Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
19 مهر 1405

ادوارد و النور ماركس‏ اولينگ – برگردان: جعفر رسا –

چاپ كتاب آگوست ببل(۱) تحت عنوان «زن، گذشته، حال و آينده»(۲) و انتشار ترجمه‌ى اين اثر به انگليسى، تلاش‏ براى توضيح موضع سوسياليست‌ها در قبال مساله‌ی زن را به موقع كرده است. استقبالى كه از اين اثر در آلمان و انگلستان شده است، ضرورت چنين تلاشى را حتمى مى‌كند، مگر آن كه مخالفين ما بخواهند ما را بد بفهمند و ما نيز در مقابل چنين بدفهمى‌هايى منفعل باشيم. نويسندگان اين مقاله بر اين باورند، كه افكار عمومى انگلستان – كه انصاف در قضاوت يكى از خصوصيات ويژه‌ى آن است- به نظرات، مجادلات و استنتاجات كسانى كه خود را سوسياليست مى‌نامند، بذل توجه مى‌كنند. بنابراين، مستقل از اين كه افكار عمومى انگستان به چه نتايجى در قبال نظرات سوسياليست‌ها مى‌رسند، مى‌توان انتظار داشت كه با اطلاع از اين نظرات، آن‌ها مبنايى براى شناخت موضوع خواهند داشت. نویسندگان این مقاله هم‌چنین بر این باورند، كه بررسى موضوع زن به بهترين نحو وقتى صورت مى‌گيرد كه توسط يك زن و مرد – كه با هم هم‌فكر و هم‌كارند- انجام شود. در آن چه از اين پس‏ مى‌آيد، ما سعى كرده‌ايم نظرات‌مان را به عنوان دو سوسياليست ابراز كنيم. هر چند به باور ما در اين نظرات بخش‏ عمده‌ى هم‌فكران و هم‌كاران ما در انگلستان، اروپا و ايالات متحده شريك هستند، ولى از اين به هيچ وجه نبايد چنين برداشت شود كه آن‌ها لزوما با هر آن چه در اين مقاله آمده يا حتا با هر نكته‌ى معين آن موافق‌اند.

بدوا به چند نكته درباره‌ى اثرى كه موضوع اين نوشته است، اشاره كنيم. ببل يك كارگر، سوسياليست، و عضو پارلمان آلمان است. كتاب او تحت عنوان «زن»(۳) در آلمان ممنوع است. اين باعث شده، كه اين كتاب را به سختى بتوان گير آورد و به طريق اولى در دسترس‏ افراد كمى قرار گيرد. مطبوعات آلمان – تا آخرين جريده‌ى آن- اين كتاب را محكوم كردند و به نويسنده‌ى آن هر رفتار زشت ممكن و غيرممكنى را منتسب نمودند. اثر اين كتاب و اهميت اين حملات بر عليه او، همه توسط كسانى كه موقعيت و خصوصيت شخصى ببل را مى‌شناسند، كاملا قابل درك است. ببل يكى از بنيان‌گذاران حزب سوسياليست آلمان(۴)، يكى از پيش‌كسوتان ترويج علم اقتصاد كارل ماركس‏ و احتمالا يكى از بهترين سخن‌وران كشور است. پرولتاريا به ببل اعتماد و علاقه دارد، سرمايه‌داران و اشراف از او واهمه و نفرت دارند. او نه فقط محبوب‌ترين فرد در آلمان است، بلكه دوستان و دشمنانى كه او را مى‌شناسند، همه برايش‏ احترام قائلند. افترازنى بر عليه او بسيار فعال بوده است، ولى بدون لحظه‌اى درنگ بايد بگوييم كه همه‌ى اتهاماتى كه به او نسبت داده شده است، به همان اندازه كه زننده‌اند، ناروا نيز هستند.

ترجمه‌ى انگليسى اثر اخير او، از طرف برخى با تندى استقبال شده است. خشم اين منتقدين عصبانى متوجه بى توجهى غير قابل انتظار ناشرين ترجمه‌ى انگليسى اين كتاب مى‌شد. اين بى توجهى بيش‌تر مورد توجه و به همان اندازه غير قابل گذشت است، زيرا كه چاپ آلمانى اين كتاب – كه در زوريخ صورت گرفته- حتا يك اشتباه هم ندارد. مترجم كتاب، دكتر هاريت ب. ادمز والتزر (Harriet B. Adams Walther) از اين انتقادات مستثنى است. در مجموع وى به خوبى كار خود را انجام داده است، هر چند عدم آشنايى با كلمات و عبارات اقتصادى در اين‌جا و آن‌جا ناروشنى‌هايى را به وجود آورده است. به علاوه، او از حالت جمع در ترجمه به نحو لاقيدانه‌اى استفاده كرده است. ولى كتاب پُر از اشتباهات چاپچى چه در حروف‌چينى و هجى كردن و چه در عدم استفاده درست از علايم گرامرى است. وجود حداقل ۱۷۰ اشتباه در يك كتاب ۲۶۴ صفحه‌اى، حقيقتا بسیار بد است.

ما در صدد نيستيم به بخش‏ اول و تاريخى كتاب بپردازيم. هر چند اين بخش‏ بسيار جالب است، ولى در اين جا از آن مى‌گذريم؛ چه اين كه درباره‌ى روابط كنونى زن و مرد و تغييراتى كه در اين ميان قريب الوقوع است، بيش‏ از آن مى‌توان صحبت كرد. به علاوه، بخش‏ تاريخ كتاب، بهترين قسمت آن هم نيست. اين بخش‏ از اشكالاتى رنج مى‌برد. قابل اتكاترين كتاب در اين زمينه‌ى ويژه – مربوط به مساله‌ى زن- اثر فردريك انگلس‏ تحت عنوان «منشاء خانواده، مالكيت خصوصى و دولت»(۵) است. از اين رو اجازه دهيد به جامعه‌ی امروزى و وضعيت زن در آن بپردازيم.

جامعه از نظر ببل – و منصفانه است بگوييم از نظر سوسياليست‌ها على‌العموم- در يك حالت بى قرارى و تخمير است. اين بى قرارى، محصول پوسيدگى عمومى و اين تخمير، محصول گنديدگى جامعه است. چنين حالتى به اضمحلال منجر خواهد شد. مرگ روش‏ توليد سرمايه‌دارى و لذا جامعه‌اى كه بر اساس‏ آن شكل گرفته است، به باور ما در چشم‌انداز سال‌هاى آتى و نه قرون بعدى است. و اين مرگ جامعه‌ى كنونى به معناى تحليل آن به اشكال، و حتا عناصر ساده‌ترى است كه تركيب آن‌ها به يك نظم جديد و بهتر منجر خواهد شد. جامعه‌ى كنونى از نظر اخلاقى ورشكسته است و در هيچ چيز اين ورشكستگى خودش‏ را در حالت مشمئز كننده‌ترى نشان نمى‌دهد، مگر در رابطه بين زن و مرد. هر تلاشى براى پوشاندن اين وضعيت، ناموثر است. واقعيات آن طور كه هستند بايد مورد توجه قرار گيرند.

يكى از اين حقايق، از اهميت اساسى برخوردار است و هيچ وقت به درستى توسط مردان و زنانى كه از سطح متوسط آگاهى برخوردارند، مورد توجه قرار نگرفته است. اين موضوع حتا توسط مردان و زنانى كه از شعورى بالاتر از سطح متوسط برخوردارند و مبارزه براى آزادى‌هاى بيش‌تر براى زنان به وجه مهمى از زندگى آن‌ها تبديل شده است هم درك نشده است. اين حقيقت اساسى اين است، كه مساله‌ى زنان از يك وجه مهم اقتصادى برخوردار است؛ كه موقعيت زنان، مانند هر چيز ديگرى در جامعه‌ى مدرن و پيچيده‌ى كنونى، بر يك مبناى اقتصادى استوار است. اگر ببل در اثر خود حتا هيچ كار ديگرى به جز تاكيد بر همين موضوع نكرده بود، باز همين كافى بود كه اثر او را به يك كار با ارزش‏ تبديل كند.

مساله‌ی زنان امرى مربوط به سازمان‌دهى جامعه در سطح كُلى است. براى كسانى كه به اين موضوع مهم پى نبرده‌اند، لازم است از جلد اول كتاب «پیش‌رفت در يادگيرى» بيكن (Bacon) نقل كنيم(۶): «اشتباه ديگر… اين است كه بعد از تجزيه‌ى علم و هنر به رشته‌هاى ويژه‌ى خود، بشر جهان‌شمول بودن علم را فراموش‏ كرده است… و اين چيزى نيست مگر مانعى بر سر پيش‌رفت… و به طريق اولی نمی‌توان به اجزاى دورتر و عميق‌تر هر علمى دست يافت، اگر كه محقق در سطح همان علم بماند و به سطوح عالى‌تر دانش‏ خود را ارتقا ندهد.» اين اشتباه، يعنى وقتى كه «مردان (و زنان) جها‌ن‌شمول بودن را فراموش‏ كرده‌اند»، چيزى بيش‏ از يك «مزاح غير مجاز» است. اين يك بيمارى است. و يا اگر قرار باشد از استعاره‌اى كه از نقل قول بالا و عبارت آن مى‌توان ساخت استفاده كرد، بايد گفت كسانى كه وضعيت فعلى زنان را مورد حمله قرار مى‌دهند – بدون آن كه علل اقتصادى جامعه‌ى فعلى را مداقه كنند- مانند پزشكى هستند كه يك بيمارى موضعى را درمان مى‌كند، بدون آن كه وضعيت عمومى بدن را دريافته باشد.

