اوگنی موروزوف – برگردان: مرمر کبير –
چپ و هوش مصنوعی
روزگاری، لحظههای بزرگ و رهاییبخش تاریخ بر سنگفرشهای خونآلود سنگرهای خیابانی رقم میخورد. امروز اما نشانههای آنها در فضای تاریک پارکینگ مراکز خرید پدیدار میشود. در ژوئیهی ۲۰۲۴، در شهر کوچک اورمسکرک، در قلب شهرستان لنکشر انگلستان، شرکت مدیریت پارکینگ «پارکینگآی» (Parkingeye) جریمهای بحثبرانگیز برای آقای لورن کول صادر کرد. این راننده با کمک «چتجیپیتی» به جریمه اعتراض کرد و از پرداخت مبلغ مطالبه شده، یعنی ۶۰ پوند، معادل حدود ۷۰ یورو، سر باز زد. دادگاه به نفع او رای داد و شرکت را واداشت ۴۶۲ پوند به عنوان غرامت به او بپردازد.
در نوشتههای کارل مارکس، لنکشر سرزمین پنبه بود. همانجا که کارگران برای نخستین بار دانش و مهارت خود را در ماشینها «به ودیعه گذاشتند» و سپس دیدند که همان دانش در قالب قدرتی بیگانه در برابرشان ظاهر شد. دو قرن بعد، یک مُدل هوش مصنوعی، یعنی ماشینی که با هوش انباشتهی کُل بشریت آموزش دیده است، این بار به انسانی امکان میدهد تا پارهای از هستی خود را از چنگ غول لویاتانی* کوچک دیگر بیرون بکشد.
آقای کول یکی از اعضای ارتشی پراکنده و مخفی است. ارتشی متشکل از مستاجرانی که با مالکان بیمسئولیت میجنگند؛ مهاجرانی که در برابر مقامهای دولتی میایستند و بیمارانی که شرکتهای بیمه را به چالش میکشند. البته این اقدامات با حماسههای انقلابی فاصله زیادی دارد، اما نباید دامنهی تاثیر آنها را دستکم گرفت.
بسیاری در جناح چپ از هماکنون حکم خود را صادر کردهاند. هوش مصنوعی چیزی نیست جز سرقت ادبی در مقیاسی جهانی، فاجعهای اقلیمی و حُبابی سوداگرانه. باید در برابر آن مقاومت کرد، جلویش را گرفت و آن را به مالکیت اجتماعی درآورد. با این همه، هوش مصنوعی بزرگترین فرصتی است که در یک قرن گذشته در اختیار سوسیالیسم قرار گرفته و در عین حال، بزرگترین تهدیدی است که موجودیت آن را به خطر میاندازد.
این تهدید کاملا آشکار است. هوش مصنوعی قدرتی برای اثر گذاشتن بر جهان در اختیار افراد میگذارد که به همان اندازه که نرم و روان است، مصنوعی نیز هست و با تکرار جملهای مانند «امروز کار دیگری هم میتوانم برایت انجام دهم؟» هر انگیزهی انقلابی را از میان میبرد. به راستی اگر هر کس بتواند پشت صفحهی کامپیوتر یا با تلفن هوشمند خود در برابر ستم اعتراض کند، دیگر چپ به چه کار میآید؟ چپ با نادیده گرفتن جذابیت هوش مصنوعی و «آگاهی کاذب» خواندن آن، حکم مرگ خود را امضا میکند.
افسوس که رفیق «چتجیپیتی» خبرچین هم هست. پرسشهایی که به پیروزی بر «پارکینگآی» انجامید، خوراک مُدلهای هوش مصنوعی میشود. این پرسشها نیز مانند کار کارگران لنکشر به اندوختهای در دل ماشین تبدیل شده است. مُدل، زیرکی آقای کول را به ارث برده و با آن قدرتمندتر شده است، اما ساکنان اطراف پارکینگ هیچچیز دستشان را نگرفته. شورشهایی که با پرامپت، یعنی دستور دادهشده به هوش مصنوعی، صورت میگیرد، هر بار باید از صفر آغاز شود. مسالهی سوسیالیستی دقیقا همینجاست. چگونه میتوان دانشی را که در هوش مصنوعی مولد انباشته شده است، به همگان بازگرداند؟ چگونه میتوان آن را به توانمندیای جمعی تبدیل کرد و نگذاشت در خزانههای چند مالک ناپدید شود؟
دو راه رهایی
سوسیالیسم به طور سنتی خود را بهترین مفسر سرمایهداری میدانست و وعدهی بورژوازی دربارهی آزادی را کاملا جدی تلقی میکرد. نمایندگان سوسیالیسم در قرن نوزدهم به خوبی میدانستند که سرمایهداران پشت درهای بسته ضیافتی بزرگ آماده میکنند. آنها به جای تحریم این ضیافت، درها را شکستند و دریافتند که این نظام بر خلاف ادعایش نمیتواند برای همه غذا فراهم کند. این رویکرد بر ایدهای استوار بود که امروز به فراموشی سپرده شده است. سرمایهداری را باید با آنچه در منوی (صورت غذا) امروز نیست به چالش کشید، نه با آنچه در منوی پریروز جایی نداشت.
