«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
اومبرتو اکو – مترجم: رضا غالبی –
باید هُشیار بمانیم تا بار این واژهها دوباره به فراموشی سپرده نشوند. فاشیسم ناب هنوز – گاهی اوقات در ظاهر کارگزارانی با لباس شخصی- دور و بر ماست. چه آسان مینمود اگر کسی بیپرده جایی در جهان میگفت: «میخواهم آشوویتز را دوباره راه بیاندازم، میخواهم بار دیگر پیراهن سیاهها در میدانهای ایتالیا رژه بروند.» اما زندگی به این سادگی نیست. فاشیسم ناب میتواند از زیر معصومترین پوششها یکباره ظاهر شود. وظیفهی ما افشاگری هر مورد بروز آن است؛ هر روز و در هر کجای دنیا.
ژوئن ۱۹۹۵ اومبرتو اکو، نویسنده، فیلسوف، منتقد، و استاد تاریخ و ادبیات، مقالهی بلندی در مورد فاشیسم و آنچه او فاشیسم ناب و ابدی میخواند، برای نشریهی «بررسی کتاب نیویورک» نوشت. اومبرتو اکو، نویسندهی رمانهای معروف «نام گُل سرخ»، «جزیرهی روز پیش»، «گورستان پراگ»، و مجموعهی گستردهای از آثار دیگر است. اومبرتو اکو در نوزدهم فوریهی ۲۰۱۶ درگذشت. این مقالهی وی، چشماندازی ماندگار به پدیدهای است که هنوز در گوشه و کنار جهان جاری است.
* * *
در ۱۹۴۲، در سن ده سالگی، جایزهی مقام نخست مسابقات استانی نوجوانان را که عبارت بود از رقابتهای داوطلبانهی اجباری میان همهی جوانان فاشیست ایتالیا به دست آوردم. تلاش کردم تا با بهترین واژهها و مهارت به پرسشی که موضوع مسابقه بود، پاسخ گویم: «آیا باید خود را فدای سربلندی موسولینی و جاودانگی ایتالیا بنماییم؟» پاسخ من مثبت بود. من پسری باهوش بودم.
دو سال از سالیان جوانی خود را میان تیراندازی میان اس.اس.ها، فاشیستها، جمهوریخواهان، و نیروهای مقاومت سپری کردم و آموختم که چگونه از تیررس گلولههای آنان دور بمانم. تمرین خوبی بود.
در آوریل ۱۹۴۵، دو روز پس از فتح میلان، پارتیزانها وارد شهر کوچکی شدند که من در آنجا زندگی میکردم. لحظهی ورود آنان، لحظهای بسیار شادیآور بود. مردم در میدان اصلی شهر گرد آمده بودند. همه پرچم ایتالیا را در دست داشتند، پایکوبی میکردند، سرود میخواندند، و نام «میمو» را فریاد میزدند. میمو رهبر نیروهای چریکی منطقه بود. او استوار سابق «کارابینییری»، ژاندارمری، ایتالیا بود که به جناح ژنرال بادگلیو، جانشین موسولینی، پیوسته و طی نبرد با پسماندهی نیروهای موسولینی یک پای خود را از دست داده بود. میمو عاقبت روی بالکن عمارت شهرداری ظاهر شد. چهرهای پریده رنگ داشت و روی چوب زیر بغلش تکیه داده بود. با دست دیگر سعی کرد جمعیت را آرام کند. بیصبرانه منتظر سخنرانی او بودم؛ زیرا تمام دوران کودکیام لبریز از سخنرانیهای تاریخی موسولینی بود که میبایست بخشهای عُمدهی آنها را در مدرسه از بر میکردیم. میمو با صدایی خشدار، که به سختی شنیده میشد، به سخن در آمد: «شهروندان، دوستان، پس از آن همه قفدایی… به اینجا رسیدیم. درود بر همهی جانبازان راه آزادی!» همین. به درون ساختمان برگشت. جمعیت هورا کشیدند. پارتیزانها به نشان سرور، تفنگهاشان را رو به آسمان شلیک کردند. ما بچهها دویدیم تا پوکههای فشنگ را جمعآوری کنیم. آن وقتها پوکهها ارزشمند بودند، اما آن روز من نکتهی مهمتری آموختم: که آزادی بیان یعنی آزادی از شعار!
چند روز بعد، برای نخستین بار، سربازان آمریکایی را از نزدیک دیدم. همه آفریقاییتبار بودند. اولین یانکیای که دیدم – جوزف- مرد سیاهی بود که مرا با دیک تریسی و لیل ابنر آشنا کرد. کتابهای مصور او همه رنگرنگی و روشن بودند و بوی خوبی داشتند.
یکی از افسران، سرگرد یا سروان «مادی»، مهمان خانوادهای بود که دختران آن هممدرسهای من بودند. او را در باغ ویلا دیدم. چندتایی از خانمها او را احاطه کرده و به فرانسه شکسته بستهای حرف میزدند. سروان مادی هم کمی فرانسه میدانست. بدینسان اولین تصویر من از نیروهای آزادیبخش آمریکایی – پس از دیدن آن همه سفیدپوستهای آریایی با پیراهنهای سیاه- مرد سیاه متمدنی با یونیفورم زرد – سبزی بود که میگفت: Oui, merci beaucoup, Madame, moi aussi j’aime le champagne… متاسفانه شامپاینی در بساط نبود، اما سروان مادی یک آدامس ریگلی نعنایی به من داد که آن را تمام روز جویدم. این نخستین آدامس ریگلی من بود. شب که شد، جویدهی آدامس را توی یک لیوان آب گذاشتم تا روز بعد تازه و نرم باشد.
