Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 شهریور 1405

هال دریپر – ترجمه : م. مهدیزاده –

“دیكتاتورى پرولتاریا” نزد ماركس‏ و انگلس‏

براى اولین بار در یك سلسله از مقالات ماركس‏ و در نشریه‌­ای تحت سردبیری او مطرح شده‏ كه در لندن انتشار می­‌یافت. بعدها این مقالات به کتاب مبارزه طبقاتى در فرانسه ۱۸۵۰-۱۸۴۸ مشهور گشت. اولین مقاله که در ژانویه ۱۸۵۰ به رشته تحریر در آمده بود، در اوائل مارس‏ منتشر شد. این اصطلاح و معادل آن نه یك بار، بلكه سه بار در هر یك از سه فصل تشكیل­‌دهنده سلسله مقالات، ظاهر شده‌­اند. این اثر، تلاشی بود که‏ ماركس‏ براى جمع‌­بندى مفهوم سیاسى انقلاب اروپائى ۴۹-۱۸۴۸ به کار بست. ماركس‏ به مثابه ویراستار نشریه اصلى چپ انقلابى نقش‏ فعالى در انقلاب آلمان ایفا کرد و در همان حال از نزدیك تحولات طوفانى فرانسه و به ویژه وین را تعقیب می­‌كرد. انقلاب اكنون به پایان رسیده بود و ماركس‏ به درس‌­هاى آن می‌­اندیشید.

اولین مساله­‌ای که باید طرح کرد این است که هنگامی ­كه این اصطلاح براى اولین بار در بهار ۱۸۵۰ ظاهر شد، معناى آن براى ماركس‏ و خوانندگان هم دوره‌­اش‏ چه بود؟ آن واقعیت كلیدى كه تاریخ این اصطلاح را در هاله‌­اى از پیچیدگى فرو می‌­برد به قرار زیر است: در اواسط قرن نوزدهم، كلمه قدیمى “دیكتاتورى” هنوز‏ معادل اصطلاحی بود كه این كلمه قرن­‌ها پیش از آن‏ برخوردار بود و در این معنا، این واژه معادل استبداد، نظم استبدادى، حكومت مطلقه، یا اتوكراسى نبوده و بالاتر از همه، معناى آن در قطب مقابل دموكراسى قرار نداشت.

تاریخچه كوتاهى از “دیكتاتورى”

در همه زبان‌­ها، در آغاز كلمه “دیكتاتورى” (…dictature,Diktatur) استنادى بود به dictatura یا نهاد مهمى در جمهورى رم باستان كه بیش‏ از سه قرن تداوم داشته و تاثیرى ماندگار بر اندیشه سیاسى بر جاى نهاده بود. این نهاد براى اعمال قدرت در شرایط اضطرارى توسط یك شهروند مورد اعتماد براى مقاصد موقت و محدود و حداكثر تا شش‏ ماه در نظر گرفته شده بود. هدف آن حفظ وضع موجود جمهورى بود؛ این نهاد هم­‌چون تكیه‌­گاهى براى دفاع از جمهورى علیه خطر براندازى از خارج و داخل قلمداد شده و در حقیقت علیه عناصرى بود كه ما امروزه آن­‌ها را متهم به دیكتاتورى می­‌نمائیم. كاركرد این نهاد حداقل تا هنگامی­ كه ژولیوس‏ سزار با نابودكردن نهاد جمهورى، خود را دیكتاتور نامحدود و همیشگى اعلام كرد، یعنى دیكتاتور به معناى امروزى كلمه، ادامه داشت.

معادل امروزى “دیكتاتورى” نهاد حكومت نظامى (یا حالت فوق‌­العاده) است. حكومت نظامى از سه زاویه با نهاد رم متمایز است. این تفاوت به ترتیب زیر است: نهاد رم بر مشروعیت قانون اساسى استوار بود نه بر استبداد؛ اختیارات آن به ویژه در عرصه اعمال قوانین جدید و قوانین مربوط به قانون اساسى محدود و دوره برقرارى آن نیز موقت بود. نهادهاى مربوط به حكومت نظامى همواره به شكل یك حكومت دوره بحران و یا رژیم حالت فوق‌­العاده عمل می‌­كنند. تنها تعداد انگشت شمارى می­‌توانند مدعى شوند كه این نهادها به خودى خود ضد دمكراتیك‌اند، اگر چه از آن­‌ها می­‌توان مانند موارد دیگر در خدمت اهداف ضد دموكراتیك بهره‌­بردارى كرد.

اندیشه اروپایى و همه زبان­‌هاى آن تا قرن نوزدهم تحت تاثیر معناى قدیمى(دیكتاتورى) قرار داشتند، اگرچه در كاربرد آن میل به كم‌رنگ كردن برخى از جنبه‌­های آن به وجود آمده بود. اما جاافتاده‌­ترین معناى آن به دست گرفتن قدرت در شرایط اضطرارى به ویژه در خارج از روال قانونی و عادى امور بود. اگر چه خصلت فردى معناى آن، برخى اوقات از اهمیت اساسى برخوردار بود، اما هنگامی ­كه راست­‌گرایان به تسلط ارگان­‌هاى منتخب توده‌­اى حمله می‌­كردند، اغلب به ویژه از برجستگى این جنبه كاسته شده است.

در انقلاب فرانسه – مانند همه انقلابات كه در آن‌­ها دیگ جوشانى از واژگان سیاسى ظاهر شده است- ژیروندن­‌ها گرایش داشتند كه “دیكتاتورى كنوانسیون ملى” (اوج دموكراسى انقلابى در زمان خود) و یا”دیكتاتورى كمون پاریس‏” (دموكراتیك‌­ترین بیانى كه در جنبش‌­هاى توده‌­اى از پائین ظاهر شده است) را مورد انكار قرار دهند. بیش‏ از یك قرن هیچ ­كس‏ حتى خم به ابرو نمی‌­آورد كه چرا پارلمان انگلیس‏ به خاطر به دست گرفتن همه قدرت در دست خود به عنوان دیكتاتور زیر حمله قرار دارد، اگر چه در این مورد واژه دیكتاتورى به معناى دولت زمان بحران نبود.

تاریخ “دیكتاتورى” نزد چپ، با اولین جنبش‏ سوسیالیستى-كمونیستى با ادغام اندیشه سوسیالیستى با عضویت در سازمان به اصطلاح ” توطئه براى برابرى” (نام این سازمان- مترجم) آغاز شد كه توسط بابوف در ۱۷۹۶ رهبرى می­‌شد و در ناكامی­‌هاى پس‏ از شكست انقلاب فرانسه پا به عرصه ظهور گذاشت. در ۱۸۲۸ كتاب پر آوازه‌­اى منتشر شد كه معاون بابوف، بوناروتى، به رشته تحریر در آورده بود و نسبتاً با تفصیل فعالیت و سیاست این جنبش‏ را تشریح می‌­كرد. بدین ترتیب این كتاب آموزشى، سیاست ژاكوبنى-كمونیستى كه براى دو دهه بعد پایه آموزش‏ (یا بدآموزى) بلانكیست­‌هاى چپ شد. (این كتاب سریعاً توسط چارتیست­‌هاى چپ در انگلستان به چاپ رسید.) بوناروتى بحث‌­های توطئه‌­گران را در مورد حكومت موقت پس‏ از پیروزى در كسب قدرت تشریح كرده است. او به خاطر آن­ كه از واژه دیكتاتورى، معناى تسلط فردى آن را می­‌فهمد و از استعمال این كلمه خوددارى كرده، اما جاى هیچ شك و شبهه‌­اى باقى نمى‌ماند كه حكومت انقلابى، دیكتاتورى یك گروه كوچك از انقلابیون است كه انقلاب را انجام داده و وظیفه خود را آموزش‏ مردم تا مرحله‌­اى می­‌دانند كه احتمالاً باید به آن­‌ها دموكراسى اعطا كنند. این مفهوم از دیكتاتورى آموزشى، تاریخى طولانى قبل از این دوره دارد. در برقرارى “دیكتاتورىِ” توده مردم و یا “دیكتاتورى” به وسیله توده مردم، تردیدى وجود ندارد كه باید از طریق سرنگونى جامعهِ مبتنى بر استثمار تحقق یابد كه آن­‌ها را فاسد كرده است. تنها گروه انقلابى دیكتاتورهاى آرمان­‌گرا، باید دیكتاتورى دوران انتقال را براى یك دوره نامعین، حداقل تا یك نسل اعمال كنند. این همان محتوى دریافت دیكتاتورى به وسیله اگوست بلانكى و گروه‌­هاى بلانكیست در دهه‌­هاى سى و چهل بود. علاوه بر این، بلانكیست‌­ها (و نه فقط آن­‌ها) از “دیكتاتورى پاریس‏” بر شهرستان­‌ها و كشور حمایت می‌­كردند – كه معناى آن، بالاتر از همه، اعمال دیكتاتورى بر دهقانان و پیشه­‌وران بود؛ مگر شهرستان­‌ها در انقلاب كبیر نشان نداده بودند كه متمایل به ضد انقلاب هستند؟ پس به نام مردم، ناجیان انقلابى از انقلاب علیه مردم دفاع خواهند كرد. ضمناً انتساب واژه “دیكتاتورى پرولتاریا” به بلانكى افسانه‌­اى است كه مكرراً به وسیله ماركس‌شناسانى كه می­‌خواهند اثبات كنند كه ماركس‏ یك كودتاگر بلانكیست بوده، از كتابى به كتاب دیگر كپى شده است. ولى در واقعیت امر، همه مراجع صاحب­‌نظر در مورد زندگى و آثار بلانكى اعلام كرده‌­اند (و برخى اوقات با ابراز تاسف) كه چنین واژه‌­اى در آثار بلانكى وجود ندارد. مهم‌­تر از آن، مفهوم قدرت سیاسى كه به وسیله توده‌­هاى دموكراتیك اعمال می‌شو‌د به طور اساسى با اندیشه دیكتاتورى آموزشى بیگانه است.

در قرن نوزدهم، زبان سیاسى حاوى مراجعات مكررى به “دیكتاتورى” اكثر مجالس‏ دموكراتیك، جنبش‏­‌هاى توده­اى مردم، و یا حتى واژه مردم در معناى عام آن بود. همه تلاش ماركس‏ عبارت بود از كاربرد این واژه كهنه سیاسى براى قدرت سیاسى یك طبقه. ولى كاربرد واژه دیكتاتورى توسط ماركس‏ در ۱۸۵۰ به طور قابل ملاحظه‌­اى نه فقط با تاریخ طولانى این كلمه، بلكه به ویژه با تاریخ دوره انقلاب‌هایى مشروط می‌­شد كه او پشت سر گذاشته بود.

دیكتاتورى در انقلاب ۱۸۴۸

انقلابات بنا بر ماهیت خود، دوره­‌هاى اداره­‌ی قدرت در شرایط بحران و اضطرارى هستند كه در آن­‌ها قانونیت‌­هاى كهن متزلزل و متلاشى می­‌شوند. این امر براى هر دو طرف مصداق دارد. ضدانقلابیون براى قانون دیگر احترامى قائل نیستند. انقلاب ۱۸۴۸ شاهد اعمال “دیكتاتورى” ژنرال كاونیاك بود كه سرآغاز تاریخ جدید است. ولى ضرورت شكلى از اشكال دیكتاتورى (بنابر واژه‌­شناسى آن روز) از سوى همه طرف­‌هاى درگیر اذعان شده و آزادانه به وسیله اغلب گرایش­‌هاى مختلف از راست تا چپ مورد بحث قرار می­‌گرفت.

