«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
خسرو ناقد –
زندگی برای فريد، سفر پُر ماجرايی را میماند كه در آن اميد و نااميدی، غم و شادی، ترس و تهور، عدالت و بیعدالتی، آزادی و اسارت، دوستی و دشمنی، شكست و پيروزی، جدل و مهربانی و تلاش پيگير برای بهروزی و بهزيستی، همسفران لحظههای حيات انسانند؛ و در پايان راه، مرگ است كه به انتظار نشسته است؛ و در آن دم كه در آغوش مرگ، چشم بر هم مینهی، شايد رُخصتيابی تا لحظهای زندگیات را از آغاز تا به انجام از نظر بگذرانی و ببينی كه آيا انسانی و سربلند و در خور كرامت انسانيت زيستهای و يا از آغاز كوردل بودهای و درمانده. آری، در آخر كار میبینی كه بیعشق، بیهمدردی و بدون ايستادگی در برابر ظلم و ستم و بیعدالتی، چه بيهوده راهی پيمودهای و چه عبث در راه زندگی گام زدهای. فريد به حال آنان كه شبی را بیعشق سر به بالين مینهند، تاسف میخورد و از زبان عشق میگويد: «هر چه هست همين است.»
زندگی و شعر اريش فرید:
نه سنگ بودم و نه ابر
نه ناقوس و نه چنگ
نواختهی دستِ فرشتهای يا شيطانی
من از آغاز هيچ نبودم جز انسان
و نيز نمی خواهم ديگر چيزی باشم جز انسان!
اريش فريد (Erich Fried) شاعری آلمانیزبان، يهودینسب و اتريشیتبار است كه بيش از نيمی از زندگی خود را در غربت سپری كرد. در شهر وين چشم به جهان گشود؛ به سال ۱۹۲۱ ميلادی. رويدادهای دوران كودكی و نوجوانیاش، از همان آغاز زندگی، سرشت و سرنوشت او را رقم زدند. او خود دربارهی حوادث ناخوشآيند و دردآورِ سالهای نوجوانیاش بسيار نوشته و شعرهايش نيز به گونهای زندگینامهی اوست كه با جُستوجو و كاوش در آنها، به مسير زندگی و رويدادهای تاريخی مهمی میتوان پی بُرد كه برای او و همنسلانش سرنوشتساز بوده است.
مُحيط خانوادگی فريد به سبب ستيز و كشمكشهای مدام ميان پدر و مادرش، همواره ناآرام و از هم گُسيخته بود. تنها مونس و همدم او در ايام كودكی، مادربزرگ مادریاش، «مالوينه اشتاين»، بود كه فريد تا آخرين سالهای حيات خود خاطراتی خوش و جالب از او به ياد داشت و برخی را نيز در لابلای شعرها و نوشتههايش گنجانده است. پدرش، «هوگو فريد»، به رغم علاقهای كه به مطالعه و ادامهی تحصيل داشت، در سن چهارده سالگی ناگزير به ترك تحصيل شده بود و از همان اوان جوانی به ناچار برای امرار معاش و گذران زندگی به كارهای گوناگون پرداخته بود و به همين دليل نيز همواره افسرده و ناراضی و ناخشنود بود. بعد از ازدواج با «نِلی اشتاين»، خويشاوندان همسرش او را ياری دادند تا شركت حمل و نقل كوچكی بر پا كند؛ ولی چيزی نگذشت كه شركت ورشكسته شد و تمام دارايی خانوادهی فريد نيز بر باد رفت. از آن پس، مادر فريد كه طراح لباس و سازندهی تنديسهای كوچك چينی بود، هزينهی خانواده را تامين میكرد. پدرش هم كه چندين بار بيهوده كوشيده بود كاری دست و پا كند، اغلب در خانه بسر میبرد و در اتاق در بستهای يا به خواندن كتاب سرگرم بود و يا با سگ خانه حرف میزد. رویهمرفته وضع روحی بسيار بد و نگران كنندهای داشت و هر بار كه كشمكش و اختلافات خانوادگی پيش میآمد، تهديد به خودكشی میکرد. حتا يك بار در حضور فرزند خردسالش به همسرش گفته بود كه سرانجام روزی خود و اريش را در رودخانهی دانوب غرق خواهد كرد.
او به خاطر فشارهای روانی ناشی از بیكاری و نداشتن تماس و مُراوده با ديگران، در خانه سختگيریهای بیمورد مینمود و در تربيت فرزندش روشی خشك و خشن در پيش گرفته بود و نمیخواست بپذيرد كه اريش از بدو تولد تحرك بدنی كافی نداشته است و در نتيجه قادر نيست همانند ديگر همسالانش جستوخيز كند. او به اريش نهيب میزد كه: «تو چلاقی. من اصلا نمیدانم چطور صاحب چنين فرزندی شدم… در مدرسه بگو پدرت مرده است!»