اين انتقاد فقط متوجه‌ى افراد سطحى كه هر مباحثه‌اى را كه در آن عنصرى از سكس‏ وجود داشته باشد، دست مى‌اندازند، نمى‌شود؛ بلكه همين طور متوجه افراد تحصيل‌كرده‌اى مى‌شود، كه عمدتا جدى و فكور هستند و بر اين واقف‌اند كه زنان در شرايط خطيرى به سر مى‌برند و مشتاق هستند كارى براى بهبود وضعيت آنان صورت گيرد. اين جا منظورمان افراد سخت كوشى هستند، كه براى كسب حق عادلانه‌ى راى براى زنان(۷)؛ لغو قانون بيمارى‌هاى واگيردار(۸)، پديده‌ى ننگينى كه مولود خشونت و بُزدلى مردانه است؛ تحصيلات عاليه براى زنان؛ باز شدن در دانش‌گاه‌ها، مشاغل عالى و همه‌ى حرفه‌ها، از دست‌فروشى گرفته تا آموزگارى بر روى زنان؛ مبارزه مى‌كنند. تا آن جا كه به اين تلاش‌‏ها برمى‌گردد، كه همه تا همين جا خوب هستند، سه نكته به طور مشخص‏ به چشم مى‌خورد. اول اين كه – به عنوان يك قاعده- كسانى كه در اين تلاش‏‌ها درگیر هستند، از طبقات مرفه مى‌آيند. به جز تبليغاتى كه بر عليه قانون بيمارهاى واگيردار صورت گرفت، به دشوارى بتوان زنى را در اين حركات يافت كه نقش‏ مهمى ايفا كند و از طبقه‌ى كارگر باشد. همين جا بايد به ملاحظه‌ى كسانى جواب بدهيم، كه ممكن است بگويند الان كم درگير بودن كارگران در انگليس‏ در اين حركات به موقعيت جنبشى برمى‌گردد كه مورد توجه خاص‏ ما قرار دارد. قطعا، سوسياليسم در شرايط كنونى در اين كشور چيزى بيش‏ از يك جنبش‏ فكرى نيست و به جز بخش‏ ناچيزى از مردان كارگر در آن دخيل نيستند. ولى تا آن جا كه به پاسخ به اين انتقاد برمى‌گردد، بايد بگوييم كه در آلمان وضع به هيچ وجه اين طور نيست و حتا در اين جا نيز سوسياليسم دارد در ميان كارگران شايع مى‌شود.

نكته‌ى دوم اين است، كه همه‌ى ايده‌هاى زنان «پيش‌رفته‌اى» كه در اين جنبش‌‏ها درگير هستند يا متكى به مالكيت هستند، يا احساسى هستند، و يا از يك ديد حرفه‌اى مطرح مى‌شوند. هيچ كدام از اين ايده‌ها به اساس‏ اقتصادى اين مشكلات نمى‌پردازند، نه فقط تا آن جا كه به سه موضوع مشخص‏ فوق برمى‌گردد، بلكه اساسا تا آن جا كه كُل جامعه مطرح است. اين كاستى تعجب كسانى كه متوجه هستند عدم آشنايى به ويژگى‌هاى اقتصادى، يكى از مشخصه‌هاى كسانى است كه براى كسب حق راى زنان تلاش‏ مى‌كنند را برنمى‌انگيزد. تا آن جا كه مى‌توان از نوشتجات اكثر مدافعان زنان قضاوت كرد، هيچ توجهى به چگونگى تكوين جامعه نشده است. حتا اقتصاد سياسى كلاسيك هم، كه از نظر ما در باورهاى خود گُم‌راه كننده و در نتايج‌اش‏ نادقيق است، به نظر نمى‌رسد عموما مورد مطالعه قرار گرفته باشد.

نكته‌ی سوم از نكته‌ی دوم ناشى مى‌شود. اين مجموعه باورها، هيچ كدام پيشنهادى كه فراى محدوديت‌هاى جامعه‌ى كنونى قرار گيرد را مطرح نمى‌كنند. از اين رو، كار آن‌ها از نقطه نظر ما از ارزش‏ كمى برخوردار است.

ما از حق راى براى همه‌ى زنان و نه فقط كسانى كه صاحب ملك هستند، حمايت مى‌كنيم؛ ما خواهان الغاى قانون امراض‏ واگيردار هستيم؛ ما خواهان دست‌رسى همه‌ى زنان و همه‌ى مردان به همه‌ى مشاغل هستيم. حتا اگر اين مطالبات متحقق شوند، هيچ كدام به طور اساسى رابطه‌ى زنان و مردان را متحول نمى‌كند. (فعلا ما موضوع رقابت فزاينده و جدال تلخى كه براى حفط بقا بين زنان و مردان وجود دارد را ناديده مى‌گيريم.) به اين علت، كه به استثناى قانون امراض‏ واگيردار – كه به طور غير مستقيم بر روابط جنسى تاثير مى‌گذارد- هيچ كدام از مطالبات ديگر بر اين روابط تاثيرى ندارند. در عين حال نبايد اين را هم انکار كرد، كه با تحقق هر كدام و يا همه‌ى اين نكات، تحقق آن تغيير اساسى‌اى كه در راه است آسان‌تر خواهد شد. ولى حياتى است به ياد داشته باشيم، كه اين تغيير اساسى تنها زمانى صورت خواهد گرفت كه آن تغيير اساسى اجتماعى كه مبناى آن است، رُخ داده باشد. بدون اين تغيير بزرگ‌تر اجتماعى، زنان هيچ گاه آزاد نخواهند شد.

حقيقتى كه تماما – حتا از طرف كسانى كه مايلند به زنان خدمت كنند- دريافت نشده، اين است كه يك زن نيز مانند طبقات زحمت‌كش‏ زير ظلم قرار دارد؛ كه موقعيت او نيز مانند موقعيت اين طبقات از بى حقوقى بى رحمانه‌اى رنج مى‌برد. زنان مخلوقات يك ستم‌گرى سازمان يافته‌ى مردانه هستند؛ به همان‌سان كه كارگران نيز مخلوقات يك ستم‌گرى سازمان يافته‌ى مُفت‌خوران‌اند. حتا آن جا كه چنين باورى پذيرفته شده است، ما نبايد از تاكيد براى رفع اين بدفهمى خسته شويم كه حل مشكلات و مسایلى كه زنان با آن‌ها مواجه هستند – همانند مسايل و مشكلات طبقات زحمت‌كش- واقعا در چهارچوب شرايط كنونى جامعه مقدور نيست. همه‌ى آن چه تاكنون صورت گرفته، مستقل از اين كه با چه بوق و كرنايى هم‌راه بوده‌اند، صرفا نوعى تسكين و نه درمان اساسى هستند. هم طبقات تحت ستم و هم زنان و توليد كنندگان بلافصل بايد متوجه باشند، كه رهایی آنان به دست خود آنان ممكن خواهد شد. زنان در بين مردان نيكو، متحدين خود را مى‌يابند؛ همان‌طور كه كارگران در بين فلاسفه، هنرمندان و شعرا متحدين خود را يافتند. ولى نه زنان مى‌توانند به همه‌ى مردان اميدوار باشند و نه كارگران به همه‌ى طبقه‌ى متوسط.(۹)

حقيقت اين نكته وقتى روشن مى‌شود، كه قبل از پرداختن به وضعيت زنان، الزاما درباره‌ى موضوع ديگر اخطار كنيم. براى بسيارى آن چه ما درباره‌ى حال مى‌گوييم، اغراق شده به نظر مى‌رسد و بخش‏ عمده‌ى آن چه را درباره‌ى آينده مى‌گوييم، تخيلى و شايد خطرناك خواهد بود. براى افراد تحصيل‌كرده، افكار عمومى كماكان افكار مردان است و آن چه معمول است، اخلاقى است. اكثريت آنان بر اين تاكيد مى‌كنند، كه زنان اغلب به خاطر مشكلات زنانه حتا در موقعيتى كه با مردان مقايسه شوند، قرار ندارند. اين طرز تفكر هنوز تا سطح باور به «وظايف طبيعى» زنان سقوط مى‌كند. تا آن جا كه به اين ادعا برمى‌گردد، اين افراد فراموش‏ مى‌كنند كه مشكلات گاه به گاه زنانه به مقدار زيادى به علت شرايط غير بهداشتى زندگى فعلى بيش‏ از حد دشوار مى‌شوند، اگر كه اساسا محصول همين شرايط نباشند. اگر شرايط معقولى براى زندگى وجود داشته باشد، اين مشكلات به مقدار زيادى – اگر نه تماما- بر طرف خواهند شد. آنان فراموش‏ مى‌كنند كه اين موضوعات در صحبت‌ها، زمانى (رندانه) ناديده گرفته مى‌شوند كه مساله‌ى رهايى زنان مطرح است. آن‌ها فراموش‏ مى‌كنند كه از نظر كارفرماى سرمايه دار، موضوع مشكلات زنانه دستاويزى براى پايين آوردن نرخ عمومى دست‌مزدهاست. به همين ترتيب، آنان فراموش‏ مى‌كنند كه به همان اندازه «وظايف طبيعى» زنان وجود ندارد، كه قانون «طبيعى» توليد سرمايه‌دارى وجود ندارد؛ يا حد «طبيعى» بر سر ميزانى كه از محصول كارگر بايد براى تامين معاش‏ به او برسد، وجود ندارد؛ زيرا در مورد اول، «وظايف» زنان قرار است شامل نگه دارى از كودكان، نگه‌دارى از خانه و فرمان‌بردارى از مرد خانه باشد؛ زيرا در مورد دوم، توليد ارزش‏ اضافه يك شرط ضرورى براى توليد سرمايه است؛ و زيرا در مورد سوم، ميزانى كه كارگران براى معاش خود دریافت‏ مى‌كنند، آن اندازه است كه آن‌ها را بالاتر از مرز گرسنگى نگه دارد. از اين رو، هيچ قانون طبيعى‌اى براى هيچ كدام از اين موارد وجود ندارد؛ به آن معنا كه مى‌توان از قوانين طبيعى حركت ماده صحبت كرد. اين موارد صرفا قراردادهاى موقت جامعه‌ى كنونى هستند، مثل اين كه زبان فرانسه – به عنوان يك قاعده- زبان ديپلماسى شناخته مى‌شود.

