«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
رنزو لورنته – ترجمهی: حسن آزاد –
دفاع از نظریهی مارکسیستی در زمانهی ما وظیفهی آسانی نیست. برای دفاع از این نظریه از ابتدا، موانعی آشنا با سرشتی سیاسی و عملی خودنمایی میکنند: با فروپاشی کمونیسم شوروی در دو دههی پیش، بسیاری مارکسیسم را به طور قطعی نظریهای «مردود» میپنداشتند، یا در بهترین حالت نظریهای که با شرایط کنونی ارتباطی ندارد. اما دشواریهای دیگر ناشی از این واقعیت است، که مُفسرانی آکادمیک و غیرآکادمیک و ضدمارکسیسم، نظرات مارکس را مُنحرف و بد جلوه دادهاند؛ اگر نگوییم به شکل کاریکاتور در آوردهاند! از این رو، وظیفهی بُنیادی و تخطیناپذیر مُحققان، روشنفکران و فعالان همدل با مارکسیسم عبارت است از نیاز به بازبینی و احیای مفهومها، تزها و نظرات مارکس، که به شکل نادرستی مُعرفی شدهاند، و در صورت امکان دفاع از آنها!
یکی از انتقادهایی که هرچندگاهی علیه اندیشههای مارکس – و به عُنوان دلیلی برای ترک کامل آن- طرح میشود، این است که نظریهی مارکس الزاما حاوی باوری است که سی. رایت میلز آن را باور به «متافیزیک کار» مینامد.(۱) تا جایی که میدانم میلز (۱۹۶۲، ۱۲۷، ۱۲۹؛ ۱۹۶۳، ۲۵۶) هیچگاه صورتبندی دقیقی از «متافیزیک کار» به دست نداده است – عبارتی که به نظر میرسد به یک باور بسیار مُتحجر، به تداوم آرزوهای رهاییبخش، یا به ظرفیت سیاسی انقلابی بیمانند و مُنحصر به فرد طبقهی کارگر اشاره دارد- اتهامی رایج که بارها نظرات گوناگون و از حیث نظری و تجرُبی غیرقابل دفاع را به مارکس نسبت داده است. این دعاوی، عبارتند از: درک مارکس دربارهی پرولتاریا همچون یک «طبقهی عام»، این که طبقهی کارگر اگر نه یگانه، بلکه نُخستین عامل انقلاب سوسیالیستی است، پافشاری مارکس و انگلس بر «وظیفهی تاریخی» پرولتاریا، دستیابی محتوم پرولتاریا به آگاهی و آرمان انقلابی، و حتای شاید این تز که «تضاد» بین سرمایه و کار، نُخستین تضاد یا بُنیادیترین تضاد در جامعهی سرمایهداری به شُمار میرود.(۲)
برای بسیاری از مُنتقدان مارکسیسم، هر یک از این نظرها به تنهایی برای الصاق برچسب «متافیزیک کار» کافی است، چه رسد به برخی یا تمامی آنها باهم. به سُخن دیگر، به نظر میرسد هر یک از این تزها از موضع مارکس در تدوین «اساسنامهی موقت» انترناسیونال اول توجیه کافی به دست میآورد: «رهایی اقتصادی طبقهی کارگر… هدف سترگی است که هر جنبش سیاسی باید همچون وسیلهای در خدمت نیل به آن باشد.»(Marx, 1985a, 14) از سوی دیگر، اگر تمامی نظراتی که برشمردم غیرقابل دفاع باشند، مانند بسیاری از موارد نظیر «متافیزیک» بیپایه به نظر میرسد، گرایش مارکسیسم در این که برای پرولتاریا جایگاهی ویژه قایل شود، کمتر قابل توجیه خواهد بود.
در این نوشتار، من به نُخستین ادعای ناظر بر «متافیزیک کار» میپردازم؛ یعنی درک مارکس و انگلس(۳) از پرولتاریا همچون طبقهی عام. مفهومی که در ادبیات آکادمیک به طور خلاصه به مارکس و انگلس نسبت داده میشود، و به میزانی که مُفسران آن را طرح میکنند، غالبا به نادرستی تعریف شده است.(۴) مقالهی من علاوه بر توضیح طبقهی عام، قصد دارد منطق مارکس و انگلس را دربارهی این مفهوم بازسازی کند، که رهایی پرولتاریا همانا رهایی همگان از استثمار و ستم و پایان سُلطه است. اگر مارکس و انگلس بر اولویت مُبارزهی سیاسی برای رهایی طبقهی کارگر پافشاری میکنند، دقیقا به این علت است که آنها باور دارند این رهایی، مُتضمن رهایی همگان است. از این رو، باید در نظر داشت که مُفسران در درک این نظر مُشکل دارند؛ چرا که در مورد این موضوع، نوشتههای اندکی وجود دارد، و بسیاری از آنچه که نوشته شده، ناروشن و گُمراهکنندهاند. در واقع، تفسیرهای مُحققان دربارهی مارکس در این زمینه به دشواری از کتاب راهنمای فلسفهی شوروی سابق فراتر میرود، که به شکل مُتحجرانهای بر این باور بود که «انقلاب پرولتری… برای همیشه به استثمار انسان از انسان پایان میبخشد.»(Rosenthal and Yudin, 1949, 24)
بحث من با توضیح طبقهی عام و با کاربُرد مارکس و انگلس از مفهوم پرولتاریا آغاز میشود. پس از مُروری کوتاه از سایر معانی «عامیت»، که غالبا با «عام بودن» طبقهی عام اغتشاش مفهومی پیدا میکند، کوشش خواهم کرد دلایل مارکس و انگلس را بازسازی کنم، که چرا رهایی پرولتاریا به رهایی «همگانی» میانجامد. ادعای اصلی من در اینباره، این است که مارکس و انگلس در باور به این که رهایی پرولتاریا به رهایی «همگانی» میانجامد، به دو شیوهی استدلال تکیه میکنند. نخستین روش استدلال بر منافعی تاکید دارد، که حذف سرمایهداری برای همگان به ارمغان میآورد. استدلال دوم به روشهایی اشاره میکند، که لایهبندی و تفکیک طبقاتی، از طریق آن میتوانند اشکال دیگر سُلطه، ستم و استثمار غیرطبقاتی را اِعمال کنند. به رغم پذیرش و عدم پذیرش این استدلالها، من امیدوارم نشان دهم که میتوان مفهومی مُنسجم از پرولتاریا – همچون یک طبقهی عام- ارائه کرد و امتیاز قائل شدن برای رهایی این طبقه را دستکم به شکل قابل دفاع به مارکس و انگلس نسبت داد. به طور خُلاصه، روشن خواهد شد، که نظرات مارکس و انگلس را از این لحاظ به سختی میتوان نوعی «متافیزیک کار» قلمداد کرد، نُکتهای که مُنتقدان مارکسیسم معمولا مورد سرزنش قرار میدهند.
مفهوم «طبقهی عام»
طبقهی عام دقیقا به چه معنا است، و مارکس با بیان این که یک طبقهی اجتماعی خاص، یک طبقه عام است، چه هدفی دارد؟ یک طبقهی عام در اساس طبقهای است که منافع ویژهاش – به معنای تقریبی مُجموعهای از مُناسبات اجتماعی- سیاسی دستیافتنی، که برای اعضای این طبقه در مقام عضو طبقه حداکثر منافع را در بر دارد- با منافع عمومی جامعه – به طور تقریبی منافعی در راستای خطوط دولت-ملت-(۶) یکسان است. بدینسان، این طبقه در دفاع و پیگیری از منافع خود، از منافع جامعه به طور کُل پاسداری میکند. یعنی که منافع خاص طبقهی عام به طور همزمان دربرگیرندهی منافع مُشترک تمام اعضای جامعه است (و بدین شکل مُعادل منافع عمومی جامعه است)، و طبقه در اِعمال منافع خود، در واقع در جهت منافع همگان گام برمیدارد. مُهمتر از این، طبقهی عام در رهایی خود، همهنگام، موجب رهایی عام اجتماعی خواهد شد. به سُخن دیگر، خودرهایی طبقه به طور کُل با رهایی جامعه انطباق دارد.
