«کمونیستها عار دارند که مقاصد و نظرات خویش را پنهان سازند. آنها آشکارا اعلام میکنند که تنها از طریق واژگون ساختن همهی نظام اجتماعی موجود از راه جبر، وصول به هدفهاشان میسر است. بگذار طبقات حاکمه در مقابل انقلاب کمونیستی بر خود بلرزند، پرولتارها در این میان چیزی جز زنجیر خود را از دست نمیدهند، ولی جهانی را به دست خواهند آورد!» کارل مارکس
النور مارکس اولینگ(۱) – مترجم: صمد وکیلی –
قانون ضدسوسیالیستی(۲) دو سال دیگر تمدید شد. قابل پیشبینی بود که چنین شود؛ اما همانطور که سوسیالیستها بارها تاکید کردهاند، چه این قانون برقرار باشد چه نباشد، این جنبش ادامه خواهد یافت، و ناگزیر است که ادامه یابد. اینکه این قانون در گذشته عملا بیاثر بوده است، عموما پذیرفته شده بود.
بحثی که طی سه دوره نشستهای رایشتاگ(۳) طول کشید و به همان اندازه که یک «شب ایرلندی» در مجلس عوام(۴) پُرهیجان و پُرحادثه است، نه فقط برای سوسیالیستهای آلمان، بلکه برای همهی ما یک پیروزی بزرگ و درخشان به شمار میرفت. هیچوقت پیش از این، این آموزه با چنین شایستگی، چنین جسارت، چنین ژرفا و در عین حال چنین بیپیرایگیای بیان نشده بود.
قانون ضدسوسیالیستی، اجتماعات سوسیالیستی را ممنوع میکند. آقای پوتکامر(۵)، وزیر کشور، اعلام کرد که تاثیر سخنرانی ببل(۶) در یکی از گردهماییهای برلین، که او بهطور آزمایشی مانع برگزاری آن نشده بود، چنان زیاد بوده است که تا زمانی که اجرای این قانون زیر نظر اوست، ببل دیگر اجازه نخواهد داشت در برلین در هیچ گردهمایی عمومی سخنرانی کند؛ تنها جایی که هنوز میتواند سخن بگوید، تریبون رسمی رایشتاگ است. اما این تریبون پارلمانی همچنان وجود دارد، و نه همهی پوتکامرها و نه همهی بیسمارکها(۷) نمیتوانند مانع شوند که هزاران نفر گزارش این مناظره را بخوانند؛ گزارشی که برخی از بهترین سخنرانیهای دوران، از جمله سخنرانیهای ببل و لیبکنشت، در آن آمده است.
طبعا بار دیگر کمون پاریس(۹) و مسالهی گروگانگیری پیش کشیده شد. همچنین، طبق معمول، به نیهیلیسم(۱۰)، ناآرامیهای بلژیک و لندن(۱۱) و مواردی از این دست اشاره شد. بیسمارک دربارهی وحشتهای یک جامعهی کمونیستی به مبالغه و خیالپردازی افتاد. به عقیدهی او، زندگی در چنین شرایطی دیگر ارزشی نداشت و او سپاسگزار میبود اگر پیش از آنکه کار به آنجا برسد، جانش را میگرفتند: «… زندگی نکبتبار خواهد شد… پیش از آنکه به آرمانتان برسید، مرا همراه با همهی آدمهای عاقل تیرباران کنید.»
اما حتی اگر خود او هم مشتاقانه چنین چیزی را بخواهد، بعید است بتوانیم این آرزویش را برآورده کنیم؛ او با همین حرفها و رفتارهایش، ناخواسته خدمت بزرگی به کار ما میکند.(۱۲) سپس به سوسیالیستهای گستاخ و شریر و اهدافشان پرداخت. این سوسیالیستهای ملعون «هیچ هدف والاتری ندارند، هیچ آرمان شریفتری ندارند؛ به جهان دیگر امیدی ندارند، بلکه لذت در این زندگی را یگانه هدف خود میدانند و به همین دلیل به پیروانشان زندگی پُرلذت وعده میدهند؛ آنان میخواهند تا جایی که ممکن است از زندگی لذت ببرند و این لذت را تا جایی که ممکن است در دسترس بیشترین شمار افراد قرار دهند. سوسیالیستها خواهان برابری در لذت هستند و چون جامعهی کنونی ما این برابری را تضمین نمیکند، جامعهی دیگری میخواهند تا به این برابری لذت برسند.»
بیسمارک باید یا بسیار مست بوده باشد یا بسیار هشیار، وقتی این مساله را اینقدر درست بیان کرد.