چپ امروز همچنان به آرمانهای قدیمی آزادی، برادری و عدالت چسبیده است، حال آن که سرمایهداری اکنون وعدهای کاملا متفاوت پیش روی ما گذاشته است: توانایی کُنش، ساختن و آموختن. اخلاق پروتستانی در ازای فرمانبرداری از ماشینها، آزادی در آینده را وعده میداد. هوش مصنوعی اما به کمک ماشینها، آزادی را همین حالا وعده میدهد. اگر چپ این وضعیت را فرصتی نمیبیند، به این دلیل است که سرسختانه به برداشتی محدود از کار پایبند مانده است. چپ که ذهنش درگیر اشتغال، دستمزد، مهارتزدایی و قدرت چانهزنی است، ظهور هوش مصنوعی را بیش از هر چیز فصل تازهای از تاریخ طولانی زورآزمایی با سرمایه میداند. اما در سنت خود چپ، مفهوم گستردهتری از کار وجود دارد. کار فقط تلاشی نیست که برای یک سرمایهدار انجام میشود، بلکه فعالیت انسانی در مقام نیرویی خلاق است که در ابزارها و ماشینها، واژهها و قواعد جای میگیرد.
در برابر این دو برداشت از کار، دو راه برای رهایی وجود دارد. نخست: سیاست توزیع که میپرسد چه کسی چه چیزی به دست میآورد؛دوم: سیاست میراث که به سرنوشت تواناییهای انسانی و انتقال آنها به آینده میاندیشد. راه نخست میکوشد در عرصهی آشنای دستمزد، ساعات کار و مذاکره، کار را از سُلطهی سرمایه رها کند. راه دوم میخواهد با افزایش توانایی ما برای کُنش، فعالیت انسانی را از فرمان قانون ارزش بیرون بکشد. این افزایش توانایی، به ویژه در عرصهی فنآوری و از طریق اشیا صورت میگیرد.
سخن از میراث است؛ زیرا تواناییهایی که در ابزارها و ماشینها جای گرفته است، پس از پدیدآورندگان آنها نیز باقی میماند و همچون ثروتی بهجامانده، انباشته میشود. چه کسی وارث این ثروت خواهد بود؟ پاسخ را توازن نیروهای سیاسی تعیین میکند.
چپ در طول یک قرن، توزیع را در اولویت قرار داده و برای آنچه مانیفست حزب کمونیست «رشد آزادانهی هر فرد» مینامد، تنها نقشی حاشیهای قائل شده است. هوش مصنوعی شکل تحریفشدهی همین آرمان است. این فنآوری در مقیاسی گسترده و در خدمت سرمایه، رویای دیرینهی افزایش تواناییهای انسان را تحقق میبخشد.
هوش مصنوعی برخلاف انتظار، ما را بار دیگر با پرسشهای قدیمی مارکسیستی روبهرو میکند. برای نمونه، وقتی تواناییهای ما در دل اشیا جای میگیرد، چه سرنوشتی پیدا میکند؟ چه کسانی باید برای بازپسگیری آنها سازمان یابند؟ مارکس با پیروی از فریدریش هگل، بخشی از این فرایند را که از درون به بیرون میرود، «عینیتیابی» مینامد. میتوان آن را مسیر رفت دانست. کار کردن به معنای عینیت بخشیدن به تواناییهای درونی است. تواناییهای انسانی در اشیا تجسم مییابد و انسان نیز در جریان ساختن چیزها، خود را میسازد. این تواناییها میتواند استقلالی مادی پیدا کند و به ابزار، دانش یا فرهنگ تبدیل شود. اما ممکن است استقلالی صوری نیز بیابد و آفرینندهگان خود را ناچار کند با آن همچون قدرتی بیگانه روبهرو شوند. تفاوت در چیزی نهفته است که میتوان آن را مسیر بازگشت نامید، یعنی مجموعهی روابطی که همین تواناییها را به آفرینندهگانشان بازمیگرداند. این تواناییها هرگز ثابت و بیحرکت باقی نمیماند. آنچه در دل اشیا جای گرفته است، همواره به زندگی اجتماعی بازمیگردد. با این حال، سُلطهی سرمایه آن را دگرگون و تباه میکند. تواناییهای انسانی در بازار به شکل کالا بازمیگردد و در فرایند تولید، به صورت دستورهایی که باید اجرا شود. در دوران تیلوریسم، زمانسنج دانش ضمنی کارگران را از آنان بیرون میکشید و سپس همان دانش را در قالب دستورالعمل به آنها بازمیگرداند.
