصارطلبی، و ارتجاع و ایستایی است.

«… می‌‎خواهم بگویم تا آن ‎زمان که جهل هست، فقر نیز هست، و تا فقر برجاست، جهالت نیز باقی است… اشاعه‌ی دانش و ارتقای فرهنگ برای آزادی بخشیدن به انسان‌ها دست‌کم برای ما که علی‌رغم سوز دل‎مان از مصایب بهره‌کشی و ظلم جهانی، و علی‌رغم دوری‎مان از امکانات، هنوز می‌‎تواند امیدی باشد به فردایی.»(۱)

بخش بزرگی از اشعار شاملو دربرگیرنده‌ی درون‎مایه‌ها و بُن‌‎مایه‌های برجسته‌ی سیاسی و اجتماعی و نماینده‌ی حساسیت چشم‌گیر او نسبت به‎ امر سیاست در سطوح اجتماعی و‌ گاه جهانی است. با این‎ حال، خود شاملو از «سیاسی» دانستن چنین اشعاری ‎سر باز می‌‎زند و در عوض صفت «اجتماعی» را در مورد آن‌ها راست‌تر و برازنده‌تر می‌‎داند. برخی از ناقدان شعر او نیز – نظیر عبدالعلی دستغیب- بر این باورند که اشعار متعهد وی نه سیاسی، بلکه «فرهنگی» هستند.(۲) ولی با درنگی در شعرهای خُرده‌گیر، استبدادستیز و دادخواهانه‌ی شاعر به ‎آسانی می‌‎توان دریافت که مرز میان «سیاسی» بودن و «اجتماعی» بودن و حتا «فرهنگی» بودن در این اشعار – هم‌چنان که مرز میان سیاست و قدرت و جامعه- سخت شکننده است و حتا ناچیز می‌‎نماید‎.

در عباراتی هم که در بالا از شاعر بازگو کردیم، می‌‎بینیم که او «جهل» و «فقر» و «بهره‌کشی» و «آزادی بخشیدن به انسان‌ها» را یک ‎جا بر زبان می‌‎آورد و به ‎گونه‌ی ضمنی وضعیت سیاست و جامعه، حال و روز مردمان، و فرهنگ اجتماعی آنان را به ‎یک‌دیگر ربط می‌‎دهد. البته دو چیز می‌‎تواند توضیح‎ دهنده‌ی «سیاسی» ندانستن شعر شاملو توسط خود او بوده باشد: یکی موضع‌گیری منفی همیشگی او در قبال امر سیاست – چه در اشکال دولتی و رسمی و تشریفاتی و چه در اشکال حزبی و محفلی و مسلکی- است. این موضع‌گیری خواه ‎ناخواه شیوه‌ی خاصی از برخورد شاعر را با امر سیاست موجب شده است؛ دو‎ دیگر، متمرکز شدن تدریجی نگاه و اندیشه‌ی کُلی او بر انسان و انسانیت است‎. و این موردی است، که شعر متعهد او را در درازنای زمان از محدوده‌ی مردمی‌- اجتماعی و صرفا بومی عبور می‌‎دهد و هر چه بیش‌تر به ‎پهنه‌ی جهان‌بینی و انسانیت‌اندیشی می‌‎پیوندد. به‎ موجب این وسعت‌گرایی، هر گونه سیاست و سیاست‌گزاری در سطوح اجتماعی و کشوری و نیز جهانی، که با ارزش‌ها و آرمان‌های بشری و شرافت و آزادگی انسان در تضاد و تعارض قرار گیرد، از نظر شاعر مردود شمرده می‌‎شود.

افزون بر این، آن‌چنان که در زیر خواهیم دید، در شعرهای فراوانی از شاملو، رُخ‌داد‌ها و سرکوبی‌های سیاسی دوره‌ی پهلوی بازتاب برجسته یافته‎اند. و این چیزی است، که این دسته از شعرهای او را خواه ‎ناخواه نگران چگونگی امر سیاست در جامعه و چگونگی وضعیت جامعه در ارتباط با اشکال مستبدانه‌ی سیاست‌گزاری می‌‎گرداند. این سرکوب‌ها اغلب در مورد کسان یا گروه‌هایی اعمال شده است، که پیرامون فقر و تُهی‎‌دستی و نابسامانی مردمان، غیاب آزادی، و سیطره‌ی خودکامگی و خفقان به‎ پا خاسته بودند. به‎ این لحاظ نیز در شعر شاملو با بُن‎‌مایه‌هایی روبرو می‌‎شویم، که آن‌ها را جز به «بُن‎‌مایه‌ه سیاسی‌- اجتماعی» نمی‌‎توان تعبیر کرد، مانند «ستم‌گری» و «ستم‌‎بری»، «نابرابری» و «سرکوبی»، «بردگی» و «بندگی» و غیره. این بُن‎‌مایه‌ها از عناصر بارز و مسلط در شعر متعهد شاملویی است. پس شعر متعهد شاملو را هم می‌‎توان «اجتماعی» دانست (چیزی که مورد نظر و خواست خود اوست)، و هم به ‎اعتبار بازتاب رُخ‌دادهای سیاسی در آن، و یا بازتاب اندیشه‌ی سیاسی خود شاعر در آن، می‌‎توان «سیاسی» به ‎شمار آورد. ولی ما با توجه به هم‌گرایی و هم‌جواری امر (یا مساله‌ی) سیاست و جامعه در اشعار متعهد شاملو، و نیز به‎ لحاظ درآمیختگی این‎ دو در فضای ذهن و اندیشه‌ی او، صفت «سیاسی‌- ‎اجتماعی» را در مورد شعر متعهد وی جامع‌تر و نزدیک‌تر به واقعیت تشخیص می‌‎دهیم و به ‎کار می‌‎بریم.

به ‎اعتبار زمینه‌ی مفهومی و بازبُردی، «سیاسی‌- اجتماعی» بودن شعر شاملو را در پرتو وجود یک تعهد انسانی‌- اجتماعی نزد او می‌‎توان مد نظر قرار داد و دریافت؛ تعهدی است که رو به سوی خواست‌ها و نیازهای واقعی مردم و آرمان‌های آزادی‌خواهانه و برابری‌جویانه‌ی آنان می‌‎دارد. در غیر این صورت، بهتر آن خواهد بود که به‎ هیچ‎ وجه صفت «سیاسی» به این شعر اطلاق نگردد. در این مورد کافی است، که درون‎‌مایه‌های برجسته‌ای از شعر شاملو را در نظر آوریم که متوجه «شهر» و «کوچه»، «بند» و «زندان»، و «مردم» و «خلق» و «دشمن» و غیره‎اند؛ و از وجود «ستم‌‎گری» و «ستم‌‎بری»، «بندگی» و «بردگی»، و «خون» و «قربانی» و «شکنجه» و «مرگ» دم می‌‎زنند. در برخی موارد حتا می‌‎توان به ویژگی «سیاسی‌- انسانی» بودن شعر او اندیشید و این به‎ هنگامی است که او، در چشم‌اندازی گسترده‌تر، به آرمان‌ها و ارزش‌های والای انسانی می‌‎اندیشد‎، نظیر غرور و شرافت و انسانیت، بی‌‎پروایی و حقیقت‌ستایی، سازش‌ستیزی و وارستگی، و آزادگی و سرافرازی‎. ناگفته پیداست، که تحقق آرمان‌ها و ارزش‌هایی از این‎ گونه در یک محیط استبدادزده و خفقان‌اور، و تن ‎سپرده به مصلحت‌جویی و رنگ و ریا، امکان‌پذیر نمی‌‎تواند باشد.

