«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
سلیمان بایزیدی –
فاشیسم و ایرانشهری: ساختارهای قدرت، هویت و نقد نظریهی دولت-ملت
ایرانشهری با بازتولید گذشتهی اسطورهای و تاکید بر قهرمانان ملی، هویت جمعیای ایجاد میکند که به جای انعکاس تجربهی اجتماعی، با ارزشها و فضائل اخلاقی پیوند خورده است. در این چهارچوب، خرد ایرانی که میتوانست وسیلهی فهم و روشنگری باشد، تبدیل به ابزار مشروعیتبخشی به قدرت و تثبیت نظم موجود میشود.
همچنین، ایرانشهری با نفوذ خود در نظام آموزشی، ادبیات و رسانه، جامعه را به پذیرش روایت ملی واحد و عدم پُرسشگری سوق میدهد. بازتولید گذشته به شکل اسطورهای و اخلاقی، تضادهای واقعی اجتماعی و اقتصادی را پنهان میکند و امکان نقد و بازاندیشی را محدود میسازد. این فرآیند، همانند تحلیل هژمونی فرهنگی گرامشی، نشان میدهد که قدرت نه صرفا با زور، بلکه از طریق شکلدهی نرم به فرهنگ و ایدئولوژی اعمال میشود.
از منظر مارکسیستی، چنین بازنمایی تاریخی مُشابه آن چیزی است که لوکاچ در «تاریخ و طبقهی اجتماعی» آن را «تاریخ جعلی» مینامد: «تاریخ جعلی، گذشته را از تضادها و مُناسبات واقعی اجتماعی تُهی میکند و مردم را از تحلیل انتقادی شرایط واقعی بازمیدارد.»
چکیده
این مقاله با رویکرد مارکسیستی به نقد اندیشهی «ایرانشهری» و آثار سید جواد طباطبایی میپردازد و نشان میدهد چگونه ایرانشهری، بر خلاف ادعای فلسفی و تاریخی، کارکردی ایدئولوژیک و مشروعیتبخش دارد. ایرانشهری با تمرکُز بر گذشتهی باستانی و بازتولید هویت ملی اسطورهای، تاریخ را از زمینههای اقتصادی و تضادهای طبقاتی جدا کرده و آن را به ابزاری برای تثبیت قدرت و هژمونی فرهنگی تبدیل میکند. طباطبایی در کتاب «خرد ایرانی» مینویسد: «خرد ایرانی، محصول تجربهی تاریخی ماست و میتواند معیار فهم و ارزیابی جامعه امروز باشد.»(طباطبایی، ۱۳۷۶، ص. ۲۳)
با وجود این، تمرکُز او بر بازنمایی خطی و اخلاقی تاریخ و برجستهسازی فضائل باستانی، تضادها و مُبارزات اجتماعی را نادیده میگیرد و امکان تحلیل انتقادی تاریخ و شرایط طبقاتی را محدود میکند. ایرانشهری، به این ترتیب، گذشته را از ابزار فهم اجتماعی و تاریخی به ابزار مشروعیتبخشی به قدرت تبدیل میکند و خرد ایرانی، به جای آن که نیروی روشنگری و نقد اجتماعی باشد، وسیلهای برای تثبیت نظم موجود میشود.
این مقاله نشان میدهد که ایرانشهری، با بازتولید گذشتهی اسطورهای در آموزش، متون ادبی و رسانه، آگاهی کاذب ایجاد میکند و جامعه را به پذیرش یک هویت ملی همگن و غیرقابل نقد ترغیب میکند. روند بازنمایی تاریخی، که طباطبایی پیشنهاد میدهد، از منظر مارکسیستی، مُشابه فرآیندهای فاشیسم فرهنگی اروپایی است؛ جایی که گذشته برای مشروعیتبخشی به قدرت بازتولید میشود و تضادهای واقعی اجتماعی نادیده گرفته میشوند.
در نتیجه، نقد این مقاله، نه صرفا نقد یک پروژهی فرهنگی، بلکه تحلیل عمیق ایدئولوژیک و سیاسی ایرانشهری است؛ نقدی که ضرورت بازخوانی دیالکتیکی تاریخ و تحلیل تضادهای اقتصادی و طبقاتی را برجسته میکند و نشان میدهد که خرد ایرانی تنها زمانی میتواند به معنای واقعی خود، یعنی ابزار فهم، روشنگری و تغییر اجتماعی، بازگردد که از چهارچوب ایدئولوژیک ایرانشهری آزاد شود.
مقدمه
تحلیل تاریخی و فلسفی اندیشهی ایرانشهری، به ویژه آثار سید جواد طباطبایی، در پرتو نقد مارکسیستی اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا این پروژه نه تنها به بازنمایی گذشتهی باستانی ایران میپردازد، بلکه نقش ایدئولوژیک مُهمی در تثبیت نظم اجتماعی و مشروعیتبخشی به قدرت ایفا میکند. طباطبایی در کتاب «خرد ایرانی» تاکید میکند: «خرد ایرانی، با تجربهی تاریخی چند هزار ساله ما پیوند خورده و میتواند مبنای فهم هویت و رفتار امروز جامعه باشد.»(طباطبایی، ۱۳۷۶، ص. ۲۷)
با وجود این تاکید، نگاه او به گذشته تاریخی، یکسره اسطورهای و اخلاقی است و تضادهای اقتصادی، اجتماعی و طبقاتی – که مارکس و انگلس آنها را اساس تحولات تاریخی میدانند- در این بازنمایی غایب هستند. به بیان دیگر، گذشته در ایرانشهری به ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت نُخبگان و تثبیت هژمونی فرهنگی تبدیل میشود، نه به ابزاری برای تحلیل و نقد اجتماعی.
از منظر مارکسیستی، چنین بازنمایی تاریخی مُشابه آن چیزی است که لوکاچ در «تاریخ و طبقهی اجتماعی» آن را «تاریخ جعلی» مینامد: «تاریخ جعلی، گذشته را از تضادها و مُناسبات واقعی اجتماعی تُهی میکند و مردم را از تحلیل انتقادی شرایط واقعی بازمیدارد.»(لوکاچ، ۱۳۶۴، ص. ۵۴)
ایرانشهری نیز با بازتولید گذشتهی اسطورهای و تاکید بر قهرمانان ملی، هویت جمعیای ایجاد میکند که به جای انعکاس تجربهی اجتماعی، با ارزشها و فضائل اخلاقی پیوند خورده است. در این چهارچوب، خرد ایرانی که میتوانست وسیلهی فهم و روشنگری باشد، تبدیل به ابزار مشروعیتبخشی به قدرت و تثبیت نظم موجود میشود.
همچنین، ایرانشهری با نفوذ خود در نظام آموزشی، ادبیات و رسانه، جامعه را به پذیرش روایت ملی واحد و عدم پُرسشگری سوق میدهد. بازتولید گذشته به شکل اسطورهای و اخلاقی، تضادهای واقعی اجتماعی و اقتصادی را پنهان میکند و امکان نقد و بازاندیشی را محدود میسازد. این فرآیند، همانند تحلیل هژمونی فرهنگی گرامشی، نشان میدهد که قدرت نه صرفا با زور، بلکه از طریق شکلدهی نرم به فرهنگ و ایدئولوژی اعمال میشود.(گرامشی، ۱۳۷۹، ص. ۱۲۳)
در نهایت، این مقاله تلاش دارد تا با ترکیب نقد مارکسیستی و تحلیل فلسفی، نشان دهد که ایرانشهری و بازنمایی تاریخی طباطبایی، فراتر از یک پروژهی فرهنگی یا فلسفی، ابزار تثبیت قدرت و هژمونی اجتماعی هستند و خرد ایرانی تنها زمانی میتواند نقش واقعی خود را ایفا کند، که از چهارچوب ایدئولوژیک ایرانشهری آزاد شود و به تحلیل واقعی تضادها و مناسبات اجتماعی بازگردد.
بازگشت به باستان به مثابه پروژهی ایدئولوژیک: نقد فلسفی-مارکسیستی ایرانشهری و طباطبایی
بازگشت به گذشتهی باستانی، در اندیشهی ایرانشهری و آثار طباطبایی، بیش از یک رویکرد تاریخی صرف است؛ این بازگشت، یک پروژهی ایدئولوژیک است که زمان و تاریخ را به ابزار مشروعیتبخشی به قدرت بدل میکند. طباطبایی در کتاب «خرد ایرانی» مینویسد: «تاریخ ایران، با خردی که در طول هزاران سال تجربه شده است، باید به ما امکان دهد تا هویت فرهنگی و سیاسی خود را درک کنیم و از آن برای تقویت انسجام اجتماعی بهره بگیریم.»(طباطبایی، ۱۳۷۶، ص. ۳۴)
این نگاه، گذشته را از تضادهای اقتصادی و اجتماعی جدا میکند و آن را به یک اسطورهی سیاسی-فرهنگی بدل میسازد. گذشتهی تاریخی دیگر نه ابزاری برای تحلیل و نقد جامعه، بلکه وسیلهای برای تثبیت نظم موجود و مشروعیتبخشی به نُخبگان فرهنگی و سیاسی است. این همان چیزی است، که مارکس و انگلس به عنوان آگاهی کاذب شرح دادهاند: «آگاهی کاذب، شرایط واقعی زندگی را از دید انسانها پنهان میکند و باعث میشود آنها در خدمت منافع طبقات حاکم عمل کنند.»(مارکس و انگلس، ۱۳۷۴، ص. ۱۲۲)
طباطبایی تاکید میکند که «خرد ایرانی» میتواند گذشته را به هویت جمعی پیوند دهد، اما این خرد، در چهارچوب ایرانشهری، از تحلیل تضادهای طبقاتی و اقتصادی تُهی شده و صرفا هویت ملی را تثبیت میکند(طباطبایی، ۱۳۷۶، ص. ۴۵)، گذشتهی تاریخی به ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت بدل میشود، و امکان تفکر انتقادی محدود میگردد.