هوش مصنوعی تازهترین شکل این فرایند تاریخی است. اما چه چیزی را به ما بازمیگرداند؟ دیگر نه کالا و نه فرمان، بلکه خود توانایی را در قالب توصیه، واژه، راهبُرد، داوری و ابتکار. با این حال، این بازگشت همچنان زیر سُلطهی سرمایه صورت میگیرد. از همین رو، تواناییهای تازه از همان آغاز مسخ میشود. در بند مالکیت میماند، از آفرینندهگان و زمینهی پیدایش خود جدا میشود و از هر گونه تعهدی تُهی میگردد. سپس ماهبهماه به همان کسانی اجاره داده میشود، که آن را تولید کردهاند. این اندوخته چگونه میتواند به شکلی دیگر به آفرینندهگان خود بازگردد؟ مارکس در این زمینه کمک چندانی به ما نمیکند. او مسیر رفت، یعنی انتقال کار زنده به اشیا و ماشینها، را به دقت تحلیل کرد، اما مسیر بازگشت را مورد توجه قرار نداد. وارثان فکری مارکس کوشیدند این خلاء را پُر کنند. لو ویگوتسکی و الکسی لئونتیف، نظریهپردازان شوروی در زمینهی فعالیت انسانی، از آنخودسازی را نیروی محرک رشد میدانستند. به باور آنها، هر کودک تواناییهایی را به ارث میبرد که نسلهای پیشین در ابزارها و زبان به ودیعه گذاشتهاند. روانشناسی انتقادی آلمان گامی فراتر رفت. از نظر کلاوس هولتسکامپ، غایت نهایی یادگیری در مفهوم Handlungsfähigkeit نهفته است، یعنی افزایش توانایی کُنش. در برزیل نیز پائولو فریره، نظریهپرداز آموزش، کوشید واژگانی «زاینده» را از دل زندگی روستایی گرد آورد و سپس آن را در قالب ابزاری سیاسی به مردم بازگرداند.(۱)
متاسفانه هیچیک از این متفکران نتوانستند سازوکار بازگشت را در اقتصاد سیاسی جای دهند. این همان وظیفهای است که بر عهدهی چپ قرار دارد و چپ فعلا از پذیرش آن سر باز میزند. چپ بیش از آنکه بخواهد آینده را از آن خود کند، میکوشد آن را با محدودیتهای گوناگون مهار کند. به همین دلیل، مثل همیشه برای هوش مصنوعی خواستار مالیات، مقررات و توقف موقت توسعهی آن است. در این میان، همچنان پرسش اساسی را نادیده میگیرد. آیا قدرتی که در این سامانهها انباشته شده است، در قالب تواناییای مشترک، پایدار و قابل اصلاح به آفرینندهگانش بازمیگردد یا پلتفرمها آن را تصاحب میکنند و در راس هرم قدرت انباشته میسازند؟
برنی سندرز، که از جسورترین چهرهها در این زمینه است، میخواهد سود حاصل از هوش مصنوعی به جامعه بازگردانده شود. پیشنهاد او این است که صندوقی ملی، بخشی از سهام شرکتهای بزرگ این حوزه را در اختیار بگیرد. پیشنهاد خوبی است، اما رابطه میان شهروندان و ماشینها را تغییر نمیدهد. شاید آقای کول از نظر مالی سهمی نصیباش شود، اما در مبارزهی خود همچنان تنها خواهد ماند. نوع دوم رهایی که بر میراث استوار است، امروز زیر عنوانهایی چون فرهنگ، آموزش و تامین اجتماعی مدفون شده است. با این همه، هنوز میتوان نشانههای آن را در چند نقطه یافت. دسترسی به برخی از آنها آسان و یافتن برخی دیگر بسیار دشوار است. برای بازیابی این سنت باید در سه مکان به جُستوجو پرداخت. سوئد در دههی ۱۹۹۰، کارخانههای تورین در دههی ۱۹۶۰ و صفحات دستنوشتهای برزیلی که هنوز به زبان فرانسوی منتشر نشده است. هر یک از این سه نمونه، عنصری را در خود دارد که در دو نمونهی دیگر یافت نمیشود. سوئد نهادی را عرضه میکند که یک طبقهی اجتماعی را شکل داد. تورین روشی را نشان میدهد که به کارگران امکان داد دانشی را که از داشتن آن آگاه نبودند، ابراز دارند. برزیل نیز نظریهای دربارهی چرخهی رفتوبرگشت ارائه میکند که نشان میدهد تواناییهای انباشتهشده چگونه میتواند به آفرینندهگان خود بازگردد.
