Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 مهر 1405

داوود عرفان –

با الهام از «ما پناهنده‌گان» هانا آرنت

شاید روزی، اگر کسی داستان ما را بنویسد، نگوید که ما فقط مردمی بودیم که از افغانستان گریختیم. شاید بنویسد که ما مردمی بودیم که بارها وطن، خانه، شغل، منزلت، هویت و امید خود را از دست دادیم و هر بار دوباره از جایی آغاز کردیم. شاید داستان ما فقط داستان فرار نباشد؛ داستان تلاش برای دوباره انسان زیستن باشد، و شاید در نهایت، همان چیزی باشد که آرنت به ما آموخت: پناهنده فقط موضوع ترحم دیگران نیست. او می‌تواند خودش سخن بگوید، خودش را تعریف کند و از موقعیتی که دیگران برایش ساخته‌اند، یک صدای جمعی بسازد. 

ما پناهنده‌ایم!

راستش را بخواهید، برخلاف هانا آرنت، بسیاری از ما دوست داریم که بیش از هر چیز انسان «پناهنده» خوانده شویم؛ نه صرفا انسان خارجی (Ausländer). برای ما هنوز تعریف پناهنده معتبر است و ما واقعا کسانی هستیم که به دلیل انجام کاری یا داشتن یک عقیده‌ی سیاسی، مجبور به جُست‌وجوی پناهگاه شده‌ایم. تعریف حقوقی پناهنده از زمان هانا آرنت تغییر چندانی نکرده است، اما نگاه به پدیده‌ی پناهنده‌گی دچار دگردیسی شده است. برخی از افراد در جامعه‌ی میزبان، پناهنده‌گی را نه راهی برای پناه گرفتن از جور دیکتاتوران و حکومت‌های سرکوب‌گر مذهبی و غیرمذهبی، بلکه فرصتی برای مردمی می‌دانند که از فقر جهان سومی به رفاه جهان اولی کوچ کرده‌اند.

ما هم، چون آرنت، در روزهای نخستین پناهنده‌گی خوش‌بین بودیم؛ چون یک آواره مگر جز خوش‌بینی چاره‌ی دیگری هم دارد؟ ما درد و رنج فراوانی کشیدیم. ملتی بی‌پناه بودیم که آزارمان به کسی نمی‌رسید، اما روسیه‌ی تزاری و بریتانیای کبیر از سرزمین ما یک سرزمین حایل ساختند؛ زندانی که در آن، اجبارا دو قرن، از بسیاری از چیزهایی که بوی تازگی می‌داد محروم ماندیم. چندی بعد که خودمان را بازیافتیم، جنگ سرد بر سر ما آوار شد.

ده سال کامل، ما در خط مقدم اخبار جهان بودیم؛ باتلاقی که خرس شوروی را گرفتار کرده بود و دنیای غرب به شجاعت ما مدال افتخار می‌داد. اما زمانی که شوروی‌ها با خفت به خانه برگشتند و غرب در شیپور پیروزی دمید، ما را در میدان رها کردند و جنگ داخلی دمار از روزگارمان در آورد. هنوز از زخم‌های جنگ داخلی خون می‌چکید که تروریسم بین‌المللی در سرزمین ما لانه گزید و با حمله به برج‌های دوقلوی آمریکا در ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، جهان تازه یادش آمد که ملتی در بند تروریسم جهانی است و باید نجاتش داد. آمریکا با کشورهای زیادی برای رهایی ما آمدند و ما در کوچه‌کوچه‌ی شهرها و روستاهای‌مان جشن گرفتیم که جهان آزاد ما را در آغوش گرفته است.

اما زهی خیال باطل!

بیست سال تمام، خیابان‌ها، مساجد، حسینیه‌ها، تکایا، بیمارستان‌ها، مدارس، میدان‌های ورزشی و حتا زایشگاه‌های شهرهای ما از حملات انتحاری در امان نماندند و هر از چندی بوی گوشت سوخته، میدان و خیابانی را پُر می‌کرد. اما پس از بیست سال، جهان آزاد ما را کت‌بسته تحویل همان گروهی داد که هم‌راه با بیش از بیست گروه تروریستی دیگر، اکنون «امارت اسلامی افغانستان» را ساخته است.

این فقط شکست افغانستان نبود؛ شکست بخشی از همان وعده‌ای بود که به نام دموکراسی، آزادی و حقوق بشر در افغانستان داده شده بود. طالبان تنها بازگشت یک گروه مسلح به قدرت نبودند؛ بازگشت آنان نشانه‌ای تلخ از شکست پروژه‌ای بود که جامعه‌ی جهانی بیست سال برای ساختن آن هزینه داده بود و سرانجام مردم افغانستان را در برابر همان نیرویی تنها گذاشت که قرار بود از قدرت گرفتن دوباره‌اش جلوگیری شود.