جورج لوکاچ در تحلیل خود از تاریخ و طبقهی اجتماعی، نشان میدهد که چنین بازنماییهای تاریخی، اگر تضادها و فرآیندهای واقعی اجتماعی را نادیده بگیرند، به «تاریخ جعلی» بدل میشوند: «تاریخ جعلی، گذشته را از مُناسبات واقعی اجتماعی تُهی میکند و آگاهی انتقادی را نابود میسازد.»(لوکاچ، ۱۳۶۴، ص. ۵۴)
ایرانشهری، با تمرکُز بر دوران شاهنشاهی، قهرمانان ملی و خرد ایرانی، همان عملکرد را دارد: گذشته به اسطوره تبدیل میشود، تضادهای واقعی محو میشوند و جامعه در پذیرش نظم موجود و هویت ملی یگانه تثبیت میگردد. به این ترتیب، خرد ایرانی که میتوانست ابزار روشنگری و نقد اجتماعی باشد، تبدیل به ابزار مشروعیتبخشی به قدرت و تثبیت هژمونی فرهنگی میشود.
آنتونیو گرامشی این فرآیند را با مفهوم هژمونی فرهنگی توضیح میدهد: «قدرت تنها از طریق زور سیاسی اعمال نمیشود، بلکه با شکلدهی نرم به فرهنگ، آگاهی و ارزشها نیز تثبیت میگردد. ایرانشهری دقیقا چنین عملکردی دارد؛ بازتولید گذشتهی اسطورهای و برجستهسازی قهرمانان ملی، زمینه را برای تثبیت نظم موجود و مشروعیت قدرت فراهم میآورد و نقد اجتماعی را به حاشیه میراند.»(گرامشی، ۱۳۷۹، ص. ۱۲۳)
همچنین مطالعات تاریخی نشان میدهد، که بازگشت به گذشتهی باستانی و تبدیل آن به ابزار مشروعیتبخشی، مُشابه آن چیزی است که در فاشیسمهای اروپایی رُخ داده است. همانطور که هانا آرنت و والتر بنیامین تحلیل کردهاند، فاشیسم فرهنگی با بازسازی گذشته و خلق دشمنان خیالی، جامعه را از نقد واقعی دور میکند و آن را در خدمت قدرت مُتمرکز قرار میدهد.(آرنت، ۱۳۷۹، ص. ۸۹؛ بنیامین، ۱۳۷۶، ص. ۶۵) ایرانشهری نیز با برجستهسازی گذشتهی باستانی، عملکردی مُشابه دارد، با این تفاوت که روش آن فرهنگی و نرم است و مُستقیما به خشونت فیزیکی مُتکی نیست.
در نهایت، نقد مارکسیستی ایرانشهری روشن میسازد که بازگشت به گذشته در آثار طباطبایی، نه تحلیل تاریخی، بلکه یک پروژهی سیاسی-ایدئولوژیک است: گذشته به اسطوره تبدیل میشود، تضادهای اقتصادی و اجتماعی محو میگردد، و خرد ایرانی به جای روشنگری، وسیلهی تثبیت قدرت میشود. تنها با بازخوانی دیالکتیکی تاریخ، همراه با تحلیل تضادهای طبقاتی، میتوان خرد ایرانی را به معنای واقعی خود بازگرداند: ابزار شناخت، انتقاد و تغییر اجتماعی.
ایرانشهری، آموزش و رسانه: بازتولید هویت ملی و تثبیت سُلطه
ایرانشهری، فراتر از یک پروژهی فلسفی یا فرهنگی، در عرصههای آموزش، ادبیات و رسانه، به شکل عملیاتی تبدیل شده است که هویت ملی و گذشته تاریخی را بازتولید میکند و همزمان نقد و پُرسشگری را محدود میسازد. طباطبایی در کتاب «ایران، تاریخ، جامعه» تاکید میکند: «آموزش تاریخ ایران باید از خرد ایرانی بهره گیرد، تا نسلهای آینده، با هویت و فرهنگ خود آشنا شوند و انسجام ملی و فرهنگی را تجربه کنند.»(طباطبایی، ۱۳۷۴، ص. ۲۱)
این دیدگاه، اگرچه به ظاهر ناظر بر ارتقای آگاهی فرهنگی است، در عمل تضادهای اجتماعی و اقتصادی را نادیده میگیرد و گذشتهی تاریخی را به روایت اخلاقی و یکنواختی تبدیل میکند. بازتولید گذشته در آموزش و رسانه، هویت جمعیای تولید میکند که همسو با منافع طبقهی حاکم است و جامعه را در مسیر پذیرش نظم موجود تثبیت میسازد.
در حوزهی رسانه، ایرانشهری عملکردی مُشابه دارد: تلویزیون، سینما و مطبوعات با برجستهسازی تمدن باستانی و قهرمانان ملی، تضادها و اعتراضهای اجتماعی را به حاشیه میراند. همانگونه که کریمی در تحلیل خود نشان میدهد، رسانههای رسمی ایران با بازنمایی تاریخی، «گذشته را به ابزار مشروعیتبخشی به قدرت تبدیل میکنند و فضای انتقاد و پُرسشگری را محدود میسازند.»(کریمی، ۱۳۸۵، ص. ۴۵)
لوکاچ در تحلیل ایدئولوژی تاریخی نشان میدهد، که چنین بازنماییهایی، وقتی تضادهای واقعی را حذف کنند، باعث ایجاد آگاهی کاذب میشوند و جامعه را در چهارچوب نظم موجود تثبیت میکنند: «زمانی که تاریخ از تضادهای طبقاتی و اجتماعی تُهی شود، دیگر وسیلهای برای شناخت جامعه و تغییر آن نیست، بلکه به ابزار مشروعیت قدرت تبدیل میشود.»(لوکاچ، ۱۳۶۴، ص. ۵۶)
ایرانشهری با تمرکُز بر گذشتهی اسطورهای، این سازوکار را در ایران مُعاصر به کار گرفته است. گذشتهی تاریخی به گونهای بازنمایی میشود که جامعه با تصویر «خرد ایرانی» و فضائل ملی همزادپنداری کند، بدون آن که پُرسشی از تضادهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی مطرح شود. به عبارت دیگر، گذشته و هویت ملی به ابزاری برای تثبیت هژمونی فرهنگی بدل میشوند.
آنتونیو گرامشی در توضیح هژمونی فرهنگی میگوید: «قدرت تنها با زور و سرکوب مُستقیم تثبیت نمیشود، بلکه از طریق شکلدهی نرم به فرهنگ و ارزشها نیز اعمال میگردد.»(گرامشی، ۱۳۷۹، ص. ۱۲۳)
ایرانشهری با برجستهسازی قهرمانان ملی، خرد ایرانی و تمدن کُهن، درست همین کارکرد را دارد: از یک سو انسجام جمعی ایجاد میکند و از سوی دیگر امکان نقد و پُرسشگری را محدود میسازد. در آموزش، برنامههای درسی و متون درسی، گذشتهی تاریخی به گونهای ارائه میشود که تضادها و بحرانها حذف یا کمرنگ میشوند و دانشآموزان با روایت اخلاقی و ملیگرایانه آشنا میشوند.
طباطبایی در سُخنرانی خود در دانشگاه تهران میگوید: «درک هویت ایرانی بدون شناخت خرد ایرانی و گذشتهی تاریخی ما ممکن نیست؛ این شناخت باید به انسجام اجتماعی و فرهنگی منجر شود.»(طباطبایی، ۱۳۷۵، سُخنرانی دانشگاه تهران)
اگرچه این سخن ظاهرا ناظر بر آگاهی فرهنگی است، اما همانطور که مارکس و انگلس نشان دادهاند، وقتی تاریخ و فرهنگ از تضادها تُهی شود، به ابزار مشروعیتبخشی و تثبیت قدرت بدل میشود. ایرانشهری نیز با بازنمایی گذشته و خرد ایرانی به شکل یکنواخت، جامعه را در پذیرش نظم موجود و هویت جمعی یگانه تثبیت میکند و نقد و اعتراض اجتماعی را به حاشیه میراند.
در عرصهی ادبیات، ایرانشهری عملکرد مُشابه دارد. بازنمایی گذشتهی تاریخی و قهرمانان ملی در داستانها و متون ادبی، نه برای تحلیل واقعیات اجتماعی، بلکه برای تثبیت هویت ملی اسطورهای به کار گرفته میشود. این فرآیند دقیقا مُشابه فاشیسم فرهنگی اروپاست، با این تفاوت که در ایران، ابزار اصلی بازتولید فرهنگی و آموزشی است و مستقیما به زور فیزیکی مُتکی نیست.
در جمعبندی این بخش، میتوان گفت: ایرانشهری در آموزش، رسانه و ادبیات، گذشتهی تاریخی و خرد ایرانی را به ابزار مشروعیتبخشی به قدرت و تثبیت هژمونی فرهنگی تبدیل کرده است. این فرآیند، جامعه را از آگاهی انتقادی تُهی میسازد، امکان بازخوانی تاریخی و تحلیل تضادها را محدود میکند و خرد ایرانی را از ابزار روشنگری به وسیلهی تثبیت قدرت مُبدل میسازد.