در دههی ۱۹۹۰، یکی از مسائل قدیمی سوسیالیسم برای مدتی کوتاه دوباره مطرح شد. جنی اندرسون، تاریخنگار، مینویسد که هواداران سوئدی و بریتانیایی «راه سوم» در بحثهای آزاردهنده خود درباره «اقتصاد دانش» از دو تصویر متفاوت استفاده میکردند.(۲) سوئدیها دانش را به «کتابخانه» تشبیه میکردند و آن را ثروتی دموکراتیک میدانستند که با به اشتراکگذاشتن رشد میکند. در مقابل، طرفداران حزب کارگر نوین در بریتانیا تصویر «کارگاه» را ترجیح میدادند و دانش را کالایی میدیدند که در افراد جای میگیرد و در بازار فروخته میشود.
اما در پس این اختلاف ظاهری، احزاب کارگر سوئد و بریتانیا در عمل از آرمان سوسیالدموکراتیک اجتماعیکردن سرمایه دست کشیده بودند. در عوض، در «تبدیل امر اجتماعی به سرمایه» مهارت پیدا کرده بودند. آنها کنجکاوی، خلاقیت و اعتماد، و حتا خود فرهنگ را به سرمایه انسانی تبدیل میکردند. دیری نپایید که «کتابخانه» در بهترین حالت به بخشی فرعی از «کارگاه» بدل شد. این دو تصویر سابقهای بسیار طولانیتر داشت و در آغاز رقیب یکدیگر نبود. جنبش کارگری پیش از آن که به دولت تکیه کند، شبکهی فرهنگی خود را ساخته بود: حلقههای مطالعه، کتابخانههای کارگری و خانههای مردم. نوعی سرمایهی انسانی، بدون سرمایه. این فرهنگ در سوئد بیش از هر جای دیگری شکوفا شد. زبان سوئدی نیز زمینهی مناسبی برای این کار فراهم میکرد. در این زبان، «آموزش عملی» را utbildning و «پرورش خویشتن» را bildning مینامند. پرورش خویشتن قرنها در انحصار اشراف بود. سپس جنبش کارگری مرزهای اجتماعی را درهم شکست و پرچم folkbildning یا «آموزش مردمی» را برافراشت. این طرح صرفا شکل پیشرفتهتری از یک باشگاه کتابخوانی نبود. کارگران در آنجا میآموختند که ساختارهای قدرت را بشناسند، تا بتوانند آنها را از میان بردارند. به این ترتیب، کتابخانه و کارگاه در جایگاهی برابر در کنار هم قرار گرفت و ادارهی هر دو نیز منحصرا در اختیار استفادهکنندهگانشان بود.
اما جنبش کارگری به تدریج از این رسالت فاصله گرفت و انجام آن را به دولت واگذار کرد. سوسیالدموکراتهای سوئد چند دههی بعد به اشتباه خود پی بردند. آنها در بیانیهی سال ۱۹۹۰ اذعان کردند که گسترش دولت به «برچیدهشدن» اصول قدیمی همبستگی انجامیده است. آموزش که زمانی ابزار قدرت کارگران بود، دیگر چیزی جز یکی از خدمات عمومی به شمار نمیرفت. مسالهی رهایی افراد نیز بی آن که کسی متوجه شود، به تدریج اهمیت خود را از دست داد و سرانجام از صحنهی سیاست ناپدید شد. اگر جنبش آموزش مردمی سوئد به یک طبقه آموخت که سازوکار قدرت خود را بشناسد، در منطقهی پیمونت(Piémont) بود که همین طبقه یاد گرفت رنجها و آسیبهای خود را نیز بشناسد. همانجا که آزادی به شدت با ضرورت برخورد میکند. بخشی از رادیکالیسم کارگری در این منطقه و در لایههایی عمیقتر مدفون شده است. برای یافتن آن باید به سراغ نشریات گمنامی رفت که از کارخانههای تورین در دههی ۱۹۶۰ سخن میگوید. ایوار اودونه، پزشک کار در شرکت فیات بود.(۳) او پیشتر در جنبش مقاومت جنگیده بود و الهامبخش یکی از شخصیتهای نخستین رمان ایتالو کالوینو نیز به شمار میرفت. کارگران پیوسته درخواست یکسانی از او داشتند: «به من بگویید چطور هرچه زودتر بیمار شوم، تا بتوانم از این محیط سمی کار فرار کنم؟» اتحادیهها با کمک پزشکان شرکت فقط بر سر بهای این رنج مذاکره میکردند. آنها میکوشیدند کارگران در صورت برخورداری از شرایط لازم، بتوانند «غرامت بیماری شغلی» دریافت کنند. اودونه رویکردی کاملا متفاوت در پیش گرفت. او با کمک کارگران، فهرستی از تمام عوامل آسیبزای کارخانه تهیه کرد که