در واقع، این مفهوم از طبقهی عام، از هگل سرچشمه میگیرد. او در عناصُر فلسفهی قانون (یا فلسفهی حق) به «رستهی عامی اشاره میکند که حرفهاش، تامین منافع عام جامعه است» و «منافع خاص آن رسته از طریق کار برای منافع عام برآورده میشود»(Hegel, 1991, 237)، به شرطی که دولت این رسته را حفظ کند. برای هگل، رستهی عام همان بوروکراسی بود. مارکس این مفهوم هگلی را میپذیرد، که منافع خاص یک قشر یا یک بخش از جامعه با منافع عام همخوانی دارد، اما او این بخش را به عُنوان یک طبقه و همسان با پرولتاریا، همچون طبقهی عام در درون سرمایهداری پیشرفته، درک میکند (سرمایهدارییی که به نظر مارکس در اواسط قرن نوزدهم به مرحلهای رسیده بود، که مانعی در برابر پیشرفت اجتماعی محسوب میشد و میبایست جای خود را به سوسیالیسم/کمونیسم میداد). مشهورترین اشارهی مارکس به این جنبه از پرولتاریا در آثار اولیهی او، و به ویژه در «دستنوشتههای ۱۸۴۴» مُشاهده میشود، که در آن به صراحت اعلام میکند: «رهایی کارگران دربرگیرندهی رهایی عام بشری است.»(Marx, 1975b, 280) اما این یک بدفهمی رایج است، که باور مارکس (و انگلس) به مفهوم طبقهی عام را به آثار اولیه محدود کنیم. مارکس، در واقع، در اساسنامهی موقت «انترناسیونال اول» به جایگاه پرولتاریا، همچون یک طبقهی عام ارجاع میدهد.(Marx, 1985a, 14) و انگلس بر این جنبه از طبقهی کارگر، حتا، پس از مرگ مارکس نیز پافشاری میکند. او در مقدمه بر چاپ انگلیسی «بیانیهی کمونیست»، در سال ۱۸۸۰، مینویسد: «مرحلهای فرا رسیده است، که طی آن طبقهی استثمار شده و تحت ستم – پرولتاریا- بدون رهایی همزمان و یکبار برای همیشهی جامعه به طور کُلی از تمام اشکال استثمار، ستم، تمایز و مُبارزه طبقاتی، نمیتواند رهایی خود را از سُلطهی طبقهی حاکم و استثمارگر – بورژوازی- به دست آورد.»(۷) (1990b, 517)
نُخستین نکتهای که در بازبینی مفهوم طبقهی عام به روایت مارکس باید در نظر گرفت، تحقیر این مفهوم از سوی کسانی است که بر این باورند پرولتاریا نه تنها طبقهی عام نیست، بلکه هیچگاه نبوده است. هال دریپر نظر واقعی مارکس را اینگونه مطرح میکند: «مارکس نه تنها بوروکراسی دولتی را به عُنوان یک طبقهی عام نفی میکند، بلکه این نظر را نیز نمیپذیرد که اصولا طبقهای برای همیشه تجسُم منافع عمومی جامعه باشد. طبقهی عام در یک بستر تاریخی مُعین، طبقهای است که منافعاش به طور کُلی با تحول ضروری جامعه همخوانی دارد.»(۱۹۷۸, ۷۱)
در این متن، «تحول» به معنای گُذار به شکل پیشرفته یا «بالاتر» جامعه است، که مناسبات تولیدی مُتناسب با نیروهای مولدهی در حال ظهور را برقرار میکند؛ نیروهای مولدهای که دیگر با روابط تولید جاری و مُسلط، سازگاری ندارد. هر طبقهای که در پیشبُرد منافع خاص خود، مُناسبات تولیدی پیشرفتهتر و از حیث عینی مورد نیاز را برقرار کند، هر طبقهای که «منافع انقلابی جامعه» را نمایندگی کند(Marx, 1978, 56; cf. 57) طبقهی عام به شُمار میرود؛ چون منافع و اهداف خاص آن طبقه، با منافع و اهداف جامعه به طور عام مُطابقت دارد. بدین منوال، بورژوازی در خلال زوال فئودالیسم همچون یک طبقهی عام عمل کرد، همانگونه که انقلاب فرانسه در جریان یک مرحلهی کوتاهتر از تاریخ این وظیفه را انجام داد.(Marx, 1975a, 185; cf. Engels, 1987, 19; 1990c, 314) توجه داشته باشید که جایگاه یک طبقهی عام با تاریخ آن طبقه همپوشانی کامل ندارد: بورژوازی با عدم نمایندگی منافع عام جامعه، دیگر طبقهی عام محسوب نمیشد، درست به همان شکل که در مراحل آغازین سرمایهداری، پرولتاریای نوظهور هنوز طبقهی عام نبود. همچنین توجه داشته باشید، که لازم نیست اعضای طبقهی عام، اکثریت جمعیت یک کشور (یا یک منطقه) را تشکیل دهند. بدینسان، «عامیت» طبقهی عام به کارکرد اندازهی نسبی اعضای آن بستگی ندارد. به عُنوان نمونه، بورژوازی در کشورهایی همچون طبقهی عام ظهور کرد، که در آن زمان درصد کوچکی از کُل جمعیت را در برمیگرفت، و پرولتاریا نیز میتواند جایگاه طبقهی عام را به دست آورد، بدون آن که اکثریت نسبی یا مُطلق جمعیت را تشکیل داده باشد.
همانگونه که اشاره شد، پرولتاریا طبقهی عام در سرمایهداری پیشرفته است. به همین دلیل، لنین طبقهی کارگر را «طبقهی پیشگام قرن بیستم» نامید.(۱۹۷۲, ۶۰) به یک معنا، پرولتاریا یک طبقهی عام دیگر است، این طبقه پیش از هر چیز به سرنگونی سرمایهداری نیاز دارد. به زبان دریپر: «در این مقطع تاریخی با نیازهای عمومی جامعه همخوانی دارد.»(۱۹۷۷, ۱۴۶) پرولتاریا نظیر بورژوازی، هنگامی که طبقهی عام بود، اکنون وعدهی رهایی اجتماعی از نظر تاریخی قابل دسترس را نمایندگی میکند. اما به روایت دیگر، این درست است که برای مارکس، پرولتاریا فینفسه یک طبقهی عام محسوب میشود، اما، در واقع مارکس ادعا میکند که پرولتاریا مظهر شکلی از عامیت مُتمایز از سایر طبقات عام است. به باور او، پرولتاریا تجسُم طبقهی عام به معنای کامل کلمه است.(۱۹۶۸, ۵۹) به طور خلاصه، عام بودن پرولتاریا در مُقایسه با بورژوازی کمتر تصادفی است، در حالی که رهایی به دست آمده از سوی بورژوازی به عُنوان طبقهی عام در سرنگونی فئودالیسم و دستیابی به نظم اجتماعی پیشرفتهتر تنها یک شکل از سُلطهی طبقاتی را مُلغا کرد، «انقلاب کمونیستی [یعنی پرولتری]… به سُلطهی تمامی طبقات از جمله خود طبقه پایان میدهد». همانگونه که در ایدئولوژی آلمانی اشاره شده، پیروزی پرولتاریا با امحای جامعهی طبقاتی «به الغای… سُلطه به طور عام میانجامد.»(Marx and Engels, 1976, 52, 47) بورژوازی به عُنوان طبقهی عام تنها میتواند مدعی عامیت نسبی باشد، چون جامعه را از یوغ فئودالیسم آزاد کرد و رهایی را به ارمغان آورد؛ امری که هر چند برای پیشرفت اجتماعی ضروری، و برای زمانهی خود دارای حداکثر عامیت (از برخی جهتها دربردارندهی منافع همگان) بود(cf. Marx and Engels, 1976, 290)، ولی در عین حال ناکامل به شُمار میرفت. از سوی دیگر، پرولتاریا میتواند ادعا کند که عمل خودرهایی او به رهایی کامل و قطعی مُنجر میشود، چون نقطهی پایانی است بر تمام اشکال سُلطهی طبقاتی. به طور خلاصه، خودرهایی پرولتاریا شرط لازم و کافی برای رهایی جامعه به طور کُل از سُلطه، استثمار و ستم طبقاتی خواهد بود.
اما دقیقا چگونه خودرهایی طبقهی کارگر به رهایی از تمامی اشکال سُلطه، استثمار و ستم طبقاتی میانجامد؟ به این پُرسش میتوان چنین پاسخ داد: در حالی که رهایی تمام طبقات پیشین (یعنی رهایی از موانعی که مانع رُشد حداکثر آنان میشود) مُستلزم تابعیت از گروهی دیگر بود، خودرهایی پرولتاریا شامل تابعیت هیچ بخش دیگری از جامعه نیست. منافع طبقاتی پرولتاریا مُتضمن – پیوند ساختاری با- تابعیت و ستم بر هیچ طبقهی اجتماعی دیگری نیست. و این واقعیت، او را قادر میسازد امور اقتصادی را بدون بازتولید استثمار بر پایهی طبقه و زیانهای حاصل از آن سازماندهی کند. پرولتاریا به شکل بُنیادیتر، بدون بازتولید تابعیت و استثمار به پیروزی میرسد؛ به این دلیل ساده که پرولتاریا، بر خلاف سایر طبقات، بدون الغای خود همچون طبقه نمیتواند خود را رها سازد، یعنی بدون پایان دادن به جایگاه کارگران همچون پرولتاریا. پرولتاریا برای رهایی خود باید سرمایهداری را از بین ببرد، اما وجود پرولتاریا به سرمایهداری و به ویژه به نظام کار مزدی وابسته است. پس، پرولتاریا با سرنگونی سرمایهداری، نظمی را برمیاندازد که شرط وجودی خود اوست: اگر طبقات وجود نداشته باشند، طبقهی کارگر، طبقهی تحتستم نیز بهخودیخود وجود نخواهد داشت.(cf. Marx, 1976, 212) از این رو، پرولتاریا نمیتواند خود را رها سازد – به معنای سرنگونی سرمایهداری- بدون اینکه شرایط وجودی خود را از بین ببرد. و بنابراین، بدون الغای خود، نمیتواند خود را رها سازد. رهایی طبقاتی در مورد پرولتاریا، شامل از بین رفتن خود اوست.(۸) در واقع، پرولتاریا در بین طبقات عام یگانه و بیمانند است، تا آنجا که نابودی خود را هدف قرار میدهد. و از این رو، این وظیفه را بدون پیشداوری نسبت به منافع خود – منافع خود پرولتاریا- نمیتواند انجام دهد. برعکس، منفعت عینی طبقاتی او در امحای خود اوست. باری، اگر پرولتاریا در سرنگونی سرمایهداری، همزمان خود را ملغا میکند، پس نمیتواند پس از پیروزی، طبقهی دیگری را به انقیاد خود در آورد؛ چون دیگر به عُنوان طبقه وجود نخواهد داشت. اما عمل خودالغایی، پایان جامعهی طبقاتی را به طور عام نشان میدهد، یعنی دستکم طبق پیششرطهای نظریهی مارکس، هر طبقهی از نظر اقتصادی بااهمیت دیگر نیز از بین میرود: با سرنگونی سرمایهداری، بورژوازی نیز به عُنوان طبقه محو میشود. پس، بدین نحو، خودرهایی پرولتاریا ضمانت رهایی عمومی از تمام اَشکال سُلطهی طبقاتی است. تحقُق این هدف، طبق نظر مارکس و انگلس، «رسالت»، «وظیفه» و «حرفه»ی تاریخی پرولتاریا است.(Marx, 1996, 16; 1979, 191; Engels, 1987, 270; Marx and Engels, 1975, 37)
ابهام در مفهوم «عامیت»
پیش از بازگشت به بازسازی دلایل مارکس و انگلس در باب این که رهایی طبقهی کارگر مُتضمن رهایی عمومی است، اهمیت دارد که به طور خلاصه به مفهوم مُرتبط و در عین حال جداگانهی «عامیت» در نوشتههای مارکس اشاره کنیم؛ درکی که برخی اوقات با مفهوم طبقهی عام مغشوش و یکسان انگاشته میشود. همچنین جا دارد به رابطهی بین «عامیت» در طبقهی عام و مفهوم «عامیت»، که غالبا با مفهوم هژمونی همراه است، روشنی بخشید.