آری، ما خوش‌بین بودیم. اما شاید بهتر باشد بگوییم محکوم به خوش‌بینی بودیم. مگر یک آواره چاره‌ای جز امید دارد؟ پناهنده، حتا پس از آن که تاریخ چندین بار امیدش را از او گرفته است، باز هم ناچار است امیدوار بماند. امید برای آواره یک تجمل نیست؛ گاهی تنها وسیله‌ی ادامه دادن است. ما هنوز هم به آینده امیدواریم؛ امیدواریم که بخشی از جامعه‌ای خواهیم شد که ما را در برنامه‌های ادغام یاری می‌کند. زبان می‌آموزیم، زندگی در آلمان را می‌آموزیم و کار پیدا می‌کنیم. در سطوح پایین و میانه قد می‌کشیم و حتا تا تیم ملی فوتبال آلمان با «ندیم امیری» می‌رویم. خوش‌بین هستیم که می‌توانیم خودمان را ثابت کنیم؛ ثابت کنیم که ما هم بخشی از این جامعه هستیم، با غم‌ها و شادی‌های آن شریکیم، با افتخارات این کشور فخر می‌فروشیم و با روزهای سخت آن اندوهگین می‌شویم.

ما هم سعی می‌کنیم فراموش کنیم؛ فراموش کنیم که بر ما چه آمده و چه حکایت دردناکی است زندگی در اردوگاه فکری و اجباری طالبانی. ما، چون آرنت، اردوگاه کار اجباری را تجربه نکرده‌ایم، اما زندگی در اجبار حکومت مذهبی را تجربه کرده‌ایم. درست است، از ما کوره‌ی آدم‌سوزی نساخته‌اند؛[این تعبیر را فقط به معنای استعاریِ سوختن و فرسوده‌شدن روان انسان زیر فشار سرکوب به کار می‌برم، نه به معنای مقایسه‌ی تاریخی با جنایت‌های هولوکاست] اما کوره‌ی روان‌سوزی طالبانی، جان‌های ما را آتش زده است. چهل سال جنگ و حکومت مذهبی از ما مردمی ساخته است که تافته‌ای جدابافته از جهان شده‌ایم.

می‌خواهیم فراموش کنیم که جنگ را بر ما تحمیل کرده‌اند. می‌خواهیم فراموش کنیم که ما نه سر پیاز بودیم و نه ته پیاز؛ که چوب سوخت جنگ سرد شده بودیم. می‌خواهیم فراموش کنیم که ما هیچ نسبتی با بنیادگرایی نداشتیم و حتا می‌خواهیم فراموش کنیم که مدارس مذهبی پاکستان، آتش بر جان ما زد و ما را، که میراث‌دار آن همه تاریخ بردباری و شکوه تمدنی از مولانا جلال‌الدین بلخی تا ابن‌سینا و ابوریحان و جامی و بهزاد و گوهرشاد بودیم، به مردمی تبدیل کرد که اکنون گاهی در پی انکار خویشتن‌اند.

راستش را بخواهید، ما هم در میان خود درباره‌ی گذشته زیاد صحبت می‌کنیم؛ از روزگاری که بر ما آمده و از آینده‌ای که نمی‌دانیم چه خواهد شد. امروز دیگر زمان آرنت نیست، که چون او از قطعیت‌های زمین به ستاره‌های آسمان پناه ببریم. زمانه تغییر کرده است. ما از قطعیت‌های زمین به واقعیت‌های مجازی پناه می‌بریم؛ جایی که هم‌وطن دیگر آرنت، یورگن هابرماس، آن را «سپهر عمومی آینده» خوانده بود.

ما در این واقعیت مجازی سرگرمیم. به هم‌دیگر فحش می‌دهیم، قوم‌پرستی و تنش‌های زبانی را دامن می‌زنیم، ادای فیلسوفان را درمی‌آوریم، شاعر می‌شویم، داستان می‌نویسیم، مدافع حقوق زنان و ال‌جی‌بی‌تی‌کیو می‌شویم و حتا برخی از ما اعمال ضدانسانی طالبان را به بهانه‌ی قوم و عقیده سفیدشویی می‌کنیم. گاهی هم عکس و فیلم منتشر می‌کنیم و از خوش‌بختی خود در اروپا و آمریکا خرکیف می‌شویم!

اما شاید پشت این نمایش‌های پُرزرق‌وبرق، چیزی بیش از خودنمایی وجود داشته باشد. گاهی نوکیسه‌گی مجازی، مکانیسمی دفاعی در برابر زخمی است که مهاجرت و طردشده‌گی بر انسان می‌زند؛ انسان چیزی را که در زندگی واقعی از دست داده، در تصویر مجازی دوباره می‌سازد. کسی که منزلت، خانه، شغل یا جایگاه اجتماعی‌اش را از دست داده، ممکن است در فیس‌بوک یا تیک‌تاک‌ زندگی‌ای را به نمایش بگذارد که می‌خواهد باور کند هنوز دارد. شاید این نمایش، بیش از آن که نشانه‌ی خوشبختی باشد، تلاشی برای پنهان کردن زخم بی‌اعتباری باشد.