در سالهای آخر عمر، به ويژه بعد از قدرتيابی نازیها (ناسيونال سوسياليستها) در اتريش، در رفتار و روحيهی هوگو فريد تحولی عميق پديد آمد كه تاثيری مطلوب نيز در روابط خانوادگی او داشت و موجب نزديكی و تفاهم ميان پدر و پسر گرديد. او گهگاه شعر میسرود و داستانهای كوتاه مینوشت و در سالهای پايان عمر به جد قصد نويسندگی داشت؛ اما تلاشاش در اين راه بینتيجه ماند. كتابخانهای نسبتا بزرگ هم در خانه فراهم آورده بود كه اريش از همان آغاز، اجازه و امكان استفاده از كتابها را داشت و پدرش هر گاه سر حال بود برای اريش كه تنها فرزند خانواده بود، داستانهای «هزار و يك شب» و قصههای «برادران گريم» را میخواند.
دوران كودكی و نوجوانی اريش در چنين فضايی سپری شد. مُحيط دبستان و اوضاع اجتماعی و سياسی شهر وين نيز بهتر از درون خانه نبود. دوران كودكی اريش فريد همزمان بود با ركود اقتصادی و بحران سياسی در اروپا، كه با آشوب و درگيریهای خشونتآميز و خونين ميان نيروهای چپ و راست افراطی همراه بود. اريش شش ساله در خيابانهای وين شاهد تظاهرات ماه ژوئيهی سال ۱۹۲۷ ميلادی و سركوب تظاهركنندگان و كشتار دهها تن از گارگران مُعترض بود. در دبستان، با آغاز گرايشات نژادپرستانه و ضد يهودی در آلمان و گسترش آن به اتريش، همسالانش او را تحقير میکنند و آزار میدهند و اريش نيز مانند ديگر كودكان يهودی، منزوی میشود. بعد از پيروزی حزب «ناسيونال سوسياليست كارگری آلمان»، به رهبری «آدولف هيتلر»، در انتخابات پارلمانی پنجم ماه مارس ۱۹۳۳ آلمان، در اتريش هم فعاليت نيروهای راستگرا و ناسيوناليست و درگيریهای خيابانی خشونتآميز افزايش مییابد و با كودتای فاشيستهای اتريشی در سال ۱۹۳۴ به نُقطهی اوج خود میرسد. در اين دوران، فشار و خشونت عليه دگرانديشان فزونی مییابد و آزادیهای شهروندان يهودی به تدريج محدودتر میشود.
سرانجام در ماه مارس سال ۱۹۳۸ ميلادی، با ورود نيروهای نظامی آلمان به اتريش، اين كشور به طور علنی اشغال و به آلمان ملحق میشود. چند روز از اشغال وين و رژهی سربازان آلمان از جلوی هيتلر نگذشته بود كه اريش جوان، كه در آن هنگام هفده سال بيش نداشت، دوستان دبيرستانی خود را كه همه يهودی و يا ضد فاشيست بودند، گرد میآورد و آنان را به همكاری و مبارزه عليه نازیها دعوت میکند. به اين ترتيب، گروه مقاومت كوچكی از جوانان يهودی و ضد فاشيست وينی سازمان داده میشود. از جمله فعاليتهای اين گروه، تلاش برای جمعآوری و مخفی كردن كتابهايی بود كه فاشيستها آنها را «كتب مُضر» میخواندند و طی مراسمی، كه «جشن كتابسوزان» خوانده میشد، در ميادين شهرها میسوزاندند. اين گروه، شبنامهها و اعلاميههايی نيز در سطح شهر وين پخش میکرد و در همين شبنامهها بود كه نخستين بار شعرهايی از اريش فريد انتشار يافت كه بيشتر جنبهی تهيجی داشت و با هدف برانگيختن مردم و دعوت از آنان برای ايستادگی و مقاومت در برابر اشغالگران سروده شده بود.
فقر و گرسنگی، نفرت و جنگ
زمين را تازيانه میزند
از اين رو فرا میخوانيم شما را
تا تباهیها را دور كنيد
هدايت كنيد انسانيت را به سوی پيروزی!
سرخوردگان را اميدوار كنيد!