بررسى موقعيت زنان در شرايط كنونى در جزئيات مثنوى هزار من مى‌شود، ولى تا آن جا كه به هدف ما برمى‌گردد، لازم است چند نكته‌ی آشنا را مورد تاكيد قرار دهيم. و شايد لازم باشد به يكى دو نكته‌ی كم‌تر آشنا نيز بپردازيم. بدوا، يك موضوع عمومى كه به همه‌ى زنان مربوط مى‌شود. زندگى زنان با مردان مصادف نيست. زندگى آن‌ها به همه تلاقى نمى‌كند و در بسيارى موارد حتا با يك‌دیگر مماس‏ هم نمى‌شود. از اين رو، زندگى نسل بشر از رشد بازمانده است. به گفته‌ى كانت: «يك مرد و يك زن وقتى با هم متحد شوند، همه و تماميت موجود بشرى را تشكيل مى‌دهند؛ يك جنس‏، ديگرى را تكميل مى‌كند.» ولى وقتى هر كدام از جنس‌‏ها ناكامل هستند، و يكى از اين دو تا حد متاثركننده‌اى چنين است، و وقتى به عنوان يك قاعده هيچ كدام از اين دو وارد يك رابطه‌ى آزاد، طبيعى، كامل و واقعى با يك ديگر نمى‌شوند، نوع بشر ديگر نه كامل است و نه تمام.

نكته‌ى دوم، موضوعى است كه به يك تعداد معين از زنان مربوط مى‌شود و براى خود آنان موضوع مهمى است. همه‌ى ما از تاثير برخى وظايف معين، يا عادات زندگى، بر خصوصيت جسمى و يا سيماى كسى كه اين عادات را دنبال مى‌كند، مطلع هستيم. يك چهارپادار يا يك دائم‌الخمر، از روى نحوه‌ى راه رفتن يا قيافه‌اش‏ متمايز است. ولى چند نفر از ماها براى لحظه‌اى مكث كرديم يا جرات اين را داريم كه چنين كنيم و به اين واقعيت خطير فكر كنيم كه چرا اگر يك زن از سن معينى گذشته باشد، از روى سيماى او – چه در خيابان و مكان جمعى باشد و چه در محافل دوستانه- مى‌توانيم فورا تشخيص‏ دهيم كه غير متاهل است يا آن طور كه نويسندگان خوش‏ قريحه با يك كنايه‌ی تلخ يادآور مى‌شوند، چنين زنى «نامطمئن» است؟ در مقابل اما، ما نمى‌توانيم مردى كه غير متاهل است را از مردى كه متاهل است تميز بدهيم. قبل از اين كه به سئوالى كه از چنين حقيقتى در مى‌آيد، بپردازيم، اجازه بدهيد به ميزان دهشت‌ناك زنانى كه غير متاهل هستند، اشاره كنيم. به عنوان مثال در سال ۱۸۷۰ در انگلستان، چهل و دو درصد زنان در چنين وضعيتى قرار داشتند. سئوالى كه از اين حقيقت ناشى مى‌شود، سئوال ساده و مشروعى است؛ ولى به علت پاسخى كه به آن مى‌توان داد، ناگوار است. چگونه است كه خواهران ما مهر اين غرايز از دست رفته، محبت پاسخ نگرفته و طبيعت بخشا مرده را بر چهره‌ى خود حمل مى‌كنند؟ چگونه است كه برادران «بيش‌تر خوش‌وقت» آن‌ها از حمل چنين مهرى بر چهره‌ی خود معاف هستند؟ اين جا ديگر صحبت نمى‌تواند از «قوانين طبيعى» باشد. اين ويژگى مردان، اين نبودن مهر اتحاد مقدس‏ و محترم ازدواج بر مردان – كه به شدت بر زنان است- نتيجه‌ى اجتناب ناپذير نظام اقتصادى ماست. ازدواج‌هاى ما، مانند اخلاقيات ما، متكى به تجارت است. كسى كه نتواند به تعهدات تجارى خود پاسخ گويد، گناه بزرگ‌ترى را در قياس‏ با توهين به دوست‌اش‏ مرتكب شده است. ازدواج‌هاى ما در حكم معاملات تجارى هستند.

مستقل از اين كه ما زنان را به عنوان يك كُليت در نظر بگيريم و يا فقط آن خواهرانى را مد نظر داشته باشيم كه بر روى چهره‌ى غم‌ناك‌شان مهر عفت جاودانه نقش‏ بسته است، به كمبود ايده‌ها و آرمان‌هاى جديد پى مى‌بريم. علت اين امر، همانا وابستگى اقتصادى زن به مرد است. زنان از حقوق انسانى‌شان سلب مالكيت شده‌اند؛ همان طور كه كارگران از حقوق‌شان، به عنوان توليد كننده، سلب مالكيت شده‌اند. روش‏ سلب مالكيت شدن در هر دو حالت همان است كه چنين امرى را در هر زمان و هر شرايطى ممكن مى‌سازد، يعنى استفاده از قهر.

در آلمان فعلى، زن يك صغير در مقايسه با مرد است. يك مرد «طبقه‌ى پايين» مى‌تواند همسر خود را تنبيه كند؛ همه‌ى حق تصميم گيرى درباره‌ى كودكان، به عهده‌ى اوست، حتا اين مساله كه كى كودك را مى‌توان از شير گرفت؛ ثروت زن هر چه باشد، توسط همسر او اداره مى‌شود؛ زن نمى‌تواند بدون اجازه‌ی همسرش‏ وارد هيچ گونه توافقى شود يا به انجمن‌هاى سياسى بپيوندد. لزومى ندارد به اين اشاره كنيم، كه در انگلستان طى چند سال اخير چقدر اين مسايل به نفع زنان بهتر صورت گرفته است و يا به خواننده يادآور شويم چقدر اين تغييرات اخير مديون فعاليت خود زنان بوده است. ولى لازم است گوشزد كنيم، كه على‌رغم كسب همه‌ى اين حقوق مدنى جديد براى زنان انگليسى – چه متاهل و چه مجرد- آنان هر دو به يك‌سان كماكان از نظر اخلاقى به مردان وابسته هستند و شاهد بدرفتارى مردان نسبت به خود مى‌باشند. اين وضعيت در ساير کشورهای متمدن، به جز مورد عجيب روسيه كه در آن زنان از نظر اجتماعى آزادتر از بقيه‌ى اروپا هستند، متفاوت نيست.(۱۰) در فرانسه، زنان طبقات متوسط بالا در موقعيت ناخوشايندترى در مقايسه با انگليس‏ قرار دارند. حال آن كه زنان متعلق به طبقه‌ى متوسط پايين و زنان كارگر در مقايسه با انگلستان و آلمان در موقعيت بهترى هستند. ولى دو بند پياپى در «قوانين مدنى» فرانسه، بندهاى ۳۴۰ و ۳۴۱، نشان‌گر اين هستند كه تا چه اندازه ظلم به زنان از خصلت آلمانى برخوردار است. اين دو بند به ترتيب اشعار مى‌دارند، كه «حق بررسى اين كه پدر كودك كيست، مجاز نيست» و «بررسى اين كه مادر كودك كيست، مجاز است…»

گفتيم كه ازدواج بر اساس‏ تجارت متكى است. اين اقدام در بسيارى موارد يك معامله‌ى پاياپاى است و در همه‌ى اين موارد تا آن جا كه به شرايط كنونى برمى‌گردد، موضوع روش‏ و وسايل آن نقش‏ بسيار مهمى به اجبار بازى مى‌كنند. در بين طبقات مرفه، اين معامله بدون ذره‌اى شرم‌سارى صورت مى‌گيرد. تصاوير سر گرجيوس‏ ميداس‏(Sir Gorgius Midas)، در مجله‌ى «پانچ»، شاهدى بر اين ادعاست. خصلت نشرياتى كه مسايل طبقات مرفه در آن‌ها منعكس‏ مى‌شود، يادآور اين نكته است كه همه‌ى فجايعى كه آن‌ها بازگو مى‌كنند تنها به عنوان ضعف اخلاقى و نه گناه مطرح مى‌شوند. در بين طبقات متوسط پايين، مردان بسيارى از حق زندگى خانوادگى تا زمانى كه ديگر حس‏ داشتن آن را از دست مى‌دهند، محروم‌اند؛ و بسيارى از زنان، كتاب زندگى‌شان را در بهترين لحظات آن به خاطر ترس‏ از محدوديت‌هاى تنگ كار خانگى مى‌بندند. يك دليل ديگر در اثبات اين كه چرا سيستم ازدواج ما از ماهيت تجارى برخوردار است، مساله‌ى زمان وقوع آن در سطوح مختلف جامعه است. زمان ازدواج به هيچ وجه با طول عمر انسان، آن طور كه توقع مى‌رود، تناسب ندارد. برخى افراد متشخص‏ مانند پادشاهان، شاهزادگان و اشراف در سنى كه طبيعت اقتضا كند، يا ازدواج مى‌كنند يا ازدواج داده مى‌شوند. بسيارى از آحاد طبقه‌ى كارگر نيز در سنين جوانى ازدواج مى‌كنند، يعنى در سنى كه زمان طبيعى آن است. ولى سرمايه دار با فضيلت، كه در سن جوانى براى رفع نياز جنسى خود به طور عادى به فحشا توسل مى‌جويد، در باب عاقبت نيانديشى كارگران مداهنه‌آميز داد سخن مى‌دهد. كسى كه علم فيزيولوژى و اقتصاد را مطالعه مى‌كند، نمى‌تواند از اين حقيقت جالب بگذرد كه حتا نظام دهشت‌ناك سرمايه دارى هم نمى‌تواند غريزه‌ى طبيعى و درستى را كه وجود دارد، نابود كند. ولى براى قشرى از جامعه كه بين کارگر و سرمايه دار قرار دارد، ازدواج – همان طور كه قبلا ديديم- به عنوان يك قاعده زمانى رُخ مى‌دهد كه ريحان جوانى به سر آمده و اغراض‏ نفسانى سر به نقصان گذاشته است.