گفتیم که شاملو شعر متعهد خود را یک «شعر سیاسی» به‎ حساب نمی‌‎آورد. ولی باید دانست، که شاعر از ره‌گذر این سیاست‌زدایی، در واقع برکنار بودن شعر خود را از وابستگی‌های محفلی و حزبی (در اشکال مشکوک و مصلحت‌جویانه) اعلام می‌‎دارد. پاره‌ای از نظرات و داوری‌های خود او موید این نکته است. در گفت‌وشنودی که در ۱۳۷۱ میان او و فرج سرکوهی صورت گرفته است، چنین می‌‎خوانیم‎:

«من در مورد شعر، کلمه‌ی سیاسی را به‎ کار نمی‌‎برم. کوششی را هم که می‌‎کنند تا شعر از آرمان‌گرایی منحرف شود، می‌‎بینم… می‌‎توانم بگویم آرمان هنر جز تعالی تبار انسان نیست و آنان که خلاف این را تبلیغ می‌‎کنند، بهتر است ابتدا ثابت کنند پشت شعار مضحک‌شان، شیله ‎پیله‌ای پنهان نکرده‌اند. همین که سعی می‌‎کنند آرمان انسانی صورتی از جهت‌گیر‎ی‌های سیاسی وانمود شود، به نظر من خبث طینتی را نشان می‌‎دهد.»(۳)

بنا بر این نظر، «سیاسی» نبودن شعر، نشانه‌ی دوری جستن آن از دیدگاه‌های مصلحت‌جو تعصب‌آمیز مکتبی و محفلی و سوءنیت‌های ناشی از آن‌ها است؛ و «اجتماعی» بودن آن در این امر نهفته است، که به خواست‌ها و نیاز‌ها و به ویژه آرمان‌های انسانی می‌‎پیوندد؛ آرمان‌هایی که در آیینه‌ی «هنر» نیز چهره می‌‎نمایند؛ و این ‎که، آن‌ها را با سیاست ‎بازی‌های مبتذل و آلوده به رنگ و ریا کاری نیست. شاملو در گفت‌وشنودی دیگر‎، آن‎ گاه که نظر او را درباره‌ی «سیاسی» انگاشتن شعر «نازلی» (درباره‌ی وارتان ساخالانیان) جویا می‌‎شوند، از‎ نو به تایید سیاسی نبودن شعر خود – در معنایی که آمد- برمی‌خیزد‎:

«‎اسمش را سیاست نگذاریم. برای این‎ که سیاست آن‎ قدر کثیف است که حتا اگر غبارش به دامن شعر بنشیند، آن را آلوده می‌‎کند. این‌ها شعر سیاسی نیست، شعر اجتماعی است و در ستایش انسان. چون سیاست در ذات‌اش جز رذالت و پدرسوختگی و فریب و دروغ و چاخان و تبلیغات و این حرف‌ها چیزی نیست.»(۴)

برای روشن‌گری بیش‌تر این‎ که چرا شاملو از سیاسی‎ دانستن شعر متعهد و اجتماعی خود پرهیز دارد، و این‎ که کاربست صفت «سیاسی» را در مورد آن مشکوک و نا به‎ جا به ‎حساب می‌‎آورد، می‌‎باید دو مورد مهم را در نظر داشت: یکی نظر منفی شاملو درباره‌ی کُل امر سیاست – سیاست رسمی و تشریفاتی و مصلحت‌جویانه- در هر زمان و مکان است؛ زیرا به ‎دیده‌ی او محض سیاست با رسالت شعر و شاعری و وارستگی آن هم‌جوشی و هم‌نوایی ندارد؛ دو دیگر، موضع‌گیری انتقادی او در برابر محافل حزبی انحصارجوی زمانه‌ی او، مانند «حزب توده»، است. درباره‌ی مورد نخست، همین بس که به یک داوری شاملو درباره‌ی سیاست و سیاست‌گزاران نظر اندازیم؛ سیاستی که در برابر انسانیت و غرور و شرافت مردمی قرار می‌‎گیرد، و سیاست‌گزارانی که در اصل، و در‌ ‌نهایت، جز «مظاهر فریب و دروغ» بیش نیستند‎:

«پیروی از سیاست یعنی پیروی از قانون جنگل، از قانون جهنم، از قانون شیطان. چه، اگر دو دشمن سیاسی به‎ پاس منافع خویش در لحظاتی جامی به‎ سلامت یک‌دیگر می‌‎نوشند، شاعران هرگز از وجود این نرمش آگاهی ندارند. جنگ اینان تا نفس آخر است. اسکندر در پایتخت ایران از مستی شراب و پیروزی عربده می‌‎کشید و به ‎بهانه‌ی جهاد یونانیان و انتقام آنان، آتش به کاخ‌های تخت جمشید می‌‎افکند؛ حال آن‎ که یونانیان خود علیه او سر به ‎طغیان افراشتند. سیاست‌مداران، مظاهر فریب و دروغ‌اند. آن ‎که انسانیت را پیامی می‌‎آورد، شاعر است.»(۵)

در سطح زبان شاعرانه، شاید بهترین مصداق مصلحت‌ستیزی سیاسی شاملوی شاعر را در سروده‌ی هجوآمیز «نبوغ» (در «باغ آینه») بتوان یافت. در آیینه‌ی این شعر می‌‎بینیم، که شاه پروس، «سلطان فر‎دریک»، با پیش‌کش کردن زن خود «لوئیز» به مستبدی چون ناپلئون، و با چشم پوشیدن از ناموس و شرافت و آبرو و حیثیت، نومیدانه و مذبوحانه در تلاش است تا برای چند صباحی هم که شده است فروپاشی سلطنت و سروری خود را به تاخیر بیاندازد‎! و شاملو با تصویرکردن این صحنه‌ی مضحک و مفتضح، بر آن است تا چیزی از بنیاد پوچ و پوشالی سیاست‌های مصلحت‌جویانه را، و کنش و منش بس فرومایه و شرم‌اور مستبدان را، بازنمایاند.