ما فقط در فضای مجازی زندگی نمی‌کنیم. در جامعه‌ی میزبان نیز تلاش می‌کنیم خودمان را نشان دهیم. با حامیان خود در جامعه‌ی میزبان رابطه‌ی خوبی داریم. کنفرانس برگزار می‌کنیم، سیاست‌های طالبان علیه زنان را تقبیح می‌کنیم، تحصن می‌کنیم، اعتصاب غذا می‌کنیم و به ورود دیپلمات‌های طالبان به اروپا اعتراض می‌کنیم. و اگر راستش را بخواهید، کمی هم ترسیده‌ایم. چه کسی می‌تواند تضمین کند که طالبان، که هم‌چنان در بسیاری از کشورها و نهادها با سابقه‌ی تروریستی و نقض گسترده‌ی حقوق بشر شناخته می‌شوند، فردا از امکانات و مراکز دیپلماتیک برای فشار بر منتقدان هم‌وطن خود استفاده نکنند؟

اما با تمام این‌ها، اداره‌ی کار به ما انگیزه می‌دهد که اگر بتوانیم زبان بیاموزیم و کاری یاد بگیریم و در این‌جا مشغول به کار شویم، آینده‌ی خود و فرزندان‌مان را نسبتا تضمین کرده‌ایم. از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، یک مشکل کوچک هم داریم: برخی از ما نمی‌توانیم زبان را یاد بگیریم و برخی دیگر، که زبان را یاد گرفته‌ایم، در حوزه‌های خود بیش از حد واجد شرایطیم (überqualifiziert) و باید دنبال کار دیگری بگردیم. مثلا دکترای علوم انسانی که کارشان در این‌جا کساد است و تخصص دانشگاهی‌شان در بازار کار آلمان به آسانی قابل استفاده نیست، چه باید بکنند؟

بهترین کار را دوست من که استاد دانشگاه است، انجام داده است. او پس از ده سال تدریس در دانشگاه‌های افغانستان، اکنون پرستاری و مراقبت از بیماران می‌خواند تا بتواند در آینده از بیماران مراقبت کند. کاری فوق‌العاده انسانی و تاثیرگذار که می‌تواند او را با تجربه‌های بهتری آشنا سازد. پیشنهاد او برای من هم وسوسه‌انگیز بود، اما سن من، با وجود بیماری سیاتیک، به چنین کار سنگینی دیگر قد نمی‌دهد.

برای بسیاری از ما، مساله‌ی پناهنده فقط نداشتن خانه نیست؛ گاهی انسان عنوان، شغل، اعتبار و حتا تصویری را که از خودش داشته نیز از دست می‌دهد. سیستم اداری هم گاهی انسان را نه با آن‌چه بوده، بلکه با آن‌چه اکنون می‌تواند در بازار کار ارائه دهد، اندازه می‌گیرد؛ گویی ارزش انسان را می‌توان با توانایی اقتصادی، چند مدرک، چند ساعت کار و چند یورو محاسبه کرد. اما مگر مهم است که چه خوانده‌ام و چه تجربه‌ای داشته‌ام؟ همین که بتوانم کاری انجام دهم و بخشی از جامعه‌ای باشم که به من و خانواده‌ام پناه داده است، بزرگ‌ترین دستاوردی است که می‌توانم به آن افتخار کنم.

ما محکوم به خوش‌بینی هستیم. اما خوش‌بینی ما نیز جایی، چون خوش‌بینی آرنت، دچار تردید می‌شود. آن‌جا که اخراج مُجرمان و غیرمُجرمان پناهنده‌گان افغانستانی به حاکمیتی که بسیاری از نهادهای بین‌المللی آن را ناقض گسترده‌ی حقوق بشر می‌دانند، دستاورد سیاسی شمرده می‌شود، دچار تردید می‌شویم. دچار تردید می‌شویم که آن‌چه غربی‌ها در بیست سال گذشته به نام حقوق بشر و کرامت انسانی در گوش ما زمزمه کرده بودند، چگونه می‌تواند به این سادگی دود شود.

از نظر حقوقی، جُرم عملی شخصی است و مسئولیت کیفری باید متوجه همان فردی باشد که مرتکب جُرم شده است. اما جامعه همیشه با این منطق حقوقی رفتار نمی‌کند. نگاه جامعه به جُرم گاهی از فرد فراتر می‌رود و رفتار یک نفر می‌تواند سایه‌ی خود را بر تمام اعضای یک گروه بیندازد. اما این که از افغانستان آمده باشی، چه بخواهی و چه نخواهی، گاهی احساس جُرم می‌کنی. وقتی مُجرمی از افغانستان جُرمی انجام می‌دهد، برخی از رسانه‌ها آن را بزرگ می‌کنند، در فضای مجازی مردم درباره‌ی آن به بحث می‌نشینند و گاه نگاه‌ها به هر افغانستانی – در هر جایی و در هر مقامی‌- تغییر می‌کند. این را هم به عنوان تجربه‌ی شخصی و هم به عنوان تجربه‌ی عمومی بسیاری از پناهنده‌گان افغانستانی در آلمان دریافته‌ام.

با تمام این‌ها ما  بی‌انصاف نیستم؛ در این فضای تیره، انسان‌ها و گروه‌هایی هستند که بیش‌تر از ما پناهنده‌گان دلواپس این قضاوت‌های نابه‌جا هستند. گروه‌های آلمانی زیادی را دیده‌ام که با تمام توان کوشیده‌اند تا به کرامت انسانی پناهنده‌ی افغانستانی ارج نهاده شود. این افراد و گروه‌ها در حوزه‌های سیاست و اجتماع حضور چشم‌گیری داشته‌اند و تلاش کرده‌اند که مدافع پناهنده‌ی افغانستانی باشند، مدافع حقوق و کرامت انسانی ما.