همه‌ى اين شرايط، تاثيرش‏ بر زنان بيش‏ از مردان است. جامعه وسيله‌ى ارضاى غريزه‌ى جنسى مردان را تامين مى‌كند، به رسميت مى‌شناسد و قانونى كرده است. ولى از نظر همان جامعه، زن مجردى كه آن طور كه در بين برادران مجردش‏ رسم است، رفتار مى‌كند، و يا از نظر مردانى كه با او در سالن رقص‏ مى‌رقصند يا با او در جايى كار مى‌كنند، چنين زنى پست است. حتا در بين طبقات كارگر كه در سن طبيعى ازدواج مى‌كنند، زندگى زنان تحت نظام كنونى سخت‌تر و آزار دهنده‌تر است. اين گفته‌ى معروف قديمى كه «تو در محنت كودكان را بزرگ خواهى كرد»، نه فقط متحقق مى‌شود، بلكه بسط هم مى‌يابد. زن ملزم است كه كودكان خود را براى سال‌هاى طولانى، بدون استراحت و بدون آن كه اميدى براى خود ببيند، در همان فضاى دايمى كار و محنت بزرگ كند. مرد كارگر كه به خاطر كار فرسوده شده است، در عصر هيچ كارى براى انجام ندارد، ولى زن تا زمان خواب مشغول است و آن جا كه او فرزندان خردسال داشته باشد، زحمت او تا حتا در تمام طول شب ادامه دارد.

وقتى ازدواج صورت گرفت، همه‌ی خوبى‌ها براى يكى و همه‌ی سختى‌ها براى ديگرى است. برخى در تعجب‌اند، كه چرا جان استوارت ميل نوشت: «ازدواج در شرايط كنونى تنها شكل واقعى بردگى است، كه از نظر قانون به رسميت شناخته شده است.» آن چه ما را متعجب مى‌كند، اين است كه چرا او اين بردگى را نه امرى احساسى، بلكه اقتصادى و ناشى از نظام سرمايه‌دارى‌مان نديد. بعد از ازدواج نيز – همانند قبل از آن- زن تحت محدوديت قرار دارد، حال آن كه براى مردان چنين نيست. زنا براى زنان در حكم جُرم است، حال آن كه براى مردان يك خطاى جنسى محسوب مى‌شود. مرد مى‌تواند به بهانه‌ى زنا تقاضاى طلاق كند، ولى زن نمى‌تواند. زن بايد ثابت كند، كه مرد بر عليه او خشونت (يعنى از نوع فيزيكى آن) اعمال كرده است. بنابراين، ازدواجى كه به اين سان ترتيب داده شده است، و چنين نتايج و عواقبى را به هم‌راه دارد، به نظر ما – و ما اين را با در نظر داشتن همه‌ى ملاحظات مى‌گوييم- از فحشا بدتر است. به چنين اقدامى، مقدس‏ و اخلاقى گفتن، هتك حرمت است.

در رابطه با موضوع طلاق لازم است به يك مورد از خودفريبى، نه فقط براى جامعه و طبقات تشكيل دهنده‌ی آن، بلكه افراد اشاره كنيم. روحانيون آماده و حاضرند هر كس‏ و همه، از جوان گرفته تا سال‌مند، از فرد نيكو گرفته تا پست، را با يك ديگر ازدوج دهند «بدون آن كه سئوالى بپرسند»، آن‌طور كه يك تعداد آگهى‌هاى تبليغاتى براى ازدواج عنوان مى‌كنند. ولى همان روحانيون، با غضب، در مقابل طلاق قرار مى‌گيرند. اعتراض‏ به چنين ازدواج‌هاى ناسازگارى كه آن‌ها به دفعات مُهر تائيد بر آنان مى‌زنند، از نظر روحانيون «دخالت در آزادى افراد» است. ولى در واقع مخالفت با هر چه از تسهيل شدن امر طلاق جلوگيرى كند، دخالتى جدى در امر آزادى فرد است. مساله‌ى طلاق، كه در هر مورد امرى بغرنج است، باز پيچيده‌تر مى‌شود اگر كه آن را اولا در رابطه با شرايط كنونى و ثانيا در رابطه با شرايط سوسياليستى آينده در نظر بگیریم. بسيارى از متفكران پيش‌رفته، خواهان شرايط آسان‌ترى براى طلاق در شرايط كنونى هستند. به باور آنان، طلاق بايد به راحتى ازدواج باشد؛ كه مراوده‌اى كه در آن دو نفر وارد شدند، بدون آن كه فرصت كافى براى شناخت از يك‌ديگر داشته باشند، نبايد فسخ ناپذير باشد يا رعايت آن به شدت سخت گيرانه باشد؛ كه عدم تطابق مزاج، عدم تحقق اميدهاى ديرين، صرف بيزار بودن، همه به خودى خود شرط كافى براى جدا شدن هستند؛ و بالاخره و از همه مهم‌تر، شرايط طلاق بايد براى زوجين يك سان باشد. همه‌ى اين مطالبات عالى هستند و نه فقط امكان‌پذير، بلكه منصفانه هم هستند اگر كه – و به اين اگر توجه كنيد- موقعيت اقتصادى هر دو زوج يك‌سان باشد. ولى قضيه به هيچ وجه چنين نيست. از اين رو، هر چند با هر كدام از اين ايده‌ها در تئورى موافقيم، ولى ما بر اين باور هستيم كه وقتى اين ايده‌ها در شرايط كنونى به مرحله‌ى عمل برسند، نتيجه‌ى آن‌ها در اكثر موارد به اعمال ستم بيش‌تر بر زنان منجر خواهد شد. مرد مى‌تواند از وجود اين مطالبات استفاده كند، ولى زن نمى‌تواند مگر در موارد بسيار نادر، يعنى آن جا كه او از ملك يا وسيله‌ى معاش‏ برخوردار است. براى مرد فسخ ازدواج به معناى آزادى است، اما براى زن اين به معناى گرسنگى براى خود و فرزندانش‏ است.

ممكن است از ما پرسيده شود، آيا همين اصول مربوط به طلاق به نظام سوسياليستى هم مربوط خواهند شد؟ پاسخ ما اين است كه وحدت مرد و زن – همان‌طور كه در بخش‏ ديگر اين نوشته توضيح خواهيم داد- در جامعه‌ى سوسياليستى از چنان خصلتى برخوردار است كه كُلا لزوم طلاق را برطرف خواهد كرد.

در بررسى دو نكته‌ى قبلى، تا آن جا كه به وضعيت زنان در آينده برمى‌گردد، ما انتظار برخورد خصمانه‌ترى از آن چه تاكنون صورت گرفته را داريم. البته به هر دوى اين‌ها، فعلا به طور گذرا اشاره كرديم. نكته‌ى اول، موضوع غريزه‌ى جنسى بود. به نظر ما، روشى كه جامعه به اين موضوع برخورد مى‌كند به طور خطرناكى اشتباه است. اين روش‏ از همان ابتدا خطاست. كودكان ما به طور دائم ساكت مى‌شوند، وقتى كه درباره‌ى چگونگى به وجود آمدن و تولد نوزاد مى‌پرسند. حال آن كه اين سئوال همان قدر طبيعى است، كه كنجكاوى درباره‌ى تپش‏ قلب يا حركت شُش‌‏ها موقع تنفس‏. سئوال مربوط به بوجود آمدن و تولد نوزاد، بايد به همان روشنى سئوال مربوط به تپش‏ قلب و شُش‌‏ها پاسخ داده شود. شايد تا زمان معينى براى يك كودك توضيح جوانب فيزيولوژيك اين موضوع قابل درك نباشد، هر چند ما در اين جا نمى‌توانيم چنين زمانى را تعريف کنیم. ولى هيچ وقت زمان آن نيست، كه درباره‌ى فعاليت‌هاى بدن به كسى بتوان دروغ گفت. هر چه دختران و پسران ما بزرگ‌تر مى‌شوند، موضوع رابطه‌ى جنسى هر چه بيش‌تر به يك امر رازآلود و شرمنده تبديل مى‌شود؛ و به همين دليل، يك كنجكاوى ناموجه و ناسالم در آن‌ها شكل مى‌گيرد. ذهن آن‌ها به ميزان زيادى بر موضوع تمركز مى‌كند، براى مدتى طولانى درباره‌ى آن ناخرسند يا به طور ناكامل خرسند مى‌ماند، تا بالاخره به يك وضعيت مريض‏‌گونه مبتلا مى‌شود. به نظر ما، درباره‌ى ارگان‌هاى تناسلى بدن، اوليا و فرزندان بايد به همان اندازه به صراحت و راحتى صحبت كنند، كه درباره‌ى دستگاه گوارشى. مخالفت با چنين امرى متاثر از يك غرض‌ورزى عوامانه بر عليه تدريس‏ فيزيولوژى است؛ غرض‌ورزى‌اى كه صريح‌ترين بيان خود را در نامه‌ی يك ولى به رئيس‏ هيات امناى يك مدرسه نشان داد. در اين نامه آمده است: «لطفا به دختر من هیچ چیز درباره‌ى درون او ياد ندهيد. چنين امرى به او هيچ چيز ياد نمى‌دهد و زشت است.» تاكنون چند نفر از ماها از توضيح دروغ و سركوب واقعى در اين باره از اوليا، معلمان و حتا خدمه‌ى خود رنج برديم؟ اجازه بدهيد از خودمان با صداقت كامل بپرسيم، كه از زبان چه كسى و تحت چه شرايطى براى اولين بار حقيقت درباره‌ى والد شدن را شنيديم. با اين وجود، اين حقيقتى است كه به تولد يك نوزاد كوچك مربوط مى‌شود و ما به اشتباه آن را مقدس‏ مى‌خوانيم. در چه تعداد موارد، اين مادر است كه از حق مقدس‏ گفتن اين حقيقت برخوردار است؛ حقى كه ناشى از رنج اوست؟

