«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
بیتا ملکوتی –
از تهران برایت مینویسم
شهری که دیگر صدا ندارد
اما از دیوارهایش ترس شتک میزند،
از جویهایش خون.
دیماه است
و انقلاب
مثل زخمی چرکی
در کوچهها نفس میکشد
بهمنماه است
و خیابانها
دیگر به آفتاب اعتماد ندارند
شبها زودتر میرسند
و چراغها
کمتر از سایهها راست میگویند
قانون، سکوت است
و سکوت
از گلوله، بُرندهتر
اسفند است و
شبها
زودتر از معمول
حُکم صادر میکنند
حکومت نظامی
نه روی کاغذ
که روی استخوانهایمان اجرا میشود
انقلابی در جریان است
که شبیه کارون کاردآجین است
شبیه ریرای خاکستر شده در آسمان
شبیه چشمهای سرمه کشیدهی نیکاست
و شبیه دماوند سربلند
و شبیه آن خونمُردگی است
در بدن گلوله خوردهی نوازندهی ویولن.
عددها را برایت نمینویسم
عددها در اینجا
نام دارند
به نام صدایشان کن!
دیانا، امیر، نگین، رضا، عارف، سحر، بابک، شیوا، ستاره، مرتضی، پدرام، عرشیا، سیما، محمد، ماریا، طاها، مجید، رها، ملیکا، متین، تابان، احمد، مریم، فرید، محسن، جهان، آوا، امین، سپیده، حامد، ساجده، مینا، اندیشه، بهاران، نازلی، رژین، مهرشاد، پریسا، افشین، سهراب، اسفندیار، تهمینه
تا کجا باید اینجا بنویسم
تا بتوانم نام تک تکشان را بیاورم؟
در کدام شاهنامه باید دنبال قصههایشان بگردم؟
جای دستِ خونیشان
در کدام کوچه
از کدام شهر
نقش بسته تا آن کوچه را آذین ببندم؟
حجله بگذارم؟
مرثیه بخوانم؟
اینجا دیگر کتایون، هزار اسفندیار دارد،
تهمینه، هزار سهراب
سیاوش اینجا در چشم فرنگیس،
صدها تن معصوم رقصان است
اینجا هزاران کاوه خاکاند
هزاران گردآفرید،
با صورتهای متلاشی شده
با رحمهای دریده شده
با دستهای بسته
تهران این روزها پُر شده
از کیسههای سیاهی که
درِهایشان رو به حقوق بشر بسته است
شهر این روزها پُر شده است از چریکها
چریکهایی
بدون قمقمه، بدون فانوسقه، بدون اسلحه،
چریکهایی
با پای برهنه، با گلوی برهنه، با قلب برهنه
همهشان،
قبل از آن که
به بوسهها و اشکها فکر کنند
زنده به گور شدند
چون مرگ
در این شهر
یک کار اداریست
دو هزار، پنج هزار، بیست هزار، سی و شش هزار انسان
اعداد، نه آمار
که غیبتاند
غیبتهایی ناگهانی
غیبتهایی ابدی
جوانی که برنگشت،
کودکی که بزرگ نشد،
پیرهایی که فقط ایستاده بودند
بچههایی که از پشت شیشهی ماشینها و خانهها فقط نگاه میکردند
اسفند ماه است و
شهر پُر از سولههایی
که کسی نمیتواند به آنها نزدیک شود،
و نامهایی که دیگر
صاحب صدا نیستند
و مجروحانی که
هرگز به خانه برنگشتند؛
نه برای این که ساچمه خوردند،
چون تیر خلاص زدهاند به پیشانیشان،
به چشمهایشان، به لبهایشان،
به سینههای سفید پُر از آرزوی آزادیشان،
به قلبهای سرخ لبریز از خونشان
اسفند ماه است و
مادران
نام دخترانشان را حتی
در گوش هم زمزمه نمیکنند
مبادا دیوارها بشنوند،
رحمها و جنینها ناپدید شوند،
و حقیقت
با آنها دفن شود.
پدرها از کهریزک حرف نمیزنند
هیس، همه ساکتاند
اما همه میدانند
که خانهی سپهر آنجاست
هیس! حرفی نزن! به پرچمها بگو سکوت کنند،
سپهر بابا! آن ۱۲ دقیقه، ۱۲ هزار سال بر جهان گذشت، جواب بده
فروردین ماه است و
از زمین اسلحه میروید
از هوا موشک
هراس زمینگیر شده
و نفسکشیدن
مفقودالاثر
با این حال،
تو باور کن!
باور کن!
هنوز
چیزی زنده است
در نگاههایی که
تسلیم نمیشوند
در خوشههای خشم و امیدی
که از خرخرهها میرویند
در دستهایی که در تاریکی
شعر شدهاند
و بدنهای بی طاقتی که در قحطی
همدیگر را رها نمیکنند
اگر روزی این نامه
از شهر خارج شد،
از لب مرز گذشت،
از دوشکا، از تیربار،
از نیزارهای بلند تهران،
اگر روزی این نامه به دستت رسید
بدان که ما هنوز همانجاییم؛
با گردنی شکسته،
جانی سرگردان
قلبی هزار پاره
اما با چشمهایمان
شاهدان و راویان امروز
و رازی پنهان
که
زیر آوار جنگ
نفس میکشد.
پنجشنبه، سیزدهم فروردین ۱۴۰۵ شمسی