لوئى بلان كه در آن زمان سرآمد سوسیال دموكرات­‌ها در آغاز دوره تاریخى این جنبش‏ بود معناى اساسى “دیكتاتورى” را به بهترین شكل ممكن بیان كرده است. او در جناح چپ حكومت موقت قرار داشت كه در انقلاب فرانسه قدرت را در دست گرفته بود. این حكومت طبعاً قدرت را به شكل فراقانونى از طریق صدور یك بیانیه قبل از تظاهرات توده‌­اى در دست گرفته بود. حتى لامارتین، رهبر جناح راست كه دل‌مشغولی‌اش‏ هدایت انقلاب در مسیرهاى محافظه‌­كارانه بود، خود و هم‌كارانش‏ را به خاطر نقشى كه در دولت موقت به عهده داشتند، “دیكتاتور” می‌نامید. لوئى بلان خواهان ادامه دیكتاتورى و الغای انتخابات بود تا فرصت كافى براى یك دوره بازآموزى توده‌­اى وجود داشته باشد. بلان نه فقط در آن­ زمان، بلكه در كتابى كه در ده سال بعد منتشر شد، اعلام كرد كه حكومت موقت باید خود را “هم‌­چون دیكتاتورى قلمداد كند كه توسط انقلاب به طور اجتناب­ ناپذیر به قدرت رسیده و تا زمانی­ كه كه مصلحت را به اجرا در نیاورده است به تائید آراى عمومى نیازى ندارد”. بلان، در مقایسه با باشگاه كارگران پاریس،‏ نه فقط خواهان تعویق طولانى‌­تر انتخابات بود، بلكه از اندیشه قدیمى “دیكتاتورى پاریس‏ بر كشور” نیز جانب‌دارى می­‌كرد.(۱)

كاملا روشن بود كه “دیكتاتورى” مایملك “افراطیون” و انقلابیون دوآتشه نیست. و در قطب مقابل دموكراسى نیز قرار ندارد، بلكه از طرف موافقان و مخالفان تواما به مثابه یكى از جنبه­‌هاى جنبش‏ دموكراسى درنظر گرفته مى­‌شد. هر كس‏ ­عقیده خود را داشت که نوع ویژه “دیكتاتورى” مورد نظرش‏ چه باید باشد. ویلیام وایتلینگ از یك “دیكتاتورى” مسیحایى طرف‌دارى می‌­كرد كه در آن، خود او نقش‏ مسیح را به عهده داشت، در ۱۸۴۸ او علناً از دیكتاتورى یك ” فرد واحد” دفاع می‌­كرد.(۲) دو هفته پس‏ از آن، ماركس‏ در همان مجمع به پیشنهاد وایتلینگ حمله كرده و آن را مردود شمرد. باكونین، كه در جنبش‏ انقلابى در بوهم درگیر بود، بعداً اعلام كرد كه هدف او برقرارى یك حكومت “با قدرت دیكتاتورى نامحدود” بوده كه در آن “همه باید” از طریق سه انجمن مخفى كه بر پایه “انظباط بى قید و شرط و سلسله مراتب اكید” به وجود آمده، “تابع یك مرجع دیكتاتورى واحد” باشند. این اولین مُدل از “دیكتاتورى غیبى” بود كه باید توسط دیكتاتورهاى نامرعى اعمال می‌­شد و البته مشغله باكونین در سراسر طول حیات‌اش‏ شکل دادن به این نوع دیكتاتوری‌­ها بود.(۳)

مفاهیم “دیكتاتورى” مثل اغلب مفاهیم “حكومت”، صریحا ضد دموكراتیك بودند. اما كلمه “دیكتاتورى” مثل كلمه “حكومت”، می­‌تواند حاوى مضامین گوناگونى باشد كه دلالت بر حالت فوق قانونى رژیم­‌هاى دوران اضطرار داشته باشند؛ و همین­‌طور نیز بود. در “روزهاى ژوئن” ۱۸۴۸، طبقه كارگر پاریس‏ یكى از بزرگ­‌ترین شورش­‌هاى تاریخ مدرن را به راه انداخت. پاسخ حكومت موقتِ وحشت­‌زده واگذارى همه قدرت نظامى “دیكتاتورى” به ژنرال كاونیاك بود، كه نام‌برده نیز حتى هنگامی ­كه سرنوشت جنگ روشن شده بود، از آن براى یك خون‌ریزى آموزشى در مقیاس‏ توده‌­اى بهره‌­بردارى كرد. (واژه “دیكتاتورى” رسماً به كار گرفته نمی­‌شد، ولى استفاده از آن در مطبوعات و در گفتارها بسیار رایج بود؛ كلمه رسمى “وضعیت فوق‌­العاده” بود.)

مطمئناً دیكتاتورى كاونیاك یك دیكتاتورى مدرن نبود، ولى پیش‌درآمد تاریخ مدرن این واژه به شمار می­‌رود. بدین ترتیب، پایه قضایى براى وارد كردن ماده قانونى مربوط به حالت فوق‌العاده در قانون اساسى نوامبر ۱۸۴۸ فرانسه ریخته شد، كه به نوبه خود به قانون نهم اوت ۱۸۴۹ تبدیل گردید، و هنوز هم در قرن بیستم به مثابه قانون پایه‌­اى “دیكتاتورى مبتنى بر قانون اساسى” در فرانسه اعتبار خود را حفظ كرده است. در این انقلاب، ماركس‏ به عنوان ویراستار نشریه Neue Rheinishe Zeitung در كلن، در منتهاى طیف چپ انقلابى در آلمان، شخصیت عمده به شمار می­‌رفت. مانند هر كس‏ دیگر در N.R.Z به دیكتاتورى استناد می­‌كرد. ولى اولین رجوع به “دیكتاتورى” در ستون­‌هاى این نشریه نه توسط ماركس،‏ بلكه از سخنان صدر حكومت موقت نقل شد كه به دنبال شورش‏ توده‌­اى قدرت را در دست گرفته بود و مصمم بود كه مانع سرنگونى پادشاهى و حكومت مطلقه شود. كمپهاوزنِ نخست وزیر، یك سرمایه‌دار رایلندى، با حرارت تمام استدلال می­‌كرد كه اگر حكومت موقت و مجلس‏ آن به نام مردم قدرت حاكمه را در دست بگیرند، این امر چیزى جز یك “دیكتاتورى” نخواهد بود. در حقیقت، دیكتاتورى دموكراسى. اگر حكومت جدید نظام راى­‌گیرى را وضع كند كه در آن فقط نخبگان حق راى داشته باشند، این باز هم در حكم دیكتاتورى خواهد بود.(۴) نشریه N.R.Z. به سردبیرى ماركس‏ از این خط مشى دفاع می­‌كرد كه مجمع ملى با الغای حكومت مطلقه و فراخواندن مردم، خود را قدرت حاكمه اعلام نماید. هیچ‌كس‏ شك نداشت كه چنین اقدامى مساله قانونیت انقلابى را مطرح خواهد كرد. این همان چیزى است كه انقلابات براى آن به وجود می­‌آیند. واژه “دیكتاتورى” براى همه طرف­‌هاى شركت­‌كننده به سادگى منعكس‏­‌كننده همین مساله بود. همان­ گونه كه كمپهاوزن با حمله به دیكتاتورى دموكراسى، نمونه­‌اى از آن را به نمایش‏ می‌­گذاشت. در همین رابطه، N.R.Z از دیكتاتورى مجلس‏ مردمى طرف‌دارى می‌­كرد كه می‌­بایستى یك سلسله تدابیر دموكراتیك براى انقلابى كردن جامعه استبدادزده آلمان به اجرا می­‌گذاشت. ماركس‏ نوشت: “ایجاد هر دولت موقت پس‏ از انقلاب نیاز به دیكتاتورى، آن­ هم یك دیكتاتورى پر انرژى دارد. ما از همان آغاز كار، با به كار نبردن دیكتاتورى، و بدون درهم شكستن و از میان برداشتن فورى بقایاى موسسات كهن، به كمپهاوزن باج دادیم.”(۵)

در این­‌جا مساله دیكتاتورى پرولتاریا مطرح نبود، زیرا سیاست ماركس‏ در این انقلاب نه به دست گرفتن قدرت سیاسى توسط طبقه كارگر (كه در مراحل اول سازمان‌دهى قرار داشت)، بلكه به قدرت رسیدن بورژوازى لیبرال بود كه وظیفه تاریخى‌­اش (آن ­گونه كه ماركس‏ درآن زمان می‌­پنداشت) ریشه‌كن كردن رژیم سلطنتى – بوروكراتیك- فئودالى و تاسیس‏ یك جامعه دموكراتیك بورژوایى بود كه در آن پرولتاریا بتواند جنبش‏ و مبارزه طبقاتى خود را براى پیروزى احتمالى تكامل بخشد؛ ولى بخش‏ اعظم بورژوازى آلمان از اجراى این سناریو سر باز زده و به جاى آن به قدرت حكومتى مطلقه به مثابه تكیه‌گاهى علیه تهدید آتى پرولتاریا، پناه برد.

مهم‌­ترین درسى كه ماركس‏ از تجربه انقلابى آموخت، این بود كه بورژوازى آلمان در انجام انقلاب خود، انقلاب بورژوا دموكراتیك قابل اتكا نیست كه احتمالاً پایه‌­هاى انقلاب سوسیالیستى پرولترى را فراهم خواهد كرد. در آلمان، بر خلاف آن­‌چه كه در فرانسه اتفاق افتاده بود، این دو وظیفه باید در هم ادغام می­‌شد.

وحشت از “دیكتاتورى” مردم

طى دهه‌­هاى متمادى، انقلابات شكست خورده بر اروپا سایه انداخته بود. همان ­گونه كه در مانیفست نوشته شده است، طبقات حاكم از به حركت در آمدن شبح انقلاب كمونیستى برخود می‌­لرزیدند و یكى از كم‌ترین عواقب این مساله تاثیر آن بر نحوه بیان آن‌­ها بود. بیش‏ از هر چیز، سخن گفتن از “دیكتاتورى” یا ” فوق استبداد” (سقط شده) مردم به یك شیوه گفتار رایج روزنامه‌­نگاران مبدل شده بود. در حقیقت، اندیشه “فوق استبداد مردم” به دوران وحشت ارسطو و افلاطون از دموكراسى به مثابه تهدیدى براى جامعه مستقر برمی­‌گردد؛ ولى در دهه ۱۸۵۰ این وحشت به یك بیمارى همه‌­گیر مبدل شد.

تایمز لندن به این علت كه این امر موجب سلب حق راى “انتخاب كنندگان كنونى” از طریق تبدیل طبقات فرودست به ” فرادست” خواهد شد، علیه حق راى اكثریت مردم به غوغا به پا کرد‏. سرمایه­‌داران منچستر با یك اعتصاب به این عنوان كه این امر “استبداد دموكراسى” است، به مخالفت برخواستند. توكوویل لیبرال، كه در سال ۱۸۵۶ در باره انقلاب كبیر فرانسه قلم زده بود، از این­ كه این انقلاب نه توسط “مستبدین روشن‌گر”، بلكه “توسط توده‌­ی مردم و براى حق حاكمیت مردم ” انجام گرفته است، ابراز تاسف كرد؛ او نوشت، انقلاب دوره دیكتاتورى “توده‌­اى” است. كاملا روشن بود كه آن دیكتاتورى­اى كه او از دست‌اش‏ به فغان آمده بود، برقرارى “حق حاكمیت مردم” بود.(۶)

در ۱۸۴۹، گیزو، آخرین نخست وزیرِ پادشاه فرانسه، كتاب جالبى تحت عنوان “درباره دموكراسى در فرانسه” منتشر كرد. در یك عبارت طولانى، این دولت‌مرد تاریخ‌دان زبان گلایه می­‌گشاید كه امروزه هر كسى مدعى دموكراسى است، حتى سلطنت­‌طلبان، جمهوری­‌خواهان مثل چپ­‌گرایان؛ ولى دموكراسى معنائى جز هرج و مرج، جنگ طبقاتى، و ” فوق استبداد” توده‌­اى ندارد. فوق استبداد توده‌­اى بدین معنا كه توده‌­ها اراده خود را بر آن طبقاتى اعمال می­‌كنند كه اگر چه در اقلیت قرار دارند، اما ماموریت حكومت بر جامعه به عهده آن­‌ها قرار دارد. این مفهوم تازه سرهم‌بندى شده كه گویا حاكمیت باید ناشى از انتخابات باشد، كاملاً غیر فرانسوى است. “شاید تدبیر زمانه، استبداد توده‌­اى و یا دیكتاتورى نظامى را طلب كند، اما این­‌ها هیچ‌­گاه شكلى از حكومت نخواهند بود.”(۷) گیزو چیزى را مفروض‏ مى‌­انگاشت كه همه به آن وقوف داشتند: دموكراسى به معناى همه قدرت به مردم است. و این به معناى دیكتاتورى مردم بود. او مخالف این دیكتاتورى بود. در اوائل همان سال، یك محافظه‌كار اسپانیائى به خاطر نطقى كه در پارلمان اسپانیا ایراد كرده و در طى آن آن­‌چه را كه دیگران جرأت بیانش‏ را نداشتند با تیزى و حتى با بی‌رحمى به زبان آورده بود، در سراسر اروپا شهرتى به هم زد. خوان دونوزو كورتس‏ یكى از رهبران سیاسى اسپانیا بود كه حتى قبل از وقوع انقلاب اروپایى به یارى او ژنرال ناوارس‏ به عنوان یك دیكتاتور واقعى به قدرت رسید. در “سخن‌رانى پیرامون دیكتاتورى”، دونوزو هیچ ترسى به خود راه نداد از اعلام این ­كه به خاطر حق ” شعور” و حق شمشیر، قدرت به طبقات مالكِ بورژوا تعلق دارد. وقتى این­‌ها كافى نباشد، دیكتاتورى باید به میان بیاید. او اذعان می­‌كرد كه “آرى” دیكتاتورى كلمه وحشت­‌برانگیزى است، اما كلمه انقلاب از آن بسیار ترس‌ناك­‌تر است. مساله اینست كه شما طرف‌دار كدام نوع از دیكتاتورى هستید؛” این مساله انتخاب بین دیكتاتورى قیام و دیكتاتورى حكومت(كنونى) است،” و او دومى را انتخاب می­‌كرد. آن‌گاه نكته اصلى گفته او فرا می­‌رسد: “مساله انتخاب بین دیكتاتورى از پائین و دیكتاتورى از بالاست: من دیكتاتورى از بالا را انتخاب می­‌كنم، زیرا از قلمرو خالص‌‏­تر و عالی‌­ترى سرچشمه می­‌گیرد. مساله در نهایت، انتخاب بین دیكتاتورى دشنه و یا دیكتاتورى شمشیر است؛ من دیكتاتورى شمشیر را انتخاب می­‌كنم، زیرا شرافت‌مندانه­‌تر است.”(۸) بزرگ‌­ترین دیكتاتورى ممكن در انگلستان وجود داشت؛ زیرا (به این امر توجه كنید) پارلمان انگلیس‏ می‌­توانست هر كارى را كه می­‌خواهد انجام دهد: آن‌گاه، مرتجع اسپانیایى ظفرمندانه سئوال می­‌كند، “آقایان، چه كسى چنین دیكتاتورى غول­‌آسایى را دیده است؟” دونوزو هم­‌چنین چیزى برخلاف فضاى آن دوره اعلام كرد، مبنى بر این­ كه خدا هم خود یك دیكتاتور است. این نطق به سرعت در سراسر جهان به زبان­‌هاى مختلف ترجمه شد.

