«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
مترجم: صمد وکیلی –
لندن، ۱۸ دسامبر ۱۸۸۹
انگلس این نامه را در ۱۸۸۹ به گرسون تریر نوشت، یعنی دورهای که جنبشهای کارگری اروپا با پرسشهای مهمی دربارهی استقلال طبقاتی حزب کارگری، امکان همکاری تاکتیکی با احزاب دیگر، شیوههای مبارزهی سیاسی و آزادی نقد درونحزبی روبهرو بودند. محورهای اصلی این نامه را میتوان چنین خلاصه کرد:
۱. انگلس مدافع رد کامل هر گونه همکاری با احزاب دیگر نیست. از نظر او، اگر همکاری موقت با حزبی دیگر به سود پرولتاریا باشد، یا دستکم به استقلال طبقاتی حزب کارگری لطمه نزند، نباید آن را از پیش مردود دانست. او میان ائتلاف تاکتیکی و وابستگی سیاسی تفاوت میگذارد.
۲. انگلس تاکید میکند که پرولتاریا باید حزب مستقل خود را داشته باشد؛ حزبی متمایز از احزاب بورژوایی که به هویت طبقاتی خود آگاه باشد. بنابراین، شرط اصلی هر گونه همکاری این است که خصلت پرولتری حزب آسیب نبیند.
۳. نکتهی مهم دیگر این است، که انگلس همچنان به ضرورت انقلاب قهرآمیز برای کسب قدرت سیاسی باور دارد. او صریحا مینویسد، که پرولتاریا بدون انقلاب قهرآمیز نمیتواند قدرت سیاسی را به دست گیرد. البته او همزمان تاکید میکند، که یک انقلابی نباید خود را فقط به یک روش محدود کند؛ بلکه باید از هر روشی که در شرایط مشخص برای رسیدن به هدف سودمند است، استفاده کند.
۴. یکی از محورهای اصلی نامه، تفاوت میان تاکتیک و اصول است. انگلس به تریر میگوید، که نباید مسائل تاکتیکی را به مسالهای اصولی تبدیل کرد. همکاری موقت با حزب دیگر، ذاتا خیانت به اصول نیست؛ اما اگر چنین همکاریای باعث از دست رفتن استقلال طبقاتی حزب کارگری شود، آنگاه میتواند به نقض اصول بینجامد.
۵. انگلس در خصوص دانمارک، تا حد زیادی با نقد تریر موافق است. او حزب چپ دانمارک را حزبی ضعیف و سازشکار میداند و معتقد است همکاری بلندمدت با چنین حزبی میتواند خصلت طبقاتی حزب کارگری را به خطر اندازد. بنابراین، انگلس از همکاری تاکتیکی به طور کُلی دفاع میکند، اما نسبت به همکاری با آن حزب مشخص بدبین و منتقد است.
۶. موضوع مهم دیگر در نامه، همانا دفاع انگلس از آزادی نقد درون جنبش کارگری است. او از اخراج فوری و خشن مخالفان در حزب دانمارک انتقاد میکند و میگوید حزبی که میخواهد زنده و نیرومند بماند، باید اجازه دهد گرایشهای مختلف درون آن رشد کنند، بحث کنند و با یکدیگر مبارزهی نظری داشته باشند. از نظر انگلس، جنبش کارگری با نقد بیامان جامعهی موجود زنده است؛ پس نمیتواند در درون خود از نقد و بحث آزاد بترسد.
* * *
جناب آقای تریر(۱)
از گزارش جالب شما مورخ هشتم [دسامبر] بسیار سپاسگزارم.
از آنجا که نظرم را دربارهی رویدادهای مهم و پُرتنش اخیر در کپنهاگ جویا شدهاید؛ رویدادهایی که خود شما نیز قربانی آنها شدهاید، اجازه دهید از نکتهای آغاز کنم که در آن با شما همنظر نیستم.