ما را خودکشی کرده‌اند

این جمله را آگاهانه به عنوان استعاره به کار می‌برم؛ منظورم خودکشی فردی یا یک آمار پزشکی نیست. منظورم نوعی فرسایش و خودویران‌گری جمعی است؛ وضعیتی که در آن جامعه‌ای آن‌قدر زخم می‌خورد، تکه‌تکه می‌شود و از حافظه و امکان بازسازی خود محروم می‌گردد، که گویی بخشی از وجودش را خودش از میان برده است.

خودکشی ما نیز از سنخ خودکشی‌هایی نیست که آرنت به آن استناد می‌کند. او ادعا می‌کند که یهودیان کم‌ترین نرخ خودکشی را در میان ملت‌های متمدن دنیا داشته‌اند. ما اما آمار دقیقی از خودکشی در میان افغانستانی‌ها نداریم. اما واقعیت امر این است که ما را خودکشی کرده‌اند. این خودکشی به قدری عمیق بوده  که نیازی به کشتن تک‌تک خود نداشته‌ایم، جامعه‌ای چندپاره که بخش عظیم آن در داخل کشور به خودکشی مجبور شده‌اند و تکه‌های جداافتاده آن در سراسر دنیا که به نحو دیگری دچار خودکشی شده‌اند. 

خودکشی جمعی ما، بیش از آن که حذف فیزیکی باشد، حذف تدریجی از حافظه‌ی جمعی جهان است. برای کسی دیگر مهم نیست که چه بر سر زنان افغانستان می‌آید. دوستی تعریف می‌کرد که چند روز پیش، در یکی از کنفرانس‌های بین‌المللی، به زنان معترض افغانستان گفته‌اند فقط یک نفر از درد زنان افغانستان حرف بزند؛ زیرا آن‌قدر این درد زنان را شنیده‌ایم که دیگر به آن عادت کرده‌ایم و چیز جدیدی نمی‌توان به آن اضافه کرد. اگر این روایت درست باشد، آیا اگر این از تراژدی بدتر نیست، پس چه می‌تواند باشد؟ آیا درد میلیون‌ها انسان را می‌توان به عادت تبدیل کرد؟

وقتی می‌گویم «ما را خودکشی کرده‌اند»، مُرادم تنها وضعیتی نیست که طالبان بر سر ما آورده‌اند. بدتر از آن، عادی‌سازی روایت رنج است که بر ما می‌رود؛ عادی‌سازی تبعیضی است که بر ما اعمال می‌شود، در حالی که نمایندگان طالبان در خارج از کشور، بی‌اعتنا به این همه رنج و مُصیبت، خود را پیروز نظمی می‌دانند که برای میلیون‌ها انسان زندگی را دشوار یا ناممکن کرده است.

ما جایی دیگر با آرنت وضعیت مشابهی پیدا می‌کنیم و در عین حال وضعیت متفاوتی داریم؛ آن‌جا که آرنت می‌نویسد ما «اولین یهودیان غیرمذهبی هستیم که تحت تعقیب قرار گرفته‌ایم.» بخش کوچکی از ما شاید افغانستانی‌های غیرمذهبی باشیم، اما بسیاری از ما مسلمانان معتدلی هستیم که با ترور و بُنیادگرایی رابطه‌ای نداریم. جُرم بسیاری از ما پناهنده‌گان نیز فقط زن بودن است؛ جنسی که آتش به روان طالبان می‌زند، شاید به این دلیل که زنان می‌توانند با لطافت به خشونت پاسخ دهند و در آینده آن جامعه‌ی جنگ‌زده و خشن را به سوی صلح و هم‌زیستی رهنمون شوند.

از سوی دیگر، مشکل مضاعف دیگری بر سر راه ما سبز شده است: اسلام‌هراسی. فکر نمی‌کنم بسیاری از گروه‌های پناهنده‌گان جهان با چنین تناقضی روبه‌رو شده باشند؛ این که از ترس و وحشت بُنیادگرایی اسلامی به سرزمین‌هایی پناه آورده باشند که خود قربانی اسلام‌هراسی شوند. مهم نیست چند نفر اسلام‌هراسی را در اروپا دامن می‌زنند. اما برای پناهنده، شهر، محله، کوچه و حتا خانه‌اش به جایی تبدیل می‌شود که ترس جای زندگی راحت را می‌گیرد.

داستان به این‌جا ختم نمی‌شود. داستان جای دیگری به فاجعه تبدیل می‌شود: برزخ فکری برای کودکانی که نه از گذشته توشه‌ای دارند و نه در حال می‌توانند زندگی کنند. کودکانی که بین دو فرهنگ معلق افتاده‌اند؛ نه در خانواده می‌توانند به سنت خانوادگی پایبند باشند و نه در جامعه به عنوان بخشی از جامعه و فرهنگ این‌جا به آسانی پذیرفته می‌شوند. این بحران هویتی نهایتا از کودکان پناهنده، شخصیت‌هایی با هویتی «هیچ‌دوگانه» می‌سازد؛ هویتی که نه با سنت‌های خانوادگی سر سازگاری دارد و نه در جامعه‌ی میزبان مجال پرورش می‌یابد.

