«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
جواد طیب –
بازپسگیری زمان به مثابه افق رهایی طبقهی کارگر –
امروز، اول ماه می، روز جهانی طبقهی کارگر است. در این روز باید از نقطهای آغاز کنیم که زندگیِ کارگر هر روز در آن شکسته و از نو بستهبندی میشود، و آن چیزی نیست جز روز کاری کارگران.
اگر از واقعیت عینی شیوهی تولید سرمایهداری آغاز کنیم، با این امر مواجه میشویم که روزِ کاریِ کارگران فقط مجموعهای از ساعاتی نیست که مزدِ آن پرداخت میشود، بلکه کلیتِ زمانی است که بازتولید نیروی کار و «زندگی» کارگر – اگر بتوان به آن زندگی گفت- را ممکن میسازد. امروزه آنچه به عنوان «کار» به رسمیت شناخته میشود، تنها بخشی از این کلیت است. بخش دیگر – یعنی زمانِ آمادهسازی، رفتوآمد و بازسازی قوای جسمی و ذهنی- بی آن که مزدی دریافت کند، به شکلی دربست و بدون چونوچرا در خدمت فرایندِ کارمزدی قرار دارد.
از همینجاست که سرمایه نه فقط نیروی کار، بلکه همهی زمانِ زیستهی کارگران را در کلیتِ آن مالک میشود و سازمان میدهد. تمایز میان کار و زندگی، در این چهارچوب، تمایزی صرفا صوری است؛ زیرا زندگیِ کارگران به شرط وجود و امکان کار مزدی بسته و پیوند خورده است. کارِ کارگر در خدمتِ بِهشدو بهبودِ زندگیِ او نیست، بلکه در خدمتِ تداوم و بازتولیدِ کارمزدی و انباشتِ هرچه بیشتر سود برای سرمایهدار است.
در چنین وضعیتی، مبارزه بر سر دستمزد – هرچند ضرورتی انکارناپذیر است- به تنهایی از مرزِ رابطهی کارمزدی فراتر نمیرود. افزایش مزد میتواند بخشی از فشار معیشتی را کاهش دهد، اما تا هنگامی که کارگر ناچار است برای ادامهی زندگی، زمان و کلِ توانِ زیستهی خود را به سرمایه بفروشد، بنیاد مساله دستنخورده باقی میماند. سرمایه همواره میتواند آنچه را از راه افزایش مزد واگذار کرده، از مسیرهایی چون تورم، تشدید استثمار، افزایشِ شدتِ کار، بحرانها و بهراهانداختنِ جنگها بازپس گیرد. ازاینرو، افقِ رهاییِ کارگران فقط در مزدِ بیشتر خلاصه نمیشود، بلکه در بازپسگیری زمانِ زندگی از سُلطهی کار مزدی نهفته است: گسترشِ زمانِ آزاد، و پایان دادن به وضعیتی که در آن کلِ زندگیِ انسان به ضمیمهای برای انباشت سرمایه بدل میشود.
به همین دلیل است که مارکس میگفت: افزایش دستمزد، تغییری در شکلِ توزیعِ ارزش است، نه در خودِ رابطهای که آن ارزش را تولید میکند. در مقابل، کاهش زمانِ کار مستقیماً به ساختارِ این رابطه دست میزند. هر ساعتی که از روزِ کاری کاسته شود، نه فقط کاهشِ کار، بلکه محدود کردنِ قلمروِ سلطهی سرمایه بر زمانِ انسان است. به نظر من، آنچه امروز کارگرانِ حی و حاضر و بالفعل در دست دارند و باید بسیار بر آن تاکید شود، این است که زمان باید به میدانِ واقعیِ مبارزه بدل شود.
اول ماه می، در این چشمانداز، فقط یک روزِ نمادین نیست، بلکه بیانِ تاریخیِ این واقعیت است که زمانِ کار، امری طبیعی نیست که ما ناگزیر باید هشت ساعت و پنج روز در هفته کار کنیم. زمانِ کار، محصولِ کشمکش است. این که یک روز از چرخهی عادی کار جدا شده و به روزی برای اجتماع، همبستگی، جشن و خودآگاهی کارگران بدل گشته، نشان میدهد که تصاحب زمان میتواند معکوس شود.
اما این معکوسشدن تنها در سطحِ یک روز باقی نمیماند. اگر یک روز میتواند از منطقِ کارمزدی خارج شود، این امر بالقوه به روزهای دیگر نیز قابل تعمیم است. هر گسترش این زمانِ آزاد، شکافی در کلیتِ نظامی ایجاد میکند که بر انقیاد زمان استوار است.