همين‌طور ما بر اين باوريم، كه با صداقت با كودكان درباره‌ى اين مسايل صحبت كردن به هيچ وجه به آن‌ها صدمه‌اى نمى‌زند. اجازه بدهيد از ببل نقل كنيم، كه به سهم خود از خانم ايزابلا بيچر هوكر (Isabella Beecher Hooker) چنين نقل مى‌كند: «براى ارضاى حس‏ كنجكاوى دايمى پسر كوچك هشت ساله‌اش‏ كه از او به طور منظم درباره‌ى منشاء خود مى‌پرسيد، و براى اين كه به او قصه نگويد – امرى كه از نظر وى غير اخلاقى بود- او تصميم مى‌گيرد كه همه‌ى حقيقت را به پسرش‏ بگويد. اين كودك به مادر خود به دقت گوش‏ كرد و از آن روز كه شنيد كه چقدر او به مادرش‏ درد و دلهره تحميل كرده بود، با دل رحمى و احترام خاصى به او ابراز علاقه مى‌كند. همان احترامى كه وى نسبت به زنان ديگر نشان مى‌دهد.» براى ما حداقل يك زن وجود دارد، كه به كودكانش‏ همه‌ى حقيقت را گفته است. كودكان او نسبت به او عشق و احترام عميق‌تر و متفاوتى نسبت به گذشته نشان داده‌اند.

هم‌زمان با اين شرمندگى كاذب و رازدارى دروغين، آن چه ما با آن مخالفيم، جداسازى ناسالم كودكان بر اساس‏ جنسيت است كه از همان زمانى كه كودكستان را ترك مى‌كنند، شروع مى‌شود و فقط وقتى كه زنان و مردان مجددا در خاك سرد كنار هم گذاشته مى‌شوند، به پايان مى‌رسد. در كتاب «داستانى از يك مزرعه‌ی آفريقایى»(۱۱)، دخترى به نام ليندال (Lyndall) فرياد مى‌زند: «ما وقتى تازه به دنيا آمده بوديم و روى زانوى پرستارمان بوديم، با هم برابر بوديم و مجددا وقتى آرواره‌هاى ما را براى آخرين بار براى خواب ابدى مى‌بندند، با يك‌ديگر برابر خواهيم شد.» اين جداسازى در مدارس‏ صورت مى‌گيرد و حتا در برخى كليساها نیز على‌رغم ضمنى بودنش‏ در رواج است. بدترين شكل اين جداسازى البته در نهادهاى غير انسانى‌اى به نام خانقاه و صومعه صورت مى‌گيرد. ولى حتا اشكال كم‌تر زننده‌ى اين رفتار، كم و بيش‏ غير انسانى هستند. در جوامع عادى حتا محدوديت‌هايى كه بر سر رابطه‌ى جنسى قرار مى‌دهند – مانند اقدامات سركوب‌گرایانه‌اى كه بر عليه پسر بچه‌ها در مدارس‏ اعمال مى‌كنند- منشاء اين رفتار زشت است. اين محدوديت‌ها به ويژه در رابطه با موضوعاتى كه درباره‌ى آن‌ها صحبت مى‌شود، خطرناك است. در صحبت‌هايى كه بين مردان در اتاق‌هاى پذيرايى اقشار مرفه و متوسط جامعه رد و بدل مى‌شود، هر مردى عواقب اين را مى‌بيند؛ هر چند كه ممكن است از نظر او چنين نباشد. فقط وقتى كه مردان و زنان با ذهن سالم، يا حداقل با تلاش‏ براى چنين سلامت ذهنى‌ای، مسايل جنسى را در تماميت آن – به عنوان انسان‌هاى آزاد و با صراحت تمام در مقابل يك ديگر- به بحث بگذارند، مى‌توان اميدى به حل اين وضعيت داشت. براى اين موضوع نيز، همان طور كه ما در موارد ديگر تكرار كرديم، لازم است درك شود كه مبناى همه‌ى اين قضايا اقتصادى است. مرى ولستون كرافت (y WollstonecraftMar) در كتاب «حقوق زنان» صحبت از درهم آمیزی جنس‏ مذكر و مونث و نه جدايى آنان در طول زندگى‌شان مى‌كند. وى طالب آن است، كه زنان از همان امكان برابر براى آموزش‏ برخوردار باشند كه مردان برخوردارند و اين كه آنان بايد در همان مدارس‏ و دانش‌گاه‌هايى آموزش‏ داده شوند كه مردان شركت مى‌كنند و بالاخره اين كه از همان زمان طفوليت تا زمان بالغ شدن، هر دو جنس‏ بايد در كنار يك‌ديگر تعليم ببينند. اين مطالبه خارى است به چشم آقاى ج. س‏. جيفرسون (J.C. Jeaffreson)، كه اخيرا در اين زمينه تاليفاتى دارد.

دو شكل افراطى ناشى از اين جدايى جنس‌‏ها – همان طور كه ببل مى‌گويد- مردان زن صفت و زنان مرد صفت هستند. اين‌ها دو نوع افراد هستند، كه حتا يك فرد عادى نيز با يك ترس‏ كاملا طبيعى از ديدن چنين ناهنجارى‌اى جا مى‌خورد. به دلايلى كه قبلا اشاره كرديم، نوع اولى كم‌تر از نوع دومى قابل مشاهده است. ولى اين دو نوع ناهنجارى، تنها اشكال بيمار گونه‌اى كه ناشى از نحوه‌ى برخورد غير طبيعى ما به روابط جنسى است، نيستند. تجرد ناسالم، كه قبلا درباره‌ی آن صحبت كرديم، يك نوع ديگر اين ناهنجارى است. جنون، نوع چهارم آن است. خودكشى، نوع پنجم آن. تا آن جا كه به دو مورد آخرى برمى‌گردد، ذكر قدرى آمار درباره‌ى يكى و يك تذكر درباره‌ى ديگرى لازم است. بيش‌تر زنانى كه خودكشى مى‌كنند، بين سنين شانزده و بيست و يك قرار دارند. خيلى از اين خودكشى‌ها ناشى از حاملگى است، كه نظام اجتماعى ما آن را تا حد یک جُرم تنزل مى‌دهد. ولى خودكشى‌هاى ديگر ناشى از ارضاء نشدن غرايز جنسى هستند، كه معمولا با عبارت مطبوع «عشق نوميد شده» به آن اشاره مى‌شود. و اكنون به چند آمار درباره‌ى ميزان ديوانگى، كه از صفحه‌ی ۴۷ ترجمه‌ى انگليسى كتاب ببل استخراج شده است: در شهر هانوفر، ۱۸۸ بيمار روانى زن وجود دارد؛ اين يعنى يك بيمار روانى براى هر ۴۵۷ زن مجرد و يك بيمار روانى براى هر ۱۳۱۶ زن مزدوج؛ در ايالت ساكسونى، ۲۴۰ بيمار روانى زن مجرد به ازاى هر يك ميليون زن مجرد سالم و ۱۲۵ بيمار روانى زن متاهل به ازاى هر يك ميليون نفر زن متاهل وجود دارد. در پروس‏، در سال ۱۸۸۲، براى هر ده هزار مرد مجرد، ۲/۳۲ مرد روانى مجرد، ۵/۹ مرد متاهل روانى، ۳/۲۹ بيمار روانى زن مجرد و ۵/۹ زن روانى متاهل وجود داشت.

وقت آن فرا رسيده است، كه هم مردان و هم زنان دريابند كه كشتن غريزه‌ى جنسى هميشه با فاجعه دنبال مى‌شود. احساسات افراطى مضر است. ولى افراط مقابل آن، يعنى كشتن غريزه‌ى طبيعى انسانى نيز مضر است… و با اين وجود هنوز هزاران زن از ملتهب‌ترين شرايط عبور مى‌كنند، تا به قربانى نظام اجتماعى ما تبديل شوند؛ هزاران زن هر ماه و هر سال فريفته مى‌شوند و «دوران عنفوان جوانى برگشت ناپذير» خود را از دست مى‌دهند. از اين رو ما – و در اين مورد ديگر مى‌توانيم بگوييم همه‌ی سوسياليست‌ها در هر دوره‌اى- معتقديم كه حفظ عصمت يك امر ناسالم و غيرمقدس‏ است. و منظور ما از حفظ عصمت، همواره سركوب همه‌ى غرايزى است كه به بارور شدن منجر مى‌شود. اين آن چيزى است، كه به نظر ما جُرم است. و مانند همه‌ى جرايم، مرتكب شونده‌ى جُرم تنها كسى نيست كه از آن رنج مى‌برد، بلكه اين خود جامعه است كه به زن ارتكاب چنین جُرمى را تحميل مى‌كند. در اين جا ما كاملا با شلى (Shelly) موافق‌ايم، وقتى كه در يادداشت‌هاى خود به كتاب «ملكه ماب» مى‌گويد: «عصمت يك خرافه‌ى مذهبى و الهى است و دشمن بزرگ‌ترى بر عليه اعتدال طبيعى است تا احساسات سطحى؛ زيرا که ریشه‌ی خوش‌وقتی فردى را مى‌خشكاند و بيش‏ از نيمى از جمعيت بشرى را محكوم به رنجى مى‌كند كه يك عده‌ى قليل به اعتبار قانون بر آنان تحميل كرده‌اند.»(۱۲) و بالاخره، در رابطه‌ى مهم با اين موضوع بايد يادآور شويم كه شواهد پزشكى جمع‌آورى شده نشان مى‌دهد كه تا آن جا كه به موضوع حفظ عصمت برمى‌گردد، زنان بيش‏ از مردان رنج مى‌برند.