پدر و مادرش هم كه احساس ناامنی و خطر میكردند و بيم آن داشتند كه «قوانين نژادی نورنبرگ» به زودی در اتريش نيز به اجرا گذاشته شود و يهوديان تحت تعقيب و ايذا و آزار قرار گيرند، به اتفاق سی تن از خويشاوندان و آشنايانشان در قهوهخانهای گرد هم میآيند تا راه گُريزی بيابند و به گونهای از اين معركه جان سالم به در برند. ولی وقتی پيشخدمت قهوهخانه از موضوع گُفتوگوی آنان آگاه میشود، ماموران امنيتی را خبر میکند. همهی حاضران در جلسه دستگير و در همان روز به جُرم توطئه عليه حكومت به زندان محكوم میشوند. يك ماه بعد از اين واقعه، اريش فريد جسد نيمهجان پدرش را در راهرو خانه مییابد. «هوگو فريد» در همان شب ۲۴ ماه مه سال ۱۹۳۸ ميلادی، بر اثر جراحات ناشی از شكنجههای «گشتاپو»، پليس مخفی رايش سوم، جان میسپارد. مادرش كه به پنج سال زندان محكوم شده بود، بعد از شش ماه از زندان رهايی مییابد. حادثهی جانگُداز قتل پدر، اريش هفده ساله را شديدا متاثر و عميقا دگرگون میسازد. او سالها بعد ضمن گُفتوگويی دربارهی تاثير اين وقايع میگويد: «بعد از ورود نيروهای آلمانی به وين و قتل پدرم، مصمم شدم تا اگر جان از اين معركه بدر بردم، راهی را در پيش گيرم كه پدرم در سالهای پايانی عمرش بيهوده كوشيد تا آغاز كند؛ نويسندهای بشوم كه عليه فاشيسم، نژادپرستی، ظلم و ستم و سركوب و آوارگی انسانهای بیگناه قلم میزند.» سوگندی كه اريش فريد تا پايان عمر به آن وفادار ماند. او بعدها در شعری، مراسم به خاك سپردن پدرش را چنين به تصوير میکشد:
خاکسپاری پدر
در گورستانِ يهوديان زمينها را حفر كردهاند
و تابوتها پياپی میآیند، و آفتاب میتابد.
گوركن میگويد: «هفتهها وضع به همين منوال است.»
كودكی شاپرك میگیرد، و پيرمردی میگرید.
جسد پدر با صدايی خفه در گور میافتد،
مُشتی گِل در گور میريزم، نمناك و سرد.
قاری ورد میخواند. اسبان سياه شيهه میکشند.
بوی تعطيلات تابستان میآيد.
آنان كه باغهای شهرم را از من دريغ داشتهاند،
و نيمكت روی چمنهای خاكگرفتهی كنار رودخانه را،
آنان پدرم را كشتند،
تا من در هوای آزاد به تماشای بهار بيايم!
اريش فريد اندك زمانی پس از مرگ پدر، زادگاهش را كه به طور كامل به اشغال نيروهای ارتش هيتلر در آمده و به آلمان مُلحق شده بود، ترك میکند و به لندن میرود. مدتی در اين شهر به سختی روزگار میگذراند و به دشواری و با اشتغال به كارهای طاقتفرسا امرار معاش میکند. او میکوشد تا با اندوختههای خود، مادر و مادر بزرگش را كه جانشان در خطر است، به هر طريق ممكن از اتريش خارج و به لندن بياورد؛ و سرانجام موفق میشود تا جان مادر و نيز هفتاد و چند تن از همفكران و همكيشانش را، كه اكثرا يهودی بودند و در معرض خطر دستگيری و اعزام به اردوگاههای كار اجباری قرار داشتند، نجات دهد. اما نازیها، مادر بزرگش را دو سال پس از شروع جنگ جهانی دوم بازداشت و روانهی اردوگاه كار اجباری در لهستان میکنند و دو سال پيش از پايان جنگ، او را همراه با هزاران يهودی ديگر روانهی كورههای آدمسوزی مینمایند.
فريد به محض ورود به لندن، در ماه مه ۱۹۳۸ ميلادی، گروه امدادی را با كمك بيست نفر از مُهاجران تشكيل میدهد و به ياری انبوه كسانی میشتابد كه از آلمان و اتريش تبعيد شده و يا مجبور به فرار شده بودند. او در آغاز به «اتحاديهی فرهنگی آلمان آزاد» میپیوندد، كه محل تجمع نويسندگان و هنرمندان آلمانی و اتريشی بود و نويسندگان و هنرمندان نامداری چون «توماس مان»، «اشتفان تسويگ»، «اسكار كوكوشكا»، «هاينريش مان» و ديگران آن را در سال ۱۹۳۸ ميلادی بُنياد نهاده بودند. اين اتحاديه در سال ۱۹۴۱ برای نخستين بار كتابی انتشار داد با عنوان «راندهشدهگان؛ شعر در مُهاجرت» كه چهار شعر از اريش فريد نيز در آن به چاپ رسيده بود. افزون بر اين، شعرهای او در نشريهها و روزنامههای آلمانیزبانی كه در سالهای تبعيد و مُهاجرت در خارج از آلمان انتشار مییافت، به چاپ میرسيد. چند سالی نيز به گروهی موسوم به «جوانان اتريشی» كه دارای گرايشات كمونيستی بودند پيوست؛ ولی چيزی نگذشت كه به علت تعصبات و جزمگرايیهای حاكم بر اين گروه كه حتا انگيزهی خودكشی يكی از دوستان فريد را نيز فراهم آورد، به عضويت خود پايان داد.