نُخست به معنایی بپردازیم، که با عامیت رابطهی نزدیکی دارد و در آثار اولیهی مارکس دیده میشود و برخی مُفسران بر آن تاکید کردهاند.(see, e.g., Avineri, 1968, 57–۶۲; Löwy, 2003, 56, 80; Thomas, 1994, 46–۴۷) این معنای دیگر عامیت شاید به شکلی مُشخصتر در فرازهای مشهوری از «ایدئولوژی آلمانی» و مُقدمهی مارکس بر «مُشارکتی بر نقد فلسفهی حقوق هگل» آمده است. در این متنها، پرولتاریا به عُنوان «طبقهای است که تمام مصایب اجتماعی را بدون بهرهمندی از منافع آن به دوش میکشد و از جامعه بیرون گذاشته شده است. طبقهای که دیگر همچون طبقهای از جامعه به حساب نمیآید، به عُنوان طبقه شناخته نمیشود و بیانگر انحلال تمامی طبقات، ملیتها و غیره در درون جامعهی کنونی است.»(Marx and Engels, 1976, 52) و در ادامه، «پرولتاریا در زمانهی کنونی… از تمام اشکال خودفعالیتی به طور کامل محروم شده است»(Marx and Engels, 1976, 87) و شامل «طبقهای از جامعهی مدنی، که طبقهای از جامعهی مدنی محسوب نمیشود… حوزهای که به علت رنج همگانیاش خصلتی عام دارد. هیچ حق ویژهای را طرح نمیکند، چون نه یک بیعدالتی ویژه، بلکه بیعدالتی عام بر علیه او اِعمال میشود… حوزهای… که… فقدان کامل انسانیت است.»(Marx, 1975a, 186; emphasis in the original; cf. Marx and Engels, 1975, 37) مارکس و انگلس در این فرازها تاکید دارند، که پرولتاریا نمایندهی عامیت است چون: ۱- تباهی اجتماعی او عاری از تمام «ویژگی»ها است (او «انحلال تمامی طبقات و ملیتهاست»، «از جامعه طرد شده است» [یعنی در جامعهی مدنی جایگاهی ندارد و به رسمیت شناخته نمیشود]، «فقدان کامل انسانیت» و غیره؛ ۲- رنج و قربانی شدن آن همهجانبه و تمام اشکال آسیب اجتماعی را در بر دارد (مجبور است «تمام مصایب جامعه را به دوش بکشد» و از «خطا به شکل عمومی رنج میبرد») [«بیعدالتی مطلق که میتواند به بیعدالتی فینفسه ترجمه شود.»]
این مفهوم از عامیت به طور قطع با مفهوم طبقهی عام مورد نظر در این نوشتار مربوط و گاهی وابسته است. از باب نمونه، این مفهوم تاییدی است بر این ادعا که پرولتاریا نمایندهی عمومی جامعه به شمار میرود.(Marx, 1975a, 184) و همچنین توضیح میدهد، که چرا پرولتاریا از هیچیک از مزایای جامعهی بورژوایی بهرهمند نیست (از خصلت انسانی تُهی شده و از هر ویژگی محروم است و غیره) و آماده است که عاملیت خود را همچون «طبقهی عام» اِعمال کند.(۹) به این ترتیب، حتا این معنا از «عامیت» مُتمایز از مفهوم مُحکم و از حیث سیاسی محدودتری از طبقهی عام است، که مارکس و انگلس در سراسر نوشتههایشان مورد بحث و دفاع قرار دادهاند. به علاوه، مفهوم طبقهی عام میتواند مُستقل از این معنای از لحاظ مفهومی مُتمایز از «عامیت» مفصلبندی شود. آنچنان که بسیاری از فرازها در نوشتههای مارکس و انگلس نشان میدهد، آنها در متنهای بعدی خود به این معنا اشاره نمیکنند. بدین منوال، به منظور بازسازی درک آنها از طبقهی عام، میتوانیم نقلقولهایی را که من در رابطه با این معنای اخیر آوردهام، نادیده بگیریم.
مفهوم «عامیتی» که در بالا به آن اشاره شد، به هیچ رو تنها مفهومی نیست که موجب اغتشاش و عدم دقت در بحث طبقهی عام در دیدگاه مارکس و انگلس میشود. برخی پیشفرضها در ارتباط با مفهوم هژمونی – مُراد من به طور تقریبی، توانایی یک طبقهی مُسلط برای القای ارزش و باورهای خود به جامعه به طور کُلی است، به شکلی که تمام جامعه دیدگاه اجتماعی، سیاسی طبقهی مُسلط را میپذیرد (و بدین شکل با سُلطهی او همنوایی میکند)- همچنین میتواند به بدفهمی مفهوم طبقهی عام بیانجامد. به ویژه، هنگامی که مُفسران بر جنبهی هژمونی در مفهوم عامیت تاکید دارند. مارکس و انگلس در «ایدئولوژی آلمانی» اشاره میکنند: «برای هر طبقهی جدیدی که خود را در جایگاه طبقهی حاکم قرار میدهد، بیش از آن که مجبور باشد… منافع خود را همچون منافع عام تمام اعضای جامعه معرفی میکند… باید به نظرات خود شکلی عام ببخشد.»(Marx and Engels, 1976, 60) بر پایهی این نقلقول، طبیعی است که همآوا با یکی از مُفسران نتیجه بگیریم: «یک طبقهی عام، طبقهای است که میتواند منافع خود را همچون منافع عمومی معرفی کند.»(Callinicos, 2006, 75)اما این خصلتبندی، صرفا زمانی درست است که نمایندگی مورد نظر، به طور دقیق منافع عمومی را بازنمایی کند. به سُخن دیگر، هنگامی که گروههای مُختلف میکوشند منافع خود را همچون منافع عمومی جلوه دهند، آنچه که یک طبقهی عام راستین را مُتمایز میکند، حقیقت عینی ادعاهای او در ارائهی منافع عام در یک مقطع تاریخی ویژه است. به طور خلاصه، ادعای پرولتاریا برای نمایندگی منافع عام یک عقلانیت محض نیست.(۱۰) همانطور که سایر گروههای اجتماعی خواهان دستیابی به هژمونی، در دورهای که پرولتاریا فیالواقع تنها طبقهی عام راستین محسوب میشود، ادعاهایشان فاقد حقیقت عینی است و از عقلانیت محض فراتر نمیرود.