«برای میهن بی ‎آب و خاک
خلق پروس
به خون کشیده شدند
ز خشم ناپلئون…
آن‌گه فر‎دریک وطن‌دوست
آراست چون عروس
در جامه‌ی زفاف
زنش را،
تا بازپس ستاند ازین ره‌گذر
مگر
وطن‌ش را…
هنگام شب…
خاموش شد به حجله‌ی سلطان فر‎دریک
شمعی و شهوتی.
و آن دم که آفتاب درخشید
بر گورهای گُم‎ شده‌ی راه و نیم‌رراه…
خاک پروس را
شه فاتح
گشاده‎ دست
بخشید هم‌چو پیرهنی کهنه مُرده‌ریگ
به سلطان فر‎دریک،
زیرا که مام میهن خلق پروس بود
سرخیل خوشگلان اروپای عصر خویش!»(۶)

مورد دومی که گویای انزجار شاملو از اشکال مشکوک سیاست است، و این ‎که او را به «سیاسی» ندانستن شعرش وامی‌دارد، مربوط به موضع‌گیری او در برابر «حزب توده» می‌‎باشد؛ حزبی که دیرزمانی می‌‎کوشیده است تا اهل قلم و اندیشه و شعر را به ‎سوی خود کشاند، تا مگر هر چه بهتر و مطمئن‌تر به مقاصد محفلی و مصلحت‌جویانه – و نیز ‌گاه بیگانه‎‌پرستانه‌ی- خود جامه‌ی عمل بپوشاند. در این ‎باره، شاملو در گفت‌و‌گویی که در مرداد ۱۳۵۸ با او انجام گرفته است، چنین می‌‎آورد‎:

«… شعر من سیاسی نیست. آیا نشسته‌ام و شعر سیاسی سروده‌ام‎؟ باید بگویم به ‎هیچ ‎وجه! چرا که اولا من علاقه‌ای نداشته‌ام به این که شعر را وسیله‌ای قرار بدهم برای آن که خودم را در جامعه جا کنم. کارخانه‌ی شعرسازی هم ندارم، که از طریق دفتر بازاریابی تحقیق کنم ببینم مردم خواستار چه‎ جور شعری هستند که جنس باب بازار صادر کنم… در حالی که شعر در این وطن سنتی است در ‌‌نهایت عمیق و با ریشه‌هایی در ‌‌نهایت گستردگی… خیال می‌‎کنم این مشکل (سیاسی دانستن یا سیاسی خواستن شعر) زاییده‌‌‌ی همان تخم لقی باشد که بیست سی سال پیش برای اولین ‎بار جوجه تئوریسین‌های حزب توده، که گاو را تنها از روی شاخش می‌‎توانند از خر تمیز بدهند، تو دهن خلایق شکستند. آمدند و گفتند هنر باید «مردمی» باشد و هنر را باید «توده‌ها» درک کنند. مطلب را از روی کتاب یادگرفتن و آیه‌های استالین مرحوم و آژان فرهنگی‌اش (آ. ‎ژدانف) را کورکورانه قرقره کردن، گرفتاری‌اش همین چیزهاست…»(۷)

در این ابراز نظر و داوری، مساله‌ی سیاست‌زدگی شعر و بایستگی سیاست‌زدایی آن مطرح است. و در این ‎جا، «سیاست» در معنای عام و مبتذل واژه، و نیز به‎ اعتبار نیات به ‎ظاهر مردمی، ولی در واقع حزبی و تبلیغاتی، مورد توجه قرار می‌‎گیرد. مفهوم «اجتماعی بودن» شعر نیز مشخص می‌‎شود. به ‎این معنا که شعر متعهد، در عین حال که از اجتماع و خواست‌ها و نیازهای حاد و واقعی جدا نیست، می‌‎باید از زمان و مکان خود پیشی بگیرد تا این‎ که از افسون‌گری مصلحت‌جویی و ابتذال و «باب روز» در پناه بماند. پس شعر متعهد و پویا، در عین این‎ که چیزی از نوع «هنر برای هنر» نیست، با «هنر مردمی» یا «هنر توده‌ای» نیز – به‎ عنوان یک مورد از پیش طراحی شده و سیاست‌آلوده، و یا تابع «باب روز» و ابتذال گشته- بیگانه است. در پرتو این مصلحت‌گریزی است، که شعر متعهد، هم‌زمان با پای‎بند بودنش به آرمان‌های واقعی مردم و جامعه، در چشم‌اندازی بس گسترده و دورنمایی انسانیت‌شمول منزل می‌‎کند.

«می‌‎دانی
تو می‌‎دانی
که مرا
سر باز گفتن کدامین سخن است
از کدامین درد…
ماندن
آری
ماندن
و به‎ تماشا نشستن
آری
به تماشا نشستن
دروغ را
که عمر
چه شاهانه می‌‎گذرد
به شهری که
ریا را
پنهان نمی‌‎کنند
و صداقت هم‌شهریان
تنها
در همین است.»(۸)

برای سنجش و دریافت بهتر ویژگی سیاسی‌-‎‎ اجتماعی شعر متعهد شاملو، چه‎ بهتر که بر محتوای کیفی پاره‎ای از اشعار او نظر اندازیم. در «هوای تازه»، درون‌مایه‌ی کُلی شعرهای متعهد متمایل به وضعیت زیست‌گاه نابسامان انسان‌ها است، و زبان‎ حال این شعر‌ها بیان‌گر پیوستگی شاعر به مردم – و نه به مدعیان مردم‌فریب- می‌‎باشد. «امروز/‎ شعر/ حربه‌ی ‎خلق است/ زیرا که شاعران/ خود شاخه‌ای ز جنگل خلق‌اند.»(۹) بر پایه‌ی این پیوستگی به مردم است که شاعر، مثلا در سروده‌ی «لعنت» («هوای تازه»، ۱۳۳۶)، «خداوندان خوف‌انگیز شبب‌پیمان ظلمت دوست» را مخاطب قرار می‌‎دهد، از «شکنجه‌گاه پنهانی» در «فردوس ظلم‌ایین» آنان دم می‌‎زند، و از آنان می‌‎خواهد تا «ظلمت‌اباد بهشت گند»شان را به روی او بازنگشایند.(۱۰) شعرهای هشدار دهنده‌ی این ‎چنانی در «هوای تازه» پیش‌درآمدی است بر سروده‌های دیگری که از حسرت «آزادی» و خاموشی «سرود آزادی» دم می‌‎زنند، از «دیوار»»‎های «فروریخته» و «غیاب انسانی» می‌‎نالند، و از «غیاب بزرگ»ی که همانا ناپیدایی انسان آزاد و وارسته و آزاده‌منش در یک زیست‌گاه استبدادزده است. «ترانه‌ی بزرگ‌ترین آرزو»ی شاملو («دشنه در دیس»، دی ماه ۱۳۵۵) نمونه‌ی گویایی از اشعار هم‌زمان متعهد و حسرت‌انگیز اوست.(۱۱)

از سوی دیگر، می‌‎دانیم که نگاه شاعر در موارد بسیار بر «شهر» – به‎ عنوان الگوی زیست‌گاه اجتماعی، و مرکز ثقل رویداد‌ها و نابسامانی‌ها- متمرکز است. شهر و «کوچه»‌های آن، معرکه‌ی ‎ترس و وحشت و خون و فریاد، و جولان‌گاه «برهنگان» و گرسنگان و «روسپیان»، است. حتا «باغ آینه»‎ی شاعر اغلب چیزی جز یک زیست‌گاه دشمن‌کیش و عصیان‌برانگیز نیست. «شهر» پریشان‌جایی است برای آمد و شدهای عبث، سرکوبی‌ها و دژخیمی‌ها، و نیز برای بی‌تفاوتی‌ها و ازخودبیگانگی‌ها و مسخ‌شدگی‌ها. با نظرافکندن بر این سیاه‌چال است، که شاعر «شبانه» سر می‌دهد، از «لوح گور» و از «شهر سرد» می‌‎گوید، و هم‌چنان «مرثیه برای مردگان» می‌‎خواند. هم در چنین مهلکه‌ای است، که او می‌‎بیند «پدران از گورستان» بازمی‌گردند و این‎ که‎:

«خنده‌ها، چون قصیل خشکیده، خش خش مرگ‌آور دارند. سربازان مست در کوچه‌های بُن‌بست عربده می‌‎کشند و قحبه‌ای از قعر شب با صدای بیمارش آواز ماتمی ‎می‌واند…»

نیز «کوچه»های شهر، نمایش‌گاه بزه‎کاری‌ها و دیگرکشی‌های پیاپی است، با «سنگ‌فرش‌هایی آغشته به‎ خون» و فضایی سرشار از بوی «مرگ». «یاران ناشناخته» همانند «اختران سوخته» به ‎خاک درمی‌افتند، «گرسنگان» و «برهنگان» و «زندانیان» از جای برنمی‌خیزند، زمین و زمان به «شبی بی ‎ستاره» می‌‎ماند، و «خون» هم‌چنان بر «سنگ‌فرش»ها می‌‎لغزد. در این مهلکه‌ی هیچ و پوچ، شاعر، این «جغد سکوت لانه‌ی تاریک درد خویش»، عاصی می‌‎شود، از «دره‌های سکوت» و «سرگردانی» بیرون می‌‎جهد، «جام لبان سرد شهیدان کوچه را» درهم می‌‎شکند، و با دهان آنان فریاد برمی‌آورد‎:

«یاران ناشناخته‌اام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فروریختند سرد
که گفتی
دیگر
زمین
همیشه
شبی بی‎ ستاره ماند…
فانوس برگرفته، به معبر درآمدم
گشتم میان کوچه‌ی مردم
این بانگ با لبم شررافشان:
ـ آهای!
از پشت شیشه‌ها به‌ خیابان نظر کنید!
خون را به ‎سنگ‌فرش ببینید!
این خون صبح‌گاه است
گویی به‎ سنگ‌فرش
کاین گونه می‌‎تپد دل خورشید در قطره‌های آن…»(۱۲)

بایسته‌ی یادآوری است، که «سنگ‌فرش» شاملو با شعری از هوشنگ ابتهاج، با عنوان «بر سواد سنگ‌فرش راه» (اسفند ۱۳۳۱)، هم‌جوش و هم‌آواز است. ابتهاج در این شعر، که در واقع تصویری از استبداد سال‎ل‌هی ۱۳۳۰ و پس‌ از آن را به‎ دست می‌‎دهد، چونان شاملو در «سنگ‌فرش» از فریاد «خشم سرکش» و «خروش خلق» سخن می‌‎گوید، و نیز از «جلاد» و «خون شهیدان» و «سنگ‌فرش» خون‌آلود. تنها تفاوتی که میان این دو شعر دیده می‌‎شود، این است که شعر شاملو ویژگی روایی و ‎گزارشی دارد، و این‎ که خطاب شاعر با مردم «کوچه» است؛ در صورتی که شعر ابتهاج به یک وضعیت حی و حاضر می‌‎پردازد، و روی سخن آن یک‎ راست با «جلاد» زمانه است…:

«می‌کشم فریاد/‌ ای جلاد! ننگت باد!/… می‌‎درخشد زیر برق چکمه‌های تو/ لکه‌های خون دامن-گیر/… و به‎ جا مانده‌ست از خون شهیدان/ بر سواد سنگ‌فرش راه/ نقش یک فریاد.»(۱۳)

یاد کاستی‌ناپذیر وقایع خونینی که در سیاه‌چال شهر رُخ می‌‎دهد، تا سال‌ها بعد در فضای ذهن و اندیشه‌ی شاملو پایدار می‌‎ماند، با تاثرات برگرفته از دیگر رُخ‌دادهای زمانه درهم می‌‎آمیزد، و از جمله در ترانه‌ی «صبح» (۱۳۵۸) به‎ رستاخیز درمی‌آید.

«… در مزار شهیدان هنوز خطیبان حرفه‌ای در خوابند حفره معلق فریادها در هوا خالی است. و گُل‌گون کفنان به خستگی در گور گُرده تعویض می‌کنند.»(۱۴)

می‌‎بینیم که در اشعار بازگو شده در بالا، وضعیت اسف‌بار محیط اجتماعی، سیطره و فرمان‎روایی بی ‎گذشت استبداد، و سرنوشت خونین معترضین و مبارزین، آشکارا و جسورانه به ‎تصویر در ‎آمده است.

بازتاب سرکوب‌های سیاسی در شعر شاملو

شمار فراوانی از سروده‎های متعهد شاملو زیر تاثیر مستقیم رُخ‌دادهای سیاسی و اجتماعی، و هم‌زمان به‎ منظور افشا کردن استبداد و خفقان، سروده شده است. از این میان، تعداد درخوری از آن‌ها با نام و نشان معترضین اجتماعی و یا خاطره‌ی جان‌باختگان سیاسی هم‌راه است. در زیر، برجسته‌ترین و بامعنا‌ترین این سروده‌ها را یادآور می‌‎شویم.

با نگاهی بر دیگر اشعار متعهد شاملو درمی‌یابیم، که حساسیت و توجه او نسبت‎ به سرکوب‌های سیاسی و سرنوشت قربانیان استبداد تا سال‌های پایانی زندگانی‌اش هم‌چنان پایدار و کاستی‌ناپذیر باقی می‌‎ماند. کافی است از یک «هجرانی» (پرداخت اسفند ۱۳۵۶) یاد شود، که یکی از «ترانه‌های کوچک غربت» او در سال‌های عُزلت‌گزینی در انگلستان و آمریکا است؛ سرودی است تلخ که همانند شمار دیگری از این «ترانه‌ها» برخاسته از رنج جلای وطن است. با این ‎حال، بخش پایانی این شعر، خاطره‌ی تاسف‌بار «چیتگر» و «دیلمان» را از نو زنده می‌‎کند؛ «چیتگر»ی که میدان تیرباران برخی از مخالفان سیاسی در دوره‌ی پهلوی بوده است؛ و «دیلمان»ی که در گوشه‌ای از آن، واقعه‌ی بدفرجام «سیاهکل» رُخ داده است:

«… بگذار سرزمینم را زیر پای خود احساس کنم و صدای رپ‎رپه طبل‌های خون را در چیتگر و نعره‌ی ببرهای عاشق را در دیلمان…»(۱۵)

نیز شعر «آن روز در این وادی» («در آستانه») که پرداخت ۱۳۷۲ است، و این ‎که در آن «یاد زنده‌ی جاویدان، مرتضی کیوان» از نو زنده شده است، نشانه‌ی دیگری از طول عُمر خاطره‌ی قربانیان سیاسی در ذهن و سخن شاعر است: 

«… چراغش به‎ پُفی مُرد و ظلمت به‎ جانش درنشست، اما چشم‌انداز جهان هم‌چنان شناور ماند در روز جهان…»(۱۶)