در ماه مه شنیدیم که جنگ تمام شده. صُلح حس غریبی به من میداد. همیشه به ما گفته بودند که حضور در حالت جنگ دائمی، شرایط عادی برای یک جوان ایتالیایی است. طی چند ماه بعد دریافتم که “مقاومت” تنها به عنوان پدیدهای بومی در انحصار ما نبوده، بلکه به همهی اروپا تعلق داشته. واژههای تازهای را یاد گرفتم: شبکه، مکی، ارتش سری، ارکستر سرخ (نامهای نیروهای پایداری اروپا در برابر نازیها)، گتوی ورشو. برای نخستین بار تصاویر هولوکاست را دیدم. معنای هولوکاست را پیش از آن که واژهی آن را بدانم، فهمیدم. دریافتم که ما از چه، رهایی یافته بودیم.
امروز در کشور من افرادی هستند که تاثیر نظامی مقاومت در جریان جنگ دوم جهانی را زیر پرسش بردهاند. برای نسل من این پرسشی بیربط است: ما بیهیچ واسطه و به صورت آنی، مفاهیم اخلاقی و روانی مقاومت را دریافتیم. ما اروپاییها افتخار میکردیم که دست روی دست نگذاشتیم تا به صورتی انفعالی “آزاد” شویم. برای رزمندگان جوان آمریکایی نیز که با خون خود بهای آزادی ما را میپرداختند، بسیار اهمیت داشت که بدانند فراسوی خطوط آتش، اروپاییها بدهی خویش را پیشاپیش میپرداختند.
امروز در کشور من کسانی مدعیاند که “مقاومت”، در آن زمان، یک دروغ بزرگ کمونیستی بود. درست است که کمونیستها در اساس از جنبش مقاومت، بدین دلیل که نقشی محوری در آن داشتند – پنداری که فقط در انحصار آنهاست- بهرهبرداری زیادی نمودند، اما به یاد دارم که چریکهای آن زمان دستمال گردنهای مختلفی داشتند. من شبهای بسیاری پشت پنجرهی بسته در فضایی تنگ و تاریک کنار رادیو به پیامهایی که «صدای لندن» برای پارتیزانها میفرستاد، گوش میدادم. این پیامها رمزی و در همان حال شاعرانه مینمودند (خورشید همچنان میدمد، غُنچههای گُل سرخ باز خواهند شد). بیشتر آنها پیامهایی برای «فرانچی» بودند. یکی از همان شبها کسی در گوشم زمزمه کرد که فرانچی، رهبر قدرتمندترین شبکهی مخفی مبارزان در شمال غربی ایتالیا و مردی با شهامتی افسانهای بود. فرانچی قهرمان من شد. فرانچی (که نام واقعی وی ادگاردو سوگنو بود) یک سلطنتطلب و چنان سرسختانه ضد کمونیست بود که پس از پایان جنگ به گروههای افراطی دستراستی پیوست و سرانجام متهم به همکاری با یک کودتای ارتجاعی گردید. چه اهمیتی داشت؟ سوگنو هنوز قهرمان رویایی دوران کودکی من است. آن روزها آزادی وجه مشترک مردمانی با رنگ و روی گوناگون بود.
امروز در کشور من کسانی میگویند که “جنگ آزادی”، دورهی سیاهی از نفاق بود و اکنون همه به یک سازش ملی نیازمندیم. خاطرهی آن سالهای بد باید به فراموشی سپرده شود. اما فراموشی اجباری به اختلال عصبی و ذهنی میانجامد. اگر آشتی به معنای بخشایش و ادای احترام به تمامی کسانی است که با خلوص نیت و اعتقاد به مبانی خود جنگیدند، بخشودگی به معنای فراموشی نیست. من میتوانم بپذیرم که آیشمن نیز با اعتقاد کامل به باورهای خود عمل میکرد، اما نمیتوانم بگویم “بسیار خوب، بیا و دوباره کارت را انجام بده.” همه باید به یاد داشته باشیم که چه رُخ داد و قاطعانه، اما با متانت، بخواهیم که آن اعمال دوباره تکرار نشوند.
اما «آنان» چه کسانی هستند؟ اشتباه است اگر چنین پنداریم که حکومتهای توتالیتر (تمامیتخواه) که بر اروپای پیش از جنگ دوم جهانی سُلطه داشتند، بار دیگر در شرایط تاریخی کاملا متفاوت پدیدار شوند. اگر فاشیسم موسولینی بر اندیشهی یک رهبر پُر جذبه، تفکر سازمانیافته، آرمانشهری برگرفته از امپراتوری رم، گرایش امپریالیستی در اشغال سرزمینهای تازه، ملیگرایی افراطی، پیراهن سیاه بر تن تمامی جمعیت کشور پوشاندن، نفی دموکراسی پارلمانی، و یهودستیزی استوار بود، در آن صورت به دشواری میتوان «آلئانزا نازیوناله» امروز ایتالیا را که از پسماندههای حزب فاشیست بعد از جنگ و جنبش سوسیالیستی دستراستی ایتالیا زاده شد، با فاشیسم قدیمی یکسان دانست. بر همین روال، اگرچه شخصا از جنبشهای شبهنازی که در گوشه و کنار اروپا، از جمله روسیه، پدیدار شدهاند نگرانم، اما تصور نمیکنم نازیسم، به شیوهی اصلی و قدیمی به مثابه یک جنبش سراسری بار دیگر ظهور یابد.
با این حال، اگرچه رژیمهای سیاسی را میتوان سرنگون ساخت و ایدئولوژیها را میتوان به باد انتقاد گرفت و نفی کرد، اما همواره در پس هر رژیم و هر ایدئولوژیای یک نحوهی تفکر، مجموعهای از عادات فرهنگی، غریزههای ژرف و گرایشهای مبهم وجود دارند. آیا هنوز شبحی دیگر اروپا (و یا شاید دیگر نقاط جهان) را دنبال میکند؟
یونسکو یک بار گفت ”فقط کلمه اعتبار دارد، بقیه پچ پچی بیش نیست.” عادتهای زبانشناسانه در غالب موارد نشانههایی از زیربناهای احساسی هستند. از چنین دیدگاهی، طرح این پرسش ارزشمند است که چرا تنها «مقاومت» و نه تمامی جنگ دوم جهانی در سرتاسر جهان به عنوان نبرد علیه فاشیسم خوانده نشد؟ اگر «ناقوسها برای که به صدا در میآیند؟»، همینگوی را بار دیگر بخوانید، متوجه میشوید که رابرت جردن حتی وقتی به فالانژیستهای اسپانیا میاندیشد، دشمنان خود را فاشیست میخواند. برای فرانکلین روزولت نیز «پیروزی مردم آمریکا و متفقین آن، چیرهگی بر فاشیسم و استبداد دست پروردهی فاشیسم بود.»