پرولتاریا همچون عامل رهایی عمومی بشریت
اکنون به دفاع مارکس و انگلس در ارزیابی پرولتاریا همچون طبقهی عام و نگاه آنها به مفهوم عامیت طبقه بازگردیم، یعنی طبقهای که بر خلاف طبقات دیگر برای منافع جامعه به طور کُل عمل میکند. همانگونه که مشاهده کردیم، پرولتاریا طبق نظر مارکس و انگلس: «طبقهای است که جامعه را از تمام اشکال ستم، استثمار و سُلطهی طبقاتی بهطور عام و قطعی رها میکند.» اما، همچنین، مارکس و انگلس باور داشتند که پرولتاریا در دستیابی به رهایی خود، موفق میشود: «جامعه را به طور کُل از تمام اشکال ستم و استثمار رها سازد». و الغای «سُلطه به طور عمومی را به ارمغان آورد». به نظر میرسد این دو تز با هم برای کسانی که هدف خود را حداکثر پیشرفت بشری قرار دادهاند، حاوی این مضمون است که رهایی اقتصادی طبقهی کارگر… هدف سترگی است که هر جنبش سیاسی باید همچون وسیلهای در خدمت نیل به آن قرار گیرد. این امر به دشواری حُکمی غیرمعقول به نظر میرسد، اگر از یکسو، زمان عاملانی که به رهایی انسان باور دارند محدود، و از سوی دیگر، رهایی طبقهی کارگر شرط لازم و کافی برای محو هر گونه ستم، استثمار و سُلطه به طور کُلی باشد (بر خلاف سایر جنبشهای رهاییبخش، که هواداران آن به شکل قابل قبولی مدعیاند که مطابق منافع جامعه به طور کُل عمل میکنند، اما باور ندارند که پیروزی آنها در هدف خود، در عین حال پایانی است بر تمام اشکال ستم، استثمار و سُلطه).(۱۱)
پس، پُرسش مرکزی این است: به چه دلیل مارکس و انگلس باور دارند، که گُزارهی دوم حقیقت دارد. چرا آنها رهایی طبقهی کارگر را شرط لازم و کافی برای محو تمام اشکال ستم، استثمار و سُلطه میپندارند؟ به بیان سادهتر، چرا رهایی پرولتاریا، وعدهی رهایی کامل بشریت را در بر دارد، یعنی وعدهای که هر کس را به طور کامل رها میکند؟ (این ادعا که پرولتاریا در تعقیب حذف ستم طبقاتی به معنایی به منافع همگانی خدمت میکند، یک نُکته است، و باور به این که پایان بخشیدن به ستم طبقاتی، مُعادل با رهایی همگانی است، نُکتهای کاملا مُتفاوت.) چرا امحای ستم طبقاتی – برقراری جامعه بیطبقه- دقیقا مُتضمن رهایی عمومی از ستم محسوب میشود، و احتمالا بعد از آن تنها ستم ناشی از «خصومت فردی» وجود خواهد داشت (همانگونه که مارکس در مُقدمه در باب نقد اقتصاد سیاسی طرح میکند(۱۹۸۷، ۲۶۴)؛ در یک کلام، چرا رهایی از بندگی چنین پیام تعیینکنندهای در بر دارد؟(۱۲)
همانگونه که مُشاهده شد، برای نتیجهگیری از نوشتههای مارکس و انگلس میتوانیم دو نوع استدلال یا دفاع جداگانه ارائه کنیم. استدلال نُخست بر این ادعا استوار است، که امحای سرمایهداری – در نتیجهی رهایی پرولتاریا- نُقطهی پایانی است بر یک شکل از ستم که تمام اعضای جامعه (از جمله خود سرمایهداران. نگاه کنید به زیرنویس ۱۵) تحت تاثیر آن قرار دارند، که در آن تداوم وجود سرمایهداری در زمان ما اشکال غنیتر از خودآمایی فردی و اشکال عالیتر تکامل اجتماعی را عقیم میسازد. در حالی که، همزمان، دلایل عدم امنیت اجتماعی را به شکل دایمی از بین میبرد.(۱۳) به سُخن دیگر، استدلال اول بر منافع حاصل از آزادی نیروهای مولده از قید محدودیتهای مُناسبات تولیدی گذشته و در نتیجه از بین رفتن بحران اقتصادی، تحول یک تقسیم کار منسوخ و فلجکننده، از بین بردن روشهای غیرمعقول ساختاری و غیره تاکید دارد. استدلال دوم، حاکی از این است که الغای تمایز و سُلطهی طبقاتی، بخش عُمدهی شرایط و امکانات عملی سُلطه و استثمار غیرطبقاتی – نظیر جنسی، جنسیتی، نژادی و غیره- را ریشهکن میکند. و برداشتن موانع از پیش پای نیروهای مولده و امحای تمایُز طبقاتی، صرفا دو جنبه از یک تحول به شُمار میروند. این روندها، در واقع، دو استدلال مُجزا را برای این ادعا مطرح میکنند که رهایی پرولتاریا مُتضمن از بین بردن ستم و استثمار و الغای «سُلطه به طور کُل» است. و بنابراین، پرولتاریا میتواند همچون عامل رهایی همگانی عمل کند.
با استدلال نخست شروع کنیم، یا خط استدلالی که بر ستم عمومی ناشی از در بند بودن نیروهای مولده تاکید میکند؛ استدلالی که فرآیند عُمومی آن به اندازهی کافی آشناست. سرمایهداری زمانی مُحرک رُشد اجتماعی بود، اکنون به مانعی در برابر رُشد نیروهای مولده بدل شده و توسعهی اجتماعی بیشتر را سد میکند: اکنون روابط تولید سرمایهداری همچون زنجیری است بر پای نیروهای مولده. از این رو، الغای سرمایهداری به شکل اجتماعیشدن وسایل تولید، نُقطهی پایانی است بر تقسیم طبقاتی و شرطی مطلقا اساسی برای ادامهی پیشرفت بیشتر اجتماعی. یعنی دستیابی به سطح بالاتری از تکامُل اجتماعی (اقتصادی، فنی، فرهنگی و حتا اخلاقی.)(۱۴) رهایی پرولتاریا، ضرورتا مُتضمن الغای سرمایهداری است، پرولتاریا بدون الغای سرمایهداری و همراه آن سُلطهی طبقاتی، نمیتواند به وجود خود پایان دهد. و از این رو، نمیتواند بدون یک جهش قطعی در تکامُل اجتماعی، خود را رها کند. این جهش، به معنایی، تمامی اعضای جامعه از جُمله خود سرمایهداران را رها میسازد.(۱۵) از این جهت، که مانع ساختاری اساسی را از میان بر میدارد – یعنی روابط تولید سرمایهداری- و «برای تمام اعضای جامعه، نوعی از زندگی را تضمین میکند که نه تنها از حیث مادی بسنده است، و روزبهروز کاملتر میشود، بلکه نوعی از زندگی که رُشد آزاد و تحقُق تواناییهای فیزیکی و فکری را نیز برای همگان تامین میکند.»(Engels, 1987, 269-270) به بیان خلاصه، رهایی طبقهی کارگر از ستم و الغای سرمایهداری، پایانی بر ستم عمومی است – جامعه به طور کُل از آن بهرهمند میشود- و نه صرفا محو یک یا چند ستم ویژه. این رهایی به پیشرفت دورانساز در چهارچوب ساختاری فراگیر جامعه شتاب میبخشد، در تقابُل با از بین رفتن برخی کارکردهای ستمگرانه – اکنون تعداد اندکی از آنها از حمایت قانونی بهرهمند میشوند- در چهارچوب جامعهای که در سطح کلان، کارکردی ستمگرانه دارد.