از «مانیفست کمونیست»(۱۳) قدیمی بارها نقلقول شد، بهویژه برای آنکه ثابت کنند سوسیالیستها میخواهند «ازدواج را برچینند» و «زنان را به اشتراک بگذارند». لیبکنشت در پاسخ، بخشی از مانیفست را دربارهی ازدواج بورژوایی و اخلاق بورژوایی خواند، که امیدوارم برای آن آقایان شریف و اخلاقمدار خوشایند بوده باشد.
کشیش اشتوکر(۱۴) نیز، آن مسیحیِ خوب و ملایم، آن سوگنددروغخورده و یهودستیز، نقش مهمی ایفا کرد و سهم بزرگی در داغتر شدن مناظره داشت. سوسیالیستها بیش از یک بار به او یادآوری کردند که پس از آنکه سوگند دروغاش ثابت شد، دیگر نباید خود را در میان مردم شریف نشان دهد. او را «دروغگو» نامیدند، گفتند که او «مایهی اهانت» است، او را «یکی از نفرتانگیزترین موجودات» خواندند و تعابیر دقیق، اما نهچندان مودبانه ی دیگری نیز دربارهاش به کار بردند. با این همه، من شخصا از این کشیش ملایم سپاسگزارم. او، طبق معمول، نمیتوانست سخن بگوید بیآنکه یهودیان را نیز به میان بکشد، و چنان از کار خوبی که آنان برای سوسیالیسم انجام میدهند و از «سهم فوقالعاده زیادشان» در میان نیهیلیستها سخن گفت که من، تکرار میکنم، شخصا از او بسیار سپاسگزارم.
امید میرود که سخنرانیهای ببل، که سه یا چهار بار سخن گفت، و نیز سخنرانیهای لیبکنشت و فولمار(۱۵) به صورت جزوه منتشر شوند. بیسمارک ادعا کرد که سوسیالیستها برنامهای ندارند، اما درست همین سخنرانیها آن برنامه را با وضوحی تمام بیان کردند. افسوس که نمیتوانم آنها را اینجا بازگو کنم. خلاصهی سخنشان این بود که نشان دهند این جنبش سوسیال انقلابی ساخته و پرداختهی چند فرد معدود نیست، بلکه یک روند تاریخی و ضرورتی تاریخی است؛ اینکه این انقلاب ناگزیر باید فرا برسد و معنایش سلب مالکیت از استثمارگران کنونی کار، یعنی بورژوازی، است؛ بورژوازیای که خود محصول انقلابهاست. همچنین روشن کردند که همهی آن وصلهپینههایی که نام «اصلاح اجتماعی» بر آنها گذاشته میشود، بیفایده است، زیرا اگر صادقانه باشد، در بُنیاد خود چیزی جز همان «انقلاب» هراسانگیز نخواهد بود.
ببل یکی از سخنرانیهایش را با این کلمات به پایان برد: «هر کاری که میخواهید بکنید، ما یقین داریم که حزب ما رشد خواهد کرد، گسترش خواهد یافت، و ما دولت و جامعه را وادار خواهیم کرد که مطالبات ما را برآورده سازند، تا آنکه سرانجام، به این شیوه یا آن شیوه، یک دولت اجتماعی سوسیالیستی تحقق یابد.»(۱۶)
لیبکنشت نیز سخنان خود را با این جملات به پایان برد: «ما را متهم میکنند که میخواهیم انقلاب برپا کنیم. اما انقلابها را نمیتوان همینطور ساخت… ما هماکنون در میانهی یک انقلاب هستیم. به بیست سال گذشته نگاه کنید… همهجا انقلاب، دگرگونی، تغییر مداوم. و اگر میبینید در گذشته چه رُخ داده است، از شما مصرانه میخواهم که به آینده هم نگاه کنید… البته من هم به اندازهی شما نمیتوانم آینده را ببینم، اما یک چیز را میدانم: آنچه امروز وجود دارد، آن زمان دیگر وجود نخواهد داشت… هر کس باید مسئول اعمال خود باشد. فقط میخواهم این را قاطعانه به شما بگویم. ما ترحم شما را نمیخواهیم؛ نتیجهی رایگیری دربارهی این قانون برای ما اهمیتی ندارد؛ ما در هر حال پیروز خواهیم شد. هر کاری بکنید، به سود ما خواهد بود! و هرچه خشم شما بیامانتر باشد، زودتر کار شما را تمام خواهد کرد؛ کوزه بارها به چاه میرود، اما سرانجام میشکند!»(۱۷)
بیسمارک همچنین از فرصت استفاده کرد ،تا بگوید نمیداند آیا مارکس «آدمکش» پرورش داده است یا نه، اما شنیده است مردی که گلولههای او هنوز به صورت زخم بر بدنش باقی مانده، شاگرد مارکس بوده است. در پاسخ، خواهرم لورا لافارگ(۱۸) و من یادداشتی کوتاه برای آقای بیسمارک فرستادیم و در آن یادآور شدیم که ترسی که پدر درگذشتهی ما در او برانگیخته بود، کاملا بیاساس بوده است؛ اینکه او فردیناند بلایند(۱۹) جوان را از زمانی که دوازده یا سیزده ساله بود دیگر هرگز ندیده بود؛ اینکه هر انگیزهای که بلایند ممکن بود داشته باشد، وقتی با شجاعت خطر مرگ را به جان خرید و به سوی آقای بیسمارک شلیک کرد، برای پدر ما مطلقا بیاهمیت بود؛ اینکه بیسمارک، همچون مراد و الگویش لویی بناپارت(۲۰)، در نظر مارکس چیزی جز شخصیتی مضحک نبود، شخصیتی که شاید فقط از آن رو میتوانست سودمند باشد که همدست ناخواسته ی انقلاب پرولتری بود؛ و سرانجام اینکه این تصور مضحک که مردی چون مارکس ممکن است وقت خود را صرف «پرورش سوءقصدکنندگان» کرده باشد، فقط ثابت میکند که مارکس در ارزیابی خود کاملا حق داشت: بیسمارک چیزی جز یک کودن پروسی نیست؛ کسی که با همهی زیرکیاش، مطلقا از فهم هر جنبش بزرگ تاریخی ناتوان است.