دود، گردوغبار و ماشینآلات را در بر میگرفت. اما دشوارترین کار برای اودونه، دستیابی به دانشی بود که کارگران قاطعانه منکر داشتن آن میشدند. منظور همان فوتوفنهایی بود که برای دوام آوردن در هر روز کاری ابداع کرده بودند. وقتی اودونه از آنها پرسوجو میکرد، فقط دستورالعملهای تعیینشده از سوی مدیریت را تکرار میکردند. سرانجام راهحلی پیدا کرد که در زبان ایتالیایی istruzione al sosia، «آموزش به فرد جایگزین» نامیده میشود. دستور کار ساده بود. تصور کنید فردا شخص دیگری قرار است جای شما کار کند. چه نکاتی را به او میآموزید، تا کارتان را چنان بینقص انجام دهد که هیچکس متوجه این جابهجایی نشود؟ کارگران از این راه دانشی را آشکار کردند که در هیچ کتابچهی راهنمایی نوشته نشده بود. نخستین کارگری که در این تمرین شرکت کرد، گفت که چیز تازهای یاد نگرفته، جز این که فهمیده بود چیزهایی میداند که از دانستنشان خبر نداشت. رابطه او با کار پس از این تجربه دگرگون شده بود.
پیوند دوبارهی کتابخانه و کارگاه
شیوهی شناخت و تولید دانش در این کارخانهی خاص، در جزوهای با عنوان L’ambiente di lavoro به معنای «محیط کار» خلاصه شد و به الگویی تبدیل شد که میتوانست در همهجا به کار رود. مبارزهی کارگران نتیجه داد. مخاطرات بهداشتی ابتدا در قراردادهای کار و سپس در قانون سال ۱۹۷۸ گنجانده شد. قانونی که پایهی نظام بهداشت و درمان ایتالیا را بنا نهاد. رنجهایی که تا آن زمان شخصی تلقی میشد، به واقعیتهایی مشترک تبدیل شد و این واقعیتهای مشترک سرانجام در قانون جای گرفت. برای مدتی کوتاه، محل کار و بایگانی دانش زیر یک سقف قرار گرفت. اما در جاهای دیگر چنین نبود. کتابخانه و کارگاه در عمل، صرفا دو استعاره برای دانش نبود، بلکه به دو شکل از رهایی اشاره داشت که هر کدام زیر سقفی جداگانه قرار گرفته بود. «توزیع منابع و دستاوردها»، کارگاه را میگرداند و در آنجا نیروی کار بر سر ضرورتهای زندگی مذاکره میکرد. «میراث» نیز کتابخانه را اداره میکرد و در آنجا انسانها برای آزادی پرورش مییافتند. این وضع ادامه داشت، تا زمانی که همه – از جمله خود چپ- تسلیم فریبندهگی «اقتصاد دانش» شدند. اندرسون توضیح میدهد که اقتصاد دانش سرانجام به مثابه راهی برای آشتی دادن ضرورت و آزادی جلوه کرد. اما این آشتی به سود چه کسی بود؟
در سوئد، پاسخ این پرسش به تدریج آشکار شد. سوسیالدموکراتها در دههی ۱۹۹۰، درست همان زمانی که از مفهوم bildning ستایش میکردند، آن را از معنای اصلیاش تُهی ساختند. آنها پرورش فرد را با قابلیت اشتغال و مهارتهای قابل عرضه در بازار کار یکی گرفتند. حزب کارگر نوین بریتانیا رویکردی خشنتر در پیش گرفت. این حزب سرانجام کتابخانه را ویران کرد و فقط کارگاه را باقی گذاشت. نتیجهای منطقی برای حزبی که دانش را کالا و انسانها را سرمایهی انسانی میدانست.
برچیدن این میراث در سیلیکونولی بیشتر در قالب نوعی تلفیق صورت گرفت. متن بُنیانگذار آن، Whole Earth Catalog به معنای «فهرست سراسر زمین»، خود را کتابخانهای از ابزارها معرفی میکرد.(۴) «آمازون» نیز که امروز به کارگاه جهانی تبدیل شده است، فعالیت خود را در ظاهر به عنوان یک کتابفروشی آغاز کرد. گاراژ مشهور پالو آلتو، که استیو جابز ماجراجویی «اپل» را از آنجا آغاز کرد، کارگاه و کتابخانه را در کنار هم قرار میداد. در آنجا کار وسیلهای برای ساختن خویشتن و آزادی در دل ضرورت دانسته میشد. اما آنچه آموزش مردمی سوئد از پایین به دست آورده بود، گاراژ پالو آلتو از بالا تصاحب کرد. اکنون نیز هوش مصنوعی وعده میدهد که همه میتوانند با پرداخت مبلغی اندک از این امکانات برخوردار شوند.