من، به عنوان بخشی از جامعه‌ی آکادمیک افغانستان، روایت آرنت در پاریس را عمیقا درک می‌کنم؛ جایی که کسی با وجود داشتن دکترا، برای دریافت کمک‌های انسان‌دوستانه در موقعیتی تحقیرآمیز قرار گرفته بود. اگر در آن دوران برای آرنت دکترای فلسفه ناکارآمد شده بود، برای من نیز دکترای علوم سیاسی گاهی به طوق لعنت تبدیل شده است. آن‌قدر از این عنوان خسته شده‌ام که حتا پی‌دی‌اف معادل‌سازی آن به آلمانی نیز برایم باری گران تلقی می‌شود.

درست به یاد دارم که بانویی که قرار بود به من مشاوره بدهد که چگونه در این جامعه کار پیدا کنم، با نگاهی عجیب خطاب به من گفت: «می‌دانی که این‌جا آلمان است؟ چگونه فکر می‌کنی که دکترای تو این‌جا می‌تواند مانند دکترای یک آلمانی تلقی شود؟» شاید حق با او بود. شاید این معادل‌سازی فقط می‌توانست ویترین سی‌وی مرا رنگین‌تر کند. آیا من، یا بسیاری از ما، همان دکتر گدای یهودی در پاریس نیستیم؟ وقتی نان و بخورونمیر شهروندی را با هزار طعنه مجبور باشی دریافت کنی، همان گدای لوکسی هستی که تفاوتش با سایر گداها، پُز دادن مدرک دکتری است. 

اما نمی‌خواهم این تجربه را به تمام جامعه‌ی آلمان تعمیم دهم. در این‌جا انسان‌ها و گروه‌هایی هستند که بیش از آن که ما را تحقیر کنند، تلاش کرده‌اند دوباره احساس ارزش‌مندی کنیم. همین آدم‌ها و گروه‌ها هستند که اجازه نمی‌دهند تجربه‌ی پناهنده‌گی فقط به داستان تحقیر تبدیل شود. 

زمانی ما هم دکتر بودیم، مهندس بودیم، کارمند بودیم، معلم بودیم، فعال مدنی بودیم. کار می‌کردیم، ماشین داشتیم، خانه داشتیم و مثل همه‌‌ی مردم دنیا زندگی می‌کردیم. بسیاری از ما نه تنها اجاره پرداخت نمی‌کردیم، بلکه خانه‌ی شخصی و زمین و باغ داشتیم. منزلت اجتماعی داشتیم و حرفمان جایی خریدار داشت.

این گذشته خیلی دور نیست. افسانه نیست. همین چهار سال پیش است. همین پنج سال پیش که هنوز افغانستان به طالبان تسلیم داده نشده بود؛ همین چند سال پیش که دانشگاه‌های ما، رسانه‌های ما، اداره‌های ما، مدارس ما، کارگاه‌های ما، بازار ما و کوچه‌کوچه‌ی شهرهای ما با عطر خوش زنانه معطر بود. همین چند سال پیش بود که صدای زنانه در میان بوق ماشین‌ها و سوت پلیس راهنمایی و رانندگی و همهمه‌ی مردم در بازار می‌پیچید. همین چند سال پیش بود که رقص و آواز زنان در عروسی و جشن تولد و نوروز و شب یلدا در تلویزیون و خانه‌ها شادی می‌آفرید. باور کنید، خیلی دور نیست. اما چون قرنی بر ما گذشته، فقط خاطره‌ای از آن برجای مانده و حسرتش بر دل‌های زیادی نشسته است.

حالا پس از پنج سال،  به عنوان پناهنده احساس گناه می‌کنیم. احساس می‌کنیم که آدم‌های خوبی نبوده‌ایم. وقتی چند مُجرم از کشور ما در جامعه‌ی میزبان جُرمی انجام می‌دهند، احساس گناه آن را کودکان ما نیز بر دوش می‌کشند. هرگاه خبری از جُرمی در آلمان منتشر می‌شود، حتا کودکانمان به تلویزیون خیره می‌شوند و دعا می‌کنند که مُجرم از کشور ما نباشد.

فاطمه، آن دخترک غمگین سرزمین من که با چشمانی اشک‌بار، در یک کارزار انتخاباتی در آلمان می‌کوشید بی‌گناهی خود را در ماجرای جنایت آشافنبورگ ثابت کند، تنها روایت‌گر رنج خویش نبود؛ او روایتِ زخمی جمعی بود. دخترکی که می‌گفت پیش از آن که سخنش شنیده شود، به خاطر هویتش درباره‌اش داوری می‌کنند. اشک‌های فاطمه، اشک‌های یک نفر نبود؛ از بُغضی جمعی حکایت می‌کرد؛ بُغضی که سال‌ها در گلوی کسانی نشسته است که گاه نه به خاطر آن‌چه کرده‌اند، بلکه به خاطر آن‌چه هستند، قضاوت شده‌اند.