طی جنگ دوم جهانی، آمریکاییهایی که در جنگ اسپانیا شرکت میکردند را “ضد فاشیستهای نارس” میخواندند. به عبارتی، مبارزه علیه هیتلر در دههی ۱۹۴۰ برای هر آمریکایی وظیفهای اخلاقی شمرده میشد، اما مبارزه علیه فرانکو – در دههی ۱۹۳۰ از آنجا که به طور عمده توسط کمونیستها انجام میشد- ناپخته محسوب میگردید. چرا سی سال بعد تندروهای آمریکایی، پلیسی را که با عادات تخدیری و دودی آنها مخالف بود «خوک فاشیست» میخواندند؟ چرا نمیگفتند «خوک کاگول» (فاشیستهای ضد کمونیست فرانسه طی دههی سی و چهل)، «خوک فالانژیست»، «خوک اوستاش» (جنبش فاشیستی کروآسی)، «خوک کویسلینک» (فاشیستهای نروژی طرفدار نازی)، یا «خوک نازی»؟
«نبرد من» (هیتلر) بیانیهی یک برنامهی کامل سیاسی است. نازیسم فرضیهای نژادپرستانه از برتری مردم آریایی، تعریفی مشخص از هنر فاسد، و فلسفهای پیرامون انسان برتر (ابر انسان) داشت. نازیسم ضد مسیحیت و گرایش به ضدیت با مفهوم یکتاپرستانه – پاگانیسم نو- داشت. در قیاس، دیامات استالین (تعبیر اتحاد شوروی از مارکسیسم) مادهگرا و ضد مذهب بود. یک حکومت توتالیتر (تمامخواه)، رژیمی است که هر بخش از زندگی فرد را تحت اختیار و ارادهی دولت و ایدئولوژی آن قرار دهد. بر این اساس هم «نازیسم» و هم «استالینیسم» رژیمهایی توتالیتر بودند.
فاشیسم ایتالیا بیشُبهه یک دیکتاتوری بود، اما یک حکومت توتالیتر شمرده نمیشد – نه به دلیل تعدیلات و ملایمتهای نسبی، بلکه به دلیل ضعف فلسفیای که در ایدئولوژی آن وجود داشت. بر خلاف برداشت متعارف، فاشیسم در ایتالیا فاقد یک فلسفهی ویژه خود بود. مقالهای که با امضای بنیتو موسولینی در دانشنامهی ایتالیا – و با الهام از عقاید جیووانی چنتیله فیلسوف و مولف دانشنامه- نوشته شده بود، از تشکل دولتی مبتنی بر آرای هگل از یک حکومت مطلقه و اخلاقی میگفت. موسولینی هرگز به این برداشت تحقق نداد، زیرا در ریشه فاقد فلسفه و تنها بر شعار متکی بود. موسولینی ابتدا یک بیخدای تندرو بود و در انتها پس از آن که اسقفهای کلیسای رم مبانی فاشیسم را پذیرفتند، با آنها پیمان بست. میگویند موسولینی در سالیان لامذهبی خود یک بار از خدا خواست برای اثبات وجود خود ضربهای بر او وارد کند. بعدها، موسولینی همیشه در سخنرانیهای خویش از «خداوند» ذکر میکرد و مایل بود وی را «پیرو مشیت الهی» بخوانند.
فاشیسم ایتالیا، نخستین دیکتاتوری دستراستی تندرو در اروپا بود. جنبشهای فاشیستی بعدی، همه به نوعی رژیم موسولینی را سرمشق خود قرار دادند. فاشیسم ایتالیا، نیایش نظامی، فرهنگ عامهی حزبی، و حتی شیوهی پوشش ملی – پیراهن سیاه- را به مراتب بهتر و موثرتر از جیورجیو آرمانی، بنه تون، و ورساچی، بدعت گذاشت. طی دههی ۱۹۳۰، جنبشهای فاشیستی در سایر نقاط اروپا ظاهر شدند. ابتدا ماسلی در بریتانیا، و سپس لاتویا، استونیا، لیتوانیا، لهستان، مجارستان، رومانی، بلغارستان، یونان، یوگسلاوی، اسپانیا، پرتغال، نروژ، و حتی آمریکای جنوبی. فاشیسم ایتالیا بود که بسیاری از لیبرالهای اروپا را متقاعد نمود که رژیم تازه حامل تحولات عُمدهی اجتماعی است و قادر است گزینهای کمتر انقلابی در برابر تهدید کمونیست ارائه دهد.
به هر حال، از دیدگاه من اولویت تاریخی دلیل مستحکمی در توضیح چگونگی تبدیل واژهی فاشیسم به واژهای مجازی- تشبیهی در اطلاق به جنبشهای گوناگون توتالیتری نیست. این نه به آن خاطر است که فاشیسم در اساس دارای عناصر ضروری در پوشش و تعریف همهی جنبشهای توتالیتری بود؛ به عکس، فاشیسم هیچ زیربنایی نداشت. فاشیسم ترکیبی از آرا و عقاید گوناگون سیاسی و فلسفی و در نهایت معجونی از تضادها و تناقضات بود. چگونه میشد رژیم پادشاهی را با انقلاب، ارتش سلطنتی را با نیروی شبه نظامی موسولینی، امتیازات ارائه شده به کلیسا را با آموزش و پرورش تحت ادارهی دولت و کاربُرد خشونت، اقتصاد کاملا تحت ادارهی دولت با اقتصاد بازار آزاد ترکیب نمود؟ حزب فاشیست با این ادعا زاده شد که حامل یک نظم نوین انقلابی است؛ اما حامیان مالی آن محافظهکارترین زمیندارانی بودند که هیچ توقع و خاصیتی جز ضدانقلابی بودن نداشتند. فاشیسم در ابتدا جمهوریخواه بود، اما بیست سال تنها از طریق وفاداری به خاندان سلطنتی و نزدیکی “رهبر” با “شاه” که رهبر(موسولینی) به وی عنوان «امپراتور» داده بود، بقا آورد. هنگامی که در ۱۹۴۳ پادشاه ایتالیا موسولینی را از کار برکنار نمود، در فاصلهای کمتر از دو ماه با حمایت آلمان و زیرعنوان یک جمهوری “سوسیال” بار دیگر با نشخوار همان شعارهای انقلابی سر بلند کرد.