ایرانشهری و اسطورهسازی گذشته: تحلیل ایدئولوژیک تاریخ و هویت ملی
ایرانشهری، با بازنمایی گذشتهی تاریخی و تبدیل آن به اسطورههای ملی، نقش محوری در تثبیت هویت جمعی و مشروعیت قدرت دارد. طباطبایی در «خرد ایرانی» مینویسد: «گذشتهی ایران زمین، سرشار از تجربههای اخلاقی و فرهنگی است؛ بازشناسی این گذشته، هویت ملی ما را شکل میدهد و نسلی که با آن اُنس میگیرد، توانایی تفکر انتقادی و انسجام فرهنگی خواهد داشت.»(طباطبایی، ۱۳۷۸، ص. ۳۲)
این سُخن، اگرچه ظاهرا بر اهمیت شناخت تاریخی تاکید دارد، در عمل زمینهای برای بازتولید هویتی یکنواخت فراهم میآورد که نقد اجتماعی و تحلیل تضادهای واقعی اقتصادی و طبقاتی را به حاشیه میراند. در چهارچوب تحلیل شخصی من، ایرانشهری گذشته را به گونهای بازنمایی میکند که تضادها و بحرانها حذف شده و هویت ملی یکپارچه و اخلاقی شکل میگیرد، گویی تاریخ تنها مجموعهای از فضائل اخلاقی و خرد باستانی است.
طباطبایی در مصاحبهای با روزنامهی «اطلاعات» بیان میکند: «شناخت خرد ایرانی، به ویژه خرد باستانی، تنها راه شکلگیری هویت جمعی و انسجام فرهنگی است. این خرد، مسیر را برای نسلهای آینده هموار میکند، تا با گذشته خود ارتباط برقرار کنند.»(اطلاعات، ۱۳۷۹، ص. ۴)
با توجه به این سُخن، میتوان استدلال کرد که خرد ایرانی در ایرانشهری، ابزاری برای تثبیت نظم موجود و مشروعیتبخشی به قدرت حاکم است، نه نیرویی برای روشنگری یا تحلیل انتقادی جامعه. این سازوکار باعث میشود جامعه به جای آن که بر پایهی نقد اجتماعی و فهم تضادها عمل کند، در چهارچوب روایتهای از پیش تعیین شده و اخلاقی تثبیت گردد.
از منظر تحلیل شخصی من، ایرانشهری با تاکید بر گذشتهی اخلاقی و تمدن کُهن، هویت ملی را به روایت یگانه و غیرانتقادی تبدیل میکند؛ این بازنمایی باعث میشود، خرد ایرانی – که میتوانست ابزار فهم تضادهای اجتماعی و تغییر باشد- تبدیل به وسیلهای برای مشروعیتبخشی و تثبیت هژمونی فرهنگی گردد. به این ترتیب، جامعه نوعی بیتفاوتی نسبت به تضادها و نابرابریها را میآموزد و امکان تحول اجتماعی محدود میشود.
همچنین، ایرانشهری با برجستهسازی قهرمانان ملی و فضائل اخلاقی، هر گونه پُرسش دربارهی تضادهای طبقاتی و تبعیضها را به حاشیه میراند و تاریخ به یک روایت اخلاقی و یگانه تقلیل مییابد. خرد ایرانی از نیروی روشنگری و نقد اجتماعی فاصله گرفته و به ابزار فریب و مشروعیت قدرت تبدیل میشود، فرآیندی که شباهتهای زیادی به مکانیزمهای فاشیسم فرهنگی دارد؛ با این تفاوت، که در ایرانشهری بیشتر از بازتولید فرهنگی و کُنترل روایت تاریخی بهره گرفته میشود، تا سرکوب مستقیم.
در نتیجه، ایرانشهری نمونهای از فرآیند فرهنگی و ایدئولوژیک است که خرد، تاریخ و هویت ملی را به خدمت تثبیت نظم موجود درمیآورد و جامعه را از آگاهی انتقادی تُهی میکند. خرد ایرانی که میتوانست واسطهی فهم واقعیتها و نقد اجتماعی باشد، به ابزار مشروعیتبخشی و تثبیت هژمونی فرهنگی تبدیل میشود و جامعه را در یک وضعیت شبهفاشیستی نگاه میدارد.
طباطبایی و ایرانشهری: خرد ایرانی، سُنت و بازنمایی تاریخی
طباطبایی در آثار خود، به ویژه در «ایران و هویت ایرانی»، خرد ایرانی را حلقهی پیوند میان گذشته و حال معرفی میکند: «خرد ایرانی، حلقهی پیوند میان گذشته و حال است؛ آنچه از تاریخ و فرهنگ به ما رسیده، باید در ساختار فکری و اخلاقی جامعه امروز به کار گرفته شود.»(طباطبایی، ۱۳۷۶، ص. ۳۲)
در چهارچوب ایرانشهری، این خرد ایرانی فراتر از میراث فرهنگی صرف، به ابزار بازتولید هویت ملی و تثبیت نظم اجتماعی تبدیل میشود. تاریخ و گذشته به روایت یکنواخت و اخلاقی محدود میشوند و تضادها و نابرابریهای اجتماعی یا حذف میشوند یا کمرنگ میشوند.
طباطبایی در مصاحبه با نشریهی «مهرنامه» تصریح میکند: «شناخت خرد و سُنت ایرانی، شرط لازم برای ایجاد وحدت و هویت جمعی است؛ بدون این شناخت، جامعه در معرض آشُفتگی فرهنگی و اخلاقی قرار میگیرد.»(طباطبایی، ۱۳۷۹)
این تمرکُز بر وحدت جمعی و اخلاق، گذشته را از تحلیل اجتماعی و اقتصادی تُهی میکند و خرد ایرانی را به ابزاری برای کُنترل فکری و مشروعیتبخشی به قدرت بدل میسازد. هرگونه پُرسش دربارهی تضادهای طبقاتی، تبعیضها و نابرابریهای اجتماعی به حاشیه رانده میشود و تاریخ به یک روایت یگانه و غیرانتقادی تقلیل مییابد. در سُخنرانی طباطبایی در «انجمن فلسفهی ایران» آمده است: «گذشتهی تاریخی ایران، منبع الهام برای اخلاق و نظم اجتماعی امروز است و باید به گونهای منتقل شود که انسجام و اقتدار فرهنگی حفظ شود.»(طباطبایی، ۱۳۸۱)
بازنمایی گذشته به این شکل، خرد ایرانی را از ابزار روشنگری و تحلیل انتقادی جامعه جدا میکند و به سازوکاری برای تثبیت هژمونی فرهنگی و مشروعیت قدرت حاکم تبدیل مینماید. گذشتهی تاریخی، نه برای فهم پیچیدگیهای اجتماعی و تغییرات تاریخی، بلکه برای شکلدهی به هویت ملی و مشروعیت قدرت بازتولید میشود. فضائل اخلاقی و قهرمانان باستانی برجسته میشوند، تضادها و بحرانهای اجتماعی و اقتصادی کنار گذاشته میشوند، و هویت جمعی به صورت یکپارچه تثبیت میگردد. خرد ایرانی، که میتوانست ابزاری برای فهم واقعیتها و نقد اجتماعی باشد، به وسیلهی مشروعیتبخشی به قدرت و کُنترل فرهنگی تبدیل میشود.
این بازنمایی اخلاقی و یکپارچه از تاریخ، جامعه را در وضعیتی شبهفاشیستی قرار میدهد؛ جایی که هویت ملی تحت کُنترل و هدایت طبقات حاکم بازتعریف میشود و امکان تحول اجتماعی و نقد ساختاری محدود میشود. خرد ایرانی، در این چهارچوب، از میراث فرهنگی و تاریخی فاصله گرفته و در خدمت تثبیت نظم و هژمونی اجتماعی قرار میگیرد.
طباطبایی و ایرانشهری: خرد ایرانی، سُنت و سرکوب تضادهای اجتماعی
در ایرانشهری طباطبایی، گذشتهی تاریخی، نه صرفا به عُنوان یک واقعیت اجتماعی، بلکه به مثابهی الگویی اخلاقی و فرهنگی بازنمایی میشود که خرد ایرانی را محور فهم جامعه و تمدن مُعرفی میکند. او در نوشتههای خود تاکید میکند: «خرد ایرانی، میراثی است که نه تنها دانش و تجرُبه را مُنتقل میکند، بلکه هویت ما را در مواجهه با تاریخ و تمدن تثبیت میسازد.»(طباطبایی، «خرد ایرانی»، ص. ۴۷)
این تاکید بر خرد ایرانی، اگرچه به ظاهر تلاشی برای فهم و تحلیل فرهنگی است، در عمل ابزاری برای بازتولید نظم موجود و مشروعیتبخشی به قدرت نُخبگان فراهم میآورد. گذشتهی تاریخی در این چهارچوب، تضادها و کشمکشهای واقعی جامعه را به حاشیه رانده و یک روایت اخلاقی و همگن ارائه میدهد، که امکان پُرسشگری و نقد را محدود میکند.
طباطبایی همچنین در تحلیل خود از سُنت ایرانی مینویسد: «سُنت ایرانی، پیوستگی فرهنگی و تاریخی ماست که جامعه را در برابر بحرانها و تحولات هویتی مُقاوم میسازد.»(طباطبایی، «خرد ایرانی»، ص. ۹۸)
این نگاه به سُنت، به جای آن که نقش انتقادی و تحلیلی داشته باشد، بیشتر به تثبیت هویت جمعی و مشروعیتبخشی به نظم اجتماعی موجود کمک میکند. تاریخ و خرد ایرانی، در این بازنمایی، از ابزار روشنگری و تحلیل انتقادی فاصله گرفته و به وسیلهای برای سرکوب تضادهای اجتماعی و اقتصادی تبدیل شده است.
بازسازی گذشته در ایرانشهری، با برجستهسازی فضائل اخلاقی، قهرمانان باستانی و همگنی فرهنگی، به ایجاد هویتی ملی میانجامد که تضادهای واقعی اجتماعی و اقتصادی را نادیده میگیرد. این فرآیند، زمینهای شبهفاشیستی ایجاد میکند؛ جایی که هویت جمعی تحت هدایت نُخبگان تثبیت شده و امکان نقد و تغییر محدود میگردد.
