ویکتور خارا –
برای خواندن نیست که میخوانم
و نه برای صدایی خوب،
میخوانم چون گیتار پُر احساسم
قلبی زمینی دارد
و بالهایی چون کبوتری کوچک.
و چون آب مقدس است،
که دردها و شادیها را تعمید میدهد.
ترانهی من راه خود را یافته است،
همان گونه که ویولتّا میگفت،
گیتار کارگر
با عطر بهار.
چون گیتارِ من از آن ثروتمندان نیست،
و به کار آنها نمیآید .
ترانهی من برای اوج گرفتن است
و رسیدن به ستارگان.
چون این ترانه احساس دارد،
آن گاه که در رگهای آنهایی میتپد
که هنگام مرگ، سرود حقیقت را میخوانند.
نه نوازشی کوتاه
و نه شهرتی بیگانه،
سرنوشت ترانهام، چکاوکی است
تا قلب زمین.
آن جا که همه چیز پایان مییابد
و آن جا که همه چیز آغاز مییابد.
ترانه¬م شجاعت نشان داده است
و همواره ترانهای تازه خواهد بود.