در کنار شعرهای یاد شده در بالا، که به‎ اشخاص خاص و مشخص پیوسته است، شعرهای فراوانی دیگری نیز می‌‎بینیم که – بدون آن که به‎ نام و خاطره‎ای معین و مشخص برگردند- هم‌چنان از درون‌مایه‌ی سیاسی‎ و اجتماعی برخوردارند. این شعر‌ها در کُل ترجمان پیامدهای یک نظام سرکوب‌گر و غیرانسانی و وجود فراگیر بی‎‌عدالتی و تُهی‌دستی و خوارزیستی هستند. بیش‌ترین بخش از جغرافیای شعر متعهد شاملو به‎ این موارد اختصاص دارد. از آن جمله است:‎ «شعری که زندگی است»، «لعنت» و «بودن» (در «هوای تازه»)؛ «نامه» (۱۳۳۳، در «شکفتن در مه»)؛ «بر سنگ‌فرش» و «کیفر» (در «باغ آینه»)؛ «عقوبت» (در «شکفتن در مه»)؛ «چلچلی» (دی‎ ماه ۱۳۴۴، در «ققنوس در باران»)؛ «ترانه‌ی بزرگ‌ترین آرزو» و «از منظر» (دی ‎ماه ۱۳۵۵، در «دشنه در دیس») و غیره. حتا آن‎ گاه که شاعر از «عشق» و «اشتیاق» و «هجرانی» و «شبانه» (در معنای عاطفی کلمه) سخن می‌‎راند، و یا مشغله‌ههای فلسفی‌وار و دغدغه‌های وجودی و خصوصی خویشتن را بروز می‌‎دهد (از «ققنوس در باران» گرفته تا «در آستانه» و «حدیث بی ‎قراری ماهان»)، همواره شاهد حضور چیزی از عنصر سیاسی و اجتماعی در شعر او هستیم. شماری از عاشقانه‌های او در دو دفتر «آیدا در آینه» و «آیدا‎: رخت و خنجر و خاطره»، یا دست‌کم بند‌ها و عباراتی از آن‌ها، موید این امر پایدار است.

فراترروی و وسعت‌گرایی

روی‌کرد شاملو به وضعیت جامعه و سیاست، مانع از این نمی‌‏شود که او از محدوده‌ی واقعیات خام و رُخ‌دادهای مقطعی در گذرد و به یک انسانیت بزرگ‌تر و جهانی بپیوندد. علت این فراترروی را در برخورد و ملاقاتی می‌‎توان دید، که میان دو گونه تعهد درمی‌گیرد‎: دو تعهدی که مکمل یک‌دیگرند:

۱- تعهد سیاسی‌- اجتماعی، که نگاه و اندیشه و ره‎یافت برون‌گرا و خُرده‌گیر و پرخاش‌جوی شاعر را در مورد واقعیات زیست‌گاه بومی ‎و خودی شامل می‌‎شود.

۲- ‎تعهد اساسا شاعرانه، که پیوسته به رسالت شعر و شاعری است؛ رسالتی که در عین متمایل بودن به زیست‌گاه مانوس و آشنا و مردمان آن، مسیر فراترروی و وسعت‌گرایی در پیش می‌‎گیرد. و در نتیجه، ذهنیت شاعرانه و مقوله‌ی سخن‌وری را به‎ جهان‌بینی، بشریت‌اندیشی و «انسانیت مطلق» (به ‎گفته‌ی خود شاعر) می‌‎پیونداند.

در هر حال، در شعر متعهد شاملو، چونان در شماری از سروده‌های نیما و فروغ فرخ‎زاد، می‌‎توان از حضور یک جهان‌بینی انسانیت‌مدار» سخن گفت. این نگرش و بینش فراگیر، بنا بر موقعیت و کارکرد جهان‌گستری که داراست، از زمان و مکان خود بس فرا‌تر می‌‎رود. آثار این وسعت‌نگری را در جغرافیای شعر شاملو نخستین ‎بار در اشعاری از «قطع‌نامه» (۱۳۲۰) و «هوای تازه» (۱۳۳۶) می‌‎توان دید، و سپس در شمار فراوانی از سروده‌هایی که از زمان پرداخت «باغ آینه» (۱۳۳۹) به ‎پس عرضه شده‌اند. «عقوبت» در «شکفتن در مه» نمونه‌ی آینه‌وار این شعرهای وسعت‌گرا و بشریت‌اندیش است‎: 

«… بردگان عالی‌جاه را دیده‌ام من در کاخ‌های بلند که قلاده‌های زرین به‎ گردن داشته‌اند و آزاده مردم را در جامه‌های مرقع که سرودگویان پیاده به‎ مقتل می‌رفته‌اند…»(۱۷)

در یک دید کُلی‌تر، و به ‎اعتبار عمومیت موضوعی، نخستین نشانه‌های فراترروی و وسعت‌گرایی را در اشعاری می‌‎بینیم که از رویدادهای سرزمین‌های بیگانه دم می‌‎زنند، از آن جمله‌اند‎: ۱- «سرود بزرگ» در «قطع‌نامه» (تیر ۱۳۳۰، به ‎بهانه‌ی یورش آمریکا به ‎کره شمالی). ٢- «شعری که زندگی است»، در «هوای تازه» (منظومه‌ای است که شاعر در آن، در عین موضع‌گیری در برابر نظم‌پردازان نرمش‌ناپذیری چون مهدی حمیدی، و ضمن یادآوری سرگذشت وارتان سالاخانیان و مرتضی کیوان، به ‎رزمندگی شهامت‌مندانه‌ی «شن‎چو»ی کره‌ای نیز اشاره دارد.) ۳- «پیوند» در «هوای تازه» (به ‎بهانه‌ی اعدام ۳۱ تن از سران حزب کمونیست یونان در آتن.) ۴- «خفتگان»، در «آیدا در آینه» (اسفند ۱۳۴۱، به‎ مناسبت بیستمین سال قیام گتوی شهر ورشو در لهستان.)

بنابراین، چشم‌انداز انسانی و فراسرزمینی خاصی که با گذشت زمان در برابر شاعر گشوده می‌‎شود، از چهارچوبه‌ی یک رُخ‌داد زمان و مکان‌بندی شده و متعلق به‎ یک فرد یا گروه ویژه و مشخص می‌‎گریزد و از ویژگی سیال و فراگیر برخوردار می‌‎شود. به ‎این لحاظ، حتا آن ‎گاه که شاعر به یک قربانی سیاسی خاص می‌‎اندیشد، تعهد انسانی و اجتماعی خود را به ‎مقوله‌ی کُُلی «انسان» و «عشق» پیوند می‌‎زند. و این مقوله را به‎ اعتبار یک نگرش و دریافت و برداشت وسعت‌مند به ‎نمایش در می‌آورد. سروده‌ی «چلچلی» در منظومه‌ی «سه سرود برای آفتاب» (دی ماه ۱۳۴۴)، از جمله اشعاری است که این فراترروی و جهان‌بینی و انسانیت‌مداری توامان را نیک تعبیر و ترجمه می‌‎کند‎: «با این همه از یاد مبر که ما ـ من و تو ـ انسان را رعایت کرده‌ایم (خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود)، و عشق را رعایت کرده‌ایم…»( ۱۸)