در سالهای نُخست اقامت در لندن، برای فريد فرصتی مناسب به دست میآيد تا با آثاری آشنا شود كه نازیها در آلمان و اتريش در مراسم «جشن كتابسوزان» طُعمهی شُعلههای آتش میکردند؛ كتابهايی كه او در شهر زادگاهش وين برای مخفی نمودنشان، جان خود را به خطر انداخته بود، بدون آن كه در آن زمان حتا فرصت مطالعهی آنها را داشته باشد. او در دورانی كه در لندن در كتابخانهای به عنوان كتابدار به كار اشتغال داشت، امكان و فرصت كافی يافت تا به مطالعه و بررسی آثار متفكران و نويسندگان و شاعران نامدار اروپا بپردازد. فريد در آن سالها هم امكان آشنايی با مكاتب و پديدههای هنری تازهای چون «اكسپرسيونيسم»، «سوررئاليسم» و «دادائيسم» را پيدا كرد و هم فرصت يافت تا به مطالعهی آثار «فرانتس كافكا»، «كورت توخولسكی»، «لئو فويشتوانگر»، «راينر ماريا ريلكه»، «فدريكو گارسيا لوركا»، «اسكار ماريا گراف»، «ماكسيم گوركی»، «زيگموند فرويد»، «ويلهم رايش»، «كارل ماركس»، «فريدريش انگلس»، «روزا لوكزامبورگ» و دهها انديشمند و نويسنده و شاعر و هنرمند ديگر بپردازد. اين مطالعات، افق و چشمانداز گستردهتری در برابر او گشود و دگرگونی ژرفی در او پديد آورد.
فريد در سپتامبر سال ۱۹۴۲ به عضويت «انجمن جهانی قلم» پذيرفته شد و اولين دفتر شعرش را نيز «انجمن قلم اتريش در تبعيد» در انگلستان به چاپ رساند. شگفتآور عنوانی است كه فريد برای اين دفتر شعر برگزيد: «آلمان»! شايد انتخاب چنين عنوان تحريككنندهای برای نخستين دفتر شعرش، آن هم در زمانی كه فجيعترين جنگ قرن را آلمان آغاز كرده و ميليونها انسان را قربانی و آواره كرده بود، بيشتر عكسالعملی در مقابل گروههای كمونيستی و ضد فاشيستی بود كه شعار میدادند: «تنها آلمانی خوب، آلمانی مُرده است». گر چه اين گروهها بعد از آن كه استالين در يكی از سخنرانیهايش گفت، كه «هيتلرها میآیند و میروند؛ اما ملت و سرزمين آلمان پا بر جا میماند»، از تكرار اين شعار دست برداشتند. فريد شاعری ضد فاشيست بود، اما از آلمان و آلمانیها نفرت نداشت. نفرت و خصومت گروههای چپ در تبعيد نسبت به آلمان از يكسو و ترديد به سياستها و نگرانی از عملكردهای احزاب كمونيستی از سوی ديگر، سبب شد كه اريش فريد هر روز بيشتر از اين گروهها و احزاب فاصله بگيرد. از همه مهمتر آن كه احزاب و گروههای چپ، پيمانی را كه به اشارهی هيتلر و استالين در سال ۱۹۳۹ ميلادی ميان وزرای خارجهی آلمان و روسيهی شوروی به امضا رسيده بود و نام آن را «پيمان عدم تجاوز» نهاده بودند، تاييد و از آن پشتيبانی میکردند و آن را «مانور تاكتيكی» استالين در برابر هيتلر میخواندند؛ و اين در حالی بود كه انعقاد اين پيمان راه را برای حملهی ارتش آلمان به لهستان و شروع جنگ جهانی دوم هموار كرد و لهستان علنا بين آلمان و روسيهی شوروی تقسيم شد. به هر حال، فريد كه به مخالفت با سياستهای استالين برخاسته بود، رفته رفته به انزوای كامل كشانده شد و سرانجام تنهايی و گوشهی عُزلت را به بحث و جدلهای حزبی و گروهی ترجيح داد. از آن پس، تنها گُريزگاه فريد گوشهی كتابخانه بود و تنها همدم او كتاب و قلم.