نكته‌ى ديگرى كه پيش‏ از پرداختن به آخرين موضوع اين نوشته مايليم به آن بپردازيم، چيزى است كه نتيجه‌ى نظام كنونى ماست: منظورمان فحشا است. اين شر – همان طور كه قبلا گفتيم- در برخى از كشورهاى اروپايى به رسميت شناخته شده و قانونى است. آن چه كه شايد گفتن آن، بيان يك دوباره گويى باشد، اين است كه طرف‌داران اصلى فحشا، طبقه‌ى متوسط است. از اشرافيت البته انتظار نمى‌رود، ولى اين كاملا به بخش‏ اصلى نظام شنيعى كه از سرمايه‌داران «عمدتا پاك‌دامن»، مرفه و محترم تشكيل مى‌شود، مربوط است. اين صرفا به تمركز بالاى ثروت و عادت ناشى از آن براى خوش‏‌گذرانى ناشى نمى‌شود. دليل عمده اين است، كه در جامعه‌اى كه متكى به سرمايه است و بنابراين در مركز آن طبقه‌ى متوسط سرمايه‌دار وجود دارد، طبيعى است كه فحشا به عنوان يكى از بدترين نتايج چنين جامعه‌اى اساسا توسط همين طبقه مورد حمايت قرار گیرد. این حقيقت ما را به اخلاقياتى مى‌رساند، كه ما اين بار به يك شكل ديگر آن را تاكيد مى‌كنيم…

براى رفع فحشا بايد از شر همه‌ى آن شرايط اجتماعى‌اى كه بانى آن است، خلاص‏ شد. ملاقات‌هاى شبانه با فحشا، اسكان كسانى كه محنت‌زده هستند، و همه‌ى تلاش‏‌هاى خوش‌نيتى كه براى دست و پنجه نرم كردن با اين معضل ناراحت كننده صورت مى‌گيرد، همان‌طور كه خود مبتكران اين تلاش‌‏ها نوميدانه اعتراف مى‌كنند، به عبث است. و اين تلاش‌‏ها عبث هم خواهد ماند، تا وقتى نظام توليدى‌اى پا بر جاست؛ كه يك جمعيت مازاد كار توليد مى‌كند و به خلق مردان و زنان مجرمى مى‌انجامد، كه متاسفانه به راحتى از طرف جامعه «طرد شده‌اند». سوسياليست‌ها مى‌گويند با خلاص‏ شدن از شر اين نظام، يعنى نظام توليدى سرمايه‌دارى، فحشا نيز از بين مى‌رود.

اين ما را به نكته‌ى آخرمان مى‌رساند. ما سوسياليست‌ها چه مى‌خواهيم؟ ما انتظار چه چيزى را داريم؟ چه چيزى است كه ما از وقوع آن به اندازه‌ى طلوع صبح‌گانه‌ى خورشيد مطمئن هستيم؟ چه تغييرات تكاملى‌اى در جامعه ممكن است، كه فى‌الحال ما زمينه‌هاى آن‌ها را مى‌بينيم؟ و چه تغييراتى در وضعيت زنان، در نتيجه‌ى اين تغييرات تكاملى، از نظر ما قابل پيش‌بينى است؟ اجازه بدهيد بدوا خودمان را از هر گونه پيش‌گويى پيامبرگونه معاف كنيم. ولى آن كس‏ كه با اتكا به استدلال درباره‌ى سير يك رشته پديده‌هاى قابل مشاهده، نتايج اجتناب‌ناپذير آن‌ها را متوجه است، به هيچ وجه پيامبر نيست. يك فرد همان قدر پيش‌گويى مى‌كند، كه وقتى درباره‌ى يك موضوع قطعى شرط‌بندى مى‌كند. براى ما روشن است كه در جامعه‌ى آلمان – مانند انگلستان- زمين‌دارى آزاد كه زمانى اساس‏ آن را تشكيل مى‌داد به نظام فئودالى منجر شده و اين نظام با سرمايه‌دارى جايگزين گرديده و بنابراين اين نظام آخرى نيز مانند نظام‌هاى قبل از آن ابدى نيست، بلكه به نظام سوسياليستى تغيير خواهد كرد. به عبارت ديگر، همان طور كه برده‌دارى به نظام فئودالى، و نظام فئودالى به بردگى مزدى كنونى تحول يافت، نظام بردگى مزدى نيز به شرايطى تغيير خواهد كرد كه همه‌ى ابزار توليد ديگر نه متعلق به برده‌دار، يا ارباب فئودال و يا ارباب بردگان مزدى – يعنى سرمايه‌دار- بلكه به كُل جامعه تعلق خواهد داشت. در مقابل آنان كه با اين ادعاى ما مى‌خواهند به تمسخر و طعنه جواب دهند، ما معترفيم كه تا آن‌جا كه به جزئيات جامعه‌ى سوسياليستى برمى‌گردد، ما همان قدر آماده‌ايم درباره‌ى آن‌ها صحبت كنيم كه اولين سرمايه‌داران مى‌توانستند درباره‌ى جزئيات نظامى كه خلق كردند، صحبت كنند. هيچ چيز سطحى بودن و غير منصفانه بودن درك ناچيز از سوسياليسم را بيش از سر و صداى مبتذل درباره‌ى اعلام جزئيات دقيق شرايط اجتماعى‌اى كه ما معتقديم جهان به طرف آن در حركت است، نشان نمى‌دهد. هيچ مدافع يك حقيقت جديد و بزرگ و همين طور هيچ يك از طرف‌داران چنين كسى نمى‌توانند اين حقيقت را در همه‌ى تنوعات آن تعيين كنند. آيا داشتن چنين توقعى معادل اين نيست، كه كسى كشف نيروى جاذبه توسط نيوتن را رد كند، به اين علت كه او در زمان خود نتوانسته بود با استفاده از اين تئورى وجود سياره‌ى نپتون را اعلام كند؟ يا مثل اين نيست كه كسى تئورى انتخاب طبيعى داروين را رد كند، به اين علت كه در اين تئورى جايگاه غريزه هنوز روشن نشده است؟ و اين البته دقيقا كارى است، كه مخالفين معمول سوسياليسم همواره با يك متانت پوچ انجام مى‌دهند. چنين افرادى فراموش‏ مى‌كنند كه در مقابل هر دشوارى و محنتى كه به باور آن‌ها از اجتماعى شدن وسايل توليد ناشى مى‌شود، يك دوجين بدتر از آن فى‌الحال در جامعه‌ى پوسيده‌ی كنونى وجود دارد.

پس‏ چه چيزى است، كه ما با اطمينان فكر مى‌كنيم صورت خواهد گرفت؟ ما تاكنون از سير تفكر ببل كه كار مدلل او، ما را در شروع آن قرار داده بود، استفاده كرديم و بنابراين براى پاسخ به اين سئوال با كمال رضايت و شوق به خود او برمى‌گرديم. در پاسخ به سئوال فوق، او مى‌نويسد:

«جامعه‌اى كه در آن همه‌ى ابزار توليد به جامعه تعلق دارد، جامعه‌اى كه همه را مستقل از تمايزات جنسى برابر مى‌داند، و براى همه استفاده از هر دستاورد علمى و فنى را فراهم مى‌سازد؛ جامعه‌اى كه همه‌ی كسانى كه فعلا غيرمولد هستند، يا فعاليت آن‌ها مضر است، همه‌ی كسانى كه تنبل و مفت‌خور هستند، بله همه را به كار تشويق مى‌كند، در عين اين كه زمان كار ضرورى براى تامين خود را به حداقل مى‌رساند و شرايط فكرى و جسمى همه‌ى اعضاى خود را به بالاترين سطح ممكن ارتقا مى‌دهد.»

ما نه از خود و نه از مخالفين‌مان اين را مخفى نگه نمى‌داريم، كه اولين قدم براى ايجاد چنين جامعه‌اى ضبط مالكيت خصوصى بر زمين و همه‌ى ابزار توليد است. با چنين اقدامى، دولت نيز به مفهوم كنونى آن الغا خواهد شد. تا آن جا كه به خلط اهداف ما برمى‌گردد، هيچ چيز معمول‌تر از باور آن دسته از افراد گيج نيست كه فكر مى‌كنند تغييراتى كه ما طالب آن‌ها هستيم، مى‌تواند توسط نظام دولتى فعلى برقرار و متعاقبا حفظ شود. ارگان دولت در شرايط كنونى، يك سازمان قهرى براى حفظ شرايط حاضر مالكيت و سيادت اجتماعى ناشى از آن است. نمايندگان چنين ارگانى، يك تعداد قليل از مردان طبقه‌ى متوسط و مرفه هستند كه براى دريافت حقوق‌هاى بسيار بالاى غير معمولى با يك ديگر رقابت مى‌كنند.