همزمان، نهادهایی که مسئولیت آموزش و پرورش افراد را بر عهده داشتند، خود را از میان بردند. دولت رفاه وعده میداد که افراد فارغ از طبقهی اجتماعی خود بتوانند رشد کنند و استعدادهایشان را شکوفا سازند. اما پس از چهار دهه حاکمیت «مدیریت عمومی نوین»، دولت رفاه به هزارتویی طاقتفرسا از ضوابط و شرایط برخورداری از خدمات تبدیل شده است. در چنین وضعی، هوش مصنوعی به آسانی میتواند همچون راه نجات جلوه کند. از یک نظر، جای نقشها عوض شده است. اکنون سرمایهداری خود را بهترین مفسر سوسیالیسم و در همان حال منتقد آن معرفی میکند. سپس برای مشکلاتی که سوسیالیسم هیچ نقشی در ایجادشان نداشته است، راهحلهای خصوصی عرضه میکند. از همینجا وضعیت متناقض کنونی پدید آمده است. چپی که خود را رادیکال میداند، از نهادهای دیوانسالاریای دفاع میکند که چند دهه پیش روح خود را از دست دادهاند. در مقابل، محافظهکاران راستگرا، آرمانشهرهایی درخشان بر پایهی مُدلهای زبانی بزرگ تصور میکنند.
شاید چپگرایان باید از موضع سرسختانهی خود کوتاه بیایند و آرمانشهرهای خود را در زمینهی هوش مصنوعی صورتبندی کنند. ویرانیای که در چهل سال گذشته شاهد آن بودهایم، درس مهمی به ما میدهد. آزادی و ضرورت، کار و فراغت، فنآوری و فرهنگ، دو قطب یک فعالیت واحد را تشکیل میدهد که همان انسان بودن است. باید این دو قطب را در پیوند با یکدیگر فهمید، حتا اگر دیگر نتوان آنها را همزمان در زندگی تجربه کرد. سوسیالیسم پس از هوش مصنوعی باید ابعادی را که یک قرن است از هم جدا کرده، دوباره به یکدیگر پیوند دهد. در غیر این صورت، گاراژ پالو آلتو این مساله را یکبار برای همیشه و تنها به سود سرمایه حل خواهد کرد.
باید آن بُعد غایب در اندیشهی مارکس را به یاد بیاوریم. بازگشت نیروهایی که در جهان بیرون جای گرفته است. مسیر بازگشت را در اصل میتوان به یک چرخه فروکاست. آنچه به بیرون منتقل شده، به کجا میرود؟ چه چیزی بازمیگردد؟ و به چه کسی میرسد؟ چرخههای بازخورد در قلمرو سایبرنتیک قرار دارد که نیای هوش مصنوعی به شمار میرود. از آنجا که این چرخهها میتواند هر چیزی – از موشک گرفته تا ترموستات- را هدایت کند، به آسانی میتوان ماهیت سیاسی آن را نادیده گرفت. اما آلوارو ویرا پینتو، فیلسوف برزیلی، راهی درست برخلاف این مسیر در پیش گرفت.(۵) پینتو نیز مانند اودونه پزشک بود. افزون بر این، به اگزیستانسیالیسم و حتا نظریههای مبنی بر وابستگی علاقه داشت. در میان متفکران چپ، کمتر کسی مانند او با سایبرنتیک آشنایی عمیق داشت. بنابراین، جای تعجب نیست که فریره او را استاد فکری خود میدانست.
بخشی از شهرت فریره به نقد او از الگوی «بانکی» آموزش بازمیگردد. الگویی که آموزش را به ریختن دانش در ذهن دانشآموزان منفعل تقلیل میدهد. پینتو مساله را از جهت عکس مطرح میکرد. مسئله او دانشی نبود که به مردم تحمیل میشد، بلکه دانش و تواناییای بود که از آنها بیرون کشیده میشد و هرگز به آنان بازنمیگشت. کودتای ۱۹۶۴ او را به تبعید واداشت. بعدها تنها به این شرط توانست به برزیل بازگردد، که سکوت کند. شاید به همین دلیل بود که کتاب ۱۴۱۰ صفحهای او با عنوان «مفهوم فنآوری»، که در دههی ۱۹۷۰ نوشته شده بود، تازه در سال ۲۰۰۵ انتشار یافت. متفکران شناختهشده این حوزه، از مارتین هایدگر و لوئیس مامفورد گرفته تا ژاک الول، به تعریفهایی کُلی و فراگیر از فنآوری گرایش داشتند. پینتو در مقابل معتقد بود که ماشینها – درست مانند هوش و کار- بسیار پیش از آن که مصنوعی باشند، پدیدههایی اجتماعیاند.
