شاهو عباسی –
موفقیت چشمگیر احزاب راسیست و اولترا- راست در انتخابات کشوری و ایالتی در پارلمانهای اروپا، بار دیگر نشان داد که دموکراسی پارلمانی نه تنها بستر مناسبی برای عرضاندام راست افراطی است، بلکه همواره قابلیت آن را دارد تا بنا به نیاز نظام طبقاتی، فاشیسم را بر اریکهی قدرت بنشاند. این دموکراسی نه تنها هیتلر و امثال وی را زائید، بلکه امثال نتانیاهوی فاشیست را نیز زائید و سالهاست که در قدرت نگاه داشته است. ما کمونیستها نمیتوانیم و نباید در قبال این واقعیت تلخ بیتفاوت باشیم و وظیفه داریم به سهم خود، و در حد توان و امکانات، علیه عروج فاشیسم به میدان آئیم.
سالها پیش «مارک تواین» نوشت: اگر سیستم انتخاباتی و رای دادن در نظام پارلمانی چیزی را به طور محسوس تغییر میداد، یقین راهی پیدا میکردند تا آن را ممنوع کنند. انتخابات در جامعهی سرمایهداری، تعویض دورهای مهرههای طبقهی حاکم، دستبهدست شدن قدرت سیاسی از جناحی به جناح دیگر، و فریبی بزرگ در لوای ژست دموکراتیک است. در جوامع طبقاتی موجود، تنها یک طبقه میتواند به واسطهی امکانات عظیم مالی، تدارکاتی، رسانهای و تبلیغاتی، و مکانیسمهایی همچون وفاداری کاندیداها و احزاب به قانون اساسی موجود، قدرت را به دست گیرد. ارگانهای نظارت بر قانون اساسی و حفاظت آن، پاگیری و عرضاندام هر نیروی انقلابیای را خنثی میکنند؛ و ابزاری همچون افیون مذهب و یوغ ناسیونالیسم، روند ذاتا موجود ازخودبیگانگی در جامعهی طبقاتی را تحکیم و تثبیت مینمایند.
وفاداری به قانون اساسیای که ساخته و پرداختهی اتاق فکری بورژوازی و نُخبهگان آن است، و پایبندی به جاودانگی و خدشهناپذیری مالکیت خصوصی، پیششرط مشارکت و کاندیداتوری هر حزب و فردی در انتخابات است. “چپ” پارلمانتاریست، که خود به جناح چپ بورژوازی تعلق دارد، با وجود تمامی هارت و پورتهایش در رقابتهای انتخاباتی، هنگامی که وارد پارلمان میشود و یا به قدرت میرسد، بههیچوجه نمیتواند از چهارچوب نظام سرمایه فراتر رود. او قبل از هر چیز به هوراکش و زائدهی نظامی تبدیل میشود که هدایت آن در دست دستگاه عریض و طویل بوروکراتیک به ارث رسیده از دولتهای پیشین، و ارگانهای سرکوب آن، است؛ هدایت جامعهای را به دست میگیرد که دست نخورده است؛ م به همین خاطر یا در کوتاهمدت از صحنه خارج میشود (نمونههای اروپا، یونان، اسپانیا، ایتالیا، آلمانشرقی) و یا به دیکتاتوری و توتالیتاریسم عروج مییابد (نمونههای آمریکایلاتین، نیکاراگوئه، ونزوئلا و…). آنچه که بورژوازی آن را انتخابات آزاد میخواند، چیزی جز تلاشی ریاکارانه برای مشروعیت بخشیدن به سیستم و نظم مبتنی بر استثمار و ستم نیست. اینگونه انتخابات، در واقع به کارگران و زحمتکشان اجازه میدهد، سند تداوم بردهگی و بندهگی خود را برای یک دورهی دیگر امضا کرده و استثمارگران و سرکوبگران خود را بر اریکهی قدرت بنشاند. هم از اینروست که، انتخابات همواره نه تنها مُتضمن بقای نظام طبقاتی بوده است، بلکه بستر تولید و بازتولید خودکامهگان و نظامهای توتالیتر نیز بوده است.