ما در روزهای حادثه‌ی تلخ آشافنبورگ تلاش کردیم با جامعه‌ی میزبان هم‌دلی کنیم. بیش از ۱۴۰ نفر از نُخبه‌گان افغانستان خطاب به ملت آلمان نامه‌ای نوشتند و خود را در غم مردم آلمان و خانواده‌ی قربانی شریک دانستند. آن اظهار هم‌دردی در رسانه‌های آلمانی و فارسی منعکس شد و بازخورد خوبی نیز داشت. ما هنوز آن گروه را فعال داریم و سعی می‌کنیم تصویری دیگر از افغانستان‌پناهان و دغدغه‌هایشان ارائه دهیم.

واژه‌ها نیز می‌توانند تبعید کنند

تجربه‌یی نزدیک دیگر ما با آرنت کارکرد واژه‌هاست. گاهی واژه‌ها سمی‌اند؛ زهر می‌افشانند و وقتی برای تحقیر گروهی انسانی به کار می‌روند، نفرت می‌کارند. «بوش» (Boches) اصطلاحی تحقیرآمیز برای آلمانی‌ها در فرانسه، خاطر آرنت را می‌آزرد؛ همان‌گونه که «خارجی»  (Ausländer) گاهی که برای تحقیر ما به کار می‌رود، آزاردهنده است. نه این‌که واژه‌ی Ausländer  خود بار معنایی تحقیرآمیز داشته باشد، بلکه لحن، موقعیت و نگاهی که پشت آن قرار می‌گیرد، می‌تواند واژه‌ای عادی را به ابزاری برای فاصله‌گذاری و طرد تبدیل کند؛ گویی با گفتن «خارجی»، پیش از آن ‌که انسان را ببینیم، مرزی را میان «ما» و «آن‌ها» ترسیم می‌کنیم. مساله، بنابراین، تنها واژه نیست؛ قدرتی است که در پسِ واژه ایستاده و انسانی را به یک برچسب تقلیل می‌دهد.

من خود تا آن روز از این وجهِ واژه آگاه نبودم، تا این که روزی بانویی آلمانی به من خاطرنشان کرد که Ausländer، بسته به زمینه و نحوه‌ی کاربُرد، می‌تواند بار طردکننده و تحقیرآمیز پیدا کند؛ به‌ ویژه هنگامی که در گفتمان‌های راست افراطی برای برجسته کردن «غریبه بودن» و مرزبندی میان خودی و دیگری به کار می‌رود. او به من توصیه کرد به جای آن، در مورد کسانی که برای یافتن امنیت به آلمان آمده‌اند، از واژه‌ی Flüchtlinge، یعنی «پناهنده‌گان»، استفاده کن.

داستان ما فقط به این‌جا ختم نمی‌شود. برخی از پناهنده‌گانی که تازه به آلمان آمده‌اند، از سوی سایر پناهنده‌گانی که سال‌هاست اینجا ساکن هستند، به دیده‌ی حقارت نگریسته می‌شوند. برخی از پناهنده‌گان ایرانی، پناهنده‌گان افغانستان را باعث و بانی جُرم می‌دانند و برخی از هم‌وطنان افغانستانی ما نیز که چند سال پیش‌تر به این کشور آمده‌اند، احساس می‌کنند ما جایشان را تنگ کرده‌ایم. این‌جاست که احساس می‌کنم که پناهنده‌گی انسان را از ضعف‌ها و رقابت‌های انسانی پاک نمی‌کند. ما هنوز همان انسان‌هایی هستیم که پیش از عبور از مرز بودیم.

نمی‌دانم کسی آیا روزی داستان زندگی پناهنده‌گان افغانستان را خواهد نوشت یا نه. اما پناهنده‌ی افغانستان، چون آقای کوهن در مقاله‌ی آرنت، در تلاش برای اثبات خویشتن است. آقای کوهن، که در هر کشوری تلاش می‌کرد خود را میهن‌پرستی جدی و وفادار نشان دهد، در وجهی دیگر در ما تبلور یافته است. تلاش ما معطوف به این است که ثابت کنیم همه‌ی ما مُجرم نیستیم و جُرم عملی شخصی است. اما واقعا جُرم عملی شخصی است؟ آری. اصول حقوقی تایید و تاکید می‌کند که جُرم عملی شخصی است. اما جامعه چه؟ نگاه جامعه به جُرم قطعا نگاهی حقوقی نیست. نگاه جامعه به جُرم گاهی به جُرم‌انگاری عمومی تبدیل می‌شود؛ طوری که حتا کودکان افغانستانی نیز از ترس این که مُجرم شمرده نشوند، سعی می‌کنند هویت خویش را پنهان کنند. بهتر بگویم، وضع ما حتا چون وضعیت آقای کوهن هم نیست که بخواهیم میهن‌پرستی آلمانی خود را اثبات کنیم. ما باید نخست ثابت کنیم که مُجرم بالفطره نیستیم!