شما اصولا هر گونه همکاری، حتا کوتاهمدت، با احزاب دیگر را رد میکنید. اما من آنقدر انقلابی هستم که در صورت مفید بودن چنین امکانی برای ما – یا دستکم در صورتی که کمضررترین گُزینه باشد- خود را از آن محروم نکنم. این که پرولتاریا نمیتواند بدون انقلاب قهرآمیز قدرت سیاسی را به دست گیرد، قدرتی که تنها از طریق آن میتوان راه را برای جامعهای نوین هموار کرد، مورد توافق ماست. اگر قرار است پرولتاریا در روز سرنوشتساز به اندازهی کافی نیرومند باشد و به پیروزی برسد، ضروری است – و مارکس و من از سال ۱۸۴۷ بر همین نظر بودهایم- که حزبی مستقل تشکیل دهد؛ حزبی که از همهی احزاب دیگر متمایز است و از نظر موضع طبقاتی با آنها در تقابل قرار دارد؛ حزبی که به هویت خود به عنوان یک حزب طبقاتی آگاه است.
اما این بدان معنا نیست که حزب یادشده نتواند در مواردی معین با احزاب دیگر، در راستای اهداف خود، وارد ائتلافی تاکتیکی شود. همچنین بدان معنا نیست که نتواند به طور موقت از احزاب دیگر در پیشبُرد اقداماتی حمایت کند که یا برای پرولتاریا نفعی بیواسطه دارند، یا گامی در مسیر رشد اقتصادی یا آزادی سیاسی به شمار میروند.
من در آلمان از هر کسی که به طور جدی برای لغو حق ویژهی فرزند اول در ارث(۲) و دیگر بازماندههای فئودالی، برچیدن بوروکراسی، حذف تعرفههای حمایتی، لغو قانون ضدسوسیالیستی(۳) و رفع محدودیتهای حق تجمع و تشکل تلاش کند، حمایت خواهم کرد.
اگر حزب ترقیخواه ما در آلمان(۴)، یا (حزب ونستره)(۵) شما در دانمارک، واقعا احزابی رادیکال ـ بورژوایی بودند، و نه صرفا جمعی رقتانگیز از یاوهگویانی که با نخستین نشانهی فشار از سوی کسانی چون بیسمارک یا استروپ(۶)، عقب مینشینند و به لاک خود فرو میروند، من هرگز همکاری موقت و محدود با آنها را، برای دستیابی به خواستی معین، به طور مطلق رد نمیکردم.
اگر نمایندهگان ما به طرح پیشنهادی حزب دیگری رای دهند، کاری که چه بسا ناچار باشند انجام دهند، همین نیز میتواند نوعی همکاری به شمار آید. من فقط در صورتی با چنین کاری موافقم که سود فوری آن برای ما، یا نقش آن در پیشرفت تاریخی کشور به سوی دگرگونی بُنیادین اقتصادی و سیاسی، بیدرنگ آشکار باشد و ارزش هزینهاش را داشته باشد؛ و نیز به شرط آن که خصلت پرولتری حزب از این همکاری به خطر نیفتد.
تا اینجا، و نه فراتر از آن، آمادهی همکاری هستم. شما این سیاست را از همان ۱۸۴۷ در «مانیفست کمونیست» مییابید؛ ما آن را در ۱۸۴۸، و در بینالملل و همهجا دنبال کردیم.
اگر مسالهی اخلاق را کنار بگذاریم، که در اینجا موضوع بحث من نیست و از همین رو به آن نمیپردازم، من به عنوان یک انقلابی از هر روشی پشتیبانی میکنم؛ چه قهرآمیزترین آنها و چه آنهایی که ظاهرا بسیار ملایم به نظر برسند؛ البته تا آنجا که برای رسیدن به هدف مناسب و سودمند باشند.