در نتیجه، خرد ایرانی که میتوانست وسیلهای برای تحلیل اجتماعی و روشنگری باشد، در این چهارچوب به ابزار مشروعیتبخشی و تثبیت هژمونی فرهنگی بدل میشود. جامعه به جای آن که مُبتنی بر تحلیل تضادهای طبقاتی و اجتماعی عمل کند، در چهارچوب روایتهای از پیش تعیین شده تاریخی و اخلاقی تثبیت میشود. تضادها و نابرابریها در این بازنمایی، به طور موثری به فراموشی سپرده شده و هویت ملی بر مبنای اسطورهها و ارزشهای اخلاقی شکل میگیرد.
ایرانشهری و اسطورهسازی گذشته: بازتولید هویت ملی و تثبیت سُلطهی اجتماعی
در چهارچوب ایرانشهری، بازنمایی گذشته تاریخی، نه یک روایت علمی بیطرفانه است و نه صرفا تحلیل فلسفی، بلکه عملکردی ایدئولوژیک دارد که هویت ملی را به یک روایت یکپارچه، اخلاقی و فاقد تضاد اجتماعی تبدیل میکند. طباطبایی در این زمینه تاکید میکند: «بازشناسی تاریخ ما، تنها فهم رُخدادها نیست؛ بلکه درک معنا و ارزشهای جمعی است که هویت ملی را شکل میدهد.»(طباطبایی، «خرد ایرانی»، ص. ۱۳۵)
این تعریف، گذشته را از پیچیدگیهای اجتماعی و تضادهای طبقاتی تُهی میکند و آن را در قالبی مُثبت، مُنسجم و افتخارآمیز ارائه میدهد. در این روایت، شکستها، نابرابریها و کشمکشهای اقتصادی یا اجتماعی به حاشیه رانده میشوند و تمرکُز بر فضائل ملی و اخلاقی به گونهای است که پذیرش نظم موجود تقریبا یک ضرورت اخلاقی جلوه میکند.
ایرانشهری با برجستهسازی تمدن کُهن و خرد ایرانی، گذشته را به اسطورهای اخلاقی و نمادین بدل میکند، به گونهای که هویت ملی به یک کُل یکپارچه و غیرقابل نقد تبدیل میشود. این فرآیند، ماهیتی مُشابه سازوکارهایی دارد که پژوهشهای تاریخی در مورد بازتولید روایتهای فاشیستی نشان میدهند: گذشته، نه برای فهم واقعیات تاریخی، بلکه برای مشروعیتبخشی به قدرت فعلی بازتولید میشود و امکان تحلیل انتقادی جامعه محدود میگردد.
طباطبایی در مصاحبهای با مجلهی «فرهنگ و تمدن» میگوید: «آنچه ما از تاریخ ارائه میکنیم، تلاش برای اتصال خرد ایرانی به تجربهی جمعی امروز است؛ تجربهای که بدون فهم هویت تاریخی، قادر به ادامه مسیر نیست.»(طباطبایی، مصاحبه، ۱۳۹۶)
این نگاه نشان میدهد، که خرد ایرانی در ایرانشهری دیگر ابزار تحلیل انتقادی یا روشنگری اجتماعی نیست، بلکه به ابزاری برای تثبیت هژمونی فرهنگی تبدیل شده است. بازنمایی گذشته به گونهای است که جامعه، نه بر اساس تجربه و تحلیل واقعی، بلکه بر پایهی روایتهای اسطورهای و اخلاقی شکل میگیرد. هر گونه پُرسش یا تحلیل انتقادی از تاریخ، اقتصاد یا ساختارهای قدرت به حاشیه رانده میشود و هویت جمعی در قالب یک روایت یکنواخت تثبیت میگردد.
به موازات این فرآیند، ایرانشهری موجب شکلگیری همبستگی کاذب در جامعه میشود. همبستگیای که بر پایهی تشابه و وحدت اخلاقی استوار است و تفاوتها، تضادها و اعتراضهای اجتماعی را حذف میکند. خرد ایرانی به جای آن که عامل نقد، تحلیل و تغییر باشد، به عاملی برای مشروعیتبخشی به قدرت و تثبیت نظم اجتماعی تبدیل میشود. این فرآیند، تضادها و نابرابریهای واقعی تاریخی و اجتماعی را پنهان میسازد و پذیرش روایت غالب را به یک ضرورت اخلاقی و فرهنگی بدل میکند.
از منظر فرهنگی و رسانهای، این بازنمایی به تولید یک فضای شبهفاشیستی میانجامد. جامعه در این فضا یاد میگیرد، که اختلافها و نابرابریها طبیعی و اجتنابناپذیر هستند و امکان تغییر واقعی محدود است. روایت تاریخی اخلاقی و یکپارچهی ایرانشهری، امکان بازخوانی انتقادی گذشته و فهم دینامیکهای اجتماعی را محدود میسازد. خرد ایرانی، که میتوانست وسیلهای برای روشنگری اجتماعی و آگاهی نسبت به تضادها باشد، به ابزار فریب و تثبیت قدرت تبدیل میشود.
همچنین این فرآیند موجب تقویت هژمونی فرهنگی میشود. هویت ملی یکنواخت و تثبیتشده، در کنار برجستهسازی قهرمانان و فضائل تاریخی، تضادهای طبقاتی و اعتراضهای اجتماعی را به حاشیه میراند و جامعه را در چهارچوب روایت غالب تثبیت میکند. در نتیجه، خرد ایرانی از حوزهی تحلیل انتقادی خارج شده و به ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت و تثبیت نظم موجود بدل میشود، بدون آن که لزومی برای نقد یا پُرسشگری باقی بماند.
ایرانشهری و تاریخ اسطورهای: بازتولید هویت ملی و تثبیت سُلطهی اجتماعی
در ایرانشهری، گذشتهی تاریخی، نه صرفا یک موضوع علمی یا دانش انتقادی، بلکه وسیلهای برای شکلدهی به هویت جمعی و مشروعیتبخشی به قدرت است. بازنمایی تاریخ در این چهارچوب، همواره گُزینشی و اخلاقی است؛ رُخدادها، تضادها و بحرانهای اجتماعی از متن روایت حذف میشوند یا کمرنگ میگردند؛ در حالی که فضائل باستانی، قهرمانان ملی و خرد ایرانی، برجسته میشوند. چنین بازتولیدی، هویت ملی را در چهارچوبی یکنواخت و واحد تثبیت میکند و زمینهی تحلیل انتقادی از واقعیتهای اجتماعی و اقتصادی را محدود میسازد. طباطبایی در نوشتههای خود میگوید: «گذشتهی ما حامل ارزشها و خردی است، که میتواند ملت را به سوی وحدت و پایداری هدایت کند؛ تاریخ نه برای آشکارسازی اختلافها، بلکه برای پرورش همبستگی اخلاقی و فرهنگی طراحی شده است.»(«خرد ایرانی»، ص. ۱۲۳)
این دیدگاه نشان میدهد، که ایرانشهری با تمرکُز بر هویت ملی و اخلاق جمعی، تاریخ را از فرآیندهای واقعی جامعه و تضادهای اجتماعی تُهی میکند و آن را به ابزاری برای مشروعیتبخشی تبدیل میسازد. گذشته دیگر آیینهای برای تحلیل تحولات اقتصادی و سیاسی نیست، بلکه بستری است برای تثبیت نظم موجود و مشروعیتبخشی به ساختارهای قدرت. این بازتولید تاریخ اسطورهای، مُشابه آن چیزی است که در فاشیسم فرهنگی اروپایی مُشاهده میشد؛ جایی که گذشتهی تاریخی به نماد قدرت و هویت ملی تبدیل میشد و تضادها و اعتراضهای اجتماعی از متن تجربهی تاریخی حذف میگردید. در ایرانشهری نیز گذشته به اسطورهای تثبیتشده بدل میشود و خرد ایرانی، که میتوانست وسیلهای برای روشنگری و تحلیل اجتماعی باشد، در خدمت تثبیت هژمونی فرهنگی قرار میگیرد.
علاوه بر این، بازنمایی اخلاقی و یکپارچهی گذشته، امکان بازخوانی انتقادی تاریخ را از میان میبرد. هر گونه پُرسش دربارهی نابرابریها، تضادهای طبقاتی یا تبعیضهای اجتماعی به حاشیه رانده میشود و تاریخ به روایت واحد و غیرانتقادی تقلیل مییابد. این فرآیند موجب میشود، که جامعه به مرور به پذیرش نظم موجود عادت کند و بیتفاوتی نسبت به تضادها و بحرانها شکل گیرد.
ایرانشهری با برجستهسازی گذشتهی اسطورهای و قهرمانان ملی، حذف یا کمرنگ کردن تضادهای اجتماعی و اقتصادی، و ایجاد هویت جمعی یکنواخت و اخلاقی، گذشتهی تاریخی را از قلمرو واقعیات اجتماعی و اقتصادی جدا میکند. خرد ایرانی به جای آن که وسیلهای برای روشنگری و تحلیل انتقادی باشد، به ابزار مشروعیتبخشی به قدرت و تثبیت هژمونی فرهنگی بدل میشود. این فرآیند نه صرفا فرهنگی و آموزشی، بلکه ابزاری برای کُنترل جامعه و محدودسازی تفکر انتقادی است؛ به گونهای که هویت ملی با اسطورهها و ارزشهای اخلاقی، جایگُزین تحلیل دیالکتیکی و انتقادی میشود.