این استدلال به تنهایی برای تایید این ادعا کافی نیست، که رهایی پرولتاریا به «تمامی اشکال ستم»، «تمامی اشکال استثمار» و «سُلطه بر طور عام»، پایان میدهد. اما درک نقشی که در دفاع از مُمتاز بودن و ویژهگی مُبارزهی پرولتاریا ایفا میکند، حایز اهمیت است. فرض کنیم مارکس و انگلس در این ادعا برحق باشند که پرولتاریا در جریان رهایی یک نظام اقتصادی-اجتماعی – یعنی سرمایهداری- را از بین میبرد، که تداوم وجود آن، ما را از شرایط لازم برای دسترسی به اَشکال بالاتر از شُکوفایی انسان محروم میکند، به بیان دیگر، طولانی شدن سرمایهداری نه تنها تکامُل عُمومی جامعه را به تاخیر میاندازد، بلکه منبع عُمدهای از ستم برای تمام اعضای جامعه نیز به شُمار میرود. تقریبا هر کس در جامعهی سرمایهداری موجود به علت کارکرد این نظام به نوعی تحت ستم است، به طور نمونه، به علت بیثُباتی اقتصادی دائمی که این جامعه ایجاد میکند.(۱۶) اگر این حقیقت داشته باشد، پس پرولتاریا در تلاش برای رهایی خود که با منافع او همچون یک طبقه همخوانی دارد، به طور قطع منافع دیگران را نیز تامین خواهد کرد – چون همگان در حفظ پیششرط رُشد بالاتر انسانی سهیماند- بدون این که در آینده گروهی دیگر را به تابعیت خود در آورد. رهایی پرولتاریا به طور مُستقیم و مادی منافع تمام گروههای تحت ستم دیگر را با رها کردن آنها از ستم سرمایهداری تامین میکند، اما رهایی سایر گروههای تحت ستم (به عُنوان نمونه زنان) به طور مُستقیم و مادی منافع مادی تمام اعضای طبقهی کارگر را برآورده نمیکند. کلمهی «مُستقیم» در اینجا تعیینکننده است: سرنگونی سرمایهداری و برقراری سوسیالیسم/کمونیسم، منافع همگان را به شیوهای کمابیش بلاواسطه تامین میکند، به گونهای که بهرهمندشدهگان خود این منافع را درمییابند (شاید، به جُز برخی از سرمایهداران)، یعنی شرایط بسیار مُساعدتر اقتصادی-اجتماعی برای شُکوفایی. ریشهکن کردن پدرسالاری، سرانجام هم مردان – همینطور مردان کارگر- و زنان را رها میکند؛ چون نقشهای جنسیتی سُنتی را از بین میبرد و بدین وسیله مرد را آزاد میسازد، تا اشکال نوینی از بیان و تحقُق خود را برگُزیند، اما این منفعت را بسیاری از بهرهمندان در مرحلهی نُخست درنمییابند؛ چون در آغاز، معنای آن برای برخی با از دست رفتن پارهای از امتیازات «مادی» مشخص همراه است: منافعی که مردها به علت وجود مردسالاری از آن بهرهمند میشوند.(Hartmann, 1981) به هر حال، الزامات این استدلال، این است که اگر ما میکوشیم برای رهایی اجتماعی به موثرترین شکل مُشارکت داشته باشیم، مُشارکتی که مستقیما به نفع بیشترین افراد ممکن باشد و زندگی آنها را به طور بُنیادی مُتحول کند، باید برای مُبارزه در راه رهایی طبقهی کارگر اولویت قایل شویم. مگر آن که این هدف کاملا غیرواقعبینانه باشد، و نسبت به رهایی گروههایی که تحت اَشکال ویژهی ستم قرار دارند، تلاش بیشتری را طلب کند. تعداد افرادی که از رهایی طبقهی کارگر بهرهمند میشوند و سرشت و میزان منفعتی که نصیب آنها میشود، دلیلی است برای امتیاز قایل شدن برای مُبارزهی طبقهی کارگر.(۱۷)
همانگونه که پیشتر اشاره شد، این استدلال هر چند قابل قبول است، اما نمیتواند برای ارجحیت دادن به مُبارزهی پرولتاریا برای رهایی، استدلالی کاملا مُجابکننده باشد. چون نشان نمیدهد، که رهایی طبقهی کارگر به تمام اُشکال ستم، استثمار و سُلطه به طور عام خاتمه دهد. استدلال طرح شده در اینجا به دشواری دلیلی در اختیار ما قرار میدهد، که تصور کنیم پیروزی طبقهی کارکر مُتضمن پایان بخشیدن به تمام اشکال (سیستماتیک) اجتماعی سُلطه، ستم و استثمار است، مگر آن که بپذیریم استثمار، سُلطه و ستم طبقاتی تنها شکل مصایب اجتماعی است. یا این که تمام انواع دیگر سُلطه، استثمار و ستم، مُنحصرا از لایهبندی طبقاتی ناشی میشود. اما همانگونه که پیشتر اشاره شد، این تنها خط استدلالی نیست که مارکس و انگلس در ادعای خود به آن تکیه میکنند، مبنی بر این که رهایی پرولتاریا تمامی اشکال ستم، استثمار و سُلطه را محو میکند و تمام کسانی که به رهایی انسان علاقهمندند، باید برای مُبارزهی کارگران اولویت قابل شوند.
همانگونه که پیشتر به طورخلاصه اشاره شد، اگر نخستین خط استدلال مارکس و انگلس بر این نُکته تکیه داشت که بنای سوسیالیسم یا کمونیسم، ستم عمومی ناشی از تداوم سرمایهداری را از بین میبرد. استدلال دوم آنها بر این استوار است، که الغای تمایُزات طبقاتی، شرایط تحکیم و گُسترش سایر اشکال ستم، سُلطه و استثمار «غیرطبقاتی» را ریشهکن میکند. و در واقع، وجود طبقات برای اَشکال دیگر ستم، نظیر پدرسالاری و سُلطهی نژادی، شرایط مُساعدی فراهم میکند. بسیاری از عملکردهایی که موجب تحکیم پدرسالاری و ستم نژادی میشوند، بر روابطی استوارند که از تمایُزات طبقاتی ریشه میگیرند؛ چون پدرسالاری و ستم نژادی، اساسا، دربرگیرندهی توزیع نابرابر مزایا و مُشکلات اجتماعی بر پایهی جنسیت و نژاد محسوب میشود. اما این نابرابریها صرفا به علت دسترسی مُتفاوت به کالاها و فُرصتهای گوناگون به وجود نمیآیند، بلکه به این دلیل که کالاها و فُرصتها خود از ارزشها و جاذبهی اجتماعی نابرابر برخوردارند، و این منبع نهایی این دشواری است. دسترسی محدود زنان به شُغلهایی با درآمد بالا، غیرقابل قبول است (محدودیتی که وابستگی اقتصادی آنها را به مرد افزایش میدهد)، اما اگر نظام اقتصادی مشاغل را به «پُردرآمد» یا «کمدرآمد» تقسیم نکند و تمامی کارگران برای کار برابر، درآمد مُکفی و تقریبا برابر دریافت کنند، این دشواری به وجود نمیآید (با در نظرگرفتن پرداخت برای نیازهای مختلف).(۱۸)
توجه داشته باشید، ادعا این نیست که امحای تمایُز طبقاتی، خودبهخود، موجب ناپدید شدن تمام رفتارها و رویکردهای تبعیضآمیز میشود. نژادپرستی، نابرابری جنسی، ضدهمجنسگرایی و سایر رفتارهای تبعیضآمیز، به طور قطع در جامعهی بیطبقه نیز به حیات خود ادامه میدهند، همانگونه که این پیشداوریها، رفتار مردم را با سایر اعضای جامعهی طبقاتی شکل میدهد. به علاوه، این نوشتار دربارهی حوزهی خانگی، که منشاء بسیاری از اشکال ستم بر زنان در جامعه پدرسالار است، سُخنی نمیگوید. ادعا این است، که بسیاری از دشواریها و مُناسبات – که در سرمایهداری به طور معمول ستم، استثمار و سُلطه را مُمکن میسازد- دیگر وجود نخواهد داشت.
در اینجا، تاکید به این نُکته لازم است که این نوشتار صرفا تزهای آشنا را بازگو نمیکند، که ستم طبقاتی سایر اشکال ستم بر پایهی جنسیت، نژاد، قومیت را تشدید میکند، یا با آنها ارتباط دارد. علاوه بر این، مُتضمن این ادعا نیست که در جامعهی سرمایهداری، ستمهای نژادی و پدرسالارانه قابل تقلیل به تخاصُم طبقاتیاند، که در این جامعه جنبهی اساسی دارد. این نوشته بیشتر بر این امر تاکید دارد، که تمایُز طبقاتی بسیاری از عملکردهایی را مُمکن میسازد که اشکال غیرطبقاتی استثمار، ستم و سُلطه را به وجود میآورند؛ و این که، جامعهی غیرطبقاتی به شکل چشمگیری وقوع و شدت اَشکال غیرطبقاتی ستم را کاهش میدهد.
باری، راه دیگری وجود دارد که در آن امحای سُلطه و تمایُز طبقاتی به ریشهکن شدن شرایطی مُنجر میشود، که سایر اُشکال ستم غیرطبقاتی را مُمکن میسازد. و این با یکی از اَشکال اِعمال سُلطهی طبقاتی در جامعهی سرمایهداری ارتباط دارد، یعنی از طریق کُنترل موثر بر نیروی کار. مارکس در آثار اولیه و مُتاخر خود، توجه ما را به این پُرسش جلب میکند. او در یکی از فرازهای جالبی، که در «دستنوشتههای اقتصادی- فلسفی ۱۸۴۴» وجود دارد، میگوید: «تمام بندهگی انسانی به رابطهی کارگر با تولید بستگی دارد، و تمام روابط بندهگی، تغییرات و پیآمدهای این رابطه به شمار میروند.»(۱۹) (b, 2801975) و در نُخستین اساسنامهی موقت انترناسیونال اشاره میکند: «تابعیت اقتصادی انسان کارگر به کسانی که ابزارهای کار، یعنی منابع حیات را در انحصار دارند، ریشهی همهی صور بندهگی و همهی اشکال فلاکت اجتماعی، انحطاط ذهنی و وابستگی سیاسی است.»(1985a, 14) در هر دوی این نقلقولهای مارکس، یکی از جنبههای رابطهی کارگر و تولید در سرمایهداری، کُنترل بر نیروی کار دیگران را مورد توجه قرار میدهد، که به نظر او در تمام اُشکال سُلطه مُشترک است – در واقع آن را تحکیم میکند. به باور او، این شیوهی اِعمال سُلطه است، کُنترل بر نیروی کار دیگران، منشاء و نُخستین وسیلهی اُشکال طبقاتی و غیرطبقاتی سُلطه، استثمار و ستم محسوب میشود (نظیر اُشکال سُلطهای که بر نژاد و ستم استوار است).
ادعای مارکس به این معنی نیست، که محو کار وابسته و غیرمُستقل در اقتصاد رسمی، محو پدرسالاری را در پی دارد. در واقع، تا آنجا که سرنگونی سرمایهداری کُنترل بر کار زن را در اقتصاد از بین میبرد، موجب رهایی از جنبهی«طبقاتی» ستم بر آنهاست – رهایی زنان به عُنوان کارگر- و نه رهایی زنان از ستم پدرسالاری. در حالی که بسیاری از نظریهپردازان پدرسالاری با گُزارهی مارکس توافق دارند، اما همانگونه که یک نویسندهی فمینیست یادآوری میکند: «پایهی مادییی که پدرسالاری بر آن استوار است، به شکل بُنیادیتر به کُنترل مرد بر نیروی کار زن بستگی دارد.»(۲۰) (Hartmann,1981, 15) آنها همچنین بر این واقعیت تاکید دارند، که بخش زیادی از این «کُنترل» در قلمروی کار خانگی و در پیوند با تقسیم کار خانگی اِعمال میشود.