چنین سیاستی هم دوراندیشی میخواهد و هم قاطعیت و پایداری؛ اما کدام سیاست چنین نیست؟ آنارشیستها و دوستشان موریس(۷) میگویند این سیاست ما را در معرض خطر فساد قرار میدهد. بسیار خوب؛ اگر طبقهی کارگر فقط از احمقها، آدمهای سُستعنصر و تبهکاران سراپا فاسد تشکیل شده باشد، پس بهتر است بساطمان را جمع کنیم؛ زیرا در چنین صورتی نه پرولتاریا و نه ما، هیچ جایگاهی در سیاست نداریم. پرولتاریا نیز مانند همهی احزاب دیگر، بهترین درس را از خطاهای خود میآموزد، و هیچکس نمیتواند آن را به طور کامل از این خطاها مصون بدارد.
بنابراین، به نظر من شما در اشتباهید که مسالهای عمدتا تاکتیکی را به یک مسالهای اصولی تبدیل میکنید. و تا آنجا که به من مربوط میشود، آنچه در ابتدای راه پیش روی ماست، صرفا یک مسالهی تاکتیکی است. با این حال، اشتباهی تاکتیکی در شرایط خاص میتواند به نقض اصول بینجامد.
و در اینجا، تا آنجا که میتوانم قضاوت کنم، شما در نقد خود از تاکتیک «هودِبِستیرِلْسِن» (هیات عالی اجرایی)(۸) حق دارید. حزب چپ دانمارک سالهاست که نمایشی ننگین از اپوزیسیون را به راه انداخته و پیوسته درماندهگی خود را به افکار عمومی جهان نشان میدهد. فرصت را- اگر هرگز فرصتی داشته- از دست داده، تا نقض قانون اساسی را با زور یا اسلحه تلافی کند؛ در واقع، به نظر میرسد بخش فزایندهای از چپ به دنبال آشتی با استروپ است.
به نظر من، یک حزب واقعا پرولتری نمیتواند با چنین حزبی همکاری کند، بی آن که در بلندمدت خصلت طبقاتی خود را به عنوان حزب کارگران از دست بدهد. از این رو، فقط تا آنجا میتوانم با شما موافق باشم که خصلت طبقاتی جنبش را بهعنوان استدلالی علیه این سیاست برجسته میکنید.
اما دربارهی شیوههایی که هیات عالی اجرایی علیه شما و دوستانتان به کار برده است: چنین اخراج فوری و بیمحابای مخالفان از حزب، در انجمنهای مخفی سالهای ۱۸۴۰ تا ۱۸۵۱ البته سابقه داشت؛ زیرا خودِ مخفی بودن سازمان، چنین شیوههایی را کموبیش ناگزیر میکرد.
در میان چارتیستهای انگلیسیِ طرفدار «نیروی فیزیکی» نیز، زیر سُلطهی اوکانر،(۹) چنین برخوردهایی رُخ میداد – و نه به نُدرت. اما چارتیستها، همانگونه که از نامشان پیداست، حزبی بودند که آشکارا بر توسل به زور تکیه داشتند؛ از همین رو زیر نوعی دیکتاتوری قرار داشتند و اخراج از حزب، در آنجا همچون اقدامی در چهارچوب انضباط نظامی تلقی میشد.
اما در زمان صلح، من نمونهای از چنین اقدام تند و خشنی سراغ ندارم، مگر در مورد لاسالیها(۱۰)، آن هم در «سازمان سختگیرانه»ی ی. ب. فون شوایتزر.(۱۱) شوایتزر، به سبب ارتباطات مشکوکش با پلیس برلین، ناچار شد به چنین شیوهای متوسل شود؛ و با این کار، تنها به فروپاشی «اتحادیهی عمومی کارگران آلمان»(۱۲) کمک کرد.
اکنون که آقای روزنبرگ(۱۳) خوشبختانه راهی آمریکا شده، احتمالا به ذهن هیچیک از احزاب سوسیالیستی کارگری موجود خطور نمیکند، که با اپوزیسیونی که خود در درون حزب پدید آورده، آنگونه رفتار کند که در دانمارک با آن رفتار شد.