میدانیم که در آلمان نازی یک معمار نازی و تنها یک هنر نازی وجود داشت. اگر آلبرت اسپیر Albert Speer را یگانه آرشیتکت نازی بدانیم، جایی برای «می یز وان در روهه» Mies van der Rohe باقی نمیماند. بر همین روال اگر در حکومت استالین لامارک Lamarck (بیولوژیست و دانشمند ناتورالیست فرانسوی) الگو بود، داروین دیگر جایی نداشت. در ایتالیا، معماران فاشیست متعددی وجود داشتند. اما در کنار ساختمانهای ملهم از کولوسیوم رم باستان، ساختمانهای تازهای تحت تاثیر تعقلگرایی نوین معماری گروپیوس Gropius بنا شده بود.
در ایتالیا، آندره ژدانوف فاشیستی وجود نداشت که خطوط فرهنگی را تعیین کند. در ایتالیا دو جایزه عُمدهی هنری وجود داشت: یکی «پریمیو کریمونا» که توسط فاشیست متعصب و بیفرهنگی به نام روبرتو فاریناچی اداره میشد و هنر را صرفا تبلیغات میدانست. (من نقاشیهایی را از آن دوران به یاد می آورم با عناوینی نظیر ” گوش دادن به سخنرانی رهبر از رادیو” یا ” ذهنیت ساخته فاشیسم”.) جایزهی دیگر، «پریمیو برگامو» زیر حمایت و فعالیت فاشیست کم وبیش متعادلتری به نام جیوسپه بوتای قرار داشت که هم به مکتب «هنر برای هنر» معتقد بود و هم بسیاری از آثار هنری نو را که در آلمان به عنوان هنر منحط و ملهم از کمونیسم ممنوع شده بودند، حمایت و حفظ نمود.
شاعر ملی «دآنونزیو»، مردی آراسته بود که بیتردید در آلمان یا روسیه در برابر جوخهی آتش قرار میگرفت. وی به دلیل گرایشهای ناسیونالیستی و توجه به نمادهای قهرمانانهی اسطورهای – که در آن روزگار با تاثیرات هنر نمادگرای پایان قرن نوزده فرانسه ترکیب شده بود، به سمت شاعر ملی رژیم فاشیست برگزیده شده بود. نگاه به جنبش آیندهگرای «فوتوریسم»Futurism نیز به ظاهر میبایست به همراه اکسپرسیونیسم، کوبیسم و سوررآلیسم، پدیدهای منحط انگاشته میشد. اما نخستین هنرمندان آیندهگرای ایتالیا به طور عُمده ملیگرا بوده و از حضور ایتالیا در جنگ جهانی اول به دلایل زیباشناختی پشتیبانی میکردند. این دلایل عبارت بودند از سرعت، خشونت، و مخاطره؛ که همه با مکتب جوانان فاشیست همگنی داشتند. اگرچه فاشیسم خود را بر اساس امپراتوری رم و سنتهای بومی بازیافته تعریف میکرد، توماسو مارینتی Marinetti، شاعر، نظریهپرداز و از سردمداران نهضت آیندهگرایان که مدعی بود یک اتوموبیل زیباتر از مجسمهی بازیافتهی “پیروزی ساموتراکی” است (مجسمهای باستانی که در قرن نوزدهم در جزیرهی یونانی ساموتراکی کشف شد)، و حتی در مانیفست نهضت فوتوریستها پیشنهاد از میان بردن ونیز را داده بود، به عضویت فرهنگستان ایتالیا در آمد.
بسیاری از روشنفکران و پارتیزانهای آیندهی حزب کمونیست، توسط انجمن دانشجویان فاشیست، که مرکز فرهنگ نوین فاشیسم بود، آموزش یافتند. این انجمنهای دانشجویی به صورت مراکزی درآمدند که درون آنها مجموعهای از آرا و نظریات بدون نظارت عقیدتی با هم تلفیق مییافتند. فقدان نظارت به این دلیل نبود که کارگزاران حزب فاشیست، عقاید تندرو را تحمل میکردند. تنها به این دلیل بود که از ابزار فکری برای ادارهی این عقاید برخوردار نبودند. طی دوران بیست سالهی رشد فاشیسم، شعر «مونتاله» و هنرمندانی نظیر او که گروه «ارمتیچی» Ermetici خوانده میشدند و آثارشان واکنش به شیوهی مهاجمانهی رژیم بود، بخت انتشار مییافتند و مُجاز بودند اعتراض ادبی خود را از جایگاهی که به زعم رژیم «برج عاج» آنان بود، ابراز دارند. حال و هوای شاعران «ارمتیچی» درست نقطهی مقابل فرهنگ فاشیسم و نظریهی خوشبینانه و قهرمانگرایانهی آن بود. رژیم سر و صدای هنری اینها را، که البته اعتراضی فراسوی قدرت ادراک فاشیستها بود، تحمل میکرد؛ به این دلیل که در اساس فاشیستها به زبان کنایی یا پشت پرده توجهی نداشتند.