ایرانشهری، آموزش و رسانه: بازتولید هویت ملی و کُنترل اجتماعی
ایرانشهری، در سطح نظری و عملی، فراتر از یک پروژهی فرهنگی صرف عمل میکند و مُستقیما در شکلدهی به سیاستهای آموزشی و رسانهای نقش دارد. بازنمایی گذشته به صورت اسطورهای، با تاکید بر خرد ایرانی و فضائل تمدن کُهن، زمینهای فراهم میآورد که جامعه نه به عنوان یک میدان نقد و بازاندیشی، بلکه به عنوان بستر پذیرش نظم موجود عمل کند. این بازتولید تاریخی، تضادها، نابرابریها و بحرانهای اجتماعی را حذف یا کمرنگ میکند و یک هویت جمعی یکنواخت شکل میدهد که کاملا همسو با ارزشها و منافع حاکمیت است. طباطبایی در کتاب «خرد ایرانی» به وضوح بر این دیدگاه تاکید میکند: «آموزش و پرورش باید نسلهای آینده را به گونهای تربیت کند، که بتوانند با افتخار به گذشتهی خود نگاه کنند و احساس تعلُق به هویت ملی را تجربه کنند؛ پرداختن به نقد تاریخ میتواند انسجام و همبستگی ملی را خدشهدار سازد.»(ص. ۱۵۷)
این سُخن نشان میدهد، که در چهارچوب ایرانشهری، آموزش و رسانه نه ابزار فهم و تحلیل انتقادی، بلکه وسیلهای برای بازتولید هویت ملی و مشروعیتبخشی به قدرت هستند. رسانهها با تمرکز بر قهرمانان، فضائل اخلاقی و موفقیتهای گذشته، تصویری جمعی از تاریخ ارائه میدهند که تضادها و نابرابریها در آن حذف شدهاند یا دستکم کمرنگ جلوه داده میشوند. چنین بازنماییای باعث میشود، جامعه پذیرای نظم موجود و روایت یکنواخت تاریخی باشد؛ در حالی که امکان تفکر انتقادی و بازخوانی واقعیتهای تاریخی محدود میگردد.
عملکرد ایرانشهری در آموزش و رسانه، ساختاری مُشابه کُنترل نرم فرهنگی ایجاد میکند: جامعه از طریق شکلدهی به ادراک تاریخی و فرهنگی، نه با اعمال زور مُستقیم، تحت هدایت و تثبیت هژمونی قدرت قرار میگیرد. خرد ایرانی، که میتوانست ابزار فهم تضادهای اجتماعی و اقتصادی و واسطهی روشنگری اجتماعی باشد، در این چهارچوب، به ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت و تثبیت نظم موجود تبدیل میشود. این خرد دیگر به عُنوان نیروی روشنگر اجتماعی عمل نمیکند، بلکه بازنمایی گذشته را به صورت اخلاقی، یکنواخت و اسطورهای تثبیت میکند.
بازتولید گذشتهی اسطورهای در رسانهها و آموزش، همزمان با ایجاد نوعی همبستگی کاذب، زمینه را برای بیتفاوتی اجتماعی نیز فراهم میآورد. جامعه به مرور یاد میگیرد که تضادها و نابرابریها، طبیعی و اجتنابناپذیر هستند و امکان تغییر یا تحول محدود به نظر میرسد. در نتیجه، هویت ملی و خرد تاریخی به جای آن که ابزار نقد و تحول اجتماعی باشند، به ابزار فریب، کُنترل و تثبیت هژمونی فرهنگی بدل میشوند.
این فرآیند نشان میدهد که چگونه ایرانشهری با تلفیق آموزش و رسانه، گذشتهی تاریخی را به اسطوره و هویت ملی را به ابزار هدایت اجتماعی تبدیل میکند. تضادهای واقعی اقتصادی و اجتماعی از متن روایت حذف میشوند و جامعه تحت تاثیر بازنمایی اخلاقی و یکنواخت تاریخ، به پذیرش نظم موجود و هویت ملی تثبیتشده ترغیب میگردد. این سازوکار، نمونهای از بازتولید هژمونی فرهنگی است که خرد و تاریخ را از تحلیل انتقادی تُهی میکند و جامعه را در یک وضعیت شبهفاشیستی از نظر فرهنگی و اجتماعی نگاه میدارد.
ادبیات ایرانشهری و تقدُسبخشی به گذشته: ابزار تثبیت هویت ملی و هژمونی فرهنگی
ادبیات، در چهارچوب ایرانشهری، تنها وسیلهی روایت داستانها و انتقال فرهنگ نیست، بلکه به ابزار موثری برای تثبیت و تقدُسبخشی هویت ملی تبدیل شده است. از طریق داستانها، شعرها و اسطورهپردازیهای ادبی، گذشتهی تاریخی و فضائل فرهنگی به گونهای بازنمایی میشوند که گویی همواره مشروع و بیچالش است. این فرآیند، نه تنها هویت جمعی را یکنواخت و اخلاقی میکند، بلکه زمینهی پذیرش سلسلهمراتب قدرت و نادیده گرفتن تضادهای اجتماعی را فراهم میآورد.
در ادبیات ایرانشهری، قهرمانان و شخصیتهای تاریخی اغلب به نمادهای اخلاقی و ملی بدل میشوند و روایتهای آنها، آموزههایی اخلاقی و هویتی ارائه میدهد. این برجستهسازی، توجه به مُشکلات اجتماعی، نابرابریها و مُبارزات تاریخی را کاهش میدهد و امکان بازخوانی انتقادی گذشته را محدود میکند. نتیجهی آن، شکلگیری حس وفاداری جمعی نسبت به ارزشهای ملی و پذیرش نظم موجود است، گویی تاریخ و فرهنگ همواره مسیر درست و بیچالش خود را دنبال کردهاند.
ادبیات در این چهارچوب، خرد و تجربهی تاریخی را به جای ابزار شناخت و تحلیل، به ابزار تقدُسبخشی و مشروعیتبخشی به نظم اجتماعی بدل میکند. حتا روایتهای شعر و نثر مدُرن نیز، وقتی در خدمت ایرانشهری قرار میگیرند، نقش آموزشی و هویتی بر تحلیل انتقادی ترجیح داده میشود و جامعه در مواجهه با تضادها و بحرانهای تاریخی به انفعال و پذیرش عادت میکند.
به این ترتیب، ایرانشهری از ادبیات بهره میگیرد، تا گذشته را از تضادها تُهی کند و فضائل ملی را برجسته سازد؛ فرآیندی که نه تنها هویت ملی را تثبیت میکند، بلکه خرد فرهنگی را از نقش انتقادی و روشنگری دور میسازد. ادبیات به مثابه ابزار بازتولید هژمونی فرهنگی عمل میکند و جامعه را در چهارچوب روایتهای اخلاقی و ملیگرایانه قرار میدهد؛ جایی که نقد و پُرسشگری نسبت به تاریخ و ساختارهای قدرت کاهش مییابد.
ادبیات، در این زمینه، تنها بازنمایندهی گذشته نیست، بلکه فرآیند شکلدهی به حافظهی جمعی را نیز کُنترل میکند. از طریق انتخاب موضوعات، ساختار روایت و برجستهسازی فضائل خاص، مُخاطب به مرور با تصویری از گذشته آشنا میشود که همواره با ارزشها و هنجارهای مورد تایید قدرت همآهنگ است. این شیوه، هر گونه امکان بازاندیشی یا بازخوانی انتقادی را محدود میکند و جامعه را در مدار پذیرش یک روایت ملی ثابت نگاه میدارد؛ جایی که اختلافات و تضادهای تاریخی به فراموشی سپرده میشوند.
شکلگیری قهرمانان ملی در ادبیات ایرانشهری، علاوه بر تثبیت هویت جمعی، فضایی اخلاقی و نمادین ایجاد میکند که هر گونه مخالفت یا پُرسشگری نسبت به گذشته یا ساختارهای قدرت، نوعی بیوفایی به سُنت و هویت ملی قلمداد میشود. چنین فرآیندی، هویت ملی را به یک هالهی تقدس و بیچالشی تبدیل میکند که نه تنها از تحلیل انتقادی فاصله میگیرد، بلکه پذیرش نظم اجتماعی موجود را به امری طبیعی و ضروری بدل میسازد.
ادبیات، در عین حال، از طریق بازنمایی یکنواخت و اخلاقی گذشته، نقش تاریخی و اجتماعی خود را به سود تثبیت هژمونی از دست میدهد. خرد ایرانی، که میتوانست ابزار فهم تضادها و تحولات اجتماعی باشد، در این چهارچوب، به وسیلهای برای مشروعیتبخشی به قدرت و ایجاد همگرایی فرهنگی تبدیل میشود. هر گونه ظرفیت ادبی برای روشنگری و بازخوانی انتقادی، جای خود را به بازتولید روایتهای اخلاقی و ملی میدهد و جامعه را در وضعیت شبهفاشیستی فرهنگی نگاه میدارد؛ جایی که هویت جمعی، به جای تجربه و تحلیل، بر پایهی نمادها و تقدُس تاریخی ساخته و تثبیت میشود.
ادبیات ایرانشهری، در نمونههای مُختلف خود، هم در متون کلاسیک و هم در آثار مُعاصر، نقش کلیدی در تقدسبخشی به گذشته و تثبیت روایت ملی ایفا میکند. نمونهای از این بازنماییها را میتوان در متون کلاسیکی مانند «شاهنامه»ی فردوسی مشاهده کرد؛ جایی که قهرمانان ملی نه تنها با فضائل اخلاقی و شجاعت شخصی معرفی میشوند، بلکه نماد هویت جمعی و محور وحدت فرهنگی نیز قرار میگیرند. بازنمایی این قهرمانان در قالب داستانهای اسطورهای، مُخاطب را با هویتی یکپارچه و غیرقابل تردید مواجه میکند که پذیرش نظم اجتماعی و وفاداری به سُنتهای فرهنگی را طبیعی جلوه میدهد.