در همان زمان، كتاب مهم دیگرى در باره انقلاب اروپا در ۱۸۵۰ توسط لورنز فون اشتاین منتشر شده كه كم‌تر مورد توجه قرار گرفت. او هشت سال قبل از آن، یكى از اولین مطالعات درباره رشد سوسیالیسم در فرانسه را به رشته تحریر در آورده بود. تحلیل اشتاین از “دیكتاتورى” پیچیده است و آن را نمی­‌توان در این­‌جا خلاصه كرد؛ كافى است بگوئیم او این مساله را كاملاً با واژگان قدرت طبقاتى، و به ویژه، در متن یك مبارزه طبقاتى جدید پرولتاریا، مورد بحث قرار می‌­دهد. او درباره مساله “دیكتاتورى” مانند لوئى بلان مى‌اندیشید كه خود را سخن­‌گوى سوسیالیست­‌هاى فرانسه می­‌دانست. اشتاین نوشت: “دیكتاتورى اجتماعى” به “شعار پرولتاریا تبدیل شده است”(به معناى بلان)، و”نمایندگى مردم به شعار دموكراسى و صاحبان مالكیت” (به معناى دموكراسى بورژوائى تحت رهبرى لامارتین). طرف‌داران لوئى بلان، سوسیال دموكرات­ها، می­توانند تصمیم بگیرند كه حكومت را سرنگون كرده، و با جایگزینى انحصارى سوسیال دموكرات­‌ها به جاى حاكمان قبلى حاكمیت پرولترى را برقرار كنند. نظریه سوسیال دموكرات­‌ها درباره حق حاكمیت مردم چنین است كه “یك حكومت موقت تا آن­ زمان كه همه تدابیر لازم را عملى نساخته، باید دیكتاتورى را در دست داشته باشد.” “مبارزه طبقات براى در دست گرفتن دولت در این­‌جا با وضوح فرموله شده است”. اشتاین علی­‌رغم این حقیقت كه لفاظى­‌هاى بلان را جدى گرفته بود، یک تجزیه و تحلیل ارتجاعی از انقلاب را به پیچیده­‌ترین شكل خود ارائه كرد. در برخى از عبارات به نظر می‌­رسد كه او تا آستانه استفاده از واژه “دیكتاتورى پرولتاریا” پیش‏ می‌­رود، اما در حقیقت این واژه در نوشته او ظاهر نمی‌­شود. ماركس‏ در همین مسیر، البته به شیوه خودش‏، و با پذیرفتن همان اصطلاحات رایج پیش‏ می­‌رود. گیزو نیز مانند اشتاین، و هر كس‏ دیگر، اغلب “استبداد” را معادل معناى “دیكتاتورى” به كار می‌­بردند: در تركیباتى مانند” استبداد طبقاتى” (كه به رژیم­‌هاى بورژوا – دموكراتیك اطلاق می­‌شد)، “استبداد پارلمانى”، “استبداد صنعتى” كارخانه، یا” تهاجمات استبدادى به حقوق مردم” كه به وسیله یك دولت كارگرى انجام خواهد شد. واژه “استبداد طبقاتى” كه او اغلب در دهه ۱۸۵۰ از آن استفاده می‌­كرد در واقعیت امر یكى از مشتقات “دیكتاتورى طبقاتى” بود.(۹)

در كتاب «تئورى انقلاب كارل ماركس»‏، من به بررسى تفصیلى این موضوع پرداخته‌­ام كه كلمه “دیكتاتورى” چگونه در آثار ماركس‏ و انگلس‏ به كار رفته است، ولى نتیجه حاصله تكان­‌دهنده نیست: آن­‌ها، مثل دیگران در این دوره، این كلمه را در اشكال بسیار گوناگونى به كار برده‌­اند، به ویژه در شكل استعارى كه كاربرد برخى از آن­‌ها امروزه نیز رایج است­. آن­‌ها به “دیكتاتورى روشن‌فكرانه” كلیسا، و یا پاپ­‌ها، در قرون وسطا اشاره كرده‌­اند؛ به دیكتاتورى مالى كردى موبیلیه. دولت­‌هاى كوچك آلمان تحت دیكتاتورى پروس‏ و یا اطریش‏ قرار داشتند؛ حكومت برلین به “دیكتاتورى فرانسه- روسیه” تسلیم شد؛ تمام اروپا تحت “دیكتاتورى مسكو ” قرار داشت. و درست همان­ گونه كه داور، دیكتاتور یك زمین فوتبال است، درست به همان شكل كه ویراستار یك روزنامه یومیه اگر چه خود تابع صاحبان روزنامه بود، “دیكتاتور” آن نشریه نامیده می­‌شد. ماركس‏ همان “دیكتاتورى” را بر روزنامه كُلنى كه او در طى روزهاى تب‌آلود انقلاب ۱۸۵۰-۱۸۴۸ ویراستار آن بود، اعمال می‌­كرد.

واژه “دیكتاتورى نظامى” با انعطاف كم‌ترى توسط آن­‌ها به كار رفته است؛ در حقیقت، تا آن­‌جا كه من می­‌دانم، ماركس‏ و انگلس‏ هیچ‌­گاه این واژه را در باره افراد و یا رژیمى كه نسبت به آن احساس‏ جانب‌دارانه داشته باشند، به كار نبرده‌­اند. من شك دارم كه این روال درباره كاربرد عمومى آن نیز مصداق داشته باشد. ولى از سوى دیگر ، ماركس‏ واژه “دیكتاتورى” را در معناى تحقیرآمیز آن در مورد تعدادى از چهره‌­هاى سیاسى به كار برده كه هیچ‌گاه اعمال دیكتاتورى نمی‌­كردند. در این موارد، معناى واژه دیكتاتورى منحصراً تاكیدى بود به نوعى سلطه­‌جویى، اما در پوششى دیگر. در میان این نمونه‌­ها می‌­توان به پانل رهبر ایرلندى، بیسمارك، لرد پالمرستون و چند نفر دیگر اشاره كرد. این شیوه كاملا معمول در مطبوعات یادآور اینست كه چگونه اغلب فرانكلین، د، روزولت را مدت‌­ها بعد از آ­ن ­كه معناى این واژه جا افتاده بود، “دیكتاتور” می‌­نامیدند.

مواردى كه ماركس‏ و انگلس‏ تلاش‌­هایى را هدف حمله قرار می­‌دادند كه در صدد برقرارى سلطه فردى در جنبش‏ كارگرى و یا سوسیالیستى بود، واژه “دیكتاتورى” به مواردى كه اشاره كردیم نزدیك‌تر می‌­شود؛ در این­‌جا كلمه دیكتاتورى به معناى منفى آن ظاهر شده است. دو نمونه جالب در این زمینه، باكونین و لاسال اند، كه هر دو در پى اعمال دیكتاتورى فردى در درون جنبش‏ بودند و هر دو به همین خاطر از سوى ماركس‏ و انگلس‏ مورد حمله قرار گرفتند. طرح‌­هاى باكونین براى یك “دیكتاتورى غیبى” توسط دار و دسته اش‏ (و در حقیقت به نام “آزادی‌خواهى” آنارشیستى) پایه انگیزه باكونین براى تسلط بر انترناسیونال از تقریباً ۱۸۶۹ بود؛ و از این زمان به بعد ماركس‏ به این نتیجه رسید كه “این روس‏ می­‌خواهد دیكتاتور جنبش‏ كارگرى اروپا شود”. انترناسیونال بروشورى منتشر كرد كه اساساً توسط ماركس‏ و لافارگ نوشته شده و “سازمان یك انجمن غیبى را كه تنها هدف آن تابع كردن جنبش‏ كارگران اروپایى به دیكتاتورى غیبى چند تن ماجراجو بود ” را افشا می­‌كرد. همه جوانب اساسى این بروشور، كه سال­‌ها توسط تاریخ‌دانان غیر معتبر انكار می‌­شد، به وسیله شواهد گرد آمده درباره بلندپروازی‌هاى دیكتاتورمسلكانه باكونین مورد تائید قرار گرفته است.

ماركس‏ چندین سال از فردیناند لاسال در برابر كلوپ كمونیستى نیلند كه از پذیرفتن تقاضاى عضویت نامبرده سر باز می­‌زد، حمایت می‌­كرد. اما اكنون به خوبى روشن شده است كه لاسال “اشتیاق به اعمال دیكتاتورى” بر جنبش‏ كارگرى را، حداقل در مورد كسانی­ كه آن­‌ها را فرودست می­‌دانست، پنهان نمی­‌كرد. ماركس‏ تنها در سال ۱۸۵۶ به این مساله پى برد. بعداً در ملاقاتى با ماركس‏ در سال ۱۸۶۲، اندیشه‌­هاى دیكتاتورمنشانه و دشمنى­‌اش‏ را با “آزادی­‌هاى فردى” آشكارتر ساخته و تمایل خود را براى رفتارى كه گویى “خود را دیكتاتور كارگران آینده می­‌داند” به نمایش‏ نهاد. ماركس‏ به او گفت كه احساس‏ می­‌كند رابطه‌­اش‏ با وى هم­‌چون قطب­‌هایی است که هم­‌دیگر را دفع می‌­کنند، “كه در مورد هیچ چیز، جز اهداف نهایى دور توافق ندارند” و به مسخره به او “بناپارت روشن‌گر” لقب داد. دقت این ارزیابى هنگامى كاملاً تأیید شد كه تحقیقات نشان داد كه لاسال سازمان تازه تاسیس‏ شده سوسیال دموكراتیك خود را به وجه‌المصالحه معامله با بیسمارك مبدل ساخته است: سوسیالیست‌­هاى لاسالى می­‌خواستند در مقابل اخذ امتیازات، از “دیكتاتورى اجتماعى” پادشاه حمایت كنند. لاسال در نامه‌­اى به “دیكتاتورى فردى” خود در سازمانش‏ استناد كرده و آن را شاهدى بر این مدعا می­‌داند كه “طبقه كارگر” علاقه دارد از دیكتاتورى حمایت كند. در آن زمان، ماهیت كلى توطئه بیسمارك براى جنبش‏ برملا شده و به ماركس‏ گزارش‏ شده بود. فهم این مساله مشكل است كه چرا افسانه كینه­‌جویى شخصى ماركس‏ نسبت به لاسال، اختراع و جایگزین اختلافات سیاسى آن­‌ها درباره چنین سیاست‌­هایى می­‌گردد. در شمارى از موارد دیگر، ماركس‏ نظر خود را در باره تلاش­‌هایى بیان كرده است كه معطوف به برقرارى دیكتاتورى فردى بر جنبش‏ بود. ماركس‏ درباره فرقه اگوست كنت، كه خود را پوزیتویست دانسته و در محافل كارگرى فعال بودند، نوشت: كه او “پیامبر دیكتاتورى فردى” است، او مبتكر یك مذهب جدید با پاپ‌­ها و قدیسان جدید است. در انگلستان ه. م. هایندمان، طبق سلیقه خود یك گروه ماركسیستى به نام فدراسیون سوسیال دموكرات­‌ها تاسیس‏ كرده و رفتار دیكتاتور منشانه­‌اش‏ به مثابه رئیس‏ این سازمان، زبان‌زد خاص‏ و عام شده بود. انگلس‏ در این باره نوشت كه هایندمان هم‌كاران خود را فقط به خاطر “عدم تحمل‌اش‏ به مثابه یك دیكتاتور” از خود رانده است. ارنست جونز فكر می­‌كرد كه با متمركز كردن همه قدرت سازمانى در دست خود، موفق خواهد شد از تلاشى آن­‌چه كه از جنبش‏ چارتیستى باقى مانده بود جلوگیرى كند. ماركس‏ كه این خبرها را به اطلاع انگلس‏ می­‌رساند، نوشت جونز “خود را دیكتاتور چارتیسم اعلام كرده” و بدین ترتیب طوفانى از شماتت علیه خود برانگیخته و نشان داده است كه در “تلاش‏ براى ایفاى نقش‏ دیكتاتور” چیزى جز یك ” الاغ” به شمار نمی‌رود. این مثال­‌ها از كاربرد واژه “دیكتاتورى” بر طیفى از معانى اشاره دارد كه در قرن نوزدهم رایج بود. در حقیقت، بسیارى از معانى یاد شده امروزه نیز به كار می­‌رود، هم­‌چنان ­كه استفاده استعارى از این واژه نیز رایج است. ولى هنگامی ­كه ماركس‏ اولین بار واژه “دیكتاتورى پرولتاریا” را بر روى كاغذ آورد، كاربرد بسیار ویژه‌­اى از معناى استعارى آن مورد نظر او بود.