البته این همه بدان معنی نیست که فاشیسم ایتالیا در مقابل مخالفان خود بُردبار بود. گرامشی تا هنگام مرگ در حبس بود؛ رهبران مخالف، جیاکومو ماتئوتی و برادران روسلی، به قتل رسیدند؛ آزادی رسانهها از میان رفت، اتحادیههای کارگری ممنوع شدند، و ناراضیان سیاسی به جزایر دوردست تبعید گردیدند. قوهی مقننه به صورت پدیدهای درون قصهها در آمد و قوهی مُجریه ( که اختیار قوهی فضاییه و رسانههای جمعی را نیز به دست گرفته بود) خود شروع به قانونگذاری نمود. از جمله این قوانین، یکی هم قانون پاسداری از نژاد بود (این در واقع نشانهی پشتیبانی از آنچه بود که به هولوکاست تبدیل شد).
تصویر پُر تناقضی که من در بالا توصیف نمودم، نه پیامد بُردباری سیاسی، بلکه نشانهای از آشفتگی ایدئولوژیک بود. اما این آشفتگی همسان یک سردرگُمی سازمانیافته به نظر میرسید. فاشیسم از دیدگاه فلسفی گُسسته بود، اما از نقطه نظر عاطفی سخت با زیربنای اجتماعی پیوستگی داشت.
در اینجا به نکتهی دوم من میرسیم. تنها یک نازیسم وجود داشت. به فالانژیسم کاتولیک ژنرال فرانکو نمیتوان برچسب نازیسم زد؛ زیرا نازیسم در ریشه، منکر دین و ضد مسیحیت بود. اما فاشیسم را میتوان به اشکال گوناگون بازی کرد، بدون آن که نام آن تغییر کند. پدیدهی فاشیسم بی شباهت به نظریهی «بازی» ویتگنشتاین Wittgenstein نیست. یک بازی میتواند شکل رقابت و مسابقه داشته یا نداشته باشد. میتواند مستلزم نوعی مهارت باشد یا نیازی به هیچگونه مهارت نداشته باشد. میتواند با پول همراه باشد یا نباشد. به عقیدهی ویتگنشتاین، بازی مُشتمل بر فعالیتهای گوناگونی میشود که تنها بخشی از «شباهتهای خانوادگی» خود را نمایان میسازند. برای روشن شدن نکته به توالی زیر توجه کنید:
۴ ۳ ۲ ۱
abc bcs cde def
چند گروه سیاسی را فرض کنید که در آنها گروه ۱ دارای ویژگیهای abc، گروه ۲ دارای ویژگیهای bcd، و به همین ترتیب تا آخر. گروه دو شبیه گروه یک است؛ زیرا در دو خصیصه با یکدیگر اشتراک دارند. بر همین روال، و به همان دلایل، گروه سه شبیه دو و گروه چهار شبیه گروه سه است. توجه کنید که گروه سه نیز شبیه گروه یک است (هر دو دارای عُنصر مُشترک c هستند). کنجکاوانهترین نکته به گروه چهار مربوط میشود. گروه چهار با گروه سه و دو شباهت دارد، اما هیچ وجه مُشترکی با گروه یک ندارد. اما به دلیل کاهش مُتوالی و بدون وقفهی شباهتها میان گروه یک و گروه چهار و به واسطهی نوعی شباهت در حال گُذار، تشابههاتی میان چهار و یک مشاهده میشود.
فاشیسم به این دلیل به صورت واژهای فراگیر در آمد، که میتوان یک یا دو خصیصه را از یک رژیم فاشیست حذف کرد، اما همچنان آن را به عنوان یک رژیم فاشیست شناسایی نمود. امپریالیسم را از فاشیسم جدا کنید، رژیمهای فرانکو و سالازار را خواهید داشت. استعمار را از فاشیسم بگیرید، اوستاژهای کرواسی را خواهید داشت. به فاشیسم ایتالیا ضدیت با سرمایهداری (که به راستی موسولینی هرگز شیفتهی آن نشد) را اضافه کنید، «ازرا پاوند» Ezra Pound پدیدار میشود. اندکی اسطورهگراییهای «سلتی» Celtic و عرفان مسیحی به فاشیسم وارد کنید، «جولیوس اوولا» Julius Evola یکی از محترمترین شخصیتهای فاشیسم (اگر چه هرگز به طور رسمی به حزب نپیوست) را میبینیم.
من معتقدم که فراسوی این همه تناقض و ابهام، میتوان فهرستی از ویژگیهایی – که من آنها را فاشیسم ابدی یا «فاشیسم ناب» میخوانم، تدوین کرد. این ویژگیها را نمیتوان در چهارچوب یک نظام سازمان داد؛ زیرا بسیاری از آنها با هم تناقض دارند و نیز در زمرهی مشخصههای انواع دیگر استبداد و تعصبگرایی قرار دارند. اما وجود تنها یکی از این ویژگیها به فاشیسم فرصت میدهد، تا بر محور آن رشد کند.
۱- نخستین ویژگی فاشیسم ناب، «سنتگرایی» است. البته که «سنتگرایی» کُهنسالتر از فاشیسم است. سنتگرایی به طور کُلی به تفکر ضد انقلابی کاتولیک پس از انقلاب فرانسه اطلاق میشد، اما در واقع زادهی اواخر دوران هلنیستی یونان باستان در واکنش به «خردگرایی» کلاسیک یونان بود. در منطقهی مدیترانه، اقوامی با ادیان گوناگون (که اکثر آنها توسط پانتئون رم پذیرفته شده بودند) شیفتهی رازی از اسطورهای مرتبط با آغاز پیدایش انسان گردیدند. بنا به باورهای سنتی این راز قرنها در زبانهای فراموش شده – هیروگلیف مصری، در متون سلتی، و در نوشتارهای ادیان آسیایی نهفته شده بود. این فرهنگ تازه میبایست وجهی «تلفیقی» میداشت. تلفیقگرایی تنها دارای معنای لغتنامهای – آمیزشی از شیوههای گوناگون پنداری و کُنشی- نیست. چنین تلفیقی مستلزم تحمل تناقضات است. بر این روال، پیامهای عقیدتی گوناگون همه شامل اندیشههایی تعقلی هستند و پدیدار شدن هر گونه عدم انطباق فقط در پردازش تمثیلی آنها به واقعیتی کُهن و باستانی است. در نتیجه، هیچ جایی برای دانشاندوزی تازه وجود ندارد. واقعیت، همان متن کُهن است و پس از آن همه چیز تاویل و تفسیر پیام این رمز است. نگاه به مرامنامهی هر جنبش فاشیستی میتواند مبانی سنتگرایانهی آن را مشخص کند. تفکر نازیسم مبتنی بر مجموعهای از عناصر سنتی، تلفیقگرا، و تمثیلات غیبی بود. موثرترین فرضیهی نظریهپرداز جناح راست نو ایتالیا، جولیوس اوولا، ترکیب روایات مربوط به «جام مقدس مسیح» با «پروتکُل بزرگان یهود» و تلفیق «امپراتوری مقدس روم» با «امپراتوری ملت آلمان» بود. این واقعیت که جناح راست ایتالیا برای نشان دادن روشنفکری خود، در مرامنامهی اخیر، آثار «دو میستر» De Maistre، «گوئنون» Guenon و گرامشی را جای داده است، دلیل واضحی برای این ویژگی تلفیقگرای فاشیسم است. وقتی در کتابفروشیهای آمریکایی زیر آنچه «دوران نوین» New Age طبقهبندی شده، نگاه میکنید، آثار سن آگوستین را هم مییابید که تا آنجا که من میدانم فاشیست نبود. اما کنار هم گذاشتن سن اگوستین و استون هنج Stonehenge (بناهای دوران پیش از تاریخ در بریتانیا)، قطعا نشانهای از فاشیسم ناب است.