من و شاید بسیاری از ما، برخلاف آرنت، می‌دانیم که بی‌وطن هستیم؛ حتا اگر نخواهیم آن را بروز دهیم. من اما همه‌جا خود را بی‌وطن می‌خوانم، سخنی که شاید بسیاری از هم‌وطنان من نیز با آن موافق نباشند. وطن برای من یک جغرافیا و یک سرزمین و حتا یک احساس تعلق نیست. وطن برای من جایی است که انسان مجبور نباشد عطایش را به لقایش ببخشد. وقتی سرزمین مادری‌مان را داوطلبانه ترک می‌کنیم و دل به زیستن در جایی دیگر می‌بندیم، بی‌وطنی آغاز می‌شود. اما درد ما فراتر از درد آرنت است. درد ما، درد زیستن بین دو بی‌وطنی است. ما در میان دو بی‌وطنی معلق مانده‌ایم؛ از آن‌جا رانده و در این‌جا مانده. 

برای ما داستان ادغام نیز داستان ساده‌ای نیست. برخلاف آرنت که می‌خواهد به طور کامل در جامعه جذب شود، ما ادغام را تنها به معنای انطباق با کشوری که در آن پناهنده شده‌ایم و مردمی که به زبان آن‌ها کمی می‌توانیم صحبت کنیم، نمی‌دانیم. ما نه تنها نمی‌خواهیم خود را با همه‌چیز و همه‌کس وفق دهیم، بلکه ترسی پنهان روان ما را می‌آزارد: ترس این که ادغام، ارزش‌های خانوادگی ما را از ما بگیرد. همان ارزش‌هایی که هر جایی برویم، بخشی از هویت ما هستند؛ چه برای ما مشکل بسازند و چه نسازند. 

این بزرگ‌ترین آزمون زندگی ما در کشوری دیگر است. گُسستن از ارزش‌هایی که دهه‌ها در ذهن ما تلنبار شده و به تقدسی تغییرناپذیر تبدیل شده‌اند، اگرچه غیرممکن نیست، اما بسیار دشوار است. شاید ادغام واقعی نه فراموش کردن گذشته باشد و نه تسلیم شدن کامل در برابر آن؛ بلکه پیدا کردن راهی باشد که انسان بتواند هم در جامعه‌ی جدید زندگی کند و هم گذشته‌ی خود را، بدون تحمیل آن به دیگری، به بخشی از داستان خویش تبدیل کند. 

اما در مورد میهن‌پرستی، با آرنت کاملا موافقم: «اگر میهن‌پرستی یک امر روتین یا تمرینی بود، ما باید میهن‌پرست‌ترین مردم جهان می‌بودیم.» ما احساس می‌کنیم که میهن‌پرستان قهاری هستیم. فکر می‌کنیم که هیچ کشوری در دنیا نه غیرت ما را دارد، نه فهم و دانش ما را و نه مهمان‌نوازی و احترام و محبت ما را!

اما با همه‌ی این‌ها، بسیاری از ما از زندگی در سرزمینی که از میهن‌پرستی‌اش دم می‌زنیم؛ بیزاریم. حتا برخی از ما که پس از دهه‌ها اقامت در آلمان و گرفتن پاسپورت آلمانی، در صفحات مجازی از آب‌وهوای خوب، میوه‌های خوب و امنیت خوب طالبانی تعریف می‌کنیم و حتا در سفر به آن‌جا با رسانه‌ها مصاحبه می‌کنیم و بزرگ‌ترین زندان روباز جهان را با القاب عجیب‌وغریب می‌ستاییم.  میهن‌پرستی ما حتا گاهی فراتر می‌رود؛ برخی از ما به دیدن طالبان در کنسولگری‌هایی که به باور ما نمایندگی مردم افغانستان نیستند، می‌رویم، عکس می‌اندازیم و میهن‌پرستی تحت حاکمیت آنان را با غرور فریاد می‌زنیم. این تناقض شاید یکی از دردناک‌ترین تناقض‌های زندگی ما باشد: دوست داشتن سرزمین و در عین حال بیزاری از نظمی که زندگی را در آن سرزمین ناممکن کرده است.

جای دیگری که بیش‌تر از همه می‌توان با آرنت هم‌ذات‌پنداری کرد، دوگانگی اجتماعی میان «نوکیسه» (upstart)  و «مطرود آگاه»(conscious pariahs)  برنار لازار است. این‌جا اکثریت، نماینده‌ی تصویری هستند که جامعه از مهاجر افغانستانی می‌بیند؛ و اقلیت مطرود آگاه، که گاه خود را تبعیدی خودخواسته می‌خواند، در میان ازدحام نوکیسه‌گان تنها مانده است. نوکیسه‌گی افغانستانی گاهی با حماقت فضای مجازی، نمایش‌های احمقانه‌ی درگیری‌های خیابانی و کار سیاه نمایش داده می‌شود و جایی برای نمایش تلاش بی‌وقفه‌ی مطرود آگاه باقی نمی‌ماند؛ انسانی که در کلاس‌های زبان، مدارس، دانشگاه‌ها، محیط‌های کاری و زمین‌های فوتبال و دیگر حوزه‌های عمومی در حال تقلاست.