دیكتاتورى پرولتاریا: دوره اول 

درست در اوائل ۱۸۴۸ بود كه ماركس‏ به این نتیجه رسید كه پرولتاریا براى دست‌یابى به دگرگونى كمونیستى جامعه، باید ابتدا قدرت سیاسى را تسخیر كند. این اندیشه براى او نقش‏ اساسى ایفاكرده و واژه‌­هاى بسیارى كه این معنا را بیان می­‌كردند، در نوشته‌­هاى او ظاهر شدند: نه فقط “تسخیر قدرت سیاسى (یا دولتى)”، بلكه و به ویژه “حاكمیت پرولتاریا”؛ كه نتیجه آن یك”دولت كارگرى”خواهد بود؛ و آن­ گونه كه در جنبش‏ انگلیس‏ می­‌گفتند، این به معناى “صعود طبقه كارگر خواهد بود. ما مشاهده خواهیم كرد كه، تحت شرایط مشخص‏،”دیكتاتورى پرولتاریا” نیز به یكى از این واژه‌­ها تبدیل شد. ماركس‏ آگاه بود كه هدف “سلطه سیاسى پرولتاریا”، تنها منحصر به تئورى او نیست؛ برعكس‏، او علاقه داشت تاكید كند كه همه جنبش‌‏­هاى واقعى دیگر طبقه كارگر همین هدف را در برابر خود قرار می­‌دهند. این مساله در مانیفست كمونیست قویاً بیان شده است: “هدف بی­‌واسطه كمونیست‌­ها همانند همه احزاب دیگر پرولترى، ارتقای پرولتاریا به یك طبقه، سرنگونى سلطه بورژوازى و تسخیر قدرت سیاسى توسط طبقه كارگر است”. بالاتر از همه، ماركس‏ می‌­دانست كه چارتیست‌­هاى چپ (مانند هارنى) منظماً از “صعود (و یا سلطه، یا قدرت سیاسى) پرولتاریا جانب‌دارى می­‌كنند و به آن­‌ها ارج می­‌نهاد. این چارتیست‌ها مانند ماركس‏، با مسائل مورد ادعاى ماركس‌شناسان نوین هیچ مشكلى نداشتند: چگونه تمام یك طبقه می­‌تواند حكومت كند؟ ماركس‏ و چارتیست­‌ها به این مساله پاسخ مشابهى می­‌دادند؛ این امر در مورد مخالفین آن­‌ها نیز مصداق داشت. مثلاً تاریخ‌دان لیبرال ماك كالى، با حق راى عمومى به این علت مخالفت می­‌كرد كه “قدرت عالیه” را در اختیار یك طبقه، یعنى طبقه كارگر، قرار می­‌داد و بدین ترتیب به نظر او موجب “استبداد ” علیه بورژوازى می­‌شد.

ما خواهیم دید كه ماركس‏ دقیقاً به همان شیوه‌­اى كه از ” سلطه پرولتاریا” و یا سایر عناوین براى دولت كارگرى استفاده می­‌كند، از اصطلاح “دیكتاتورى پرولتاریا” استفاده كرده است، ولى او تحت چه شرایطى این كار را انجام می­‌داد؟ یك راهنماى اصلى در این مورد، این واقعیت است كه استعمال اصطلاح “دیكتاتورى پرولتاریا” به وسیله ماركس‏ و انگلس‏ در سه دوره متمركز شده، ولى در فواصل این دوره­‌ها این اصطلاح غایب است. این سه دوره عبارتند از: – دوره اول: از ۱۸۵۰ تا ۱۸۵۲، دوره مابعد انقلابى پس‏ از تحولات ۴۹-۱۸۴۸ – دوره دوم: از ۱۸۷۱ تا ۱۸۷۵، دوره بعد از كمون پاریس – دوره سوم: كه طبیعتاً به انگلس‏ مربوط می‌­شود: نوعى پژواك ۱۸۷۵ است. از نقطه نظر جایگاه كلمه دیكتاتورى، اكنون مساله مشكلى در تمایل ماركس‏ در جایگزینى “سلطه” با “دیكتاتورى” در برخى از متون وجود ندارد. ولى مرورى بر این متون می­‌تواند روشن‌گر باشد.

مورد اول: در اولین فصل جنگ طبقاتى در فرانسه، ماركس‏ اشاره می­‌كند كه در جریان انقلاب فرانسه “شعار شجاعانه مبارزه انقلابى پدیدار شد”: سرنگونى بورژوازى! دیكتاتورى طبقه كارگر!”(۱۰) از آن­جا كه مطلقاً مدركى دال بر وجود این شعار در میدان واقعى مبارزه وجود ندارد، من بر آنم كه منظور ماركس‏ این نبوده كه این شعار به طور واقعى مطرح شده است؛ بلكه او این شعار را وجه اثباتى شعار”سرنگونى بورژوازى” می­‌داند كه در جریان مبارزه مطرح شده بود و در حقیقت او توضیح می­‌دهد كه معناى شعار اول چه بوده است. در همان عبارت، ماركس‏ با فراغ بال “تروریسم بورژوائى” و “دیكتاتورى بورژوایى” را معادل سلطه بورژوایى و براى خصلت‌­بندى “جمهورى بورژوایى” به كار می­‌برد. در فصل دوم، ماركس‏ توضیح می‌­دهد كه پرولتاریا هنوز به حد كافى تكامل نیافته است كه بتواند قدرت را در دست بگیرد: “پرولتاریا… هنوز نمی‌­توانست از طریق تكامل بقیه طبقات، دیكتاتورى انقلابى را به دست آورد…”. با نوشتن آن‌چه كه آورده شد، ماركس‏ مانند همیشه، اندیشه كسب قدرت سیاسى به وسیله یك اقلیت به سبك بلانكى را مردود می­‌شمارد. در فصل سوم (كه در مارس‏ ۱۸۵۰ نوشته شده و در آوریل به چاپ رسید)، ماركس‏ به نقد سوسیالیسم صورتى لوئى بلان پرداخته و علیه جریانات سوسیال دموكراتى اعلام موضع می­‌كند، “پرولتاریا به طور فزاینده، خود را حول سوسیالیسم انقلابى، حول كمونیسم، كه بوژوازى، نام بلانكى را براى آن ابداع كرده است، سازمان می‌­دهد. این سوسیالیسم عبارتست از اعلام تداوم انقلاب، دیكتاتورى طبقاتى پرولتاریا هم­‌چون نقطه‌گذار ضرورى به امحاى تمایزات طبقاتى به طور كلى…”.

لازم است كه به معناى آن‌چه كه نقل شد، توجه كنیم: انتساب نام بلانكى به گرایش‏ كمونیستى، ابداع دشمنان این گرایش‏ یعنى بورژوازى است و نه خود ماركس‏. در فصلى كه به آن اشاره كردیم، ماركس‏ توضیح می­‌دهد كه این سوسیالیسم انقلابى “اعلام تداوم انقلاب و دیكتاتورى طبقاتى پرولتاریا به مثابه نقطه عزیمت ضرورى براى امحاى تمایزات طبقاتى به طور كلى است” و بنابراین معطوف است به انقلابى كردن تمامى جامعه. لطفاً توجه كنید كه تاكید ماركس‏ در این­‌جا بر روى اصطلاح “دیكتاتورى طبقاتى” است. اشاره ماركس‏ به بلانكى، اشاره‌­اى كوتاه به استفاده بسیار رایج نام بلانكى توسط سیاست‌مداران ضد انقلابى هم­‌چون یك مترسك انقلابى بود. در یك لحظه بسیار حساس‏، در آوریل ۱۸۴۸، هنگامی ­كه یك تظاهرات كارگرى علیه حكومت در حال تشكیل بود، رهبران جناح راست حكومت موقت، یك كارزار توده‌­اى براى انتشار شایعه‌­اى سازمان دادند كه بر مبناى آن بلانكى و دوستانش‏ در صدد تدارك براى سرنگونى حكومت و كسب قدرت هستند. (این یكى از اولین به اصطلاح “وحشت­‌هاى سرخ ” بود كه به خوبى سازمان داده شده بود).

در جلد سوم كتاب «تئورى انقلاب كارل ماركس»‏ ارزیابى تاریخى خودِ بلان در باره استفاده از “نام بلانكى به مثابه نوعى مترسك ” آورده شده است. بلانكى اشاره می‌­كند كه چگونه “با زیركى به آقاى بلانكى سهمى براى ترساندن بورژوازى داده شده بود” – نقشى كه توسط اكثریت حكومت موقت كه نگران پایان دادن به فشار از طرف پائین بودند – به او احاله شده و یا برایش‏ ابداع شده بود. این همان اشاره ماركس‏ است به مترسك كمونیستى كه “خود بورژوازى براى نام بلانكى ابداع كرده بود”. ادعاهاى مكّرر مبنى بر این كه ماركس‏ در عبارت مورد اشاره خودش‏ “دیكتاتورى پرولتاریا” را معادل بلانكى قرار می­‌دهد، یك تحریف آشكار است كه اغلب در میان ماركس‌شناسان به یك كلیشه ثابت تبدیل شده است، كه البته اغلب علت آن ترجمه غلط هم نیست.

مورد دوم: در آوریل ۱۸۵۰، بار دیگر عبارت “دیكتاتورى پرولتاریا” نه توسط بلانكیست‌­ها، بلكه در ارتباط با آن­‌ها، در برابر ما ظاهر می­‌شود. در آن زمان، ماركس‏ و دوستانش‏ در اتحادیه كمونیستى كه دوران تبعید را در لندن می‌­گذراندند، هنوز بر آن بودند كه موج فروكش‏ كرده انقلاب براى بار دیگر در اروپا سربلند خواهد كرد بنابراین آن‌­ها در پى هم‌كارى با سایر گروه‌­هاى انقلابى بودند. یكى از همین گروه‌­هاى انقلابى، جناح چپ چارتیست‌­ها بود كه تا قبل از آن نیز در ارتباط تنگاتنگى با محفل ماركس‏ قرارداشت. به نظر ماركس،‏ در میان فرانسوی‌­ها تنها جریان انقلابى گرایش‏ بلانكیستى بود كه البته نه رهبران برجسته داشت و نه اندیشه­‌هاى اصولى، اما به هر حال در میان جامعه مهاجر، صاحب نفوذ بود. بین این سه گروه مذاكره‌­اى براى ایجاد نوعى جبهه متحد براى هم‌كارى انقلابى انجام گرفت. یك سلسله نكات برنامه‌­اى براى بررسى بیش‌­تر زیر عنوان “جامعه بین‌المللى كمونیست‌­هاى انقلابى” (Societe Universelle des Communists Revolutionaires) به سرعت نوشته شد، البته نه به وسیله ماركس‏ و انگلس‏. (ماجراى كامل SUCR براى اولین بار در فصل دوازدهم جلد سوم كتاب «تئورى انقلاب كارل ماركس»‏ آورده شده كه در آن به افسانه‌­هایى كه نویسندگانى مانند نیكلایفسكى درباره SUCR پراكنده‌­اند، توجه ویژه­اى مبذول شده است). آن­‌چه كه ما درباره این تشكل می­‌دانیم، عبارت است از یك توافق مقدماتى براى بحث بر روى این پیشنهاد. همه شركت­‌كنندگان، سند مزبور را هم‌راه با مواد برنامه‌­اى آن امضاء كردند. هیچ سندى كه نشان‌­دهنده ایجاد یك سازمان باشد در دست نیست. در حقیقت، همه شواهد نشان می­‌دهند كه اندیشه مزبور تنها بر كاغذ مانده و هیچ‌گاه رنگ واقعیت به خود نگرفته است. حوالى ماه اكتبر، ماركس‏ كه به این نتیجه رسیده بود كه موقعیت انقلابى فروكش‏ كرده است- پروژه ایجاد انجمن را- بى اعتبار اعلام كرد. اما ارزش‏ این سند هرچه باشد اولین ماده برنامه‌­اى آن چنین است: “هدف انجمن عبارتست از براندازى همه طبقات ممتاز، اعمال دیكتاتورى پرولترها بر این طبقات، حفظ تداوم انقلاب تا تحقق كمونیسم…”.