بنابراین، اوج‌گیری احساس و نگاه و دید وسعت‌مند شاعر، و فراترروی او از محدوده‌ی واقعیت خام و بلاواسطه،‌ زاده‌ی یک روحیه‌ی شاعرانه‌ی پای‎بند به‎ رسالت شعر و شاعری است؛ رسالتی است، که در پرتو یک خیال شاعرانه‌ی دورپرواز و یک تعهد انسانی و اخلاقی توفنده، از تنگنای یک زمان و مکان خاص می‌‎گریزد و سرانجام به ‎آفاق گسترده‌ای می‌‎پیوندد که متناسب با جایگاه بلند و شرافت‌مند انسان و انسانیت است. در گستره‌ی فرهنگ ایرانی، مولوی و حافظ در گذشته، یکی با جست‌و‎جوی انسانی دیگرگونه یا نایافتنی و دیگری با درگذشتن از «تیره‌خاکدان» ابتذال و درانداختن «طرحی نو»، از جمله شاعران نمونه‌وارند که در مسیر چنین رسالتی گام‌های استوار و بلند برداشته‌اند؛ و شاملوی شاعر از معدود سخن‌سرایان معاصر است که، به ‎پیروی از نیما، و در پرتو تجربه‌اندوزی ‎و اندیشه‌وری و جهان‌بینی، به بایستگی حضور چنین رسالتی در عرصه‌ی «شعر نو» پی برده است. و این چنین است که او حتا در سخ‎ت‌ترین دقایق عُزلت، عزلتی که در هیات «اتاقی که دریچه‌ایش نیست» تجسم می‌‎یابد، «از مهتابی به‎ کوچه تاریک خم» می‌‎شود، و «به‎ جای همه‌ی نومیدان» می‌‎گرید.(۱۹) شعرهای انسانیت‌اندیش شاملو نخست به «مردم» و «کوچه» و «خیابان»، و «برهنگان» و «گرسنگان» و «زندانیان» و «قربانیان»، می‌‎پردازند؛ و سپس راهی آفاق بلند انسانی‌-‎ جهانی می‌‎شوند. سرمنزلی را هم که شاعر به‎ هنگام پرداخت این سرود‌ها متصور می‌‎شود، اغلب – و البته نه همیشه- خوش‌بینانه و مژده‌بار است‎:

«… اما اکنون بر چارراه زمان ایستاده‌ایم
و آن‎ جا که بادها را اندیشه‌ی فریبی در سر نیست
به‎ راهی که هر خروس بادنمات اشارت می‌دهد باور کن!
کوچه‌ی ما تنگ نیست،
شادمانه باش!
و شاهراه ما از منظر تمامی‌ آزادیی‌ها می‌گذرد!»(۲۰)

سیاست و طنز در شعر شاملو

در یک دید کُلی، طنز را می‌‎توان به‎ عنوان یک واکنش گوشه‌-‎ کنایه‌آمیز و ‌گاه تند و تیز دانست، که نسبت به‎ محدودیت‌های جنسی و عاطفی، امر و نهی‌های برخاسته از ملاحظات فرهنگی و عقیدتی، روابط و مناسبات محافظه‌کارانه و مصلحت‌جویانه، و یا استبداد سیاسی و آشفتگی اجتماعی، شکل می‌‎گیرد و به ‎بیان در می‌افتد. این موارد از جمله مهم‌ترین عواملی است، که از دیرباز در جوامع گوناگون – از جمله در ایران- منشاء طنز‌پردازی بوده است. در پهنه‌ی فرهنگی‌- ادبی ایران زمین، سوزنی سمرقندی، عبید زاکانی، سعدی و حافظ در گذشته، ایرج میرزا، پروین اعتصامی، فروغ فرخ‎زاد و شاملو در چند دهه‌ی اخیر، و عمران صلاحی در این اواخر، از رده‌ی طنزپردازانی بوده‌اند که نام‌شان قرین بی‌پروایی و پرده‌دری و گوشه‌-‎ کنایه‌زنی شده است. در زمینه‌ی داستان‌های طنزآمیز نیز نویسندگانی چون جمال‎زاده، صادق چوبک، و صادق هدایت نیک درخشیده‌اند. با نگاهی بر آثار اینان، می‌‎توان رابطه‌ی بسیار نزدیک میان محدودیت‌ها و مسایل یاد شده در بالا و زایش سخن طنزآمیز را به‎ روشنی دید و دریافت.

در شعر شاملو، طنز همانند هجو، اساسا زیر تاثیر وضعیت پریشان سیاسی و اجتماعی و یا گرایش‌ها و مناسبات مصلحت‌جویانه و عصیان برانگیز پاره‌ای از «روشن‌فکران» و «اهل قلم» شکل گرفته است.(۲۱) طنز شاملو به‎ روی‌هم سه زمینه‌ی کُلی را شامل می‌‎شود: شعر و شاعری به‎ شیوه‌ی کُهن، پاره‌ای از باور‌ها و افسانه‌های پیوسته به‎ «فرهنگ عامه»، و اوضاع و احوال سیاسی و اجتماعی. از این میان، گریز زدن شاعر طنز‌پرداز به‎ گذشه‌های دور، آن هم به ویژه در زمینه‌ی گوشه‌- ‎کنایه‌زنی سیاسی‌- اجتماعی، اغلب بهانه‌ای را فراهم می‌‎آورد تا این‎ که او دامنه‌ی بیدادگری‌ها، ناراستی‌ها، بداندیشی‌ها و کج‌اندیشی‌های مربوط به‎ زمان حال را از بعد زمانی گسترده‌تر برخودار سازد؛ با حافظه‌ی تاریخی خواننده در تماس گذارد؛ و در نتیجه، آن‌ها را به ‎گونه‌ای موثر‌تر و برجسته‌تر در برابر او به ‎نمایش در آورد.

طنز شاملو‌ گاه تا آن‎ حد پرخاش‌جویانه، کوبنده، و رسواکننده است که آشکارا ابعاد هجو به‎ خود می‌‎گیرد. از این ‌رو، به ‎نظر ما، در شعر او نه از حضور طنز در معنای عام کلمه، که بیش‌تر از حضور طنز هجوآمیز می‌‎توان سخن گفت. این موردی است که طنز کوبنده‌ی فروغ فرخ‎زاد را نیز (به خصوص از زمان پرداخت «تولدی دیگر» به‎ بعد) شامل می‌‎شود؛(۲۲) طنزی که شاملو بی ‎شک خواننده‌ی آن بوده است. جنبه‌ی هجوآمیز طنز شاملو از آن‎ جا ناشی می‌‎شود، که شاعر ضمن گوشه‎ـ‎ کنایه‎زدن و برشمردن و افشا کردن ماهیت مضحک موضوع یا مساله‌ی مورد نظر خود – چیزی که اصولا خاص سخن طنزآمیز است- به ‎نکوهیدن و سرزنش کردن و‌ گاه دشنام دادن نیز می‌‎پردازد – موردی که اساسا خاص هجو است- و مهم‌تر این که گاه‌گاه تمایلات و نظرات خود را هم در طنز وارد می‌‎کند و به ‎داوری می‌‎نشیند. دلیل این طنز و هجوگویی توامان را می‌‎توان برخاسته از منش خاص شاعر دانست؛ منشی که در برابر نابهنجاری‌های سیاسی و اجتماعی سخت نرمش‌ناپذیر بوده و این که گرایش به بذله‌گویی و تمایل به جدیت فکری را یک‌جا و هم‌زمان در خود گرفته است. در این‎ جا، چهار مورد نمونه‌وار از طنز هجوآمیز شاملو را یادآور می‌‎شویم.