در کنار هر تصویر پُرسروصدا، هزاران زندگی آرام وجود دارد که دیده نمی‌شوند: مادری که زبان می‌آموزد. کودکی که در مدرسه تلاش می‌کند. جوانی که آموزش حرفه‌ای و کارآموزی (Ausbildung) می‌کند. استادی که دوباره از صفر شروع می‌کند و انسانی که هر روز تلاش می‌کند ثابت کند هنوز می‌تواند چیزی برای جامعه‌ای که به آن پناه آورده است، به ارمغان بیاورد. شاید این همان جایی باشد که مفهوم مطرود آگاه برای ما اهمیت پیدا می‌کند. قرار نیست فقط از ما سخن گفته شود؛ ما نیز باید خودمان سخن بگوییم. قرار نیست فقط موضوع سیاست‌های مهاجرتی باشیم؛ باید بتوانیم درباره‌ی خودمان، جامعه‌ی میزبان، وطن، جنگ، تبعیض، ادغام و آینده حرف بزنیم.

ما افغانستان‌پناهان، برخلاف آرنت، حکمت بزرگ بالزاک را نپذیرفته‌ایم که می‌گوید: «انسان دو بار به جایی نمی‌رسد».  ما نه تنها دو بار به جایی رسیده‌ایم، بلکه عادت کرده‌ایم چند بار فرصت‌های گوناگون را بیازماییم تا دوباره به جایی برسیم. در آلمان فرصت‌های فراوانی وجود دارد: آموزش حرفه‌ای و کارآموزی (Ausbildung)، دوره‌های تکمیلی و ارتقای مهارت (Weiterbildung)، تحصیل دوگانه هم‌راه با کار و آموزش دانشگاهی (duales Studium) و خودآموزی و مطالعه‌ی مستقل (Selbststudium) آیا این همه فرصت، راه را برای آزمودن مسیرهای گوناگون باز نمی‌کند؟ قطعا ما فرصت‌های چندگانه‌ای داریم و باید آن‌ها را قدر بدانیم و برای رسیدن به کار و ساختن آینده، راه‌های گوناگونی را بیازماییم. شاید این همان تفاوت مهم ما با تصویر سنتی از پناهنده باشد.

ما فقط مردمی نیستیم که چیزی را از دست داده‌اند؛ مردمی هستیم که بارها مجبور شده‌اند از نو آغاز کنند. اما در نهایت، درد ما، اگرچه از جهات زیادی با درد آرنت همانند است، با آن یکی نیست. آرنت بی‌وطنی را تجربه کرد؛ ما نیز بی‌وطنی را تجربه کرده‌ایم. اما درد افغانستان‌پناهی، درد دیگری نیز هست: درد زیستن بین دو بی‌وطنی؛ دردی که آرنت تجربه نکرده است. افغانستانی‌ها مردمی هستند که در پنجاه سال گذشته از آواره‌ترین مردمان جهان بوده‌اند؛ چه در سرزمین خودشان، که در وطن خویش غریب بوده‌اند، و چه در خارج از افغانستان.

ما چه خوب کوه‌ها و جنگل‌ها و دریاها و اقیانوس‌ها را شناخته‌ایم؛ چه با جسدهایی که از ما در مسیر افغانستان تا اروپا جا مانده‌اند و چه با تن نزار و روح شکسته که در خیابان‌های اروپا بی‌وطنی را زار می‌زند. ما از آن‌جا رانده شده‌ایم و هنوز در این‌جا کاملا نمانده‌ایم. میان گذشته‌ای که نمی‌توانیم به آن بازگردیم و آینده‌ای که هنوز کاملا مال ما نشده است، ایستاده‌ایم. شاید برای همین است که من وطن را دیگر فقط یک جغرافیا نمی‌دانم. وطن برای من جایی است که انسان مجبور نباشد عطایش را به لقایش ببخشد؛ جایی که بتواند بدون ترس زندگی کند، بدون این که برای پذیرفته شدن خودش را انکار کند و بدون این که برای ماندن، گذشته‌اش را از خود جدا کند. شاید ما هنوز وطن خود را پیدا نکرده‌ایم. شاید حتا هنوز نمی‌دانیم وطن آینده‌ی ما کجاست. اما یک چیز را خوب می‌دانیم: ما پناهنده‌ایم، و پناهنده، هر چقدر هم از وطن دور شود، تا زمانی که جایی برای زیستن و تعلق پیدا نکرده باشد، هنوز در راه است. 

شاید روزی، اگر کسی داستان ما را بنویسد، نگوید که ما فقط مردمی بودیم که از افغانستان گریختیم. شاید بنویسد که ما مردمی بودیم که بارها وطن، خانه، شغل، منزلت، هویت و امید خود را از دست دادیم و هر بار دوباره از جایی آغاز کردیم. شاید داستان ما فقط داستان فرار نباشد؛ داستان تلاش برای دوباره انسان زیستن باشد، و شاید در نهایت، همان چیزی باشد که آرنت به ما آموخت: پناهنده فقط موضوع ترحم دیگران نیست. او می‌تواند خودش سخن بگوید، خودش را تعریف کند و از موقعیتی که دیگران برایش ساخته‌اند، یک صدای جمعی بسازد. 

ما هنوز در راهیم؛ نه فقط از افغانستان به اروپا، بلکه از یک بی‌وطنی به سوی وطنی که هنوز نمی‌دانیم کجاست. این داستان ماست؛ داستان افغانستان‌پناهان، مردمی میان دو بی‌وطنی.