دیكتاتورى پرولتاریا فرمولى است كه ماركس‏ در هیچ جاى دیگر از آن استفاده نكرده بود؛ این تنها یكى از دلائل چندگانه‌­ای­ست كه نشان می­‌دهد این برنامه توسط ماركس‏ به رشته تحریر در نیامده، بلكه توسط اگوست ویلیچ یكى از اعضای اتحادیه كمونیست­‌ها كه شخصاً به بلانكیست­‌ها نزدیك بود، نوشته شده است. شكى نیست كه اصطلاح و هم‌­چنین “تداوم انقلاب”، بلانكیست‌­ها را مورد خطاب قرار می­‌دهد. جذبه این واژه‌­ها براى بلانكیست‌­ها كه مضمون واقعى آن­‌ها را درك نمی‌­كردند، به فرضیه‌­اى اشاره دارد كه چرا، و تحت چه شرایطى، ماركس‏ ناگهان واژه “دیكتاتورى پرولتاریا ” را مورد استفاده قرار داد. همین فرضیه توضیح می­‌دهد كه چرا این واژه در ارتباط با بلانكیست­‌ها، ولى نه به وسیله بلانكیست­‌ها ظاهر می­‌شود. واژه معمولى ماركس‏ براى این اندیشه، همان­‌گونه كه تا به حال مشاهده كردیم، عبارت بود از “حاكمیت طبقه كارگر”، “قدرت سیاسى طبقه كارگر”، و… . ولى هنگامی­ كه مساله قرار دادن این مفهوم طبقاتى در برابر دیكتاتورى نوع بلانكیستى بود، باید با فرمول “دیكتاتورى طبقاتى ” بیان می­‌شد. بدین ترتیب است كه دیكتاتورى طبقاتى در برابر دیكتاتورى بلانكیستى قرار داده می­‌شود تا تقابل آن­‌ها آشكار گردد. تنها چنین فرمول‌بندى به ویژه در یك جبهه متحد با بلانكیست­‌ها، می­‌توانست براى ماركس‏ قابل قبول باشد. بر همین مبنا او می‌­بایست تمام تلاش‏ خود را براى بازآموزى متحدینش‏ انجام می‌­داد. هم‌كارى مشترك با این متحدین بر مبناى فرمولى انجام می­‌شد كه خصلت طبقاتى آن­ چیزى را حفظ می­‌كرد كه براى ماركس‏ اساسى بود، در حالی­ كه به موازات آن، بلانكیست­‌ها بدون هیچ گونه تردیدى از چاشنى انقلابى آن شادمان می‌­شدند. براى درك این موضوع خواننده باید فضاى جدیدى را كنار بگذارد كه “دیكتاتورى ” را براى ما به یك كلمه كثیف مبدل كرده است؛ این فضا در آن زمان هنوز به وجود نیامده بود. شما چگونه می­‌توانستید با دریافت اولیه دیكتاتورى مقابله كنید، در حالی­ كه چنین دریافتى به ویژه در میان كسانی ­كه می­خواستند انقلابیون خوبى باشند به شدت رواج داشت. به آن­‌ها باید می­‌گفتید: دیكتاتور؟ این چیزى جز حاكمیت نیست. آرى ما خواهان حاكمیت پرولتاریا هستیم؛ ولى این به معناى آن نیست كه این حاكمیت یك فرد، دار و دسته و یا یك باند و یك حزب باشد؛ این به معناى حاكمیت یك طبقه است. حاكمیت طبقاتى به معناى دیكتاتوى طبقاتى است.

از آن­‌چه كه گفته شد، آشكار می­‌شود كه این واژه چگونه از قلم ماركس‏ تراوش‏ كرده است: این وسیله‌­اى بود براى بازآموزى جریانات بلانكیستى و ژاكوبن انقلابى كه حول محفل ماركس‏ گرد آمده بودند. افسانه ماركس‏‌شناسان كه “دیكتاتورى پرولتاریا” را به مثابه یك اندیشه بلانكیستى قلمداد می­‌كند، در حقیقت تاریخ را وارونه می­‌سازد. “دیكتاتورى پرولتاریا” تلاشى بود براى آن كه شبه انقلابیون متوجه شوند كه شیوه دیگرى براى انقلابى بودن وجود دارد، شیوه ماركس‏. اگر آن‌چه كه گفته شد فهمیده شده باشد، ما می‌­توانیم تز اصلى­‌مان كه معناى این واژه براى ماركس‏ چه بوده است را براى بار دیگر مورد تاكید قرار دهیم. براى ماركس‏ و انگلس‏، از آغاز تا پایان زندگى­‌شان و بدون استثناء، دیكتاتورى پرولتاریا، چیزى كم‌تر و یا زیادتر از “حاكمیت طبقه كارگر”، “تسخیر قدرت سیاسى” توسط طبقه كارگر، و برقرارى بی­‌واسطه دولت كارگرى در دوره بعداز انقلابى نبود.

تاریخچه بعدى این واژه، شاهدی از میان شواهد متعدد براى اثبات این تز به طور پى در پى دلایلى فراهم می‌­آورد؛ از طرف دیگر، هیچ مدركى براى نفى آن‌چه كه گفته شد در دست نیست. این ادعایى است كه باید در پرتو اسناد به آزمون كشیده شود. دور اول ادامه می‌­یابد. ظهور بعدى “دیكتاتورى پرولتاریا” بازتابى از مورد اول است.

مورد سوم: اتو لونینگ، ویراستار سوسیالیست یك نشریه چپ در فرانكفورت، یك بررسى چهار قسمتى درباره مقالات جنگ طبقاتى در فرانسه اثر ماركس‏ نوشت، كه در نشریه‌­اش‏ “نویه دویچه سایتونگ” به چاپ رسید. آن­‌چه كه لونینگ مورد نقد قرار داده بود، خط سرخى بود كه از دریافت ماركس‏ از جامعه و تاریخ عبور می‌­كرد؛ “تقسیم جامعه امروزى به طبقات مختلف” با منافع متضاد. سوسیالیسم نوع لونینگ به هم‌آهنگى طبقاتى و رفورم اعتقاد داشت. بنابراین، او به طور دائم تاكید می­‌كند كه ماركس‏ از تسخیر قدرت سیاسى به وسیله طبقه كارگر دفاع می‌كند: براى ماركس‏ هدف جنبش‏ انقلابى عبارتست از “حاكمیت انقلابى، دیكتاتورى طبقه كارگر”. ولى آن­‌چه كه لونینگ مورد حمله قرار می‌­دهد، “حاكمیت” است. او در نهایت روشن می‌كند كه حادترین اختلاف او با ماركس‏ بر سر “انتقال حاكمیت از یك طبقه به طبقه دیگر” به جاى از بین بردن اختلاف بین طبقات است.(۱۱) لونینگ هیچ توجه ویژه‌­اى به اصطلاح “دیكتاتورى پرولتاریا”، كه خود به طور گذرا به آن اشاره می‌­كند، نشان نمی­‌دهد. قصد او در سراسر نوشته‌­اش‏، انكار هدف بناى یك دولت كارگرى یا حاكمیت طبقاتى بود، به طوری­ كه او همین موضوع را (در نوشته بعدى خود) در رد اندیشه تفسیر طبقاتى تاریخ نشان می­‌دهد. نقطه نظرات لونینگ، آشكارا آینده موفقى در تبدیل شدن به كلیشه نظرات ضدماركسیستى داشته است، ولى این اصطلاح “دیكتاتورى پرولتاریا” نبود كه برای چنین نظراتى خوراك تهیه می­‌كرد.

ماركس‏ ابتدا قصد داشت تحلیل مفصلى از لونینگ براى نشریه “نویه دویچه سایتونگ” بنویسد، اما بعداً به نگارش‏ یك نامه به هیات سردبیرى این نشریه اكتفا كرد. نامه او كوتاه و موجز بود و تنها به این ادعاى لونینگ پاسخ می‌­داد كه ماركس‏ “تنها درباره حاكمیت پرولتاریا” سخن گفته و نه هدف بعدى كه عبارتست از امحاى تمایزات طبقاتى”. نامه به اتهام “حاكمیت و دیكتاتورى طبقه كارگر” اشاره می‌­كند، اما ماركس‏ نیز درست مانند لونینگ اندیشه “حاكمیت” را در مركز توجه خود قرار می­‌دهد. نامه، به انضمام عبارتى كه لونینگ آن­ را مورد بررسى قرار داده بود، فهرستى از نقل قول‌­ها و مراجعات ماركس‏ را ردیف می‌­كند كه در آن­‌ها “امحاى تمایزات طبقاتى” به طور برجسته­‌اى مورد بحث قرار گرفته است. آن‌چه كه هم از نامه ماركس‏ و هم از جمله لونینگ روشن می­‌شود، اینست كه اصطلاح “دیكتاتورى پرولتاریا” براى هر دوى آن­‌ها فاقد اهمیت خاصى بوده است و هر دو بر آن بوده‌­اند كه این اصطلاح داراى هیچ مضمون ویژه‌­اى به جز “حاكمیت پرولتاریا” نیست.

مورد چهارم: ژوزف ویدمایر، كمك ویراستار لونینگ و شوهرخواهر او یكى از دوستان و رفقاى نزدیك ماركس‏ بود. ویدمایر در سال۱۸۵۱ ناچار شد كه از پیگرد دولت آلمان بگریزد و نهایتاً تصمیم گرفت به آمریكا مهاجرت كند. بلافاصله پس‏ از رسیدن به آمریكا شروع به هم‌كارى با یك نشریه رادیكال آلمانى – آمریكایى كرد و با ماركس‏ وارد مكاتبه شد. اولین مقاله او در اول ژانویه ۱۸۵۲ در نشریه”Turn-Zeitung” در نیویورك انتشار پیدا كرد. همین شماره نشریه، اولین بار جنگ دهقانى در آلمان منتشر کرد و نیز اعلامیه ویدمایر درباره انتشار هفته‌نامه جدیداش‏ را نیز به چاپ رسانده بود. عنوان مقاله ویدمایر، “دیكتاتورى پرولتاریا” بود. این مقاله انحصاراً به مساله حاكمیت طبقه كارگر آن­ گونه پرداخته است كه در “مانیفست كمونیست “بیان شده و كتاب اخیر منبع مضامین آن را تشكیل می­‌دهد. و اصطلاح دیكتاتورى پرولتاریا در متن مقاله تكرار نمی­‌شود، مگر در عبارت آخر كه در آن از ضرورت “دیكتاتورى در راس‏ هر انقلاب” سخن رفته و از آن پس‏ اندیشه دیكتاتورى “پرولتاریایى را كه در شهرهاى بزرگ متمركز شده ” و نه هر نوع پرولتاریا را ارائه می­‌كند. اما چرا براى مقاله‌­اى كه فشرده آموزش‌‏­هاى مانیفست در آن آورده شده (همان هدفى كه مورد نظر ویدمایر بود)، عنوان مزبور انتخاب شده است؟ پاسخى كه بخواهد تنها بر حدس‏ و گمان استوار نباشد، احتمالا می‌­تواند چنین مضمونى داشته باشد كه چون ویدمایر از نزدیك نظاره‌­گر درگیرى لونینگ، هم‌كار مطبوعاتى‌­اش،‏ علیه “حاكمیت، و یا دیكتاتورى پرولتاریا” بوده، با آگاهى كامل عنوان بالا را انتخاب كرده است.