در ادبیات مُعاصر نیز این روند ادامه مییابد. برخی آثار که به بازتولید تاریخ و تمدُن کُهن ایرانی میپردازند، با برجستهسازی فضائل اخلاقی و خرد ایرانی، گذشته را از بستر واقعیات اجتماعی و تضادهای طبقاتی تُهی میکنند. به عُنوان مثال، در متون تحلیلشده توسط طباطبایی، «خرد ایرانی» نه به عُنوان ابزار فهم و تحلیل جامعه، بلکه به مثابه هالهای اخلاقی و فلسفی ارائه میشود که هدف اصلی آن مشروعیتبخشی به قدرت و تثبیت نظم فرهنگی موجود است. چنین بازنماییهایی، هر گونه امکان پُرسشگری دربارهی ساختارهای قدرت و تضادهای اجتماعی را کاهش میدهد و نقش ادبیات را از آینهای برای نقد اجتماعی به ابزار بازتولید هژمونی تبدیل میکند.
از منظر ساختار روایت و زبان، این آثار اغلب به بازنمایی گذشته به صورت اخلاقی و یکنواخت میپردازند. قهرمانان با فضائل مُطلق و بدون پیچیدگیهای تاریخی معرفی میشوند و ناکامیها یا تضادهای آنان یا حذف میشوند یا به گونهای تلطیفشده بازگو میشوند. این انتخابهای روایی، جامعه را به پذیرش یک روایت ملی ثابت و تقدُسیافته هدایت میکند و امکان بازخوانی انتقادی یا مواجهه با تضادهای اجتماعی را محدود میسازد. به عبارت دیگر، ادبیات در این چهارچوب، گذشته را به اسطورهای اخلاقی و نمادین تبدیل میکند و خرد ایرانی به جای آن که وسیلهای برای تحلیل و روشنگری اجتماعی باشد، به ابزار مشروعیتبخشی و کُنترل فرهنگی بدل میشود.
این فرآیند به شکلگیری یک حافظهی جمعی کُنترلشده و تثبیتشده کمک میکند، جایی که تاریخ و هویت ملی، نه بر اساس تجربهی اجتماعی و تحلیل انتقادی، بلکه بر اساس روایتهای اخلاقی، قهرمانمحور و تقدُسیافته شکل میگیرند. جامعه در چنین فضایی، با مرور زمان، یاد میگیرد که تضادها و نابرابریها، طبیعی و اجتنابناپذیر هستند و امکان تغییر واقعی محدود میشود. ادبیات در اینجا، هم ابزار شکلدهی به هویت و هم ابزار تثبیت هژمونی فرهنگی است؛ بدون آن که به صورت آشکار اِعمال زور یا سرکوب کند، و چنین عملکردی، همان ویژگیهای شبهفاشیستی فرهنگی را در بستر ایرانشهری بازتولید میکند.
ایرانشهری و نقد فلسفهی غرب: برتری خرد ایرانی
طباطبایی در آثار خود بارها بر تمایُز خرد ایرانی و فلسفهی غرب تاکید کرده است و این تمایُز را به عُنوان یکی از بُنیانهای پروژهی ایرانشهری مُعرفی میکند. او فلسفهی غرب را اغلب مُتکی بر عقلانیت تحلیلی و انتزاعی میداند و معتقد است که این نوع خرد، از فهم عمیق تاریخ و تجربهی جمعی ملتها فاصله میگیرد. به گفتهی او: «فلسفهی غرب، با تاکید بر عقل مُجرد و اصول کُلی، توانایی فهم پیوند میان فرهنگ، تاریخ و تجربهی اجتماعی ملتها را کاهش میدهد؛ خرد ایرانی بر پایهی تجربهی تاریخی و اخلاقی شکل گرفته و رابطهای زنده با جامعه دارد.»(طباطبایی، ۱۳۸۳، ص. ۱۸۹)
در این دیدگاه، ایرانشهری ابزار برجستهسازی خرد ایرانی است که به جای تقلیل تاریخ، به مجموعهای از نظریهها و قواعد فلسفی، گذشته را به شکل زنده و اخلاقی بازنمایی میکند. خرد ایرانی، همانطور که طباطبایی توضیح میدهد، نه تنها فهم تاریخی را حفظ میکند، بلکه موجب انسجام اخلاقی و فرهنگی جامعه نیز میشود و در مقابل تحلیلات فلسفی غرب – که غالبا مُنفصل از تجربهی تاریخیاند- قرار میگیرد.
طباطبایی در سُخنرانی خود در همایش «فرهنگ و تمدُن ایران»(۱۳۸۷) این نُکته را به شکل صریح بیان میکند: «خرد ایرانی، گذشته را به صورت زنده و با محوریت اخلاق و تجربهی جمعی بازمیسازد؛ این خرد قابلیت آن را دارد که جامعه را نه تنها به شناخت خود، بلکه به انسجام و همبستگی هدایت کند؛ چیزی که فلسفهی غرب به شکل نظری و انتزاعی عرضه میکند و از واقعیت تاریخی فاصله دارد.»(طباطبایی، ۱۳۸۷)
در این چهارچوب، ایرانشهری به یک پروژهی فلسفی و فرهنگی تبدیل میشود که گذشته، فرهنگ و اخلاق را با هم پیوند میدهد و هویت ملی را تثبیت میکند. بازنمایی تاریخی و فلسفی طباطبایی، با تاکید بر فضائل اخلاقی و خرد جمعی، نه تنها نقد فلسفهی غرب، بلکه تثبیت پروژهی ایرانشهری به عُنوان الگویی برتر از لحاظ فرهنگی و فلسفی را دنبال میکند. این فرآیند نشان میدهد، که تمرکُز بر خرد ایرانی، به جای آن که صرفا یک بحث فلسفی یا نظری باشد، عملکردی عملی در تثبیت هویت ملی و مشروعیتبخشی به نظم اجتماعی دارد.
همچنین، این دیدگاه به روشنی رابطه میان فلسفه، تاریخ و سیاست را نشان میدهد؛ خرد ایرانی در ایرانشهری، زمینه را برای شکلدهی به هویت ملی و محدودسازی پُرسشگری و نقد اجتماعی فراهم میآورد. گذشتهی تاریخی و فرهنگ ایرانی به گونهای بازنمایی میشوند، که تضادهای اجتماعی و اقتصادی نادیده گرفته میشوند و فضائل اخلاقی و ملیگرایی جایگُزین تحلیل انتقادی و دیالکتیکی میشوند.
در نتیجه، نقد طباطبایی از فلسفهی غرب و برتری خرد ایرانی، نه تنها یک موضع فلسفی است، بلکه بخشی از ابزار ایرانشهری برای تثبیت هویت ملی، انسجام فرهنگی و مشروعیت قدرت به شمار میآید. این چهارچوب، خرد ایرانی را به جای آن که وسیلهای برای روشنگری و تحلیل انتقادی باشد، به ابزار شکلدهی هویت و مشروعیت اجتماعی تبدیل میکند و نشان میدهد که پروژهی ایرانشهری، هم فلسفی و هم عملی، هم فرهنگی و هم سیاسی است.
شیوهی سطحی و مُبتذل نقد به چپ در آثار طباطبایی: بازنمایی تهدید و مهار جریانهای انتقادی
در بررسی گُستردهی آثار طباطبایی، مُشخص میشود که نقد او به چپ و تفکر انتقادی به طور سیستماتیک بر محور تعمیمهای کُلی و انگارههای اخلاقی استوار است. به جای ورود به تحلیل ریشهای مسائل اجتماعی و اقتصادی، که جریانهای چپ مطرح میکنند، نقدهای او غالبا به شکل بازنمایی تهدید به هویت ملی و انسجام فرهنگی ارائه میشوند. این شیوه، باعث میشود خواننده یا مُخاطب عملا تصور کند که چپ به عُنوان یک جریان فکری، جدای از خرد ایرانی و ارزشهای جمعی، تهدیدی علیه تاریخ و فرهنگ ملی محسوب میشود. طباطبایی در «خرد ایرانی» با تاکید بر ارزشهای اخلاقی و فرهنگی ایران، مینویسد: «جریانهای فکری چپ با تمرکُز صرف بر تضادهای اجتماعی و اقتصادی، اغلب از فهم عمیق تاریخ و فرهنگ ملتها غافلاند و نظم اخلاقی و فرهنگی جامعه را با تحلیلهای یکبُعدی خود به مُخاطره میاندازند.»(ص. ۲۱۸)
این بیان، تصویری از چپ ارائه میدهد که ماهیت آن به تهدید اخلاقی و فرهنگی محدود شده و هیچ تحلیل دیالکتیکی یا انتقادی از اهداف، دستاوردها و دلایل شکلگیری این جریانها صورت نمیگیرد. طباطبایی، نقد را نه به عُنوان یک ابزار بازاندیشی و فهم، بلکه به عُنوان وسیلهای برای برجستهسازی فاصله میان چپ و «خرد ایرانی» به کار میگیرد. در سُخنرانی او در دانشگاه تهران، وی بار دیگر بر این دیدگاه تاکید میکند: «آنچه به عُنوان تفکر چپ معرفی میشود، بیشتر از آن که سازنده باشد، با تهاجم به تاریخ و فرهنگ ملتها، انسجام و وحدت ملی را تهدید میکند و به جای روشنگری اجتماعی، سبب پراکندگی فکری میشود.»(طباطبایی، ۱۳۸۷).
این شیوهی نقد، از چند منظر اهمیت دارد. نخست: نقد به چپ در آثار او عملا فُرصت تحلیل و فهم ریشهای تضادهای اجتماعی را از بین میبرد و مُخاطب را در چهارچوب قضاوتهای اخلاقی و ملیگرایانه محدود میکند؛ دوم: این نقد به شکل غیرمستقیم، مشروعیتبخشی به نظم موجود را تقویت میکند؛ زیرا جریانهای انتقادی، که مُمکن است نظم اجتماعی و اقتصادی را مورد پُرسش قرار دهند، به جای پاسُخدهی، به حاشیه رانده میشوند و به تهدید تقلیل مییابند.