از اینجا، محدودیت مبارزات صرفا برای افزایش دستمزد آشکار میشود. سندیکاها، اتحادیهها و حتی احزاب «کارگری» که مبارزه را فقط به افزایش قیمت نیروی کار تقلیل میدهند، ناخواسته در چهارچوب همان رابطهای باقی میمانند که باید از آن فراتر رفت. فروشِ نیروی کار با بهای بالاتر، تغییری در این واقعیت ایجاد نمیکند که این نیرو همچنان به مثابه کالا در بازار عرضه میشود.
در مقابل، بازپسگیریِ زمان – کاهشِ روزِ کار، گسترشِ اوقاتِ فراغت، و تبدیلِ آن به عرصهای برای فعالیتِ جمعی- نهتنها شرایطِ زیست را دگرگون میکند، بلکه امکانِ فراروی از خودِ رابطهی کارمزدی را نیز در بردارد. زیرا در این زمان رها شده است که کارگر میتواند فرصت بیشتری بیابد تا از موقعیتِ «طبقهی در خود» به «طبقهی برای خود» گذار کند. از این منظر، هر ساعتِ بازپسگرفتهشده، صرفا زمانی خالی نیست، بلکه امکانی اجتماعی است. این زمان، اگر به طور جمعی سازمان یابد، میتواند به نیرویی بدل شود که خودِ شرایط موجود را به پرسش بکشد.
نهایتا، مساله نه فقط افزایشِ دستمزد، بلکه تصاحب زمان است. تا زمانی که زمانِ انسان در تملک سرمایه باقی بماند، هر بهبودِ کوچکی میتواند در چارچوبِ همان مناسبات سلطه جذب شود. اما هر قدمی در جهت بازپسگیری زمان، گامی است در جهتِ محدود کردنِ این سُلطه. ازاینرو، اول ماه می را باید نه پایان، بلکه نشانهی یک امکان دانست: امکانی که در آن، آنچه یکبار از چنگِ سرمایه خارج شده، میتواند بار دیگر و در مقیاسی گستردهتر بازپس گرفته شود.
در نهایت، این بازپسگیریِ زمان است که میتواند افق نظمی دیگر را بگشاید؛ ساختاری که در آن، زندگی معیار است و کار، صرفا یکی از شکلهای فعالیتِ انسانی. از این منظر، خواستهای فوری و آنیِ این اول ماه می باید اینها باشد:
۱- کاهش فوری روزِ کار به چهار روز در هفته، بیآن که ذرهای از دستمزد کاسته شود. این نه یک مطالبهی بالابلند، که پاسخی حداقلی به سطح بهرهوریای است که خودِ سرمایه پدید آورده است.
۲- تثبیتِ شش ساعت کار در روز همراه با یک ساعت وقفه.
۳- به رسمیت شناختنِ زمانِ ایاب و ذهاب (رفت و برگشت) بهعنوان بخشی از ساعاتِ روزِ کاری.
۴- ممنوعیتِ هرگونه اضافهکاری، چه اجباری و چه در پوشش «رضایت» کارگر.
۵- سازماندهی انسانی کار ایستاده و نشسته: تحمیلِ کارِ ایستاده در تمامِ ساعاتِ کار که بدن را به تدریج فرسوده و به ابزاری مستهلک بدل میکند، باید جای خود را به ساختاری بدهد که در آن کار ایستاده و نشسته بهگونهای انسانی تقسیم شود، تا خودِ بدنِ کارگر دیگر میدانِ خاموشِ استثمارِ بیوقفه نباشد.
این خواستها از سرِ تمایل شخصی یا سرگرمیِ محض نیست؛ بلکه از دلِ فشارِ مستقیمِ زیستِ مادیِ کارگران سر برمیآورد. تحقق آنها کاملا در گرو همبستگیِ طبقاتیِ کارگران است. و همینجا باید بیوقفه گفته شود که این خواستها فوری و ضروری هستند، اما پایانِ مساله نیستند. اینها تنها میتوانند نقطهی آغازی برای گشودنِ باب برای طرح پرسش اساسی بازپسگیری زمان باشند. در غیر این صورت، ما کارگران به طور بالفعل آن تن و توشهای را در عرصهی نظامی و زمینههای سیاسی و اقتصادی نداریم، تا بتوانیم بر هیولاهای سرمایه که امروزه در سراسر جهان جنگ و جنایت به راه انداختهاند، به آسانی و در کوتاهمدت پیروز شویم و دنیای نو و انسانی را به بشریت نوید دهیم.