ماركس‏ می‌­بایست قبل از پاسخ به نامه ویدمایر در پنجم مارس‏ ۱۸۵۲ و سفارشات طولانى درباره نحوه برخورد با مسائل نشریه آلمانى – آمریكایى، نسخه­‌اى از مقاله ویدمایر را دریافت كرده باشد (اگر چه در این مورد سندى وجود ندارد). ماركس‏ در همین رابطه، امتناع نویسندگانى مانند كارل هانسن از قبول وجود طبقات در جامعه را مورد انتقاد قرار می‌­دهد. ماركس‏ نوشت كه افتخار كشف وجود طبقات در جامعه مدرن و مبارزه میان آن‌ها به او تعلق ندارد. “كار جدید من اینست كه یک) نشان داده‌­ام كه وجود طبقات فقط با مرحله تاریخى معینى از تكامل تولید بستگى دارد؛ دو) كه مبارزه طبقاتى ضرورتاً به دیكتاتورى پرولتاریا مى‌­انجامد؛ سه) كه این دیكتاتورى خود فقط عبارتست از گذار به امحاى تمام طبقات و به جامعه‌­اى بى طبقه.”(۱۲) اگر خواننده “حاكمیت پرولتاریا” را جایگزین دیكتاتورى پرولتاریا، كند، مضون این جمله درخشان به طور كامل آشكار خواهد شد. ماركس‏ در این جمله هیچ چیز غیر معمولى نمی­‌گوید. اما اگر چنین است، چرا او به جاى واژه معمولى­‌اش‏ اصطلاح دیكتاتورى پرولتاریا را به كار می‌­برد؟ آرى، كاربرد این اصطلاح دقیقاً به همان علتى است كه در مورد ویدمایر مشاهده كردیم. نامه ماركس‏، انعكاس‏ ساده عنوان مقاله ویدمایر را منعكس‏ می­‌كرد، آن‌چه را كه بین ماركس‏ و لونینگ در نویه دویچه سایتونگ گذشته بود. ماركس‏ از اصطلاحى استفاده می‌­كند كه براى فرد مورد مكاتبه معناى خاصى داشت. ماركس‏ می‌­خواسته است در یك نامه شخصى از این روش‏ براى فهم بهتر مطلب استفاده كند. اما هنگامی ­كه این عبارت از متن واقعى آن منفك شده و به عنوان یك جمله خارق‌­العاده وانمود شود، اهمیت آن مخدوش‏ می‌­شود.

دوره دوم: “دیكتاتورى پرولتاریا”

در دو دهه قبل از كمون پاریس‏، ماركس‏ در هیچ موردى از “دیكتاتورى پرولتاریا” استفاده نكرده است. مانند همیشه، او براى تاكید به كسب قدرت سیاسى توسط طبقه كارگر به “حاكمیت پرولتاریا”، “تسخیر قدرت سیاسى”، “دولت كارگرى” و اظهارات مشابه دیگر استناد می­‌كرد. آیا این امر تصادفى بوده است؟ در پرتو تزهایى كه در بالا اشاره كردیم، این امر كاملاً قابل توضیح است. در طى این دو دهه كه جنبش‏ چپ در ركود به سر می­‌برد، فعالیت­‌ها و اقدامات ماركس‏ هیچ نوع ارتباطى را با عناصر بلانكیست التزامى نمی‌­كرد. و بنابراین، پرداختن به دریافت آن‌ها از دیكتاتورى هم دیگر لزومى نداشت. به همین خاطر در جنگ داخلى در فرانسه، كه ماركس‏ به جهت دفاع و تحلیل از كمون پاریس‏ براى شوراى عمومى انترناسیونال نوشت، اصطلاح “دیكتاتورى پرولتاریا” دیده نمی­‌شود. در این دوره، و تا زمانی كه پناهندگان كمون به سوی لندن سرازیر شدند، بلانكیست­‌ها از برقرارى هر نوع رابطه‌­اى با انترناسیونال امتناع می‌كردند؛ زیرا انترناسیونال براى آن‌­ها به اندازه كافى ” انقلابى” نبود.

در جنگ داخلى در فرانسه، ماركس‏ كمون را به عنوان “حكومت طبقه كارگر”، “شكل سیاسى سرانجام كشف شده براى رهایى اقتصادى كار” مطرح می‌­كند. كمون، دولتى كارگرى بود با عمرى بسیار كوتاه و طبیعتاً با همه نوع محدویت و نارسایى! خصلت­‌بندى ماركس‏ از كمون از این نقطه نظر آن­‌چنان جامع است كه جاى شكى باقى نمی­‌ماند كه براى او، كمون به عنوان نمونه‌­اى از حاكمیت (یا دیكتاتورى) پرولتاریا به شمار می­‌رفت. جنگ داخلى در فرانسه در عین حال صفحات زیادى را به تشریح و ستایش‏ پیش‌رفت دموكراسى در شكل و اقدامات حكومت كمون اختصاص‏ می­‌دهد. كمون “شالوده واقعى موسسات دموكراتیك را به جمهورى ارزانى كرد.”؛ تدابیر كمون چیزى نبود مگر مظهر گرایشى كه بازتاب حكومت مردم به وسیله مردم است”.

روشن است كه از نظر ماركس‏، كمون به هیچ اقدام “دیكتاتورمنشانه‌­اى” – اگر معناى امروزى این كلمه مد نظر باشد- متوسل نشد. در واقعیت امر، هنگامی ­كه موقعیت نظامى كمون در برابر حكومت ورساى هر چه بیش‌­تر شكننده شده بود، این پیشنهاد مطرح شد، كه اكثریت بلانكیست – ژاكوبن كمون یك ارگان دیكتاتورى به نام كمیته امنیت عمومى (مشابه آن‌چه كه روبسپیر درست كرده بود) با قدرت عمل ویژه ایجاد كند. بحث بر سر “دیكتاتورى” (مساله به این ترتیب مطرح می­‌شد) وضعیت ناخوشایندى به وجود آورد؛ هنگام تصویب پیشنهاد فوق، اقلیت كمون را ترك كرد. اگر این انشعاب در زمانى به وقوع نمی­‌پیوست كه ورساى حمله نهایى به پاریس‏ را آغاز كرده بود و در برابر اهمیت دفاع نظامى از كمون انشعاب به پشت صحنه رانده نمی‌­شد، مسلماً این رخ‌داد بیش‌­تر از آن‌چه كه امروز هست مورد توجه تاریخ‌دانان قرار می­‌گرفت. اما جالب این­‌جاست كه اقلیت ضد دیكتاتورى غالبا اعضای انترناسیونال، به علاوه، پردونیست‌­ها و به ویژه شخصیت‌­هایى بودند كه با ماركس‏ ارتباط ویژه داشتند (براى نمونه، سرالییه، كه نماینده ویژه ماركس‏ بود؛ فرانكل، لونگه و وارلن). از آن­‌جا كه كمون پاریس‏ آشكارا هیچ نشانى از “دیكتاتورى” به معناى مدرن آن ندارد، همواره براى كسانى كه “دیكتاتورى پرولتاریاى” ماركس‏ را نه صرفاً دولت كارگرى، بلكه به معناى اخص‏ “دیكتاتورى” می­‌فهمند، مایه دردسر بوده است. این حقیقت كه ماركس‏ (و نه فقط انگلس‏) بدون دغدغه‌ خاطر كمون را “دیكتاتورى پرولتاریا” می­‌نامد، بهتر از صدها كتاب تزهاى بنیادى ما را به اثبات می‌­رساند.

پس‏ از سقوط كمون، كموناردهاى بلانكیست مانند دیگران راهى لندن شدند و در آن­‌جا با ماركس‏ به ویژه در عرصه كمك به پناهندگان به هم‌كارى پرداختند؛ برخى از آن­‌ها نیز وارد شوراى عمومى شدند. احتیاج به اثبات ندارد كه ماركس‏ به طور طبیعى نقطه نظرات خود را هم­‌چون دیگران با آن­‌ها نیز در میان می‌­نهاد؛ اما این خود شاهد خوبى بر مدعاى ماست. به بیان دیگر، مانند سال ۱۸۵۰، ماركس‏ بار دیگر تلاش‏ می­‌كند كه از موضع خودش‏ آن­‌ها را مجددا آموزش‏ دهد. بلانكیست­‌ها هم به طور طبیعى تلاش‏ كردند كه انترناسیونال را به یك فرقه بلانكیستى تبدیل كنند. و جالب آن كه در متن این كنش‏ و واكنش‏ از سوى طرفین، ماركس‏- بار دیگر پس‏ از بیست سال – از كلمه “دیكتاتورى پرولتاریا” دوباره استفاده می‌­كند. و باز هم درمی­‌یابیم كه بلانكیست­‌هاى پناهنده – در مورد آن‌­ها براى اولین بار- نیز اكنون از این اصطلاح استفاده می­‌كنند.

مورد پنجم: كنفراس‏ لندن اولین اجلاس‏ انترناسیونال پس‏ از كمون بود كه در سپتامبر ۱۸۷۱ تشكیل شد. در پایان این كنفراس‏ ضیافتى به مناسبت سال‌گرد تاسیس‏ انترناسیونال برگزار شدكه در آن شركت‌­كنندگان در كنار هم گرد آمده و با آوردن دسته‌­هاى گل هنگام نوشیدن جام سلامتى، سخنان كوتاهى نیز ایراد می­‌كردند. ماركس‏ كه به عنوان صدر انترناسیونال انتخاب شده بود، ناچار شد سخن‌رانى كوتاهى ایرادكند. یك گزارش­‌گر از روزنامه New York World، گزارش‏ مفصلى از مراسم (“نشست سرخ”) هم‌راه با خلاصه نسبتاً قابل توجهى از سخن‌رانى ماركس‏ را براى روزنامه خود ارسال كرد. ماركس‏ درباره كمون نقطه نظر خود را تكرار می­‌كند كه “كمون عبارت بود از تصرف قدرت سیاسى به وسیله طبقه كارگر”. هدف آن عبارت بود از میان برداشتن بنیاد حاكمیت و ستم طبقاتى.”(۱۳) اما بیش‏ از آن كه چنین تغییرى بتواند صورت بگیرد، یك دیكتاتورى پرولترى ضرورت دارد”… (افعال همان­‌هایى است كه توسط گزارش‌­گر نوشته شده است). بدین ترتیب، براى اولین بار پس‏ از سال ۱۸۵۲ این اصطلاح توسط ماركس‏ در برابر جمعى كه بلانكیست­‌ها در آن وزن سنگینى داشتند، به كار برده شد و “كاربرد واژه بلانكى هم‌­چون شوك الكتریكى جمعیت را به حركت در آورد.” (این قسمت از نوشته‌­هاى گزارش‌­گر نقل شده است). ظاهرا ماركس‏ حتى شكل فرانسه واژه (دیكتاتورى) را به كار برده است. او یك بار دیگر با دریافت خود از دیكتاتورى طبقاتى با ذهن بلانكیستى به مقابله برمی­‌خواست.

مورد ششم: كاربرد بعدى این واژه توسط ماركس‏ در مقاله‌­اى است كه او در اواخر سال ۱۸۷۲ و اوائل ۱۸۷۳ نوشت. این مقاله مجادله­‌اى است علیه پرودون و آنارشیست­‌ها و بیش‏ از آن كه علیه خود آنارشیسم باشد، متوجه دشمنى اصولى این مكتب با فعالیت سیاسى انقلابى است. این مقاله در دسامبر ۱۸۷۳ در سال‌نامه سوسیالیستى ایتالیایى تحت عنوان “بى تفاوتى سیاسى” به چاپ رسید. مقاله بی‌درنگ با یك فصل طولانى شروع می‌­شود كه تماما نقل قول­‌هایى است كه روشن می­‌كند كه یك پردونیست ضد سیاست و یا یك آنارشیست هنگامی ­كه بخواهد نظرات خود را بطور صریح بیان كند، چه خواهد گفت. واژه “دیكتاتورى” در جریان این مباحثه طرح می­‌شود؛ فرد صحبت ­كننده (پردونیست فرضى- مترجم) به اندیشه “دیكتاتورى پرولتاریا” همان­‌طور حمله می­‌كند كه به اندیشه اقدام سیاسى و یا قدرت سیاسى.