این اندیشه، پینتو را به بررسی پیامدهای سیاسی مفهوم retorno do efeito یا «بازگشت اثر» میرساند؛ مفهومی که در سایبرنتیک «بازخورد» نامیده میشود. چرخهی واقعی بازگشت میان محصول ماشین و تولیدکنندهی آن شکل میگیرد. انسان که «تنظیمکنندهی نهایی همهی تنظیمکنندهها»ست، دربارهی سرنوشت ماشین تصمیم میگیرد. او تعیین میکند که ماشین باید حفظ، اصلاح یا نابود شود و در خدمت چه هدفی قرار گیرد. اگر چرخهای ظاهرا درون خود سامانه بسته میشود و ماشین چنین به نظر میرسد که به تنهایی کار میکند یا خطاهای خود را اصلاح میکند، به این دلیل است که کسی بیسروصدا مرحلهی نهایی تنظیم آن را حذف کرده است.
این دستکاری به هیچوجه بیضرر نیست. کاربر در نتیجهی آن به «اپراتور» صرف ماشینی تبدیل میشود که اهدافی بیگانه با او را دنبال میکند. به همین دلیل، کارگران اغلب فنآوری را مقصر میدانند، «حال آن که دشمن واقعی پشت آن پنهان شده است». راه مقابله، بازپسگیری این قدرت است. باید بخش حذفشدهی چرخه را دوباره به آن متصل کرد و در انتهای مسیر بازگشت قرار گرفت، تا انسان بار دیگر تنظیمکننده باشد، نه صرفا واسطهی انتقال. بنابراین، هر چرخهی بازخورد در واقع طرحی سیاسی است که چهرهی خود را پنهان کرده است. بازگشت از چه مسیری صورت میگیرد؟ چه کسی در پایان مسیر، ثمرهی آن را به دست میآورد؟ چه کسی فقط چرخهای را تغذیه میکند که به دیگری تعلق دارد؟
اکنون به همان پارکینگ در لنکشر بازگردیم. آقای کول پاسخ مورد نیازش را دریافت کرد، «پارکینگآی» شکست خورد و پلتفرم کاربر تازهای را شناسایی کرد که آموخته بود چگونه از خود دفاع کند. اما مسیر بازگشت مورد نظر مارکس به سودی شخصی به مبلغ ۴۶۲ پوند محدود شد، در حالی که بخش اصلی ارزش به سمت صاحبان پلتفرم جریان یافت. قربانی بعدی «پارکینگآی» هیچ بهرهای از این تجربه نبرد.
سوسیالیسم هوش مصنوعی باید این روند را معکوس کند. هرجا سرمایهداری جلسههای درمانی فردی عرضه میکند، سوسیالیسم باید مخزنهای جمعی بسازد. اقتصاد مبتنی بر جلسههای فردی، در واقع اقتصاد جدایی است. هر فرد پس از حل مشکل خود از همسایهاش جدا میشود، در حالی که همسایه او نیز برای حل همان مشکل جان میکند. صف اعتصاب، خواستههای مشترک را آشکار میکرد، اما پنجرهی گُفتوگو روی صفحهی نمایش آنها را پراکنده میسازد. هر پنجرهی مرورگری که بسته میشود، مازادی فرهنگی را با خود از میان میبرد که نتوانسته است شکلی پایدار و عینی پیدا کند.
البته چرخهی سرمایهداری کاملا بسته نیست، اما هرچه به دروازهی حفاظتشدهی آن، یعنی صافی ارزش، نزدیکتر میشویم، مسیر تنگتر میشود. در برابر هر لورن کول، که از این مانع عبور میکند، نود و نه نفر دیگر در میانه راه شکست میخورند. حتا کسی که موفق میشود نیز با چهرهای دگرگونشده از آن بیرون میآید. راهحل او ناگزیر به یک مُدل کسبوکار تبدیل میشود، زیرا قانون ارزش فقط به کالاها اجازه خروج میدهد. برای نمونه، در برزیلِ پینتو، اپلیکیشن «آنولا مولتا» (Anula Multa) در ازای دریافت مبلغی برابر با ۳۰ درصد جریمه، امکان اعتراض به آن را فراهم میکند.