پس از پايان جنگ جهانی دوم، دانشگاه هومبولد در برلين شرقی از او دعوت به همكاری كرد. اما وی به رغم وضع مالی و معيشتی نامطلوب و نامناسب، همكاری با اين دانشگاه را نپذيرفت؛ زيرا معتقد بود كه آلمان شرقی با تكيه به سياستهای استالين، قدم در راه برقراری ديكتاتوری ديگری گذارده است. طرفه آن كه گمان فريد در اين مورد به خطا نرفت و آلمان شرقی بيش از چهل سال گرفتار نظام ديكتاتوری استالينی شد. او در لندن ماند و در سال ۱۹۵۲ ميلادی نيز در همين شهر با زنی انگليسی ازدواج كرد. فريد در سال ۱۹۴۸ نوشتن رمان «سرباز و دختر» را آغاز كرد و بعد از دو سال به پايان رساند. اين رمان اولين و آخرين رمانی است كه فريد در طول زندگی اش نوشت و در آن داستان دردآور عشقی نافرجام را بر ويرانههای جنگ به تصوير كشيده است:
«سربازی آلمانی بعد از آن كه نازیها به رهبری هيتلر قدرت را در آلمان قبضه و جنگ را آغاز میکنند، به آمريكا مهاجرت میکند. در طول جنگ جهانی دوم، همدوش با سربازان نيروهای متفقين به آلمان بازمیگردد. پس از شكست ارتش آلمان، با دختری آلمانی آشنا میشود و به او دل میبندد. اما اين دختر به اتهام همكاری با نازیها و شركت در قتلعام يهوديان دستگير، مُحاكمه و به مرگ محكوم میشود. سرباز كه تصويری ترسناك از عاملان كشتارها و نگهبانان اردوگاههای كار اجباری و سرپرستان كورههای آتشسوزی برای خود مُجسم كرده و در تصور خود آنان را موجوداتی شبيه جانوران درنده میانگاشته است، با دختری عادی مثل همهی دختران و زنانی كه تا كنون ديده است، روبرو میشود كه با اين كه سرپرست يكی از اردوگاههای كار اجباری بوده و در از ميان برداشتن انسانهای بیگناه شركت فعال داشته است، ولی نه تنها هيچ چيز غيرعادی و نفرتآوری در او ديده نمیشود، بلكه حتا میتوان به او دل بست؛ و سرباز و دختر به هم دل میبندند. اما آگاهی از اين واقعيت تلخ كه همين انسانهای معمولیاند كه بازيچهی دست نظامهای استبدادی و توتاليتر قرار میگیرند و به سادگی دست به فجيعترين جنايات میزنند، سرباز را انديشناك میسازد و هراسی وصفناپذير بر وجود او مستولی میکند. او درمیيابد كه اين انسانها به او بسيار نزديكتر از آنند كه حتا بتوان به تصور درآيد. اينان میتوانند پدر و مادر، خواهر و برادر، خويشاوندان و دوستان و نزديكان او باشند؛ آری، اينان حتا میتوانند خود او باشند. هجوم اين افكار به ذهن سرباز، او را آشفته و پريشان میکند و شخصيت او را درهم میشکند و سرانجام به جنونش میکشاند.»
فريد در سال ۱۹۵۰ ميلادی همكاری خود را با برنامهی آلمانیزبان «راديو بی.بی.سی» آغاز میکند و مسئوليت بخش تفسيرهای سياسی اين راديو را عهدهدار میشود. او در برنامههايش بيشتر به تفسير مسايل و رويدادهای مهم جهان میپردازد، بدون آن كه وارد سمتگيری سياسی خاصی شود و يا بگذارد كه تحريكات مُبلعان «جنگ سرد» در او اثر كند. وی نه تنها سياست و دخالت آمريكا در جنگ كره، گواتمالا و ويتنام را به شدت مورد انتقاد قرار میدهد، بلكه دخالت نظامی نيروهای ارتش سرخ و سركوب جنبشهای آزادیخواهانهی مردم مجارستان، آلمان شرقی و چكسلواكی را نيز محكوم میدانست. از سويی، جنگ كانال سوئز در سال ۱۹۵۶ و همكاری نيروهای فرانسوی-انگليسی با اسرائيل را عليه مصر محكوم میکرد و از سوی ديگر، بنای ديوار برلين را فاجعهی انسانی بزرگی میدانست. فريد يهودی بود، ولی سياستهای دولت اسرائيل در قبال فلسطينیها را مردود میشمرد و در جريان جنگ شش روزه در سال ۱۹۶۷، در شعری به عنوان «بشنو اسرائيل» به طور ضمنی سياست اسرائيل را با ايذا و اذيت يهوديان در دوران فاشيسم مقايسه كرد. فريد در سال ۱۹۶۸، بعد از آن كه راديو «بی.بی.سی» به ابزاری در دست طرفداران «جنگ سرد» مبدل شد، به همكاری خود با آن پايان داد.