هیچ حزبی نمیتواند زنده بماند و شکوفا شود، اگر گرایشهای میانهرو و رادیکال در صفوف آن رشد نکنند و حتا با یکدیگر مبارزه نکنند؛ حزبی که از همان آغاز گرایشهای رادیکالتر را کنار میزند، تنها به رشد آنها یاری میرساند. جنبش کارگری با نقد بیامان جامعهی موجود زنده است؛ نقد، مایهی حیات آن است. پس چگونه خود میتواند از نقد بگریزد یا بکوشد بحث را ممنوع کند؟ آیا ما از دیگران حق آزادی بیان را مطالبه میکنیم، فقط برای آن که آن را دوباره در صفوف خودمان از میان برداریم؟
اگر بخواهید کُل نامه را منتشر کنید، من مخالفتی نخواهم داشت.
* * *
زیرنویسها:
۱- گرسون تریر، سوسیالیست دانمارکی و از فعالان جنبش کارگری دانمارک. این نامه در پاسخ به پرسش او دربارهی اختلافات درون جنبش سوسیالیستی دانمارک نوشته شده است.
۲- منظور از اصطلاح تاریخی «حق ارث بچهی اول» یا Erstgeburtsrecht است؛ قانونی که بر اساس آن فرزند اول، معمولا پسر بزرگتر، امتیاز ویژهای در ارثبردن زمین، عنوان یا دارایی خانوادهگی داشت. انگلس آن را از بازماندههای فئودالی میداند.
۳- قانون ضدسوسیالیستی، قوانینی که در دورهی بیسمارک علیه فعالیتهای سوسیالدموکراتها و سازمانهای کارگری در آلمان وضع شد.
۴- منظور Deutsche Fortschrittspartei است؛ حزبی لیبرال ـ بورژوایی در آلمان قرن نوزدهم که در برابر سیاستهای محافظهکارانه و اقتدارگرایانهی بیسمارک قرار داشت.
۵- ونستره: واژهای دانمارکی به معنای لغوی «چپ»، اما در اینجا نام حزب لیبرال دانمارک است؛ حزبی که در متن انگلس در جایگاه حزبی بورژوایی و نه سوسیالیستی مطرح میشود.
۶- یاکوب برونوم اسکونیگ استروپ، سیاستمدار محافظهکار دانمارکی. در دورهی او کشمکش شدیدی میان دولت و نیروهای لیبرال/پارلمانی بر سر قانون اساسی و اختیارات پارلمان شکل گرفت.
۷- منظور ویلیام موریس، نویسنده، هنرمند و سوسیالیست انگلیسی است که در آن دوره با برخی گرایشهای ضدپارلمانی و نزدیک به آنارشیستها همدلی داشت.
۸- هیات مرکزی: ترجمهی Hovedbestyrelsen؛ منظور رهبری یا کمیتهی مرکزی سازمان/حزب سوسیالیستی دانمارک است.
۹- فیرگوس اوکانر، از رهبران برجستهی جنبش چارتیستی در بریتانیا. انگلس در اینجا به رهبری آمرانهی او در میان بخشی از چارتیستها اشاره میکند.
۱۰- لاسالیها: پیروان فردیناند لاسال، از چهرههای مهم جنبش کارگری آلمان و بنیانگذار «اتحادیهی عمومی کارگران آلمان». مارکس و انگلس با بسیاری از دیدگاهها و شیوههای سیاسی لاسالیها اختلاف داشتند.
۱۱- یوهان باپتیست فون شوایتزر، از رهبران لاسالی و رئیس «اتحادیهی عمومی کارگران آلمان». انگلس به سازماندهی سختگیرانه و آمرانهی او و همچنین ارتباطات مشکوکش با پلیس اشاره میکند.
۱۲- اتحادیهی عمومی کارگران آلمان: Allgemeiner Deutscher Arbeiterverein، سازمانی کارگری که در سال ۱۸۶۳ به ابتکار لاسال تاسیس شد.
۱۳- روزنبرگ: اشاره به یکی از چهرههای مرتبط با کشمکشهای درون جنبش سوسیالیستی آن دوره. در متن، نام او برای اشاره به شیوههای آمرانه و برخورد با اپوزیسیون درونحزبی آمده است.
توضیح: اولین بار به زبان روسی در ۱۹۳۲ منتشر شد.