۲- سنتگرایی نشانهی نفی نوگرایی Modernism است. اگرچه نظریهپردازان سنتگرا معمولا فنآوری Technology را به عنوان نفی ارزشهای معنوی سنتی رد میکنند، اما هم نازیها و هم فاشیستها ستایشگر تکنولوژی بودند. نازیسم به دستاوردهای تکنولوژی خود بسیار مغرور بود، با این حال ستایش مدرنیته صرفا رویهی ایدئولوژیای مبتنی بر دکترین «خون و خاک» بود. رد نوگرایی زیر نفی شیوهی زندگی سرمایهداری پنهان شده بود. در واقع، آنچه از دیدگاه نازیسم مردود شناخته میشد، روحیهی انقلابی فرانسه و آمریکا ۱۷۷۶-۱۷۸۹ بود. عصر روشنگری، عصر خرد در چشم نازیها سرآغاز تباهی جهان نو بود. از این منظر میتوان فاشیسم ناب را با «خردگریزی» همگن دانست.
۳- خردگریزی وابسته به باور «کُنش به خاطر کُنش» است. کُنش که به خودی خود پدیدهای زیبا است، میباید بدون هیچ پیشدرآمدی و بیضرورت پیشینهای رُخ یابد. تعقل، نوعی اختگی است. بدین ترتیب، فرهنگ به این دلیل که با روشهای تحلیلی سر و کار دارد، به پدیدهای مشکوک تعبیر مییابد. عدم اعتماد به جهان روشنفکری از ویژگیهای همیشگی فاشیسم بوده است. از این گفتهی منسوب به گورینگ (هر وقت صحبت فرهنگ را میشنوم، دستم به سمت تفنگم میرود)، تا کاربُرد مُکرر «روشنفکران فاسد»، «روشنفکران افادهای» تا «پسماندههای فرهنگی» و «دانشگاهها لانهی کمونیستها هستند»؛ همه نمونههایی از این چشمانداز منفی میباشند. متفکران رسمی فاشیست همواره به فرهنگ نو و روشنفکران لیبرال به دلیل «خیانت به ارزشهای سنتی» حمله میکردند.
۴- باور تلفیقگرا تاب نقد تحلیلی را ندارد. ذهن تحلیلگرا قدرت تمیز و تشخیص دارد و این نشانهای از نوگرایی است. در فرهنگ نوین، جامعهی علمی اختلاف نظر را به عنوان وسیلهای برای پیشبُرد دانش میستاید. برای فاشیسم ناب، عدم توافق به معنای خیانت است.
۵- عدم توافق، نمادی از گونهگونی است. فاشیسم با بهرهبرداری و بزرگ نمایاندن «واهمهی طبیعی از گونهگونی» رشد میکند و توافق میطلبد. نخستین خواستهی یک فاشیست یا یک جنبش نوپای فاشیست، همبستگی علیه ناخودیها است. به عبارتی، فاشیسم ناب در اساس نژادپرست است.
۶- فاشیسم ناب ناشی از واگراییهای فردی و اجتماعی است. عُمدهترین ویژگی مشترک تاریخی فاشیسم نیز همین توسل به «طبقهی متوسط سرخورده» بود. طبقهای که گرفتار بحران اقتصادی شده و یا از حیث سیاسی تحقیر شده و در همان حال از فشار گروههای پایینتر اجتماعی دچار هراس شده بود. در دوران ما، هنگامی که طبقهی کارگر (پرولتاریا) تبدیل به خُردهبورژوا میشود و طبقهی لمپن (بیکارهها و جاهلان) عُمدتا از صحنهی سیاسی حذف میشوند، فاشیسم فردا مُخاطبان تازهای در این اکثریت تازه پیدا میکند.
۷- فاشیسم ناب به کسانی که احساس میکنند از هویت اجتماعی خویش محروم گشتهاند، تاکید میکند که تنها امتیاز آنان، عُمدهترین وجه مشترک آنهاست: این واقعیت که همه در یک کشور زاده شدهاند. ناسیونالیسم (ملیگرایی) از همینجا سرچشمه میگیرد. علاوه بر این، تنها عناصُری که میتوانند به یک «ملت» هویت دهند، دشمنان آن هستند. بدین ترتیب، در عُمق روانی یک «همیشه فاشیست» همواره یک توطئه- به احتمال فراوان، یک توطئهی خارجی- علیه ملت وجود دارد. پیروان فاشیسم باید پیوسته در حالتی از تنگنا و تهدید قرار داشته باشند. آسانترین راه در توضیح توطئه، دستاویز بیگانههراسی است. توطئه در ضمن باید دارای یک همدست داخلی نیز باشد. یهودیان معمولا بهترین هدف در این بخش هستند؛ زیرا همزمان هم درون کشورند و هم بیرون. یک نمونهی عُمدهی متاخر از این تفکر در ایالات متحده آمریکا، تشکیلات«نظم نوین جهانی» پت رابرتسون بوده است. ولی همه میدانیم که تعداد بیشمار دیگری نیز وجود دارند.