پیامد و فرآیند انتخابات در این سیستم، در اکثر موارد و در بهترین حالت، رفرم در رفرمهای تاکنونی است که آنهم معمولا در حد وعدههای توخالی و پوشالی باقی میماند و بنا به شرایط رشد و بسط مبارزهی طبقاتی حتا به فاشیسم هم ختم میشود. در سیستم انتخاباتی، عطف به بحرانهای ساختاری و ادواری سرمایه و بنا به مقتضیات حفظ این نظام، گهی راست افراطی جادهصافکن جناح چپ بورژوازی میشود و دورهای نیز جناح چپ بورژوازی جادهصافکن پوپولیسم افراطی. این توهم، که بهبود کیفی شرایط زیست و معیشت اکثریت دنیای کار و زحمت را در سیستم انتخاباتی میسر میداند، تفکری یاوه و در بهترین حالت رفرمیستی است. انتظار این که بورژوازی قدرت را به طبقهی گورکن خود تسلیم کند، انتظاری عبث و کودنانه است. تاریخ سرمایهداری هیچ نمونهای را سراغ ندارد که طی آن، طبقهی کارگر و زحمتکش، که اکثریت عظیم جامعه را تشکیل میدهد، در یک انتخابات به قدرت رسیده باشد. و اگر هم در زمان و جایی شاهد بهبودی در شرایط زیست و معیشت دنیای کار و زحمت بودهایم، این بهبود نتیجهی خودِ مبارزات کارگران و زحمتکشان در نبردهای گاه طولانی و خونین بوده است که بر حاکمان تحمیل شده است.
عروج راست افراطی در اروپا، بازتاب بحران ساختاری و جهانی نظام سرمایهداری است که دیگر نمیتواند چهرهی کریه خود را در پشت نقاب حقوق بشر کاذباش پنهان کرده و با شیوههای تاکنونی و در سایهی مارشال پلانها و در قالب دولت رفاه عمل کند. این بحران نه تنها مازاد مقولاتی همچون رکود اقتصادی، بلکه بحران در ساختار سیاسی نیز هست. نئولیبرالیسم که قرار بود با امثال ریگان و تاچر و شرویدر با حمله و تعرض بیسابقه به حق و حقوق طبقهی کارگر و مزدبگیر و سطح معیشت و زیست آنان، بحران سیستم سرمایهداری را تحت کنترل در آورد، خود دچار بحران است. همین امر، یعنی وعدههای دروغین و توخالی و پوچ احزاب نئولیبرال، که گسترش بیاعتمادی و رویگردانی روزافزون رای دهندهگان از این دموکراسی و نمایندهگان آن را مسبب است، در نبود یک نیروی رادیکال و انقلابی، رویآوری به راست افراطی را به دنبال دارد؛ جریان راستی که عامل بیمسکنی، بیکاری، گرانی، و پایان دولت رفاه و بیمهها و مزایای اجتماعی، را در هجوم خارجیها به کشور و سیستم بیمه و مزایای کشورش معرفی میکند.
دور جدید یکهتازی راست افراطی و پوپولیسم راست، ایضا در ارتباطی تنگاتنگ با بحران بانکی دههی گذشته، بحران کرونا، جنگ امپریالیستی اوکرائین و بحرانهای مشابه قرار داشته و با آن قابل تحلیل و بررسی است. این بحرانها به همراه بحران موسسات مالی سرمایه، همچون بانکها و سقوط بازار بورس، که به نوبهی خود نبض اقتصاد سرمایهداری محسوب میشوند، در گذشتهی نزدیک سیاست ریاضت اقتصادی، تشدید میلیتاریسم، تقویت و معافیت شرکتهای فراملیتی در مالیات و از همه مهمتر افول متداوم سطح زندگی بیچیزان جامعه و حمله به دستاوردهای آنان را – که طی سالها مبارزهی پایمال شدهگان به دست آمده بود- به دنبال داشت. به دنبال این بحرانها، اکثر کشورها در تکاپوی فائق آمدن و کنترل آنها، مبالغ عظیمی را تخصیص نجات بانکها کردند. برای نمونه، دولت آلمان با ۶۴٨ میلیارد یورو و آمریکا بیش از ۷۰۰ میلیارد دلار به یاری و نجات بانکها شتافتند. هزینهی جنگ اوکرائین برای آلمان، سالانه بیش از ۲۵۰٫۰۰۰٫۰۰۰٫۰۰۰ است و بحران کرونا حدود ۸۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ هزینه داشت. طبیعی است که این پولهای هنگفت از هوا نیامد. این مبالغ را، همانطورکه در نظام سرمایهداری معمول است، به دوش