دولت تحت سوسياليسم، اگر واقعا هنوز چنين لغتى كه با يك پديده‌ى تاريخى زشت تداعى مى‌شود، كماكان معمول باشد، ظرفيت سازمان‌یافته‌ی جامعه‌ى كارگران است. ماموران چنين نهادى، از شرايط زندگى يك‌سانى با ساير هم‌كاران خود برخوردارند. جدايى كار و هنر، تناقض‏ كار فكرى و يدى – يعنى آن چه كه روح هنرمندان را آزار مى‌دهد، بدون آن كه خود آن‌ها از علل اقتصادى چنين محنتى مطلع باشند- از بين خواهد رفت.

و اكنون ما به اين سئوال مى‌رسيم، كه موقعيت آتى زنان و در نتيجه نژاد بشرى چگونه با اين تغييرات دگرگون مى‌شود؟ يكى دو چيز است كه ما از آن‌ها كاملا مطمئن هستيم. در ساير موارد سير تكامل جامعه خود به طور اثباتى درباره‌ى آن‌ها تصميم خواهد گرفت، هر چند هر كدام از ماها ممكن است نظرات خودش‏ را درباره‌ى هر يك از اين موارد داشته باشد. قطعا برابرى براى همه، مستقل از تمايز جنسى، معمول خواهد شد. از اين رو، زنان ديگر مستقل خواهند شد و تحصيلات و امكانات آنان با مردان يك‌سان خواهد شد. هر زنى كه مانند هر مرد ديگرى از سلامت جسم و روان برخوردار باشد (و چقدر تعداد چنين زنانى به سرعت افزايش‏ خواهد يافت!) يك، دو يا سه ساعت از وقت اجتماعى خود را صرف نيازهاى جامعه مى‌كند و مابقى وقت‌اش‏ براى خود او باقى مى‌ماند. از آن پس‏ او آزاد است كه از اين وقت براى هنر و علم، ياد دادن و نوشتن، و یا تفريح در هر شكل ديگرش‏ استفاده كند. فحشا به هم‌راه دلايل اقتصادى‌اى كه موجب آن است، و در شرايط كنونى آن را ضرورى هم كرده است، از بين خواهد رفت.

اين كه آيا در جامعه‌ى سوسياليستى تك زوجى يا چند زوجى معمول خواهد بود، يكى از آن جزئياتى است كه ما فقط مى‌توانيم ‌درباره‌ى آن به عنوان فرد اظهار نظر كنيم. اين موضع آن قدر با اهميت است، كه نمى‌توان به آن در ميان گرد و غبار مسموم كننده‌ى نظام سرمايه‌دارى پاسخ داد. به باور شخصى ما، تك زوجى دست بالا را پيدا خواهد كرد. تقريبا به تعداد مساوى مرد و زن وجود دارد و تركيب كامل، متوازن و با دوام دو نفر، حالت ايده‌آلى است. چنين حالتى، كه تقريبا در شرايط كنونى غير قابل حصول است، به چهار عامل احتياج دارد. اين‌ها شامل عشق، احترام، نزديكى فكرى و برخوردارى از ضروريات زندگى است. هر كدام از اين چهار عامل در نظامى كه ما به طرف آن در حال حركت هستيم، ممكن‌تر از جامعه‌اى است كه فعلا «وجود ما در آن قرار دارد». عامل چهارم، يعنى برخوردارى از ضروريات زندگى براى همه، در جامعه‌ى آينده تامین است. همان طور كه ابسن (Ibsen) در كتاب «خانه‌ی یک عروسک» از زبان هلمر (Helmer) خطاب به نورا (Nora) مى‌گويد: «زندگی در خانه‌ای كه اساس‏ آن متكى به قرض‏ و وام گرفتن باشد، ديگر آزاد و زيبا نيست.» ولى قرض‏ و وام گرفتن براى كسى كه ديگر نه يك فرد منزوى، بلكه عضوى از جامعه است، ديگر رُخ نخواهد داد. تا آن جا كه به نزديكى فكرى برمى‌گردد، تحصيلات يك‌سان براى زنان و مردان و پرورش‏ مختلط آن‌ها تا زمانى كه با يك ديگر هم‌زى شوند، سطح بالاترى از چنين نزديكى‌اى را ممكن مى‌سازد. گفته‌ى آن زن جوانى كه در منظومه‌ى شعر «در خاطرات» تنى‌سون (Tennyson) گفته بود: «من قادر به فهم نيستم، چون عاشقم»، ديگر يك اسطوره خواهد شد. هر كس‏ ديگر ياد گرفته است، كه هيچ عشقى بدون فهم نيست. و عشق و احترام كه به آن‌ها نياز است و در شرايط فعلى به علت بزه‌كارى و كمبودهايى كه محصول نظام تجارى جامعه است از بين مى‌روند، هر چه آسان‌تر در جامعه‌ى آينده به دست مى‌آيند و تقريبا هيچ وقت از بين نخواهند رفت. رابطه‌ى بين مرد و زن اساسا يك رابطه‌ى طبيعى خصوصى خواهد بود، بدون آن كه يك مامور دولتى در آن دخالت كند. زن ديگر برده‌ى مرد نخواهد بود، بلكه برابر اوست. و طبعا ديگر به طلاق هم احتياجى نيست.

آيا آن طور كه ما فكر مى‌كنيم، تك زوجى بهترين شكل رايج در چنين جامعه‌اى خواهد بود؟ نمى‌دانيم، ولى مطمئن هستيم كه بهترين شكل چنين رابطه‌اى توسط شعور جمعى كه ديگر پخته‌تر و غنى‌تر از ماست، تعيين خواهد شد. ما به همان اندازه مطمئن هستيم، كه هر چه چنين شكلى باشد، ديگر معامله‌ى پاياپايى كه در دوران تاسف‌بار ما به نام ازدواج صورت مى‌گيرد و در آن اين زن است كه مجبور است تك زوجى را رعايت كند، نخواهد بود. مهم‌تر از هر چيز، ما مطمئن هستيم كه دو نفرين بزرگى كه باعث برهم زدن رابطه‌ى مرد و زن هستند، از بين خواهند رفت. اين دو نفرين، يكى رفتار متفاوت در قبال زنان و مردان است و ديگرى عدم بيان حقيقت. ديگر شرايطى وجود نخواهد داشت، كه قوانين متفاوتى براى زنان و مردان وجود داشته باشد. اگر جامعه‌ى آينده – مانند جوامع كنونى اروپا- اين را حق مرد بداند كه علاوه بر همسر خود، معشوقه هم داشته باشد، در آن صورت همان آزادى شامل زنان نيز خواهد شد. همين طور، پنهان‌كارى شنيع و دروغ‌گويى مداوم كه زندگى در اكثر خانه‌هاى انگليسى را به يك دورويى سازمان يافته تبديل كرده، ديگر وجود نخواهد داشت. آن چه نظر پخته و فكر شده‌ى جامعه باشد، به طور منصفانه و آشكارى انجام خواهد شد. زن و شوهر مى‌توانند كارى بكنند كه امروز تعداد بسيار كمى از آن برخوردارند: آن‌ها مى‌توانند با صادقت در چشم هم نگاه كنند و از آن چه در قلب يك‌ديگر مى‌گذرد، باخبر شوند. تا آن جا كه به ما برمى‌گردد، ما فكر مى‌كنيم كه پيوستن يك مرد به يك زن براى همه حالت مطلوبى است و اين دو در قلب يك ديگر آن چه را خواهند يافت كه در چشم آن‌ها وجود دارد؛ و اين همانا تجسم يك‌ديگر است.

* * *

توضيحات:

۱- آگوست ببل يكى از بنيان گذاران حزب سوسيال دموكرات آلمان و يكى از رهبران برجسته‌ى جنبش‏ كارگرى آلمان و جهان بود. او در سال ۱۸۶۶ به «سازمان جهانى مردان كارگر»، موسوم به انترناسيونال اول، پيوست و در سال ۱۸۶۷ به رهبری اتحاد سازمان‌هاى كارگرى آلمان انتخاب شد. ببل، ليبكنخت، و و. براكه، حزب سوسيال دموكرات آلمان (موسوم به حزب ايزناخيست‌ها) را در سال ۱۸۶۹ تاسيس‏ كردند. او در سال ۱۸۶۷ براى ‌دو سال به اتهام جُرم ساختگى خيانت به ميهن به زندان محكوم شد. ببل يكى از رهبران سوسيال دموكرات در مبارزه‌ى دوازده ساله‌ى‌شان در مقابل قانون بر عليه سوسياليست‌ها بود، قانونى كه از طرف بيسمارك صدراعظم آن زمان آلمان معمول شد و هر گونه فعاليت سوسيال دموكرات‌ها را منع مى‌كرد. ببل نقش‏ مهمى در اشاعه‌ى ماركسيسم در جنبش‏ كارگرى آلمان داشت و يكى از بنيان‌گذاران انترناسيونال دوم بود. يكى از مهم‌ترین آثار نظرى او كتاب «زنان و سوسياليسم» است، كه در سال ۱۸۷۹ منتشر شد؛

۲- كتاب آگوست ببل تحت عنوان «زنان و سوسيالسم» براى اولين بار در فوريه‌ی ۱۸۷۹ در لايپزيك منتشر شد. در روز بیست و چهارم مارس‏ همان سال، اين كتاب مطابق قانون ضد سوسياليست‌هاى بيسمارك، كه در اكتبر ۱۸۷۸ معمول شده بود، ممنوع شد. ببل مجبور شد كه براى هشت چاپ بعدى كتاب عنوان آن را عوض‏ كند. عنوان جديد كتاب «زنان، گذشته، حال و آينده» بود. اولين ترجمه‌ى انگليسى اين كتاب تحت اين عنوان منتشر شد؛