فريد مترجم توانای آثار «ويليام شكسپير» به زبان آلمانی بود و در مجموع بيش از ۲۷ اثر از شكسپير را ترجمه و منتشر كرد. از آثار شكسپير، ترجمههايی متفاوت از مترجمان و شاعران نامدار آلمانی در دست است؛ ولی در ميان آنها، ترجمههای فريد از اعتبار و اهميت خاصی برخوردار است و كارگردانان مشهوری بر اساس ترجمههای او، نمايشنامههای شكسپير را با موفقيت به روی صحنه آوردهاند. گذشته از اين، او آثاری نيز از نويسندگان نامدار انگليسیزبان به آلمانی ترجمه و منتشر كرد، كه از ميان آنها میتوان آثاری را از «توماس استرنز اليوت»، «ديلن توماس» و «جان اردين» نام برد. شگفت آن كه فريد، با اين كه بيش از چهل سال از عمر خود را در انگلستان سپری كرد و با اين كه همسرش انگليسی و فرزندانش انگليسیزبان بودند و خانه و زندگی او در لندن بود، و او نيز خود به زبان انگليسی تسلط و اشراف كامل داشت، هرگز به زبان انگليسی شعری نسرود. زبان آلمانی برای فريد، «وطن اصلی» و تنها پناهگاهی بود كه در سالهای غربت و دوری از زادگاهش، او را از سقوط به ورطهی بیهويتی رهانيد.
شكل، آهنگ، تصاوير و ايماژهای شعرهای اوليه او هنوز قراردادی و گرفتارِ سنتهای دستوپاگير بود و كمتر عناصر تازه در آنها يافت میشد. آشنايی او با آثار «راينر ماريا ريلكه» و «فرانتس كافكا» و گرايش به پذيرش انتقادی سبك آنان، تحولی در سرودههای فريد ايجاد كرد و از آن پس در شعرهايش ويژگیهايی پديد آمد، كه حاصل بازی دلپذيری است كه با كلمات دارد. مضامين شعرهای فريد اغلب انتقادی و بيشتر روزآمد است؛ با جملات كوتاه و تكرارهای دلنشين. به رغم آن كه در بيشتر شعرهايش به موضوع و دورهای خاص پرداخته، ولی گُذر زمان هنوز از جذابيت و گيرايی اغلب سرودههايش چيزی نكاسته است و حتا پارهای از شعرهای او اقبال جاودانگی دارند.
اما آن چه بيش از همه سبب شهرت فريد گشت، «شعرهای سياسی» او بود كه در قالبی تازه و سبكی جديد سروده شدهاند. اريش فريد، احياكنندهی شعر سياسی در دوران بعد از جنگ جهانی دوم و به ويژه در دههی شصت و هفتاد ميلادی بود و شهرت خود را نيز مديون شعرهای اين دوره از حياتش است. او در سالهای آخر دههی پنجاه ميلادی سفرهای متعددی به آلمان و اتريش داشت و در مباحثات جنجالبرانگيز سياسی و فرهنگی آن دوران به طور فعال شركت كرد. فريد در آن زمان به جمعی از روشنفكران آلمانی، كه در گروهی موسوم به «گروه ۴۷» گرد آمده بودند، پيوست. اين گروه كه به گفتهی پايهگُذارش، «هانس ورنر ريشتر»، با هدف «تربيت نُخبگانی آزادمنش و دموكرات در زمينهی فرهنگ و ادبيات» تشكيل شده بود، در كنار فعاليتهای فرهنگی-ادبی خود و نيز برگزاری جلسات شعرخوانی و داستانخوانی، فعاليتهای اجتماعی خود را با مبارزه عليه تسليحات اتمی در شرق و غرب و جنگ ويتنام آغاز كرد. اعضای اين گروه كه نويسندگان و شاعران نامداری چون «هاينريش بل»، «گونتر گراس»، «مارتين والسر»، «اينگه بورگ بآخمان»و «ايلزه آيشينگر» در شمار آنان بودند، از سياستهای روسيهی شوروی سرخورده شده بودند و از آن به عنوان «ماركسيسم جزمگرا» نام میبردند و از اين رو خود را «سوسياليستهای آزاد» و «چپهای جهانوطنی» میخواندند. معالوصف شعر سياسی را مردود میشمردند و فقط به سنتی كه از «برتولد برشت» به جا مانده بود، ارج مینهادند. در مقابل، فريد كه از اعضای فعال اين گروه بود، فقط پارهای از قطعات برشت را قبول داشت و به رغم پذيرش و تائيد «شعرِ مقاومت»، افكار برشت را رد میکرد.
روشنفكران متشكل در «گروه ۴۷» به رغم ديدگاههای سياسی و فرهنگی گوناگون، در افكار عمومی به عنوان «روشنفكران چپ» شهرت داشتند. از اين رو، بديهی است كه از فريد نيز همواره به عنوان «شاعر سياسی چپ» ياد میشود؛ به ويژه كه او خود نيز تا پايان عمر به تحقق نوعی «سوسياليسم انسانگرايانه»، كه در شعرها و نوشتههايش نيز میکوشيد حد و حدودی برای آن ترسيم كند و چگونگی آن را مشخص كند، اميدوار بود و در سالهای پايانی عمر به اصلاحاتی كه «ميخائيل گورباچف» در روسيه شوروی آغاز كرده و در شرف تكوين بود، دل بسته بود.