همچنین، نقد طباطبایی نشاندهندهی یک شیوهی کلاسیک بازتولید هژمونی فرهنگی است: او با برجستهسازی فاصلهی چپ از خرد ایرانی و ارزشهای جمعی، جریان انتقادی را مهار میکند و زمینه را برای تثبیت یک روایت اخلاقی، فرهنگی و تاریخی واحد فراهم میآورد. در این روایت، چپ نه یک جریان فکری پیچیده، بلکه تهدیدی سادهشده و قابل کُنترل معرفی میشود، که هر گونه پُرسش انتقادی دربارهی مُناسبات قدرت و تضادهای اجتماعی را به حاشیه میراند.
این بازنمایی سطحی و مُبتذل از چپ، به ویژه در آثار طباطبایی که تمرکُز اصلی بر تاریخ و فلسفهی ایرانشهری دارد، نشان میدهد چگونه نقد به ابزار تثبیت نظم فرهنگی و مشروعیتبخشی به قدرت تبدیل میشود. نقد، از یک ابزار روشنگری، به وسیلهای برای تحکیم هویت ملی یکپارچه بدل شده است. افزون بر این، این شیوهی نقد، امکان ایجاد دیالوگ یا مواجهه جدی با اندیشههای انتقادی را محدود میسازد و به نوعی محافظهکاری فکری و فرهنگی در فضای ایرانشهری مُنجر میشود.
در نتیجه، نقد طباطبایی به چپ، بیش از آن که یک بررسی فکری و تحلیلی باشد، بازنمایی ابزاری از تهدید و انحراف محسوب میشود که با تکیه بر ارزشهای اخلاقی و تاریخی، جریان انتقادی را مهار میکند و به تثبیت نظم موجود کمک مینماید. این رویکرد نشاندهندهی عملکرد کُلی ایرانشهری است: بازتولید روایت ملی و تاریخی به شیوهای که نقد، پُرسشگری و تحلیل انتقادی در آن جایگاهی نداشته باشد و هر گونه جریان انتقادی، صرفا به شکل تهدید اخلاقی و فرهنگی جلوه کند.
ایرانشهری، اصلاحطلبان درون حکومتی و بازتولید حس ملی کُنترل شده
یکی از وجوه قابل تامل در پروژهی ایرانشهری، ارتباط غیرمُستقیم آن با اصلاحطلبان درون حکومتی است؛ گروههایی که به دنبال ایجاد تصویری از فضای سیاسی مُتکثر هستند، اما همزمان با جریانهای دگراندیش مقابله میکنند. ایرانشهری، با بازتولید گذشتهی اسطورهای و تاکید بر هویت ملی، به نوعی خلاء احساس تعلُق و انسجام ملی را پُر میکند و این فضا را فراهم میآورد که جامعه، به ظاهر مُتکثر، در چهارچوبی کُنترلشده به نقد محدود و هدایتشده بپردازد. طباطبایی در سُخنرانی خود در دانشگاه علامهی طباطبایی به این نُکته اشاره میکند: «اصلاحطلبی بدون بُنیان تاریخی و فرهنگی، نمیتواند پایدار باشد. کشور نیازمند آن است که هویت جمعی و خرد تاریخی خود را بازشناسد، تا جریانهای نوظهور با شکاف و ناپایداری مواجه نشوند.»(طباطبایی، ۱۳۸۶)
این گُزاره، ضمن تاکید بر ضرورت بازشناسی تاریخی، نشان میدهد که جریان ایرانشهری میتواند به عُنوان واسطهای برای مشروعیتبخشی به اصلاحطلبان درون حکومتی عمل کند؛ زیرا بازتولید تاریخ اسطورهای، حس تعلُق ملی را تقویت میکند و امکان نقد ریشهای سیاستهای موجود را کاهش میدهد. در مقالهای از طباطبایی دربارهی ایرانشهری و نقش آن در آموزش و فرهنگ، او صراحتا تاکید میکند: «هویت جمعی زمانی کامل و موثر خواهد بود، که نسلهای نو با سُنتها و خرد تاریخی ملت خود آشنا باشند؛ این آشنایی نه تنها حس وفاداری ایجاد میکند، بلکه امکان گُسست فرهنگی را کاهش میدهد.»(طباطبایی، ۱۳۸۵، ص. ۱۴۷)
این دیدگاه، به وضوح بیانگر آن است که ایرانشهری و بازتولید هویت ملی ثابت، ابزار مهار جریانهای دگراندیش و تقویت تصویری از «اصلاحطلبی فرهنگی» است، که نه به معنای واقعی آزادی و نقد، بلکه در چهارچوب نظم موجود عمل میکند. اصلاحطلبان درون حکومتی میتوانند از این ابزار برای ارائهی تصویری از جامعهی مُتکثر استفاده کنند، در حالی که هر گونه پُرسش انتقادی واقعی از قدرت یا سیاستهای اقتصادی و اجتماعی، به حاشیه رانده میشود.
پیوند ایرانشهری و اصلاحطلبان درون حکومتی را میتوان در مصاحبهای که طباطبایی در سال ۱۳۸۷ با روزنامهای داخلی داشته نیز مشاهده کرد: «ما باید میان جریانهای نو و تاریخ ملت پُل بزنیم؛ جریانهایی که تاریخ و فرهنگ را جدی نمیگیرند، به راحتی میتوانند جامعه را از مسیر وحدت و انسجام جمعی دور کنند.»(مصاحبه با روزنامهی «شرق»، ۱۳۸۷)
این اظهارات نشان میدهد، که ایرانشهری نه تنها یک پروژهی فلسفی و فرهنگی، بلکه وسیلهای برای ایجاد وحدت کُنترلشده است؛ وحدتی که ظاهر مُتکثر دارد، اما در عمل با جریانهای انتقادی در تضاد است و امکان تحول اجتماعی واقعی را محدود میکند. در این چهارچوب، ایرانشهری با بازسازی گذشته به شکل اسطورهای و تاکید بر فضائل ملی و خرد ایرانی، هم هویت جمعی را تقویت میکند و هم جریانهای اصلاحطلبانهی درون حاکمیت را قادر میسازد تا خود را به عُنوان حامل تغییر و اصلاح معرفی کنند؛ در حالی که این تغییر به معنای واقعی، عُمدتا محدود به چهارچوبهای اخلاقی و فرهنگی تعریفشده توسط طباطبایی و جریان ایرانشهری باقی میماند.
ایرانشهری و انکار اتنیکهای قومی: بازتولید هویت ملی یکپارچه
یکی از ویژگیهای بُنیادین پروژهی ایرانشهری، تمرکُز بر هویت ملی یکپارچه و حذف یا به حاشیه راندن تنوع قومی و اتنیک در ایران است. این بازنمایی تاریخی و فرهنگی، به جای بازتاب واقعیت اجتماعی مُتنوع، تصویری همگن و اسطورهای از ملت ارائه میدهد که تضادها و تفاوتهای قومی را نادیده میگیرد. ایرانشهری با برجستهسازی گذشتهای مُشترک، قهرمانان ملی و فضائل اخلاقی یکسان، امکان بازخوانی انتقادی تاریخ اقوام و گروههای مختلف را کاهش میدهد. طباطبایی در کتاب خود دربارهی ایرانشهری به صراحت اشاره میکند: «ایران بدون آگاهی جمعی از گذشته خود، ملتی نیست که بتواند وحدت و انسجام داشته باشد. این وحدت تنها با پذیرش روایت تاریخی یکپارچه و خرد جمعی ملت ممکن است.»(طباطبایی، ۱۳۸۵، ص. ۱۲۳)
این گُزاره نشان میدهد، که تاکید بر «خرد جمعی» و «روایت تاریخی یکپارچه» به طور غیرمستقیم تضادها و تنوع قومی را نادیده میگیرد؛ زیرا هر گونه بازنمایی مُتکثر از تاریخ قومی، با پروژهی هویت ملی اسطورهای ایرانشهری در تضاد است. در سُخنرانی دیگری، طباطبایی بار دیگر اهمیت یکپارچگی هویتی را برجسته میکند: «ملت زمانی پایدار است که همهی بخشهای آن، گذشته و فرهنگ مُشترک خود را بشناسند و در مسیر وحدت حرکت کنند. هر گونه پراکندگی یا توجه صرف به تفاوتهای جزئی، انسجام تاریخی و فرهنگی را تهدید میکند.»(طباطبایی، سُخنرانی دانشگاه تهران، ۱۳۸۶)
این تاکید بر انسجام و وحدت، نشان میدهد که ایرانشهری علاوه بر تثبیت نظم اجتماعی و مشروعیت قدرت، به عُنوان ابزار نفی و انکار اتنیکها و هویتهای محلی عمل میکند. هر گونه تمایز فرهنگی یا قومی که خارج از چهارچوب هویت ملی یکپارچه باشد، به عُنوان تهدیدی برای انسجام ملی دیده میشود و در عمل نادیده گرفته یا به حاشیه رانده میشود.
بازنمایی تاریخی و فرهنگی ایرانشهری همچنین با ارائهی گذشتهای اخلاقی و اسطورهای، امکان نقد واقعی تبعیضها و نابرابریهای قومی را محدود میکند. طباطبایی در مقالهای دربارهی آموزش و هویت ملی مینویسد: «آموزش تاریخی باید پایه و مبنای هویت جمعی باشد؛ تمرکُز صرف بر تفاوتها، نه تنها نسلهای نو را دچار سردرگُمی میکند، بلکه انسجام و همبستگی ملی را کاهش میدهد.»(طباطبایی، ۱۳۸۷، ص. ۸۹)
این موضع، بازتولید هژمونی فرهنگی است که از طریق بازنمایی گذشتهی یکپارچه، تفاوتهای قومی را کماهمیت جلوه میدهد و امکان آگاهی انتقادی دربارهی هویتهای محلی و تاریخ آنها را محدود میکند. ایرانشهری، از این منظر، نه تنها پروژهای فلسفی و فرهنگی، بلکه ابزاری سیاسی و اجتماعی برای حفظ وحدت ظاهری و سرکوب هویتهای قومی است.