اِ. م. آ.
منبع: جلد ۲، شمارهی ۱۶، اول مه ۱۸۸۶، صفحهی ۳۹
زیرنویسها:
۱- النور مارکس (۱۸۵۵-۱۸۹۸): دختر کارل مارکس، نویسنده، مترجم و فعال سوسیالیست؛ «اولینگ» نام خانوادگی همسر او، ادوارد اولینگ، است.
۲- قانون ضدسوسیالیستی: مجموعه قوانینی که در آلمانِ دورهی بیسمارک برای سرکوب سازمانها، مطبوعات و اجتماعات سوسیالیستی وضع شد.
۳- رایشتاگ: پارلمان یا مجلس امپراتوری آلمان.
۴- یک شب ایرلندی در مجلس عوام: اشارهای طنزآمیز به جنجالها، مشاجرهها و کشمکشهای تند نمایندگان ایرلندی در پارلمان بریتانیا.
۵- روبرت فون پوتکامر: وزیر کشور پروس و از چهرههای اصلی اجرای سیاستهای سرکوبگرانه علیه سوسیالیستها.
۶- آوگوست ببل: از رهبران برجستهی جنبش سوسیالدموکرات و کارگری آلمان.
۷- اتو فون بیسمارک: صدراعظم آلمان و معمار اصلی سیاستهای ضدسوسیالیستی دولت.
۸- ویلهلم لیبکنشت: از رهبران مهم جنبش سوسیالیستی آلمان و از بنیانگذاران سوسیالدموکراسی آلمان.
۹- کمون پاریس: حکومت انقلابی کوتاهمدت کارگران و مردم پاریس در سال ۱۸۷۱ که به نمادی مهم در تاریخ جنبش کارگری بدل شد.
۱۰- نیهیلیسم: در این بافت، اشاره به جریانهای انقلابی روسیه دارد که محافظهکاران اروپا آنان را با ترور، ویرانگری و نفی نظم موجود پیوند میدادند.
۱۱- ناآرامیهای بلژیک و لندن: اشاره به شورشها، اعتصابها و درگیریهای اجتماعی و کارگری در اروپا در آن دوره.
۱۲- منظور النور آن است که بیسمارک، با حملههای افراطیاش، ناخواسته به سود سوسیالیستها عمل میکند.
۱۳- مانیفست کمونیست: اثر مشترک کارل مارکس و فریدریش انگلس که نخستین بار در ۱۸۴۸ منتشر شد.
۱۴- کشیش اشتوکر: آدولف اشتوکر، کشیش درباری آلمان، چهرهای محافظهکار، سلطنتطلب و یهودستیز.
۱۵- گئورگ فون فولمار: سیاستمدار و چهره سوسیالیست آلمانی.
۱۶- دولت اجتماعی سوسیالیستی: مقصود از این تعبیر، نظمی اجتماعی و سیاسی بر پایهی مالکیت جمعی و رفع استثمار طبقاتی است.
۱۷-این ضربالمثل در اینجا یعنی هر قدر هم ادامه دهید، سرانجام کارتان به پایان میرسد و از میان میروید.
۱۸- لورا لافارگ: دختر کارل مارکس و همسر پل لافارگ؛ از فعالان سوسیالیست.
۱۹- فردیناند بلایند: فردی که در سال ۱۸۶۶ به بیسمارک سوءقصد کرد.
۲۰- لویی بناپارت: ناپلئون سوم، امپراتور فرانسه؛ مارکس او را نماد ابتذال سیاسی و استبداد میدانست.