۱- نخستین نمونه‌ی درخور اعتنا، سروده «برای خون و ماتیک» (۱۳۲۹، در دفتر «آهن‌ها و احساس») است. در این طنز، شاملو نظم‌پردازان محافظه‌کار و شعر ناپویای آنان را به‎ تمسخر و سرزنش می‌‎گیرد و زبان به ناسزاگویی می‌‎گشاید. ۲- «حرف آخر» (در «هوای تازه»). در این شعر، شاعر با پرخاش‌جویی تام و تمام – و حتا بی‎‌رحمانه و غیرمودبانه- به‎ حمیدی شاعر و شعر او می‌‎تازد. ۳- «با چشم‌ها…» (۱۳۴۶، در «مرثیه‌های خاک»). شاملو این شعر طنزآمیز را، آن‎ چنان که در بالا یادآور شدیم، در اعتراض به «حزب تراز نوین طبقه‌ی کارگر» (حزب توده) می‌‎پردازد. ۴- «ضیافت» («بهار» در ۱۳۵۰، در «دشنه در دیس»). منظومه‌ای است نمایش‌نامه‌ووار در توصیف دنیای آشفته و مسخره‌ی خودکامگان و چگونگی مناسبات مضحک و مفتضح حاکم بر این دنیا. شاملو در این شعر، با حضور دادن «ما»، و با قرار دادن «ما» در برابر دیگران (یا خودکامگان)، به افشاگری ستم‌گری و ستم‌بری همت می‌‎گمارد.

در این چهار شعر، که اندکی است از بسیار، مرز میان طنز و هجو سُست و ناچیز می‌‎نماید. افزون بر این، طنز یا طنز هجوآمیز در بندهای فراوانی از دیگر سروده‌های شاملو حضور فعال دارد و این امر اغلب به ایجاد یک فضای سیاسی‌- اجتماعی در این شعر‌ها می‌‎انجامد. از میان شعرهای یاد شده، شعر نمایش‌نامه‌وار «ضیافت»، بامعنا‌ترین و پُرآوازه‌ترین نمونه‌ی طنز سیاسی‌- اجتماعی شاملو است. در این ‎جا می‌‎بینیم، که شاعر چگونه «ضیافت» پوشالی و تشریفاتی خودکامگان سرمست و خودباخته را به باد ریش‌خند و خُرده‌گیری می‌‎گیرد. و هم‌زمان به‎ چیستی و چرایی هستن و زیستن در زمانه‌ی آنان، و در زیر سلطه‌ی آنان، می‌‎اندیشد.

«… میهمانان را غلامان زهر در جام می‌کنند
لبخندشان لاله و تزویر است
انعام را به ‎طلب دامن فراز کرده‌اند
که مرگ بی‎ دردسر تقدیم می‌کنند
مردگان را به رف‌ها چیده‌اند
زندگان را به یخ‌دان‌ها.
گِرد بر سفره‌ی سور
ما در چهره‌های بی‌خون هم‌کاسه‌گان می‌نگریم:
شگفتا ما کیانیم؟
ـ نه بر رف چیدگانیم کز مردگانیم
نه از صندوقیانیم کز زندگانیم
تنها درگاه خونین و فرش خون‌آلود شهادت می‌دهد
که برهنه‎ پای بر جاده‌ای از شمشیر گذاشته‌ایم…»(۲۳)

شعر «ضیافت»، در عین جدیت و متانتی که داراست، و در عین حضور یک «راوی» سرسخت و جدی (شاعر) در آن، شخصیت یک «دلقک» پرده‌در و افشاگر را نیز در خود دارد. این «دلقک»ی است که در میان «مدعیان» و «مداح»، «میهمانان» و «میزبان»، و «خطیب» و «ول‌گرد»، جا و مقام ویژه‌ای را به‎ خود اختصاص داده است. هم اوست که در پوشش ریش‌خند و گوشه‌- ‎کنایه، از مابهتران را، این «سروران» و «خداوندان ظلمت شاد» و خواستاران «باغ فرشتگان» را، زیرکانه دست می‌‎اندازد. «دلقک» نخست درباره‌ی بهشت گندآلود اینان طعنه‌زنان به داوری می‌‏نشیند‎:

«باغ
بی‎ تندیس فرشتگان
زیبایی ناتمامی است!»(۲۴)

او در راستای این داوری، دلیل و شاهدی هم می‌‎آورد، منتها در قالب طنز و کنایه و به ویژه با تاکید و اصرار‎:

«که باغ عفونت میراثی گران است!
باغ عفونت
باغ عفونت
باغ عفونت…»(۲۵)

در این معرکه، «ول‌گرد»، که در واقع تُهی‌‌دستی است وارسته از همه چیز، و این که وارستگی‌اش به ‎آسانی به‎ پرده‌دری و خُرده‌گیری می‌‎کشاند، از حقارت ذاتی همه‎ چیز و همه‎ کس می‌‎گوید. «مداح» به‎ نوبه‎‌ی خود از عشق عریان و اندام بی‌قرار زنان عاشق می‌‎آورد، «راوی» از ترک‌تازی خداوندان زر و زور و تبه‌کاری‎شان سخن می‌‎راند، و «دلقک» هم‌چنان «باغ عفونت» را به‎ رُخ باغ‌نشینان می‌‎کشد. و آن ‎گاه که «مدعیان» می‌‎پرسند‎: … ‎ آیا بهار را / از بوی تلخ برگ‌های خشک‎/ که به‎ گُل‌خن می‌‎سوزد‎/ تبسمی به‎ لب خواهد گذاشت‎؟»، دلقک با بی‌‎پروایی پاسخ می‌‎دهد‎:

«نیش‌خندی
آری
گزمه‌ها قدیسانند!
گزمه‌ها قدیسانند!»(۲۶)

سرانجام، به‎ هنگامی که «مدعیان بانگ برمی‌آورند که: «… ‎حقیقت مطلق جهان، تاکنون‎/ به جز این دو چشم بداندیش خون‌چکان نیست‎/ این دو چشم خیره‎/ بر این سر/ که از پس شیشه و سنگ/ دزدانه/ تو را می‌‎پاید»، دلقک حرف آخر خود را به ‎زبان می‌‎آورد و افشا می‌‎کند‎:

«می‌‎دانم‎!
و به ‎صداقت چشمان خویش اگر اعتقاد می‌‎داشتم
دیری از این پیش دانسته بودم
که آن چه در پاکی آسمان نقش بسته است
به جز تصویر دوردست من نیست.»(۲۷)

که در این هنگام «خطیب» مغرور، ولی واقع‌بین و اندیش‌‎ناک خود را می‌‎بازد، به فرجام ناخجسته‌ی «دلقک» می‌‎اندیشد و ناگزیر زبان به ‎امر و نهی می‌‎گشاید‎:

«تو می‌‎باید خامُشی بگزینی
به جز دروغت اگر پیامی
نمی‌تواند بود،
اما اگرت مجال آن هست
که به‎ آزادی
ناله‌ای کنی
فریادی در افکن
و جانت را به ‎تمامی
پشتوانه‌ی پرتاب آن کند.»(۲۸)

شعر طنز و هجوآمیز «ضیافت»، نمونه‌ای است بسیار گویا از درآمیختگی خُرده‌گیری سیاسی و اجتماعی و درک و بینش فلسفی‌وار. در این شعر، هم گستره‌ی خودکامگی و ستم‌گری خداوندان زر و زور به‎ تصویر درآمده است، و هم فرومایگی منشی و تُهی‌مغزی و اندک‌بینی آنان. در واقع، دنیای پست و مضحکی که اینان و پاس‌داران و جیره‌خواران و ستایش‌گران‎شان را دل‌خوش و سرمست نگاه داشته است، جز در زبان طنز، و جز با گوشه- ‎کنایه‌های هجوانگیز و رسواکننده، به ‎بیان در نمی‌آید. از آن‎ جا که موضوع بلاواسطه‌ی این طنز، تبه‎کاران و چگونگی مناسبات میان آنان و زیردستان و ستم‌کشان است، شاعر ناگزیر به ‎پرداخت طنز صِرف بسنده نمی‌‎کند؛ بلکه عبارات طنزآمیز و هجوآمیز را در کنار هم‌دیگر و یا در پی یک‌دیگر می‌‎آورد. او در سایه‌ی این هم‌جوارگردانی، از یک‎ سو به ‎بیان انتقادی و تصاویر پرده‌درانه‌ی خود توانایی و اثرگذاری می‌‎بخشد و از سوی دیگر خواننده‌اش را از موقعیت سرگرم‌کننده و لذت‌بخش سخن طنزآمیز عبور می‌‎دهد و به ‎قلمرو حادثه‌بار واقعیت تلخ و تکان دهنده می‌‎رساند.

* * *

مراجع:

۱- شاملو، برگرفته از مجابی، جواد، «آینه‌ی بامداد»، تهران، فصل سبز، ۱۳۸۰، صفحه‌ی ۱۳۴.
۲- عبدالعلی دستغیب اشعار متعهد شاملو را به این دلیل «فرهنگی» به‎ شمار می‌‎آورد، که هم به استبداد و افکار خرافی می‌‎پردازند و هم به مسایل اجتماعی و جهانی و روشن‌فکران غیرمسئول. در این ‎باره بنگرید به دستغیب، عبدالعلی، نقد آثار احمد شاملو، تهران، نشر آروین، ۱۳۷۳، صفحه‌ی ۱۵۳.
۳- گفت‌و‌گوی فرج سرکوهی با شاملو، «آدینه»، مرداد ۱۳۷۱، شماره¬ی ۷۲، چاپ تازه در مجابی، جواد (به کوشش) «شناخت‌‏نامه‌ی احمد شاملو»، تهران، نشر قطره، ۱۳۷۷، صفحه‌ی ۷۱۸.
۴- گفت‌و‌گوی زمانه با احمد شاملو،‌‌ همان، صفحه‌ی ۷۴۵.
۵- شاملو، برگرفته از پاشایی، ع.، «زندگی و شعر احمد شاملو»، جلد ۲، صفحات ۶۷۷ـ۶۷۸.
۶- شاملو، «نبوغ»، «باغ آینه»، مجموعه آثار، دفتر یکم، بخش اول، صفحات ۴۲۱ـ۴۲۳.
۷- شاملو، برگرفته از پاشایی، ع.، «زندگی و شعر احمد شاملو»، صفحات ۸۷۷ـ۸۸۰.
۸- شاملو، «مجله کوچک»، «ققنوس در باران»، مجموعه آثار، دفتر یکم، بخش دوم، صفحات ۶۷۱ و ۶۷۳.
۹- شاملو، «شعری که زندگی است»، «هوای تازه»، همان، بخش اول، صفحه‌ی ۱۵۵.
۱۰- شاملو، «لعنت»، «هوای تازه»، همان، صفحه‌ی ١٧١.
۱۱- شاملو،» ترانه‌ی بزرگ‌‎ترین آرزو»، «دشنه در دیس»، همان، بخش دوم، صفحه‌ی ۸۴۴.
۱۲- شاملو، «بر سنگ‌فرش»، «باغ آینه»، همان، دفتر یکم، بخش اول، صفحات ۳۵۱ـ۳۵۲.
۱۳- بنگرید به ابتهاج، هوشنگ، «بر سواد سنگ‌فرش راه»، در دفتر شبگیر، تهران، ۱۳۳۲، چاپ سوم، تهران، توس، ۱۳۷۰.
۱۴- شاملو، «صبح»، در «ترانه‌های کوچک غربت». آمریکا، ۱۳۵۹، مجموعه آثار، دفتر یکم، بخش دوم، صفحه‌ی ٧۶٧.
۱۵- «هجرانی»، «ترانه‌های کوچک غربت»، مجموعه آثار، دفتر یکم، بخش دوم، صفحه‌ی ۸۵۵.
۱۶- «آن روز در این وادی»، «در آستانه»، مجموعه آثار، دفتر یکم، بخش دوم، صفحه‌ی ۱۰۱۳.
۱۷- عقوبت»، «شکفتن در مه»، همان، صفحه‌ی ۷۴۳.
۱۸- شاملو، «سه سرود برای آفتاب»، سرود ٢ / «چلچلی»، در ققنوس در باران، صفحه‌ی ۲۹، مجموعه آثار، دفتر یکم، بخش دوم، صفحه‌ی ۶۵۴.
۱۹- شاملو، «چلچلی»، همان، صفحه‌ی ۶۵۶.
۲۰- شاملو، «از منظر» (دی ماه ۱۳۵۵)، «دشنه در دیس»، مجموعه آثار، صفحه‌ی ۸۳۹.
۲۱- درباره‌ی گوشه‌هایی از طنزهای شفاهی و نوشتاری شاملو بنگرید به مجابی، جواد، «آینه‌ی بامداد»، یاد شده، صفحه‌ی ٩ به بعد و صفحه‌ی ۱۵۲.
۲۲- بنگرید به فرخ‌زاد، فروغ، «ای مرز پُر گهر»، دیوان اشعار، صفحه‌ی ۳۳۹ به بعد،. نیز بنگرید به «کسی که مثل هیچ کس نیست»، در «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، دیوان اشعار، صفحات ۴۵۶ـ۴۶۱.
۲۳- «ضیافت»، در «دشنه در دیس»، مجموعه آثار، دفتر یکم، بخش دوم، صفحات ۸۰۱ ـ۸۰۲.
۲۴- همان، صفحه‌ی ۸۰۳.
۲۵- همان، صفحه‌ی ۸۲۱.
۲۶- همان، صفحه‌ی ۸۱۳.
۲۷- همان، صفحه‌ی ۸۱۴.
۲۸- همان، صفحه‌ی ۸۱۵.

برگرفته از: «سرود بی‌قراری»، نوشته‌ی علی شریعت کاشانی، «نشر نظر»،