پرودونیست به این ترتیب ادعا می­‌كند كه: “اگر مبارزه سیاسى طبقه كارگر اشكال خشنى به خود بگیرد، اگر كارگران دیكتاتورى انقلابى خودشان را به جاى دیكتاتورى طبقه بورژوا بنشانند، مرتكب جنایت وحشت‌ناك نقض‏ اصول شده‌­اند…” زیرا (ماركس‏ ادامه می‌­دهد) به جاى آن كه اسلحه را زمین بگذارند و دولت را از بین ببرند “به آن شكل انقلابى و انتقالى می­‌دهند.”(۱۴) بر حسب معمول، عبارت “دیكتاتورى” در این‌­جا هم‌­چون فرمول‌بندى دیگرى است كه معادل قدرت سیاسى طبقه كارگر است؛ اما در این­‌جا نكته دیگرى برجسته می­‌شود. ماركس‏ با تقابل دو دیكتاتورى طبقاتى، مفهوم فوق را به طور صریح بیان می‌­كند؛ “دیكتاتورى طبقه بورژوا”؛ با “دیكتاتورى طبقه كارگر” در یك تراز بیان می­‌شود. این كاربرد، تاكیدى بر آنست كه برداشت ماركس‏ از دیكتاتوری‌­هاى طبقاتى (حال به هر طبقه‌­اى تعلق داشته باشد) خصلت طبقاتى قدرت سیاسى را مورد توجه قرار می­‌دهد، نه اشكال ویژه حكومتى را.

هنگامی كه كنگره لاهه انترناسیونال (سپتامبر ۱۸۷۲) تصمیم گرفت مركز خود را به نیویورك منتقل كند، بلانكیست­‌ها با اعلام انشعاب از انترناسیونال و تاسیس‏ علنى فرقه بلانكیستى در برابر این پیشنهاد عكس‌‏­العمل نشان دادند. ماركس‏ بدان جهت این پیشنهاد را مطرح كرد كه بلانكیست­‌ها انترناسیونال را قبضه نكنند و در خدمت اهداف خود قرار ندهند اگر چه به كمك آن­‌ها در مرحله اول خطر باكونین خنثى شده بود. در آن زمان غیر از مفهوم اساسى آن‌­ها درباره انقلاب توسط یك گروه كودتاگر، سایر اندیشه‌­هاى برنامه‌­اى آن­‌ها تا حدى تحت تاثیر ماركس‏ قرار گرفته بود. آن‌­ها در جزوه انترناسیونال و انقلاب (۱۸۷۲) و به كموناردها (۱۸۷۵) نقطه نظرات خود را بیان كردند. همان­‌گونه كه انگلس‏ به یكی از رفقایش‏ نوشت، جزوه ۱۸۷۲ آن­‌ها “به طور كاملاً جدى همه اصول اقتصادى و سیاسى ما را به مثابه كشفیات بلانكیستى تشریح می­‌كند.” البته این یك شوخى اغراق‌آمیز بود، ولى در حقیقت بلانكیست‌­ها به اصطلاح “دیكتاتورى پرولتاریا” به مثابه یك فرمول‌بندى جدید (جدید براى آن‌­ها) براى كسب قدرت بلانكیستى در آینده چنگ انداخته بودند. (عباراتى از جزوه بلانكیستى كه در آن‌­ها درباره “دیكتاتورى پرولتاریا” صحبت شده، در جلد سوم كتاب تئورى انقلاب كارل ماركس‏ نقل و درباره آن­‌ها بحث شده است؛ نقل مجدد آن­‌ها در این‌جا موجب دور شدن از مطلب اصلى خواهد شد. فقط كافى است اشاره كنیم كه سایر عبارات این جزوه آشكار می‌­كند كه آن­‌ها علی‌رغم نو كردن اصطلاحات، هم‌­چنان از كسب قدرت انقلابى توسط یك گروه اقلیت، در معناى سنتى بلانكیستى آن جانب‌دارى می‌­كردند). این امر باعث شد كه انگلس‏ براى اولین بار این اصطلاح را تحت نام خود به كار ببرد.

مورد هفتم: انگلس‏ با اتكا به مقاله ایتالیایى ماركس‏، همین واژه را در قسمت سوم اثر خود، مساله مسكن به كار برد. كاربرد این واژه در دو عبارت آمده است. در عبارت اول، انگلس‏ جزوه بلانكیستى ۱۸۷۲ را مورد بحث قرار می‌­دهد، كه به ادعاى او، “هنگامی كه بلانكیست‌­ها تلاش‏ كردند خودشان را از انقلابیون سیاسى صرف به یك گروه كارگران سوسیالیست با برنامه‌­اى معین تبدیل كنند- آن­ گونه كه مهاجران بلانكیست در لندن در بیانیه خود (تحت عنوان) “انترناسیونال و انقلاب” كردند – آنان… نظرات سوسیالیسم علمى آلمانى درباره ضرورت اقدام سیاسى از طرف پرولتاریا و دیكتاتورى او به عنوان گذار به امحاى طبقات و هم‌راه با آن‌­ها (امحاى) دولت را، تقربیاً كلمه به كلمه، اقتباس‏ كردند- نظراتى كه قبلاً در “مانیفست كمونیست” و بعد از آن در فرصت­‌هاى بی‌شمار بیان شده بودند”. آن‌چه كه گفته شد، به طور برجسته‌­اى نشان می‌­دهد كه انگلس‏ چیز جدیدى در واژه “دیكتاتورى پرولتاریا” نمی­‌دید كه تا آن­ز مان (توسط او و ماركس‏) بیان نشده باشد، در حالی­ كه مثلاً در مانیفست واژه “دیكتاتورى “به كار نرفته است. عبارت دوم به همان دلیل بالا جالب توجه است. در این­‌جا انگلس‏ به مجادله علیه یك پرودونیست می‌­پردازد كه به مفهوم طبقاتى قدرت سیاسى و یا “حاكمیت سیاسى”حمله می‌­كند. انگلس‏ پاسخ می­‌دهد: آرى، همان­‌طور كه هر حزب سیاسى می­‌خواهد قدرت دولتى را به دست آورد، یك حزب كارگران سوسیالیست هم براى حكومت طبقه كارگر تلاش‏ می‌­كند. “به علاوه، هر حزب پرولترى واقعى، از چارتیست‌­هاى انگلیس‏ به بعد همیشه یك سیاست طبقاتى، (یعنى) سازمان‌دهى پرولتاریا به مثابه یك حزب سیاسى مستقل را به عنوان نخستین شرط مبارزه و دیكتاتورى پرولتاریا را به مثابه هدف بى‌واسطه مبارزه مطرح می‌­كند.”(۱۵)

آن­‌چه كه این­‌جا در درجه اول جلب نظر می­‌كندُ این پیش‏ فرض‏ انگلس‏ است كه ” دیكتاتورى پرولتاریا” داراى هیچ معناى ویژه‌­اى جز برقرارى “حاكمیت” طبقه كارگر نیست. هر حزب واقعى طبقه كارگر از همین امر طرف‌دارى می­‌كند: البته گفته بالا براى كسانی­ كه معتقدند كه ماركس‏ و انگلس‏ داراى یك تئورى ویژه “دیكتاتورى پرولتاریا” هستندُ نامربوط به نظر خواهد رسید كه در برگیرنده مفاهیم ویژه‌­اى درباره “تدابیر دیكتاتورمنشانه” است.

مورد هشتم: روشن‌­ترین تشریح معناى “دیكتاتورى پرولتاریا” به زودى در مقاله انگلس‏ (۱۸۷۴) ظاهر شد كه دقیقاً به مساله اتخاذ واژه “دیكتاتورى پرولتاریا” توسط بلانكیست­‌ها در جزوه‌­ی آن­‌ها تحت عنوان “به كموناردها” اختصاص‏ داده شده بود. این مقاله، “برنامه پناهندگان بلانكیست كمون”، بهترین تحلیلى است كه گرایش‏ بلانكیستى تاكنون ارائه داده است، ولى پرداختن به این مساله موضوع فعلى ما نیست. آن‌چه كه به بحث ما مربوط می‌­شود، در زیر می­‌آید: “از آن‌جا كه بلانكى هر انقلاب را هم­‌چون حمله ضربتى یك اقلیت كوچك مى‌­فهمد، به خودى خود این نتیجه گرفته می­‌شود كه به دنبال پیروزى آن یك دیكتاتورى باید ایجاد گردد- خوب توجه كنید، نه دیكتاتورى تمام طبقه انقلابى،(یعنى) پرولتاریا، بلكه (دیكتاتورى) عده كوچكى كه ضربه را وارد آورده‌­اند و خودشان قبلاً زیر دیكتاتورى یك یا چند نفر سازمان یافته­‌اند. روشن است كه بلانكى یك انقلابى متعلق به نسل گذشته است.”(۱۶) تمایزى آموزنده‌­تر از این نمی‌­توان میان دو دریافت ترسیم كرد؛ – از یك سو – دریافت ماركس‏ از “دیكتاتورى پرولتاریا” به مثابه حاكمیت (“دیكتاتورى”) طبقه و یا جنبش‏ طبقاتى اكثریت و – از سوى دیگر – دریافت سنتى از دیكتاتورى، اندیشه “نسل قبلى” به مثابه دیكتاتورى حزب و یا یك گروه انقلابى، كه بدین ترتیب به دیكتاتورى آن‌­ها بر طبقه كارگر منجر می­‌شود.

مورد نهم: همان­ گونه كه مشاهده كردیم، تقابل با بلانكیست‌­ها فرصت­‌هایى براى طرح “دیكتاتورى پرولتاریا” در نیمه اول دهه ۱۸۷۵ به وجود آورد. این اصطلاح مجددا نیز ظاهر شد، آن­‌هم به خاطر آن­ كه ماركس‏ آن را در یك سند مهم در ۱۸۷۵ به كار برده بود. 

هم‌زمان با تدارك اتحاد دو حزب سوسیالیست آلمان – به اصطلاح “ایزناخیست­‌ها” به رهبرى ببل و لاسالى­‌ها- در كنگره گوتا پیش‌‏­نویسى براى برنامه تهیه شد كه آكنده از امتیاز به لاسالى‌­ها بود. ماركس‏ كه از این مساله به خشم آمده بود، در نامه‌­اى به رهبران ایزناخیست، برنامه مزبور را مورد تحلیل انتقادى قرار داده و به فرمول‌بندی­‌ها واندیشه‌­هاى لاسالى­ها حمله كرد. این”نقد برنامه گوتا” نه یك نامه شخصى بود و نه یك مقاله براى عموم، بلكه جزوه‌­اى با انتشار محدود در ارتباط با مباحثات سیاسى بود. عبارتى كه در آن ماركس‏ به “دیكتاتورى پرولتاریا” استناد می‌­كند، از مواردى است كه بیش‏ از همه نقل قول شده و در عین حال یكى از صریح‌­ترین موارد است. كاربرد واژه در بخشى آمده كه ماركس‏ اولین بار به فرمول لاسالى “دولت آزاد” حمله می­‌كند. ماركس‏ می­‌نویسد كه ما نمی­‌خواهیم دولت را آزاد كنیم، بلكه می­‌خواهیم او را تحت كنترل دموكراتیك قرار دهیم. “آزادى در دگرگونى دولتى كه بر فراز جامعه قرار دارد و تبدیل آن به ارگانى كه كاملاً تابع جامعه است، به دست خواهد آمد و امروزه دولت­‌ها تا آن درجه آزاد و یا كم‌تر آزاد هستند كه “آزادى دولت” را محدود سازند”. این ضربه‌­اى بود علیه “اعتقاد چاكرمنشانه فرقه لاسال به دولت”. ماركس‏ بعداً با درآمیختن معناى “دولت امروزى” و “جامعه امروزى” به مخالفت برمی­‌خیزد. دومى جامعه سرمایه­‌دارى است، و دولت­‌هاى مختلف امروزى بر بنیاد اجتماعى جامعه سرمایه‌­دارى بنا شده‌­اند. او بعداً به مساله دولت آینده در فراسوى جامعه بورژوایى می­‌پردازد: “آن‌گاه این مساله مطرح می­‌شود: در جامعه كمونیستى دولت مشمول چه تغییراتى خواهد شد؟ به سخن دیگر، كدام كاركردهاى اجتماعى كه شبیه كاركردهاى دولت كنونى است براى آن باقى خواهند ماند؟” جواب او به طور تاسف‌آورى خلاصه است: “بین جامعه سرمایه­‌دارى و سوسیالیستى، دوران تبدیل انقلابى اولى به دومى است. متناسب با این دوره یك دوران انتقال سیاسى نیز وجود دارد كه چیزى نمی‌­تواند باشد جز دیكتاتورى انقلابى پرولتاریا”…(۱۷) این بیان كوتاه یك چیز را روشن می­‌كند و آن این كه ماركس‏ دولت كارگرى را در دوران انتقالى با كم و زیاد بودن دیكتاتورى نمى‌­سنجد.