با انتشار دفتر شعر «… و ويتنام و…»، به سال ۱۹۶۶ ميلادی، جدل و مناظرهی سختی دربارهی شعر سياسی ميان شاعران و ناقدان و روشنفكران و اهل قلم در كشورهای آلمانیزبان در گرفت و رفته رفته به ديگر كشورهای اروپايی نيز گسترش يافت. شعرهای فريد در دوران جنبش دانشجويی در دهههای شصت و هفتاد ميلادی در اروپا و در ميان دانشجويان رواج و محبوبيت بسيار يافت. او با شعرهای سياسی خود نشان داد، كه اين نوع شعر نيز به نوبهی خود میتواند در افكار عمومی تاثير گذارد و حتا در گسترش جنبشهای اجتماعی موثر باشد. فريد از اهميت و تاثير و نفوذ كلام مكتوب در جامعه – به ويژه آن گاه كه در قالب شعر و داستان ريخته میشود- به خوبی آگاه بود و از آن به طرز مطلوبی بهره میجست. اما او هيچ گاه از «قدرت كلام» سوءاستفاده نكرد و هرگز آن را به كينه و خشونت نيآلود. او خود و خانوادهاش قربانی خشونت نظام تمامیتخواه فاشيسم بودند؛ ولی جزو آن دسته از قربانيان خشونت نبود كه با از ميان رفتن خشونتگرايان، خود خشونتگرا میشوند و از خشونت همچون ابزاری برای به كرسی نشاندن حرف و راه و روش خود استفاده میکنند. فريد شاعر عشق بود و زندگی، و نه شعارساز نفرت و مرگ!
گوشدار
با گوشهای تيز
تا سرانجام دريابی
تو تنها زندگی را میشنوی
مرگ را با تو سخنی نيست
مرگ سخن نتواند راند
زندهگان
از مرگ میگويند
زيرا كه زندهاند:
آن كه سخن بر لب نمیآورد، مرگ است
كه سخنگُزار نيست
سخنگُداز است!
فريد در نوشتهای كوتاه با عنوان «ارزش پايدار شعر»، نفوذ و تاثير يك نويسنده و يك سياستمدار را در جامعه با هم میسنجد و مینويسد:
«از نويسندهای آلمانی كه نظر بدی هم نسبت به خودش نداشت، پرسيدند كه آيا مايل است جايگاهش را با رئيس جمهور ايالات متحده آمريكا عوض كند؟ او مدتی به فكر فرو رفت و بعد گفت: “از طرفی حاضر به اين مبادله هستم. شايد در نظر اول حتا وظيفهی من باشد كه جايگاهم را با او عوض كنم؛ زيرا از اين طريق به طور يقين از وقوع جنگی اتمی جلوگيری خواهد شد و صدها ميليون انسان كه در حال حاضر در معرض نابودی قرار دارند، از مرگ رهايی مییابند. گذشته از اين، در مقام رئيس جمهوری آمريكا برای مقابله با فقر و گرسنگی در كشورهای آفريقايی و آسيايی و آمريكای جنوبی تدبير و اقدامات بهتری از آن كه برای اين كشورها فقط درخواست برقراری نظام اقتصاد بازار آزاد كنم، در پيش میگرفتم.” وی سپس به نشانهی شك و ترديد سری تكان داد و گفت: “اما از طرف ديگر …” ما سخناش را قطع كرديم و با تعجب پرسيديم كه چه چيز ديگری در مقابل میتواند از اهميت بيشتری برخوردار باشد؟ او چند لحظه نگاهمان كرد و سپس به سخنانش ادامه داد و گفت: “موضوع به اين سادهگی كه شما خيال میکنید نيست. تصور كنيد كه حالا اين آدم كه جای من نويسنده نشسته چه میکند؟ اصلا قادريد تصور كنيد كه چه چيزهايی سر هم خواهد كرد و به خورد مردم خواهد داد؟ با اين خيرهسری كه در او سراغ داريم، بیگمان همه را در سطح گستردهای نشر و پخش خواهد كرد و در دسترس خوانندهگان بسياری هم قرار خواهد گرفت. آری، من میدانم كه ادبيات مانند بمباتم تاثير فوری و بلاواسطه ندارد؛ اما در عوض تاثيرش عميق و پايدار است و گاه قرنها به جا میماند و اثرگُذار است و تحول ايجاد میکند. نه، من حاضر به اين جابهجايی نيستم؛ چون قابل تصور نيست كه اين تعويض در بلند مدت چه پيامدهای هولناكی به همراه خواهد داشت.” و ما با نوميدی بيش از پيش از او خداحافظی كرديم.»