پس چگونه ممکن است محو کار غیرمُستقل/وابسته در اقتصاد رسمی به تضعیف یا از بین رفتن اشکال غیرطبقاتی ستم، استثمار و سُلطه بینجامد؟ نخست، الغای نظم اجتماعی در چهارچوب اقتصاد رسمی، که در آن برخی مُجاز و قادر به کنُترل کار دیگراناند، قطعا زنان را تشویق میکند که کار غیرمُستقل/وابسته را در قلمرو خانه نفی کنند. به سُخن دیگر، چنین تغییری ممکن است در رابطه با انتظارهای مربوط به استفاده از کار خویش، اثرات روانشناسانهی تعیینکننده داشته باشد: کسانی که به کار کاملا مُستقل در «محل کار» عادت کردهاند، مُمکن نیست به کُنترل خارجی «بیرون از محل کار» (به عُنوان نمونه، در خانهی خود) تن در دهند. از بین رفتن کار غیرمُستقل/وابسته در اقتصاد رسمی، جدا از این امتیاز روانی برای کارگران مُنفرد، در عین حال موجب عدم مشروعیت کار غیرمُستقل/وابسته در سایر حوزههای اجتماعی و زندگی خصوصی خواهد شد. در جوامع سرمایهداری، اجبار به کار غیرمُستقل/وابسته در محل کار ضرورتا به اشکال غیرمُستقل/وابستهی کار خارج از محل کار مشروعیت میبخشد؛ درست نظیر آن که روابط اجتماعی سلسلهمراتبی و نابرابر خارج از قلمرو خصوصی، رُشد و تثبیت روابط سلسلهمراتب و نابرابر بیناشخصی را در این حوزه تشویق میکند. به طور خلاصه، از بین بردن کار غیرمُستقل/وابسته در محل کار، انتظارات فردی و الگوهای اجتماعی را در رابطه با خصلت کار تغییر میدهد، و تا این حد به از بین بردن پدرسالاری و سایر اُشکال غیرطبقاتی ستم، استثمار و سُلطه یاری میرساند.(۲۱) البته، کاملا جدا از این مُلاحظات، تامین از حیث اجتماعی و تضمین شدهی کار خوب، مسکن مُناسب و مسایلی از این دست، به زنان این فُرصت را میدهد که در صورت عدم شرکت مرد در کارهای خانه، با تهدید «خروج»، قدرت چانهزنی خود را به شکل اساسی افزایش دهند. و این امر، از توزیع نابرابر و سلسلهمراتبی کار در خانه جلوگیری میکند.
پس، اجزای تمایُز و سلسلهمراتب طبقاتی، سازوکارهای بسیاری دارد که موجب تحکیم شکلهای عُمدهی ستم، استثمار و سُلطهی غیرطبقاتی میشود. بسیاری از کارکردهایی که سازندهی این شکلهای بندهگیاند، به توزیع بسیار نابرابر مزایا و مُشکلات ناشی از تمایُز طبقاتی نیاز دارد، و مزایا و مُشکلاتی که از شکل تمایُز طبقاتی ناشی میشوند و رواج کار وابسته به آن را تحکیم میکند. به همین دلیل، ایجاد جامعهی بیطبقه به حذف بسیاری از عناصُر و پایههای ستم نژادی و پدرسالارانه کمک میکند. در حالی که الغای نابرابریهای پدرسالارانه و نژادی، ساختار طبقاتی را به جای خود باقی میگذارد. و بدین ترتیب، بر سازوکارهای دست اندرکار ستم طبقاتی به طور نسبی اثری چشمپوشیدنی دارد. به همین دلیل است، که مارکس و انگلس بر محو طبقات پافشاری میکنند و انگلس در ۱۸۹۱ مینویسد: «الغای طبقات خواست بُنیادی ماست.»(d, 225; cf. Marx, 1985b, 1211990)
برخی نتایج الزامی نظری
اگر بازسازی ارائهشده در این مقاله مورد توجه قرار گیرد، مفهوم مارکس و انگلس از پرولتاریا – همچون «طبقهی عام»- را به دُشواری میتوان فکری اغراقآمیز دانست؛ آنچنان که مُخالفان مارکسیسم میگویند. از این رو، این ادعا که رهایی پرولتاریا به رهایی عمومی مُنجر میشود، قابل دفاعتر از انحرافات رایجی است که به این نظریه نسبت میدهند. یعنی مارکسیستها قادرند مبانی نظری قابل قبول برای این باور خود ارائه کنند، که مُبارزهی طبقهی کارگر برای رهایی از اولویت برخوردار است. و با استفاده از منافع به انتقاد افرادی نظیر میلیباند پاسخ دهند، که بر این باور بود: «طبقهی کارگر سازمانیافته تا آنجا که میتوان از آن به عُنوان باشندهای واحد سخن گفت، تنها یک گروه ذینفع است در کنار دیگران، و به هیچ رو سوژهای “ممتاز” محسوب نمیشود.»(1989, 17) به طور خلاصه، به شکل موجهی میتوان اثبات کرد که رهایی پرولتاریا در پیشبُرد رهایی بشری، نسبت به هر پروژهی سیاسی دیگر – که هدف آن الغای ستم است- از نقش تعیینکنندهتری برخوردار است. و نظر مارکس و انگلس را مغرورانه و به قول یکی از برخی مُفسران به عُنوان «تحجُر طبقاتی» کنار نگذاشت.(Hoffman, 1995, 142)
تاکید بر این نُکته شاید حائز اهمیت باشد، که حمایت از این نظر الزاما به معنای پذیرش این نُکته نیست که ستم طبقاتی، بدترین شکل ستم محسوب میشود؛ هرچند مارکس، با توجه به نقش مرکزی کار در انسانشناسی فلسفی خود، احتمالا باور داشت (کار فعالیتی اساسی است که از رهگُذر آن، ما استعدادها و تواناییهای خود را به کمال میرسانیم و به خودتحقُقی دست مییابیم)، که ستم بر کارگران در واقع بدترین و مُخربترین نوع ستم به شمار میرود. تا زمانی که ما خود را به شکلهای غیرترکیبی ستم محدود کنیم، این تز مُمکن است حقیقت داشته باشد. اما ستم دارای اشکال ترکیبییی نیز هست، که منابع مُختلف و جداگانهای از ستم را در بر میگیرد. به عُنوان نمونه، ستم نژادی غالبا با ستم طبقاتی همراه است، در کنار انواع دیگر ستم که از بدرفتاری، حذف، تبعیض و غیره ناشی میشود. اشکال ترکیبی ستم در معنای مُطلق آن، مطمئنا زیانآورترین شکل آن هستند؛ با این فرض، که ستم طبقاتی را در نیز برمیگیرند. موضوع بازسازیشده در این مقاله، ضرورتا، به این معنا نیست که مُبارزه علیه ستمهای غیرطبقاتی تا برقراری جامعهی بیطبقه به تعویق بیافتد. من بیشتر بر این باورم، که رهایی پرولتاریا برای رهایی انسان، نسبت به سایر پروژههای رهاییبخش، مُشارکتی بُنیادیتر محسوب میشود. اگرچه پذیرش این نظر به معنای«امتیاز بخشیدن» به مُبارزهی پرولتاریا است، اما، لزوما به معنای نادیده گرفتن سایر مُبارزات نیست (حتا اگر این نظر مُتضمن برخی برای اولویتها برای مُبارزات طبقهی کارگر باشد، به ویژه در مواردی که با سایر ابتکارهای سیاسی، اختلافی بروز کند).
به هر حال، بگُذارید برای نتیجهگیری بر هدفم در سطور پیشین، تاکید کنم که در صدد حقانیت و اعتبار مفهوم مارکس و انگلس از طبقهی عام و رهایی عام نبود، بلکه بیشتر میخواست نشان دهد که این مفاهیم مُنسجم، قابلقبول و حداقل قابلدفاع هستند. یک استدلال جامع برای ادعای مارکس و انگلس، در کنار چیزهای دیگر، به توضیح مفهوم «طبقهی اجتماعی» و «منافع طبقاتی» نیاز دارد: یک بیان کاملتر از این تز که یک «طبقه» میتواند «نمایندهی منافع» جامعه به طور کُل باشد و کشیدن مرزهای روشن بین مفاهیم «ستم»، «سُلطه» و «استثمار». افزون بر این، این امر به وارسی دقیق و دفاع از مفهوم سوسیالیسم/کمونیسم به روایت مارکس و انگلس وابسته است، چون قابل قبول بودن ادعای آنها به برخی پیشفرضهای بُنیادی در مورد ساختار و ویژهگیهای جامعهی سوسیالیستی/کمونیستی نیاز دارد، (بیطبقه بودن، برابریخواهی رادیکال، نظم ساختاری که شُکوفایی حداکثر همگان را مُمکن میسازد و غیره). در عین حال، باید مُشخص کرد پذیرش پیشفرضهای مارکس و انگلس، مثلا دربارهی ریشهکن کردن «سُلطه به طور عام»، به معنای کمبها دادن به جانسختی اَشکال غیرطبقاتی ستم، نظیر ستم پدرسالارانه یا نژادی، نیست. سرانجام لازم است این ادعا را مورد بررسی قرار دهیم، که تاکید مارکس بر جایگاه طبقهی کارگر به عُنوان طبقهی عام، به سرمنشاء یکی از غیردموکراتیکترین جنبههای مارکسیسم بدل شده است.(۲۲)(Cunningham, 1994, 27)
اگر این پُرسشها پاسُخی درخور گرفته باشند، مارکسیستها میتوانند بازنگری در مفهوم «طبقهی عام» را امری مُناسب تلقی کنند. اما برای گُسست از این مفهوم، به طور کُلی، دلایل اندکی وجود دارد؛ چون همانگونه که مُشاهده کردیم، درک مارکس و انگلس کاملا عقلانی و از شائبهی «متافیزیک کار» فاصلهی زیادی دارد.