در قرن بیستم، به ویژه برخورد به این ادعا امرى معمولى است كه ماركس‏ دولت كارگرى را بر حسب شدت دیكتاتورى، “دیكتاتورى پرولتاریا” بنامد. اما نگاهى به سخنان ماركس‏ این تفسیر را منتفى می‌­كند: از نظر ماركس،‏ دولت كارگرى چیزى نمی­‌تواند باشد مگر “دیكتاتورى پرولتاریا”؛ به بیان دیگر، این دو اصطلاح با هم مترادف‌اند. در این ارتباط، شایسته است یادآورى شود كه پس‏ از نقل این عبارت، ماركس‏ درباره اختلاط معناى “دولت” با “ماشین حكومتى” هشدار می­‌دهد. این­ را باید به گفته قبلى تسرى داد كه در آن ماركس‏ می­‌گوید كه دولت دوران انتقال، دیكتاتورى پرولتاریا خواهد بود. براى ماركس‏ این اظهار نظرى است درباره محتواى اجتماعى دولت و خصلت طبقاتى قدرت سیاسى، نه بیان اشكال ماشین حكومتى و یا سایر جنبه­‌هاى ساختارى حكومت و یا سیاست­‌هاى آن. این آخرین ظهور”دیكتاتورى پرولتاریا”در نوشته‌­هاى ماركس‏ بود.

دوران سوم “دیكتاتورى پرولتاریا”

پس‏ از مرگ ماركس،‏ این واژه به مدت هشت سال مورد استفاده قرار نگرفت و تا استفاده مجدد از آن توسط انگلس‏، هفت سال دیگر وقت لازم بود. در طى این وقفه پانزده ساله، مساله كهنه بلانكیستى كه در اصل بر این اصطلاح سایه افكنده بود به طور كامل دگرگون شد. ظهور مجدد این اصطلاح در حقیقت بازتابى از سال ۱۸۷۵ بود بدین معنا كه علت طرح مجدد آن، انتشار “نقد برنامه گوتا”ى ماركس‏ بود. در ۱۸۹۰ حزب سوسیال دموكرات آلمان در تدارك یك برنامه جدید بود كه باید جایگزین برنامه ۱۸۷۵ گوتا می­‌شد (برنامه جدید باید به وسیله كنگره ارفورت به تصویب می­‌رسید). انگلس‏ مصمم بود كه از مباحثات ما قبل كنگره استفاده كرده و به جنبش‏ نشان دهد كه رهبرى حزب (به ویژه لیبنكنشت، در آن زمان ببل در زندان بود) تا آن‌جا كه از دست‌اش‏ برمى­‌آمده در سركوب نظرات ماركس‏ به ویژه در مورد لاسال و لاسالیانیسم كوتاهى نكرده است. انگلس‏ نسخه موجود را از میان كاغذهاى ماركس‏ پیدا كرد و با یك سلسله مشكلات توانست آن­ را در مطبوعات حزبى به چاپ برساند.

مورد دهم: در اكتبر ۱۸۹۰ هنگامی­ كه انگلس‏ نقد را از آرشیو ماركس‏ استخراج می‌­كرد، نامه­‌اى به یكى از رفقایش‏ درباره ماتریالیسم تاریخى نوشت. این یكى از نامه­‌هایى است كه در آن انگلس‏ توضیح داده است كه ماتریالیسم تاریخى عوامل اقتصادى را به مثابه تنها عوامل دست اندركار در تاریخ به حساب نمی‌­آورد. او می­‌گوید به هجدهم برومر ماركس‏ نگاه كن “كه تقربیاً به طور انحصارى به مساله نقش‏ مبارزه سیاسى و رویدادها در چهارچوب وابستگى عمومى آن­‌ها به شرایط اقتصادى پرداخته است”. آن‌گاه انگلس‏ با اشاره به تحلیل‌­هاى دیگر ماركس‏، می‌گوید: “و یا اگر قدرت سیاسى فاقد قدرت اقتصادى است، پس‏ چرا ما براى دیكتاتورى سیاسى پرولتاریا مبارزه می­‌كنیم؟ قهر (به عنوان نمونه قدرت دولتى) نیز خود یك قدرت اقتصادى است.(۱۸)(نامه به اشمیت، بیست و هفتم اكتبر، ص‏ ۱۸۹). یك بار دیگر مشاهده می‌­كنیم كه چگونه انگلس‏ به شیوه‌­اى كه جاى هیچ‌­گونه چون و چرایى باقى نمی­‌گذارد، “دیكتاتورى پرولتاریا” را صرفاً معادل كسب قدرت سیاسى به وسیله طبقه كارگر قرار می­‌دهد. آرى اگر این واژه به مفهوم محدودتر و یا ویژه‌­ترى دلالت می‌­كرد، دیگر استناد انگلس‏ به رابطه علت و معلولى معنایى نمی‌­داشت.

انتشار “نقد” ماركس‏ در “Neue Zeit” (همان­‌طور كه انگلس‏ می­‌گوید) مانند شلیك یك “گلوله توپ” بود. علت اصلى اهمیت آن، نقد علیه لاسالیانیسم بود. اما استناد آن به “دیكتاتورى انقلابى پرولتاریا” خشم جناح راست حزب را برانگیخت. یكى از رهبران گروه پارلمانى در تربیون مجلس‏ آلمان (رایشتاگ) آن­ را مردود اعلام كرد. براى یك ­دوره همه رهبرى حزب، انگلس‏ را بایكوت شخصى كردند، زیرا او موجب شده بود كه نظرات ماركس‏ براى اعضای حزب و نیز عموم مردم آشكار شود. هیچ‌­گاه دشمنى جناح راست علیه ماركس‏ این­ چنین برملا نشده بود.

مورد یازدهم: در همین دوره، انگلس‏ بر روى انتشار چاپ جدید كتاب ماركس‏، «جنگ داخلى در فرانسه»، كار می‌­كرد. در ماه مارس‏ او مقدمه جدید خود را كه به تحلیل كمون پاریس‏ می‌پرداخت، به پایان رساند. این در حقیقت مقاله‌­اى درباره كمون بود؛ یك بار دیگر او به كالبدشكافى برخورد بلانكیستى به انقلاب می­‌پرداخت. “این نقطه نظر كه یك عده نسبتاً كوچك، اما مصمم و خوب سازمان‌دهى شده قادر هستند … قدرت را حفظ كنند تا آن­ كه توده وسیع مردم به انقلاب پیوسته و پیرامون دسته كوچكى از رهبران حلقه زنند. این قبل از هر چیز مستلزم شدیدترین تمركز دیكتاتورمنشانه همه قدرت در دست یك حكومت انقلابى جدید است”.

انگلس‏ هم­‌چون ماركس‏، به بررسى ایجاد دموكراسى حقیقى توسط كمون پاریس‏ می­‌پردازد و آن‌گاه در پایان كار، از جناح راست كه “نقد” ماركس‏ را مورد حمله قرار داده‌­اند سپاس‌گزارى می‌كند: “اخیرا جماعت بى فرهنگى از سوسیال دموكراسى، یك بار دیگر از وحشت بى حد و حصر این عبارت لبریز شده­‌اند: دیكتاتورى پرولتاریا بسیار خوب آقایان، آیا می­‌خواهید بدانید كه دیكتاتورى پرولتاریا شبیه چیست؟ به كمون پاریس‏ نگاه كنید. این دیكتاتورى پرولتاریا است.”(۱۹)

در ارتباط با اطلاق عنوان “دیكتاتورى پرولتاریا ” به كمون، انگلس‏ نطق ماركس‏ در ضیافت سال ۱۸۷۱ را تكرار می­‌كند كه تا همین اواخر به طور واقعى براى صنعت ماركس‏­‌شناسى ناشناخته بود. براى یك مدت بسیار طولانى نویسندگان مزبور مدعى بودند كه اطلاق دیكتاتورى پرولتاریا به كمون، ابداع انگلس‏ بوده است، زیرا چگونه كمون بدون اقدام مصممانه به اعمال دیكتاتورى می­‌توانسته “دیكتاتورى پرولتاریا” باشد؟ اما این ماركس‏­‌شناسان ناچارند بگویند كه ماركس‏ نیز – نظیر انگلس- ماركسیسم را نفهمیده است؛ و این آن‌­ها هستند كه مسائل را به طور واقعى درك می­‌كنند، یعنى ابداع می­‌كنند؟!

مورد دوازدهم: سه ماه بعد، انگلس‏ یك “تیر توپ” دیگر براى جناح “بى فرهنگ سوسیال دموكراسى” آماده كرده بود: نقد پیش‏‌نویس‏ برنامه ارفورت. به گفته انگلس،‏ او با بهره‌بردارى از موقعیت پیش‏ آمده می­‌خواست اپورتونیسم مسالمت­‌جو (به پیش ارگان حزب) و نیز این اندیشه رفورمیستى كه جامعه بورژوایى می­‌تواند خودبه خود به جامعه سوسیالیستى فرا روید را زیر حمله بگیرد. (در ضمن، این اسطوره كه انگلس‏ در این دوره طرف‌دار رشد تدریجى مسالمت­‌آمیز بود ، پس‏ از مرگش‏، توسط همین كسانی­ كه حمله انگلس‏ متوجه آن­‌ها بود، ابداع گردید).

* * *

پانویس ها:

All references are to Karl Marx’s Theory of Revolution, Volume 3, published by Monthly Review Press in 4 volumes, 1976-1990.

1. The Roman dictatura: 14-16.

2. Martial law, etc.: 16-19.

3. In the 20th century: 20-21. Survey of pre-1789 usages: 23-26.

4. The French Revolution: 27-32; Marat: 33-38; Robespierre: 39-40.

5. Babouvist movement: 44-51. Marx and Babouvism: 183-89.

6. Blanquists; the myth of the Blanquist origin of the term: 51-60.

7. Early Utopians, esp. Cabet: 60-64. Dézamy Morrison, etc.: 65-68. Cabet in 1850: 177-81.

8. Louis Blanc: 69-73.

9. Weitling: 60-61, 83-85.

10. Bakunin in 1848: 86-89.

11. Cavaignac’s dictatorship: 74-82.

12. Marx in the 1848 revolution: 92-105.

13. This paragraph: 107.

14. Guizot: 108-09.

15. Donoso Cortés: 109-11.

16. Stein: 112-16.

17. ‘Despotism’ in Marx: 117-21.

18. This paragraph: 121-25.

19. Military dictatorship: 125-29.

20. A number of such figures, including the “dictators” of the Democracy: 129-41.

21. Bakunin: 142-49; some Bakuninists: 154-56.

22. Lassalle: 150-54; Schweitzer: 156-60.

23. Comte, Hyndman, Jones: 161-65.

24. This paragraph: 169-71.

25. Communist Manifesto: 171-73.

26. Chartists: 173-74.

27. Concept of class rule: 174-77.

28. Periodization: 168-69.

29. Locus 1, first chapter: 271-73. (For the use, in this work, of ‘dictatorship’ alone: 266-71.)

30. Locus 1, second chapter: 273-74.

31. Not summarized here is KMTR’s extensive discussion of Blanqui and Blanquism with relation to Marx; in KMTR 3, see Chaps. 9-10, 17-18, and Special Note B.

32. Blanqui as bogey: 276-79.

33. Locus 1, third chapter: 274-76.

34. SUCR’s collapse: 294-304.

35. The full text: 281-82; discussion: 282-86.

36. Willich and SUCR: 319-22.

37. On the Blanquist group involved here: 286-94.

38. Basic thesis: 323-25.

39. Lüning and NDZ: 329-33.

40. Lüning’s views and critique: 334-41.

41. Marx’s letter to NDZ.. 341-44.

42. Weydemeyer: 370-73.

43. Weydemeyer’s article: 373-77.

44. Marx’s letter: 377-79.

45. The occurrence of ‘dictatorship of the proletariat’ in Marx’s Herr Vogt is discussed in 380-84.

46. Marx’s analysis of the Commune: 412-19.

47. The split in the Commune over ‘dictatorship’: 422-26.

48. Blanquists and the International: 427-31. The case of Vermersch: 442-26.

49. Blanquist split: 432-35.

50. Banquet speech: 447-51.

51. Locus 6: 451-54.

52. The Blanquist pamphlets: 432-38.

53. Locus 7: 454-57.

54. Locus 8: 462-64.

55. Locus 9: 464-69.

56. Republication of Marx’s “Critique”: 475-76.

57. Locus 10: 474-75.

58. Commotion in the party: 476-82.

59. Locus 11: 483-86.

60. The interpretation: 488-89.

61. Locus 12: 486-88

62. ‘Democratic republic’: 489-93.

63. Engels’ proposal: 494.

64. Voden’s memoirs: 495-97.

برگرفته از: «نشر بیدار»