۸- پیروان فاشیسم همواره باید مورد تحقیر ثروت و قدرت دشمنان خود قرار داشته باشند. در خُردسالی به من آموخته بودند که انگلیسیها روزی پنج وعده غذا میخورند؛ بیشتر از ما ایتالیاییهای نادارا، اما متین و هوشمند؛ به ما آموخته بودند که یهودیان ثروتمند هستند و از طریق یک شبکهی پنهانی به یکدیگر کمک میرسانند. در همین حال، باید پیروان را متقاعد ساخت که میتوان بر دشمن چیره شد. بدین ترتیب، با تمرکز بر شعار و تبلیغ متناوب، دشمنان، همزمان بسیار توانا و بینهایت ناتوان جلوه داده میشوند. حکومتهای فاشیست همیشه در جنگ محتوم به شکست هستند؛ زیرا در اساس قادر به ارزیابی درست از توانایی دشمن خود نیستند.
۹- در فاشیسم ناب، جنگ برای زندگی نیست. برعکس، همه زندهاند تا بجنگند. بر پایهی این تفکر، صلحجویی به معنای سازش با دشمن است. صلحجویی پدیدهای مردود است؛ زیرا زندگی، جنگی دائمی است. این تفکر منجر به پیش آمدن نبردی نهایی به منزلهی قیامت میشود. از آنجا که همهی دشمنان باید شکست بخورند، نبردی نهایی که به دنبال آن جنبش اختیار همهی جهان را در دست بگیرد، ضروری مینماید. در اینجاست که تناقض بروز میکند. اگر این نبرد نهایی به معنای آغاز دورانی از آرامش (دوران طلایی) است، پس با اصل «جنگ دائمی» تضاد مییابد. تا به امروز هیچ رهبر فاشیستی نتوانسته است این تناقض را حل کند و یا توضیح دهد.
۱۰- نخبهگرایی یک ویژگی دیگر هر ایدئولوژی ارتجاعی است. نخبهگرایی از آنجا که در ریشه، ماهیتی اشرافی و متکی به سرآمدان نظامی دارد، با تحقیر طبقهی ضعیف جامعه میسر میشود. فاشیسم مبلغ «نخبهگرایی پوپولیستی» است. هر شهروندی در زمرهی بهترین مردم دنیا است و همهی اعضای حزب در زمرهی بهترین شهروندان شمرده میشوند. بنابراین، هر شهروند باید به عضویت حزب در آید. اما چگونه میتوان بدون عوام، اشراف داشت؟ در واقع، «رهبر» که به درستی میداند قدرت وی نه از مجرای دموکراتیک، بلکه با توسل به زور به دست آمده، همچنین درک میکند که این قدرت مشروط به ضعف تودههاست. تنها مردم ضعیف نیازمند و لایق یک رهبر هستند. سازمان هر گروه فاشیستی (بر اساس الگوی نظامی) دارای سلسله مراتب قُدرت است. هر فرماندهای، زیردستان خود را خوار میداند و این توالی تا آنجا امتداد مییابد که منجر به استقرار نوعی نخبهگرایی تودهای میشود.
۱۱- از چنین چشماندازی به هر فرد آموخته میشود تا قهرمان باشد. در هر اسطورهای، قهرمان یک موجود استثنایی است، اما در ایدئولوژی فاشیسم ناب، قهرمان بودن یک پدیدهی عادی است. این «قهرمان باوری» به گونهی مستقیم با« مرگ باوری» ارتباط مییابد. شعارViva la Muerte فالانژیستها از سر حادثه پدیدار نشده بود (ترجمهی واژه به واژهی آن یعنی «زنده باد مرگ!»). در جوامع غیر فاشیست، به مردمان عادی گفته میشود که مرگ پدیدهای ناگوار است، اما باید آن را با وقار پذیرا شد. به مومنان مذهبی آموخته شده که مرگ مسیری دردناک برای برآمدن به یک شادمانی ابدی و فراطبیعی است. اما در تضاد با این تفکر، قهرمان فاشیست در آرزوی مرگ قهرمانانه است؛ زیرا در ذهن او فرو شده که مرگ تنها پاداش یک زندگی قهرمانانه است. قهرمان فاشیست بیقرار رسیدن به مرگ است. در این بیقراری، وی تا آنجا که بتواند مردمان دیگر را نیز روانهی دیار مرگ میکند.
۱۲- از آنجا که جنگ دائمی و قهرمانگرایی بیوقفه، چالشهایی دشوار هستند، فاشیسم ارادهی قدرت خود را به زمینههای جنسی منتقل میکند. این ریشهی نرسالاری Machismo است (خوارانگاری زنان و نفی همهی عادتها و رفتارهای غیرمُتعارف جنسی، از امتناع جنسی تا همجنسگرایی). از آنجا که سکس زمینهی آسانی برای رقابت نیست، قهرمان فاشیست به سلاح به عنوان جایگزینی برای آلتستایی متوسل میشود.