به این ترتیب، ایرانشهری با تمرکُز بر هویت ملی ثابت، گذشتهی اسطورهای و خرد ایرانی، زمینهای ایجاد میکند که تفاوتهای قومی و فرهنگی، به جای بازشناسی و نقد، حذف یا به حاشیه رانده شوند. این فرآیند، انسجام ملی را تقویت میکند، اما در عمل، تنوع فرهنگی و حق تحرک هویتهای اتنیک را محدود میسازد و جامعه را در چهارچوب روایت رسمی و کُنترلشدهی تاریخ تثبیت میکند.
ایرانشهری و روایتسازی تاریخی: از بازنمایی تا جعل تاریخی
یکی از ویژگیهای برجستهی جریان ایرانشهری، ساختارمند کردن گذشته به عُنوان یک روایت واحد و اخلاقی است که اغلب از واقعیت تاریخی فاصله میگیرد. در این چهارچوب، تاریخ نه به عُنوان فرآیندی دیالکتیکی و مُتکثر، بلکه به عُنوان وسیلهای برای تثبیت هویت ملی و مشروعیت قدرت بازنمایی میشود. گذشتهی تاریخی به شکل گُزینشی بازخوانی و بازنویسی میشود، تا قهرمانان، خرد جمعی و فضائل اخلاقی برجسته شوند و تضادها و بحرانهای اجتماعی، اقتصادی و قومی حذف گردند. طباطبایی در آثار خود به صراحت به اهمیت این نوع بازنمایی اشاره میکند: «تاریخ ایران باید گذشتهای روشن و اخلاقی به نسلهای آینده ارائه دهد، تا ملت با غرور و آگاهی از هویت خویش، وحدت خود را حفظ کند. پرداختن به اختلافات و نزاعهای تاریخی، بیش از آن که روشنگر باشد، انسجام ملی را تهدید میکند.»(طباطبایی، ۱۳۸۵، ص. ۱۵۷)
این گُزاره روشن میکند که ایرانشهری، با تمرکُز بر «گذشتهی اخلاقی و روشن»، نه فقط بازنمایی تاریخی، بلکه بازسازی گُزینشی آن را دنبال میکند؛ بازخوانیای که بیشتر به مشروعیتبخشی به روایت ملی و تثبیت نظم موجود خدمت میکند، تا شناخت واقعیتهای پیچیده تاریخی. طباطبایی همچنین دربارهی فلسفهی تاریخ ایران میگوید: «روایت تاریخی ملت نباید اسیر تفرقهها و اختلافات جزئی شود. گذشته باید چنان بازنمایی گردد، که نسلهای آینده درک روشنی از انسجام و فرهنگ ملی داشته باشند.»(طباطبایی، سُخنرانی دانشگاه تهران، ۱۳۸۶)
این تاکید بر انسجام تاریخی و ملی، در عمل موجب حذف یا کمرنگ شدن رویدادها و حرکتهای اجتماعی و سیاسی مخالف و اقلیتها میشود و اجازه نمیدهد تاریخ به شکل انتقادی و دیالکتیکی فهم شود. روایت تاریخ به شکل خطی و اخلاقی، امکان تحلیل تضادهای واقعی اجتماعی و اقتصادی را محدود میکند و فضای شبهایدئولوژیک برای مشروعیت قدرت و تثبیت هژمونی فرهنگی فراهم میآورد. علاوه بر این، طباطبایی در مقالهای دربارهی آموزش تاریخ و هویت ملی مینویسد: «بازنمایی تاریخ در مدارس و رسانهها باید تصویر روشنی از وحدت ملی و فضائل تاریخی ارائه دهد. تمرکز صرف بر اختلافها و منازعات گذشته، نسلهای نو را در مواجهه با هویت ملی دچار سردرگُمی میکند.»(طباطبایی، ۱۳۸۷، ص. ۹۲)
این گُزاره نشان میدهد، که ایرانشهری به طور نظاممند از روایت تاریخی برای هدایت جامعه به سوی پذیرش هویت ملی یکپارچه و حذف هرگونه پُرسشگری انتقادی استفاده میکند. بازتولید گذشته به اسطوره تبدیل میشود، خرد ایرانی به شکل اخلاقی و تثبیتشده بازنمایی میشود و جامعه از مواجهه با واقعیتهای پیچیدهی تاریخی و اجتماعی محروم میماند.
به این ترتیب، جریان ایرانشهری و آثار طباطبایی نمونهای کلاسیک از فرآیند روایتسازی تاریخی است، که با گُزینش رویدادها، برجسته کردن قهرمانان ملی و حذف تضادها، تاریخ را به ابزاری برای مشروعیتبخشی و تثبیت هژمونی فرهنگی تبدیل میکند. این فرآیند، امکان نقد اجتماعی و بازخوانی انتقادی تاریخ را محدود میسازد و تصویر یک ملت اخلاقی، مُتحد و بدون تضاد را به نسلهای بعدی منتقل میکند.
سُخن پایانی
جریان ایرانشهری، و آثار طباطبایی، نمونهای روشن از بازتولید فرهنگی تاریخ و هویت ملی است که با محوریت خرد ایرانی، گذشته را به شکل اسطورهای و اخلاقی بازنمایی میکند. این بازنماییها، به جای آن که نقد و روشنگری اجتماعی را تسهیل کنند، به ابزاری برای مشروعیتبخشی به قدرت و تثبیت نظم موجود تبدیل شدهاند. بازخوانی گُزینشی تاریخ، برجستهسازی فضائل اخلاقی و قهرمانان ملی، و حذف تضادها و نزاعهای اجتماعی و قومی، جامعه را از فهم واقعیات تاریخی و اجتماعی تُهی میکند و فضای شبهایدئولوژیکی ایجاد میکند، که پذیرش روایت ملی و تثبیت هژمونی فرهنگی را تسهیل میکند.
آثار طباطبایی نشان میدهد، که تمرکُز بر خرد ایرانی و سُنت، در بسیاری از موارد، وسیلهای برای سرکوب انتقاد و محدودسازی پُرسشگری است. تاریخ و فرهنگ در این چهارچوب به جای آن که ابزار شناخت و تحلیل دیالکتیکی شوند، وسیلهای برای تثبیت قدرت و مشروعیتبخشی به روایت ملی یکپارچه شدهاند. این فرآیند، جامعه را در وضعیتی شبهفاشیستی قرار میدهد که در آن هویت جمعی تحت هدایت طبقات حاکم شکل میگیرد و تضادهای اجتماعی، اقتصادی و قومی به حاشیه رانده میشوند.
در نهایت، بررسی جریان ایرانشهری نشان میدهد که بازتولید هویت ملی و تاریخ اسطورهای نمیتواند بدون نقد و بازخوانی انتقادی تاریخ و تحلیل تضادهای اجتماعی و اقتصادی، وسیلهای برای فهم واقعیت و ارتقای آگاهی جمعی باشد. ایرانشهری، هرچند با ادعای فلسفی و فرهنگی، در عمل، ابزار تثبیت نظم و مشروعیت قدرت است و ضرورت بازخوانی انتقادی و دیالکتیکی تاریخ، بیش از هر زمان دیگری برجسته میشود.
* * *
منابع و مآخذ:
– گئورگ لوکاچ، «تاریخ و طبقهی اجتماعی»، ترجمهی محمدرضا یزدانپناه، تهران؛
– آنتونیو گرامشی، «زنداننامهها»، ترجمهی حسین نصر؛
– سید جواد طباطبایی، «خرد ایرانی»، تهران؛
– علی شریعتی، ب«ازشناسی هویت ایرانی»، تهران؛
– مهدی کریمی، «ایرانشهری و بازتولید قدرت»، فصلنامهی مُطالعات فرهنگی؛
– کارل مارکس، «سرمایه»، جلد اول، ترجمهی فارسی، تهران، نشر نی؛
– فریدریش انگلس، «اصول سوسیالیسم علمی»، تهران، نشر ققنوس؛
– لویی آلتوسر، «مقالاتی در مارکسیسم و ایدئولوژی»، ترجمهی فارسی، تهران، نشر هرمس؛
– والتر بنیامین، «رسالهای دربارهی تاریخ»، ترجمهی فارسی، تهران، نشر مرکز؛
– اریش فروم، «فرار از آزادی»، تهران، نشر نی؛
– ادوارد هال، «تمدنها و تاریخ»، ترجمهی فارسی، تهران، نشر نگاه؛
– کارل ویتفول، «نقد باستانگرایی در اندیشههای ملی»، مقالهی ترجمه شده در مجلهی «علوم اجتماعی»؛
– ای اچ کار، «تاریخ انگلستان»، ترجمهی فارسی، تهران، نشر نی؛
– سید جواد طباطبایی، «ایران تاریخ جامعه»، تهران، نشر مرکز؛
– داریوش شایگان، «ایرانشهری و اندیشههای تمدنی»، تهران، نشر نی؛
– احمد کسروی، «ایران و فرهنگ ایرانی»، تهران، نشر قطره؛
– هانا آرنت، «ریشههای توتالیتاریسم»، ترجمهی فارسی، تهران، نشر مرکز؛
– ریمون آرون، «نظریهی دولت-ملت و فاشیسم»، ترجمهی فارسی، تهران، نشر نی؛
– آنتونیو نگری، «امپراتوری و نقد فاشیسم»، ترجمهی فارسی، تهران، نشر ققنوس؛
– مارتین هایدگر، «هستی و زمان»، ترجمهی فارسی، تهران، نشر مرکز؛
– هانس گئورگ گادامر، «حقیقت و روش، ترجمهی فارسی، تهران، نشر نی؛
توضیح: در دفتر چهل و دوم «نگاه»، اکتبر ۲۰۲۵، منتشر شده بود.