بردهگان و مزدبگیران انداختند. در واقع، طبقهی کارگر و مزدبگیران نه تنها مجبور شدند بهای خسارات برآمده از قمارها و شیوهی غیرتولیدی و انگلی خدایان پول و قدرت را بپردازند، بلکه دولت سرمایهداران آنان را وادار کرد با پرداخت مالیات بیشتر و دست کشیدن از دستاوردهای تاکنونی خود – که حاصل سالیان متوالی مبارزه بود- این خسارات را جبران کنند. این بحرانها مکملی بر تعرضات نئولیبرالیسم به وضعیت معیشتی و سطح زندگی مردم در جامعه بود. اما این تنها بخشی از این ماجراست. حمله به سیستم رفاه اجتماعی، کاهش هزینههای امور اجتماعی، اخراجهای وسیع کارگران و مزدبگیران و اشتغال مجدد آنها با حقوق و مزایایی بسیار نازلتر در شرکتهای کار زمانی – که با همین هدف ایجاد شدند- ارتقای سنین ورود به بازنشستگی، تاسیس jobcenterها، که در حقیقت خود خادمان شرکتهای کار زمانی هستند (jobcenter ها خود بحثی جداگانه را میطلبد)… بخش دیگری از این ماجراست. این تهاجم همهجانبه به دستاوردها و حقوق کارگران و مزدبگیران، طبیعتا مبارزات گستردهی پایمال شدهگان را به دنبال داشت، که جنبش ۹۹ درصدیها و جنبش جلیقهزردها و اعتصابات کارگری در آلمان و جای جای اروپا، نمونهای از این مبارزات هستند.
بر بستر چنین شرایطی، بورژوازی به یکی از وسایل آزموده و قدیمی خود توسل جست. اینبار میهنپرستی، ناسیونالیسم، دفاع از منافع ملی، و از همه مهمتر خارجیستیزی، دوباره در دستور کار قرار گرفت. ابتدا دولتهای حاکم به مثابه حامیان و حافظان، و به عنوان نمایندهگان سیاسی بورژوازی، با وعده و وعید سعی در فرونشاندن اعتراضات و مبارزات کردند. اما آنها، که خود عامل این وضعیت و نیز نمایندهگان طبقه حاکم هستند، نه تنها به سادگی تسلیم مطالبات غارتشدهگان نمیشوند، بلکه همواره تلاش میکنند با هدف سوداندوزی بیشتر، بر استثمار خود شدت بخشند. این بحرانها و ناتوانی ذاتی طبقهی حاکم و دولت آن در محار بحران، و نیر عوامفریبی دولت بورژوازی به نارضایتی عمومی دامن میزند. در چنین شرایطی، و در نبود یک بدیل سوسیالیستی، نُخبهگان بورژوازی پوپولیسم راست را روانهی میدان میکنند. پوپولیسم راست و راست افراطی بر موج اعتراضات سوار شده و با تکیه بر ضعف آگاهی طبقاتی در بخشی از دنیای بندهگان، خود را سازمان میدهند. واضح است که راست افراطی هیچگاه نتوانسته راهحلی در برونرفت از بحرانهای ادواری، چه رسد به بحرانهای ساختاری نظام سرمایهداری، باشد. راست افراطی به تمرکز هر چه بیشتر سرمایه در دست عدهای محدود مدد رسانده و به تشدید تضادهای طبقاتی منجر خواهد شد. تشدید این تضادها، به نوبهی خود، آنتیتز خود را، یعنی استثمارشدهگان و ستمدیدهگان را به میدان خواهد آورد. بنابراین، دوام راست افراطی نمیتواند پایا و طولانی باشد. پایان سیادت راست افراطی، اما به معنای پایان سیادت بردهگی و بندهگی نیست. این مهم در گرو آگاهی، تشکل، و اتحاد طبقهی کارگر و مزدبگیر برای برافکندن نظام طبقاتی است.
ما نمیتوانیم در برابر عروج راست افراطی بیتفاوت بمانیم. راه مقابله با راست افراطی، اتحاد و مبارزهی طبقاتی است؛ اتحاد و مبارزهای مستقل از ملیت، مذهب، رنگ پوست و جنس. راه مقابله با ناسیونالیسم، انترناسیونالیسم کارگری است؛ راه مقابله با استثمار، سازمانیابی و مبارزهی طبقاتی است؛ و راه مقابلهی پایدار با فاشیسم، مبارزهی پیگیر برای بُنیان جهانی است که در آن استثمار انسان از انسان، ستم و ظلم در هر نوع آن و هر گونه تبعیض، نه تنها وجود نداشته باشند، بلکه امکان بازتولید و ابراز وجود نداشته باشند.