۱۳- میتوان گفت که فاشیسم ناب بر پایهی «عوامگرایی گزیده» Populism یا عوامگرایی کیفی استوار شده. در یک دموکراسی، شهروندان از حقوق فردی برخوردارند، اما تاثیرگذاری سیاسی شهروندان در کُلیت خود تنها از چشمانداز کمی ناشی میشود. فرد پیرو تصمیمگیری جمع میشود. برای فاشیسم ناب، افراد در فردیت خویش هیچ حقوقی ندارند. مردم یک پدیدهی کیفی و بدون عدد، نهادی یکپارچه و پیوسته است که بیان کنندهی اراده عمومی است. از آنجا که یک گروه انبوه انسانی نمیتواند دارای یک ارادهی یگانه باشد، مقام رهبری در نقش قیم و مترجم و میانجی ایفای نقش میکند. در این میان، از شهروندان که حق نمایندگی از سوی خود را از دست دادهاند، خواسته میشود تا در نقش کُلی «مردم» ظاهر شوند. بدین ترتیب، «مردم» فقط یک قصهی نمایشی میشود. برای ارائهی نمونهای از عوامگرایی کیفی نیازی به نگاه به شواهد میدان ونیز در رم و یا استادیوم نورنبرگ نیست. در آینده، همهی ما قطعا نوعی عوامگرایی از مجرای تلویزیون و یا اینترنت خواهیم داشت که از طریق آنها، واکنش عاطفی بخشی از مردم به عنوان «صدای تمامی مردم» ارائه و پذیرفته میشود. فاشیسم ناب به دلیل عوامگرایی کُلی ملزم به «ضدیت با حکومتهای فاسد پارلمانی» است. یکی از نخستین جملههایی که موسولینی ضمن نطقی در پارلمان ایتالیا ادا کرد، این بود: «میتوانستم این مکان تاریک و خاموش را به اردوی دستهای از لژیون خودم تبدیل کنم.» در حقیقت، او پس از این نطق، مکان بهتری برای لشکریان خودش پیدا کرد. اما به هر حال اندکی بعد پارلمان ایتالیا را مُنحل نمود. هر گاه سیاستمداری مشروعیت پارلمان را به این بهانه که دیگر «صدای مردم» نیست، زیر پرسش میبرد، باید هشیار بود که بوی فاشیسم به مشام میرسد.
۱۴- فاشیسم ناب با «زبانی نو» مُشابه آنچه جرج اورول در کتاب ۱۹۸۴ به عنوان زبان رسمی اوشنیا عرضه کرد، سخن میگوید. عناصر فاشیسم ناب در گونهگونی نظامهای دیکتاتوری مُشترک هستند. همهی کتابهای درسی نازی و فاشیست با فرهنگ لغاتی فقیر و دستور زبانی ابتدایی نوشته شده بودند تا ابزاری برای تحلیل و نقد پیچیدهی مسائل به دست ندهند. امروز باید گونههای دیگر «زبان نو» را شناسایی کنیم، حتی اگر در شکل بیگناه یک برنامهی رادیو تلویزیونی پدیدار شوند.
صبح بیست و هفتم ژوییهی ۱۹۴۳ از رادیو شنیدم که فاشیسم سرنگون و موسولینی دستگیر شده است. وقتی مادرم مرا فرستاد تا روزنامهی صبح را بخرم، متوجه شدم که روزنامهها تیترهای متفاوتی دارند. همچنین دریافتم که علاوه بر عنوانهای مختلف، پیرامون یک موضوع نیز نوشتههای گوناگونی دارند. یکی از این روزنامهها را خریدم و پیامی را که در صفحهی اول توسط پنج یا شش حزب سیاسی، از جمله حزب دموکرات مسیحی، حزب کمونیست، حزب سوسیالیست، حزب عمل، و حزب لیبرال، امضا شده بود خواندم.
تا آن زمان فکر میکردم که در هر کشوری تنها یک حزب وجود دارد و حزب ایتالیا نیز «حزب ملی فاشیست» است. حالا درمییافتم که در کشور من نیز چند حزب میتوانستند همزمان وجود داشته باشند. از آنجا که کودکی باهوش بودم، بیدرنگ تشخیص دادم که این همه حزب نمیتوانند یکشبه زاده شده باشند. بنابراین، میبایست با سازمانهایی مخفی در حال فعالیت بوده باشند.
مقالهی صفحهی اول شادباش به مناسبت پایان دیکتاتوری و بازگشت آزادی بود: آزادی بیان، آزادی رسانهها، و آزادی احزاب سیاسی. این واژهها : “آزادی”، “دیکتاتوری”، “رهایی” را برای نخستین بار میخواندم. من با باور این واژهها، بار دیگر به عنوان یک مرد آزاد غربی زاده شده بودم.
باید هُشیار بمانیم تا بار این واژهها دوباره به فراموشی سپرده نشوند. فاشیسم ناب هنوز – گاهی اوقات در ظاهر کارگزارانی با لباس شخصی- دور و بر ماست. چه آسان مینمود اگر کسی بیپرده جایی در جهان میگفت: «میخواهم آشوویتز را دوباره راه بیاندازم، میخواهم بار دیگر پیراهن سیاهها در میدانهای ایتالیا رژه بروند.» اما زندگی به این سادگی نیست. فاشیسم ناب میتواند از زیر معصومترین پوششها یکباره ظاهر شود. وظیفهی ما افشاگری هر مورد بروز آن است؛ هر روز و در هر کجای دنیا.
حرفهای فرانکلین روزولت را در چهارم نوامبر ۱۹۳۸ به یاد بیاوریم: «به جرات میگویم اگر دموکراسی آمریکا پیشروی خود را به عنوان نیروی زندهای که در تلاش دائمی برای بهبود سرنوشت شهروندان خویش است، متوقف سازد، فاشیسم در سرزمین ما رشد خواهد کرد.»
بگذارید با شعری از فرانکو فورتینی این نوشته را به پایان ببرم:
بر لبهی جانپناه پُل
سرهای به دار آویختهگان
بر جویبار زیر
تف نفرت اعدامیها
بر سنگفرش بازار
ناخن تیرباران شدهگان
بر چمنزار خشک
دندانهای شکستهی آنها
هوا را و سنگها را گاز میگیرند
گوشت تن ما دیگر آدمیزادهای نیست
هوا را و سنگها را گاز میگیرند
قلبهای ما دیگر آدمیزادهای نیست
در چشمان این مردهگان خواندهایم
آزادی را به همهی سرزمینها جاری خواهیم ساخت
دریغ، در مُشتهای قفل قربانیان
هنوز عدالتی شکفته نیست.
کتاب «فاشیسم ابدی» Ur-Fascism توسط بررسی کُتب نیویورک مُنتشر شده است.