وجه تمايز شعرهای فريد با ديگر شعرهای سياسی در اين است كه او نه هيچ گاه خشونت را تبليغ میکند و نه مرگ و كشتار را؛ بلكه كوشيده است تا چهرهی زشت و غيرانسانی خشونت و خشونتگرايان را با نازكبينی خاص خود نشان دهد و بنماياند. او با زبان عشق و اميد به زندگی به رويارويی با خشونت و بیعدالتی میرود. فريد آنجا كه میخواهد وحشت جنگ و كشتار در ويتنام را برای خوانندهگان شعرهايش كه اغلب اروپاییاند بازگو كند، فرياد نمیزند و شعار نمیدهد، بلكه به خانهی آنان میرود و ابتدا تصويری آرام و بیدغدغه از زندگی روزمرهی آنان ترسيم میکند و از دلبستگیهايشان میگوید و دل نگرانیهايشان. سپس با اشارهای، يادی و با جملهای كوتاه تشويش و ناآرامی به دلها میافكند و خواننده را به تامل و انديشه وامیدارد:
و ويتنام و
از وقتی باغبان شاخههای درختان را هرس كرده است
سيبهای باغم درشتتر شدهاند
اما برگهای درخت گلابی آفتزده
پژمردهاند
در ويتنام برگريزان است
فرزندانم همه تندرستاند
اما برای پسر كوچكم نگرانم
او هنوز در مدرسهی جديدش
با مُحيط اُنس نگرفته است
در ويتنام كودكان میمیرند
بام خانهام مرمت شده است
فقط بايد قاب پنجرهها را تميز كرد و رنگ زد
حق بيمهی آتشسوزی، به خاطر افزايش قيمت خانهها
بالا رفته است
در ويتنام خانهها ويران است!
اما اريش فريد با انتشار دفترهای شعرهای عاشقانهاش باعث سرخوردگی مطلقگرايان و جزمگرايان شد؛ آنانی كه او را فقط شاعری مُعترض و سرايندهی شعرهای سياسی میخواستند. شايد هم عدالت خواهی و آزادانديشی فريد و تلاش بیوقفهی او در دفاع و حمايت از حقوق فرودستان جامعه باعث بروز اين سوءتعبير شده بود. شعرهای عاشقانهی فريد، كه در دو دفتر گرد آمدهاند، در شمار زيباترين، گيراترين و دلنشینترين شعرهای دوران معاصر در سرزمينهای آلمانیزبان است و نشان از روح حساس و نازك او دارد. عشق در شعرهای فريد در مقامی فراتر از عقل قرار دارد؛ آن چه در ادبيات معاصر غرب به ندرت يافت میشود و در مشرقزمين سنتی ديرپای دارد.
سرود شب
روی سينهات دو ستاره
روی چشمانت دو بوسه
در شب
زير آسمان بیاعتنا
روی چشمانت دو ستاره
روی سينهات دو بوسه
در شب
زير ابرهای بیدهان
بوسههايمان
و ستارگانمان را بايد
خود به هم ببخشاييم
زير آسمان پُرتلاطم
يا در اتاقِ خانهای
که ايستاده است
شايد در سرزمينی
که بايد ايستادگی کنيم
با اين همه
در فراغت اين ايستادگی
سينه و چشم از برای ما
آسمان و ستاره و بوسه!
زندگی برای فريد، سفر پُر ماجرايی را میماند كه در آن اميد و نااميدی، غم و شادی، ترس و تهور، عدالت و بیعدالتی، آزادی و اسارت، دوستی و دشمنی، شكست و پيروزی، جدل و مهربانی و تلاش پيگير برای بهروزی و بهزيستی، همسفران لحظههای حيات انسانند؛ و در پايان راه، مرگ است كه به انتظار نشسته است؛ و در آن دم كه در آغوش مرگ، چشم بر هم مینهی، شايد رُخصتيابی تا لحظهای زندگیات را از آغاز تا به انجام از نظر بگذرانی و ببينی كه آيا انسانی و سربلند و در خور كرامت انسانيت زيستهای و يا از آغاز كوردل بودهای و درمانده. آری، در آخر كار میبینی كه بیعشق، بیهمدردی و بدون ايستادگی در برابر ظلم و ستم و بیعدالتی، چه بيهوده راهی پيمودهای و چه عبث در راه زندگی گام زدهای. فريد به حال آنان كه شبی را بیعشق سر به بالين مینهند، تاسف میخورد و از زبان عشق میگويد: «هر چه هست همين است.» اريش فريد در بیست و دوم ماه نوامبر سال ۱۹۸۸ ميلادی، ديده از جهان فرو بست.