ترجمهی بالا با اندکی تلخیص از منبع زیر است:
RENZO LLORENTE, Marx’s concept of “Universal class”: A Rehabilitation, Science & Society, Vol. 77, No. 4, October 2013, 536-560
* * *
یادداشتها:
۱- طبق نظر سی.رایت میلز «در مرکز اندیشهی مارکس – در واقع مرکز تمام نحلههای مارکسیستی- گُزارهای وجود دارد: کارگران مزدبگیر در میان تمامی عناُصر و نیروهای جامعهی سرمایهداری ضرورتا به عُنوان کُنشگران پویای سیاسی در بلوغ و زوال سرمایهداری عمل میکنند.»(۱۹۶۲, ۱۲۷) میلز مینویسد هواداران این نظر «با قدرت از طبقهی کارگر جوامع پیشرفتهی سرمایهداری همچون عامل تاریخی یا حتا به عُنوان مُهمترین عامل در تحول رادیکال اجتماعی یاد میکنند، در برابر دلایل واقعا موثر تاریخی که اکنون برخلاف این انتظار گواهی میدهند.»(۲۵۶; ۱۹۶۳)
۲- به عُنوان یک اشارهی کوتاه به تمامی این موضوعات در پیوند با مفهوم «متافیزیک کار» به میلیباند مراجعه کنید: .Miliband, 1989, 15, 17; 1977, 41
۳- در مورد مفهوم طبقهی عام به نظر میرسد، که اختلاف سیستماتیک یا قابل ملاحظهای بین مارکس و انگلس وجود نداشته باشد، به همین دلیل من در بحث از این مفهوم و نتایج آن به آثار هر دو مُتفکر اشاره میکنم. اما اگر مقالهی من غالبا بر مارکس تکیه میکند، به این دلیل است که او نسبت به انگلس به شکل وسیعتری این مفهوم را به کار برده است. به علاوه، انگلس خود در مقدمهی سال ۱۸۸۸ بر «مانیفست کمونیست» (b, 5171990) اشاره میکند، در ابتدا مارکس بانی شکل دادن به مفهوم «طبقهی عام» بوده است.
۴- برای اشاره و بحث صریح در باب این مفهوم مراجعه کنید به:
Avineri, 1968, 57–62; Draper, 1977, 141–7; 1978, 70–72; Miliband, 1989, 17; Cunningham, 1994, 27; Townshend, 1996, 5; Ahmad, 1999, 43–44; Eagleton, 2002; and Callinicos, 2006, 74–75, 249–252.
چند تن از مُفسران (به عُنوان نمونه آوینری، احمد و ایگلتون) با بیدقتی این مفهوم را تعریف میکنند، همانگونه که مکفرسون در اشاره به کانینگهام همین کار را میکند.
۵- من از این نحوهی بیان استفاده میکنم، تا پدیدههایی نظیر ستم پدرسالاری و نژادی را از ستمهایی که بُنیاد طبقاتی دارند، مُتمایز کنم. مطمئنا اصطلاح «غیرطبقه» گُمراهکننده است، چون ستم پدرسالارانه و نژادی غالبا سُلطهی «طبقاتی» را هم در برمیگیرد، و برای منظور کنونی ما امکانی معقول به نظر میرسد.
۶- مُقایسه کنید با «مُقدمه»ی مارکس بر:
Contribution to the Critique of Hegel’s Philosophy of Law
«چون انقلاب یک ملت و رهایی یک طبقهی ویژه از جامعهی مدنی، به طور همزمان، موجب به رسمیت شناخته شدن یک رستهی اجتماعی همچون رستهای از کُل جامعه میشود.» (Marx, 1975a, 185) کلمهی «ملت» در اینجا ترجمهی کلمهی آلمانی (Volk) (“die Revolution eines Volkes”) است. از متن این فراز به روشنی برمیآید، که «ملت» را باید از حیث سیاسی-نهادی فهمید، نه به عُنوان یک مفهوم قومی-تاریخی.
۷- مُقایسه کنید با «مُقدمه»ی انگلس بر چاپ آلمانی «مانیفست کمونیست»، سال (1883a, 118,1990). اشاره به این نُکته با ارزش است، که انگلس مفهوم طبقهی عام را – گرچه بدون استفاده از این اصطلاح- به عُنوان عُنصری از «گُزارهی اصلی» یا «فکر اصلی» مانیفست قلمداد میکند.
(b, 517; 1990a, 1181990)
۸- «پرولتاریا… تنها با الغای خود و نیروی مقابل خود به پیروزی میرسد» [یعنی مالکیت خصوصی] (Marx and Engels, 1975, 36). میتوان استدلال ارائه شده در اینجا را به شکل زیر صورتبندی کرد. پرولتاریا بدون استثمار شدن نمیتواند وجود داشته باشد. چون استثمار عُنصر سازندهی سرشت پرولتاریاست، پرولتاریا تا زمانی که استثمار میشود، همچنان به وجود خود ادامه میدهد. بنابراین، تنها راه برای پرولتاریا در محو استثمار خود – یعنی به رهایی دست مییابد- الغای خود اوست کند، یعنی کارگران باید دیگر پرولتاریا نباشند.
۹- Bender, 1988, 18 and Simon, 1994, 27.
بندر بر این نُکته تکیه میکند، اما توضیح این نُکته را فراموش میکند که چگونه رهایی پرولتاریا به رهایی عمومی میانجامد.
۱۰- آوینری به شکل سودمندی به تفاوت بین «طبقه در حال عروج» و «طبقه در حال زوال» اشاره میکند (این اصطلاحات غالبا در پیوند با تحلیل اجتماعی مارکس و انگلس به کار میرود)، که اختلاف بین این دو با «ادعای عامیت» رابطه دارد و این که این اصطلاحات «مُعتبر و واقعی» هستند یا نه. (1968, 58; cf. Sacristán, 1983, 208) در این تفسیر «طبقهی در حال عروج» اساسا مُترادف «طبقهی عام» است.
۱۱- در این مقاله، اصطلاح «ستم»، «استثمار» و «سُلطه» را با دقت کامل به کار نمیبرم (همانگونه که مارکس و انگلس چنین میکنند) و تلاشی برای تعریف این اصطلاحات و مرزهای کاربُرد آن انجام نمیدهم. افزون بر این، در صفحات بعدی گاهی تنها به «ستم» اشاره میکنم و آن را به عُنوان اصطلاحی به کار میبرم که در برگیرندهی «استثمار» و «سُلطه» هم هست. برای این که از تکرار بیش از حد پرهیز کنم.
۱۲- تری ایگلتون در کتاب اخیرش «چرا مارکس حق داشت»، به درستی اشاره میکند که مارکس اعضای طبقهی کارگر را همچون «عاملان رهایی عمومی» میپندارد (۲۰۱۱, ۱۶۵) و حتا میپذیرد که ستم طبقاتی به حفظ نژادپرستی و پدرسالاری کمک میکند. (۲۰۱۱, ۱۶۶) همانگونه که خواهیم دید، این دلیلی است برای موجه بودن «رهایی عام». اما ایگلتون توضیح نمیدهد، که چرا رهایی پرولتاریا مُتضمن رهایی عمومی است (از منظر مارکس و انگلس)، و مُلاحظهی خود را به این امر محدود میکند که افراد هنگامی که «از قیدوبند طبقهی اجتماعی آزاد شوند»، «قادر به شُکوفایی خود خواهند بود.»(۱۶۷)
۱۳- منظور من این نیست، که اینها تنها مفاسد یا زیانهایی هستند که میتوان به سرمایهداری نسبت داد، نُکتهی بیشتر این است که در رابطه با این استدلال ویژه، زیان محسوب میشوند.