۳- نويسندگان مقاله در اين جا از عنوان مختصر كتاب ببل استفاده كردند؛

۴- نويسندگان مقاله به حزب سوسيال دموكرات كارگران آلمان اشاره دارند، كه در سال ۱۸۶۹ در ايزناخ تاسيس‏ شد و متعاقبا در كنگره‌ی وحدت گوتا، در سال ۱۸۷۵، نام خود را به حزب سوسياليست كارگران آلمان تغيير داد؛

۵- اثر فردريك انگلس‏ تحت عنوان «منشاء خانواده» براى اولين بار به آلمانى در زوريخ در سال ۱۸۸۴ منتشر شد و براى بار نخست به انگليسى در ابتداى قرن بيستم در آمريكا منتشر شد. در اين جا النور ماركس‏ – اولينگ اين تز انگلس‏ را به كار مى‌برد، كه روابط خانوادگى تاريخا متعين هستند و لذا قابل تغييرند؛

۶- فرانسيس‏ بيكن، فيلسوف، سياست‌مدار و حقوق‌دان انگليسى بود. كارل ماركس‏ از او «به عنوان پدر ماترياليسم انگليسى و همه‌ى علوم آزمايش‌گاهى جديد» ياد كرده بود؛ زيرا وى به طور پيگيرى از مبانى ماترياليستى حمايت مى‌كرد، روش‏ تجربى را به عنوان مبناى شناخت به رسميت مى‌شناخت و سيادت انسان بر طبيعت را هدف علم مى‌دانست. از اين رو، بيكن اساس‏ امپريسيسم انگليسى را بنا گذاشت؛

۷- نويسندگان مقاله در اين جا به جان استوارت ميل اشاره دارند، كه در بیستم ماه مه ۱۸۶۷ در سخن‌رانى‌اى كه خطاب به مجلس‏ عوام انگليس‏ كرد، بر لزوم برخوردارى زنان از حق راى تاكيد نمود. متن سخن‌رانى او متعاقبا در همان سال به صورت يك جزوه‌ى جداگانه منتشر شد. ميل از حدودا سال ۱۸۳۰ به وضعيت اجتماعى و سياسى زنان پرداخته بود. ايده‌هاى او به شدت از هريت تيلر، فمينيست و يكى از پيش‌كسوتان جنبش‏ رهايى زنان در آن زمان، تاثير گرفته بود. «انقياد زنان»، كه در سال ۱۸۶۹ منتشر شد، يكى از مهم‌ترين آثار مشترك آن‌ها بود. سخن‌رانى ميل در مجلس‏ عوام متكى به ايده‌هاى اين كتاب بود؛

۸- لايحه‌اى براى جلوگيرى از امراض‏ واگيردار در ارتش‏ در سال ۱۸۶۴ به مجلس‏ انگليس‏ ارائه شد. هدف اصلى اين لايحه، معاينه‌ى اجبارى همه‌ى فواحش‏ بود. اين لايحه در سال ۱۸۶۹ تصويب شد و عنوان «قانون بيمارى‌هاى واگيردار» به آن اطلاق گرديد؛

۹- «طبقه‌ى متوسط» در اين جا عبارت ديگرى براى «بورژوازى» است؛

۱۰- كلارا زتكين كه مجبور شده بود به پاريس‏ مهاجرت كند، به اين پديده در نوشته‌ى خود تحت عنوان «دانش‌جويان دختر روسى» اشاره مى‌كند. نوشته‌ى مذكور در سال ۱۸۸۸ در نشريه‌ى «عصر جديد» منتشر شد؛

۱۱- نويسنده‌ى اين كتاب، اوليو شراينر بود. كتاب او در سال ۱۸۸۳ منتشر شد و به گرمى از طرف جنبش‏ رهايى زنان مورد استقبال قرار گرفت. النور ماركس‏، اوليو شراينر را شخصا مى‌شناخت؛

۱۲- پرسى شلى، شاعر انگليسى بود. شعر او تحت عنوان «ملكه ماب: يك شعر فلسفى» در سال ۱۸۱۳ منتشر شد و ديد او از تاريخ بشريت، كه از گذشته شروع و به حال و آينده مى‌رسد را توصيف مى‌كند؛

* * *

توضیح «نگاه»:

جنی حولیا النور مارکس، که در شانزدهم ژانویه‌ی ۱۸۵۵ به دنیا آمد و در سی و یکم مارس ۱۸۹۸ وفات یافت، فرزند ششم و آخرین فرزند مارکس بود. اثر مشهور او با عنوان «چگونه باید سازمان یابیم؟»، که در سال ۱۸۹۲ میلادی خطاب به جنبش زنان سوسیالیست اتریش نوشته شده بود، هنوز حاوی بسیاری نکات آموزنده و قابل تامل است.

در هفده سالگی، النور عاشق خبرنگار فرانسوی به نام لیساگاری شد، که پس از شکست انقلاب کمون پاریس ناگزیر به خروج از فرانسه شده بود و به لندن پناه آورده بود. بعدها النور با لیساگاری در کار نوشتن کتاب «تاریخ کمون ۱۸۷۱» هم‌کاری کرد و سپس کتاب را به زبان انگلیسی ترجمه نمود. با این همه، النور پس از مدتی به دوستی خود با لیساگاری خاتمه داد.

گفتنی است که مارکس پیش از مرگ خود، کار اتمام و انتشار دست نوشته‌های «کاپیتال» و نیز ترجمه‌ی انگلیسی آن را به النور واگذار نمود. یک سال بعد از مرگ پدر، در سال ۱۸۸۴ میلادی، النور به «فدراسیون سوسیال دموکرات» (SDF) پیوست و طی همین فعالیت با ادوارد اَوِلینگ آشنا شد و دوستی و زندگی مشترک این دو تا آخر عمر ادامه یافت. پس از انشعاب در فدراسیون، النور به هم‌راه ادوارد، «اتحاد سوسیالیست» را بنیان‌گذاری کردند. النور در این دوره به طور منظم ستونی با عنوان «سابقه‌ی جنبش انترناسیونالیست انقلابی» در نشریه‌ی ماهانه‌ی «اتحاد سوسیالیست» به نام «کامانوِل» می‌نوشت. در سال ۱۸۸۴ میلادی، النور با یک زن نقاش و عضو «اتحادیه‌ی صنفی کارگران زن» به نام کِلِمِنتینا بلَک آشنا شد و از آن پس با مسایل این اتحادیه درگیر گشت. بعدها، النور اتحاد صنفی کارگران شرکت گاز را سازمان‌دهی کرد و کتاب‌ها و مقالات متعددی در زمینه‌ی مسایل کارگری نوشت.

در اواخر دهه‌ی هشتاد میلادی، «اتحاد سوسیالیست» بین دو گروه مخالف تقسیم شد: طرف‌داران و مخالفین عمل سیاسی. گروه مخالفین عمل سیاسی خود به دو گروه تقسیم می‌شد: یک گروه که ویلیام موریس آن را هم‌راهی می‌کرد و معتقد بود کمپین‌های پارلمانی به گونه‌ی اجتناب‌ناپذیری منجر به سازش و انحراف خواهند شد؛ و یک شاخه‌ی آنارشیست، که اصولا با همه‌ی سیاست‌های مربوط به رای گیری مخالف بود. النور مارکس و ادوارد اولینگ به عنوان طرف‌داران محکم اصل مشارکت در کمپین‌های سیاسی، در اقلیت کوچکی در حزب بودند. در سال ۱۸۹۳ میلادی، «حزب کارگر مستقل» (ILP) بنیان‌گذاری شد. النور در کنفرانس افتتاحیه‌ی آن به عنوان ناظر و ادوارد به عنوان یکی از نمایندگان حزب شرکت کردند. متاسفانه به دلیل نفوذ قوی مسیحیت در «حزب کارگر مستقل»، هدف سمت‌دهی آن به سوی گرایش مارکسی ناموفق ماند. و از این رو، در سال ۱۸۹۷ میلادی، النور و ادوارد سرانجام این حزب را ترک کرده، و به هم‌راه بیش‌تر اعضای قدیمی مجددا به «فدراسیون سوسیال دموکرات» (SDF) پیوستند.

ادوارد ایولینگ (۱۸۹۸ـ۱۸۴۹) یک مدرس برجسته‌ی بیولوژی و سخن‌گوی معروف تئوری تکامل داروین و آته ئیسم (انکار خدا) بود. وی کتب و جزوات بسیاری نوشت. ادوارد، پس از سال‌ها فعالیت و زندگی مشترک با النور، در سال ۱۸۹۵ به دلیل نارحتی کلیوی به شدت بیمار می‌شود و النور همسرش چندین ماه از او مراقبت می‌کند. ولی پس از بهبودی، وی النور را به خاطر یک هنرپیشه ترک می‌کند و النور را می‌آزارد. ادوارد در سال ۱۸۹۸ مجددا بیمار می‌شود و این بار النور نیز از او مراقبت می‌کند. اما ادوارد پس از بهبودی مجددا النور را ترک می‌نماید. النور این بی وفایی را تاب نمی‌آورد و خودکشی می‌کند. ادوارد ایولینگ، که به خاطر رفتارهای نامناسب‌اش این بار کاملا از جنبش کارگری رانده شده بود، باز هم بیمار شده و سرانجام در آگوست ۱۸۹۸ فوت می‌کند.

* * *

توضیح: در دفتر ششم «نگاه»، سپتامبر ۲۰۰۰، درج شده بود.