۱۴- غالبا فراموش میشود، که انگلس در آنتی دورینگ میگوید: الغای طبقات همچنین به رهایی اخلاقی میانجامد و برای نخستین بار «یک اخلاقیات واقعا انسانی را مُمکن میسازد که از تخاصُم طبقاتی و خاطرهی ذهنی آن برتر است.»(۱۹۸۷, ۸۸)
۱۵- سوسیالیسم و کمونیسم به سرمایهداران نیز کُمک میکند. البته نه در نقششان همچون سرمایهدار. دلیل آن اگر پیشفرضهای مارکس و انگلس دربارهی تکامل سرمایهداری درست باشد، صرفا یا حتا مُقدمتا این نیست که بسیاری از سرمایهداران سرانجام در اثر رقابت ورشکست میشوند، شرکتها ثُبات مییابند و کُنترل دولت بر برخی از صنایع افزایش مییابد، بلکه دلیل اصلی بیشتر این است که سرمایهداری در برگیرندهی درجهی قابل ملاحظهای از بیگانگی برای خود سرمایهداران است. (see, e.g., Marx and Engels, 1975, 36) برای نقلقول در این مورد مراجعه کنید به انگلس مُتاخر که یادآوری میکند، که کمونیسم به نفع سرمایهداران نیز هست. ( Engels, 1990c, 314.)
۱۶- تا آنجا که سرمایهداری به خود سرمایهداران آسیب میرساند، عموما به دلیلی کاملا مُتفاوت است (به زیرنویس پیشین مراجعه کنید).
۱۷- توجه داشته باشید که چگونه این استدلال با یک مورد اساسا استراتژیک برای اهمیت کار سازمانیافته برای هر برنامهای در جهت تحول رادیکال اجتماعی تفاوت دارد. به قول میلیباند، استدلال اخیر به این معناست که «بدون سازمانیابی جنبشهای کارگری به عُنوان نیروهای سیاسی، نمیتوان نظم اجتماعی مُسلط را از حیث بُنیادی مورد چالش قرار داد، چون طبقهی کارگر سازمانیافته نسبت به نیروهای اجتماعی دیگر از نیروی بالقوه، انسجام و ظرفیت بیشتری برای تحول اجتماعی برخوردار است.» (Miliband, 1989, 110; cf. Anderson, 1984, 90–93; Wood, 1986, 15, 188–90) در حالی که این استدلال به درستی بر اهمیت بسیج طبقهی کارگر تاکید میکند، اما با بدیهی انگاشتن این امر که سوسیالیسم/کمونیسم به نفع تمامی جامعه خواهد بود، ناقص باقی میماند.
۱۸- در کنار فقدان بیکاری و عوامل دیگر، این دلیلی است که استثمار جنسی در جوامع بیطبقه نادر خواهد بود.
۱۹- آوینری به درستی میگوید «بردهگی پرولتاریا الگویی برای تمام اشکال انقیاد انسانی محسوب میشود». یکی از موارد استفادهی نسبتا مشهور تز مارکس را میتوان در نظر او دربارهی فحشا مشاهده کرد «فحشا صرفا شکل ویژهای از آن فحشای عمومی است که کارگران در آن گرفتارند.»
۲۰- این کُنترل طبق نظر هارتمن «با حذف زنان از دسترسی به منابع مولد اقتصادی لازم و محدود کردن جنسیت آنها حفظ میشود.»
۲۱- در این زمینه باید به خاطر داشت، که جوامع سوسیالیستی و کمونیستی برای رضایتبخش کردن و جاذبهی بیشتر تمامی انواع کار از نیروهای مولده بهرهکشی میکنند.
۲۲- طبق نظر کانینگهام: «این دیدگاه به عملکردی طبقاتی-تقلیلگرایانه میانجامد، و آن را تقویت میکند. نیروهای دموکراتیک را تجزیه میکند و موجب انحراف از کشف ریشههای مُشکلاتی نظیر نژادپرستی، ملیگرایی افراطی، پیشداوریهای جنسگرایانه و غیرهمجنسگرایانه و نظایر آن میشود، و علل این انحرافات را حفظ و تحکیم میکند، و حتا موجب پیدایش چنین رویکردهایی در طبقهی کارگر و طبقات دیگر میشود.»
References
Ahmad, Aijaz. 1999. “The Communist Manifesto: In Its Own Time, and in Ours.” In Prakash Karat, ed., A World To Win. New Delhi: LeftWord books
Anderson, Perry. 1984. In the Tracks of Historical Materialism. Chicago, Illinois/London: The University of Chicago Press
Avineri, Schlomo. 1968. The Social and Political Thought of Karl Marx. Cambridge, England: Cambridge University Press
bender, Frederic L. 1988. “Historical and Theoretical backgrounds of the Communist Manifesto.” In Karl Marx, The Communist Manifesto, ed. Frederic L. bender. New York/London: W. W. Norton
Callinicos, Alex. 2006. The Resources of Critique. Malden, Massachusetts/Cambridge, England: Polity Press
Cunningham, Frank. 1994. The Real World of Democracy Revisited. Atlantic Highlands, New Jersey: Humanities Press
Draper, Hal. 1977. Karl Marx’s Theory of Revolution. Vol. I: State and Bureaucracy. New York/London: Monthly review Press
———. 1978. Karl Marx’s Theory of Revolution. Vol. II: The Politics of Social Classes. New York/London: Monthly review Press
Eagleton, Terry. 2002. “A Shelter in the Tempest of History.” Red Pepper. Available at http://www.redpepper.org.uk/A-shelter-in-the-tempest-of/
———. 2011. Why Marx Was Right. New Haven, Connecticut/ London: Yale University Press
Engels, Frederick. 1987 (1878). Anti-Dühring. Pp. 5–309 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 25. New York: International Publishers. ———
1990a (1883). “Preface” to the 1883 German Edition of the Manifesto of the Communist Party. Pp. 118–119 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 26. New York: International Publishers. ———
1990b (1888). “Preface” to the 1888 English Edition of the Manifesto of the Communist Party. Pp. 512–518 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 26. New York: International Publishers. ———
1990c (1892). “Preface” to the Second German Edition (1892) of The Condition
of the Working-Class in England in 1844. Pp. 307–323 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 27. New York: International Publishers. ———
1990d (1901–1902; written 1891). “A Critique of the Draft Social-Democratic Programme of 1891.” Pp. 217–232 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 27. New York: International Publishers
Hartmann, Heidi. 1981. “The Unhappy Marriage of Marxism and Feminism: Towards a More Progressive Union.” In Lydia Sargent, ed., Women and Revolution. boston, Massachusetts: South End Press
Hegel, Georg W. F. 1991 (1821). Elements of the Philosophy of Right. Translated by H. b. Nisbet and edited by Allen W. Wood. Cambridge, England: Cambridge University Press. Hoffman, John. 1995. Beyond the State. Cambridge, England: Polity Press. Lenin, Vladimir I. 1972 (1905). “Two Tactics of Social-Democracy in the Democratic revolution.” Pp. 15–140 in Vladimir I. Lenin, Collected Works, Vol. 9. Moscow: Progress Publishers
Löwy, Michael. 2003. The Theory of Revolution in the Young Marx. Leiden, Amsterdam/ boston, Massachusetts: brill
Marx, Karl. 1975a (1844). Contribution to the Critique of Hegel’s Philosophy of Law. Introduction. Pp. 175–187 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 3. New York: International Publishers
———.1975b (1932; written 1844). Economic and Philosophic Manuscripts of 1844. Pp. 229–346 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 3. New York: International Publishers
———. 1975c (1845). The Holy Family or Critique of Critical Criticism. Pp. 5–211 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 4. New York: International Publishers
———. 1976 (1847). The Poverty of Philosophy. Pp. 105–212 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 6. New York: International Publishers
———. 1978 (1850). The Class Struggles in France. Pp. 45–145 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 10. New York: International Publishers
———. 1979 (1852). The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte. Pp. 99–197 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 11. New York: International Publishers
———. 1985a (1864). “Provisional rules of the Association.” Pp. 14–16 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 20. New York: International Publishers
———.1985b (1902; written 1870). “Confidential Communication.” Pp. 112–124 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 21. New York: International Publishers
———. 1987 (1859). A Contribution to the Critique of Political Economy. Part I. Pp. 257–417 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 29. New York: International Publishers
———. 1996 (1867). Capital, Vol. 1. Pp. 7–852 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 35. New York: International Publishers. Marx, Karl, and Frederick Engels. 1976 (1932; written 1845–1846). The German Ideology. Pp. 19–539 in Karl Marx and Frederick Engels, Collected Works, Vol. 5. New York: International Publishers
Miliband, ralph. 1977. Marxism and Politics. Oxford, England: Oxford University Press
———. 1989. Divided Societies: Class Struggle in Contemporary Capitalism. Oxford, England: Clarendon Press
Mills, C. Wright. 1962. The Marxists. New York: Dell
———. 1963. Power, Politics and People. Edited by Irving Louis Horowitz. New York: ballantine booksRosenthal, M. and P. Yudin. 1949. “Class (Social).” In Howard Selsam, ed., Handbook of Philosophy. New York: International Publishers
Sacristán, Manuel. 1983. Sobre Marx y Marxismo: Panfletos y Materiales I. barcelona, Spain: Icaria Editorial
Simon, Lawrence H. 1994. “Introduction” to Karl Marx, Selected Writings. Indianapolis, Indiana/Cambridge, England: Hackett
Thomas, Paul. 1994. Alien Politics: Marxist State Theory Revisited. New York/ London: routledge. Townshend, Jules. 1996. The Politics of Marxism: The Critical Debates. London/New York: Leicester University Press
Wood, Ellen Meiksins. 1986. The Retreat from Class: A New “True” Socialism. London: Verso