سود سرمایهدارانه، ارزش را بازمیگرداند، اما بازگشت سوسیالیستی باید توانایی را به مردم بازگرداند. تواناییهایی که در سامانهها انباشته شده است، باید از طریق نهادهایی به آفرینندهگان خود بازگردد که دامنهی امکانات را برای همگان گسترش میدهد. مدرسهها، اتحادیهها، کتابخانهها، انجمنهای مستاجران و مراکز حمایت از مهاجران باید به مخزنهای جمعی دانش تبدیل شود. مکانهایی که کاربُردهای هوش مصنوعی در آن گردآوری، تعمیم، متناسبسازی و دوباره در اختیار مردم گذاشته میشود. پرامپتهای مفید دیگر در صفحههای شخصی کاربران رها و فراموش نمیشود. درخواستهایی که به نتیجه رسیده است، دیگر به بخش حکایتهای جالب و سرگرمکننده محدود نمیماند. فوتوفنهای عبور از موانع دیوانسالاری نیز به دارایی مشترک همگان تبدیل میشود.
هدف، کوتاه کردن دو مسیر است. مسیری که از یک بیعدالتی فردی به برچیدن ساختار ایجادکنندهی آن میرسد و مسیری که ابتکارهای فردی را به میراثی مشترک پیوند میدهد. میتوان نهادهایی را که آموختههای اعضای خود در جریان مبارزه را ثبت میکند و سپس در قالب تواناییهایی گستردهتر به آنان بازمیگرداند، «نهادهای اندوخته» نامید. چنین نهادی پیش از هر چیز به یک دفتر ثبت نیاز دارد. حافظهای مشترک که دانش به دستآمده همهی کاربران در آن ثبت، اصلاح و تکمیل میشود.
این نهاد میتواند برای فعالیتهای خلاقانهی بدون مزد، همان نقشی را داشته باشد که اتحادیه برای کار مزدی داشت. نقطهی قوت اتحادیهها فقط در گردآوری شکایتها نبود، بلکه در توانایی آنها برای یکپارچه کردن این شکایتها بود. به همین دلیل، کارگران ناچار نبودند هر بار مبارزه را از صفر آغاز کنند. هر کارگر تازهوارد مجبور نبود برای ابداع دوباره قرارداد کار بجنگد. حال انجمنی از مستاجران را تصور کنیم که الگوی فعالیتاش بر پایهی همهی مبارزههایی شکل گرفته باشد که اعضای آن انجام داده و در آن پیروز شدهاند. در این صورت، مستاجر هزارم میتواند بر ۹۹۹ پیروزی پیشین تکیه کند. البته طراحی نمونههای اولیهی چنین نهادهایی بسیار آسانتر از فهمیدن این نکته است، که چرا این طرحها بارها شکست خورده است. جزوهای که اودونه نوشته بود، در سراسر جهان منتشر شد و فروش فوقالعادهای داشت، اما حتا این موفقیت نیز برای به راه انداختن یک انقلاب کافی نبود.
در ایتالیا، واگذاری چرخهی بازگشت به دولت، که با اصلاحات سال ۱۹۷۸ رسمیت یافت، ابزارهای جنبش را در ساختار دولتی جذب کرد و نیروهای آن را پراکنده ساخت. اودونه در سال ۱۹۹۴ دیگر مطمئن نبود که از پیروزیهای نسل او چیزی باقی مانده باشد. با این حال، فعالیت او در فرانسه ادامه یافت. در اطراف پالایشگاه فوسسورمر، پزشکان خانواده در دو درمانگاه تعاونی، سامانهای را اداره میکردند که اودونه از تورین هدایت میکرد. هر بار که بیماری یک مراجعهکننده، ناشی از فعالیت شغلی او تشخیص داده میشد، پروندهاش در حافظهای انباشتی ثبت میشد. طولی نکشید که تنها ۹ پزشک عمومی همکار اودونه، به اندازهی تمام پزشکان دیگر منطقه در همهی تخصصها، بیماری شغلی گزارش کردند.
در سال ۲۰۰۷، این حافظه در اینترنت و با یک کلیک در دسترس همگان قرار گرفت. نقطههای قرمز روی نقشه، موارد بیماری قابل پیشگیری را نشان میداد و صفحهی پایش خطرهای جمعی آن نیز با الهام از اتاق کنترل پروژهی شیلیایی «سایبرسین» طراحی شده بود.(۶) این طرح با وجود موفقیتاش متوقف شد. نهاد تامینکنندهی بودجه، برخلاف نظر ارزیابان، تصمیم گرفت به آن پایان دهد و اذعان کرد که از یک «دستور متناقض» پیروی کرده است. ابتدا از شما میخواهند کاستیهای نهادها را جبران کنید و سپس به دلیل آشکار کردن همان کاستیها، سرزنشتان میکنند.
از سوی دیگر، همان نهادهایی که این نقشه قرار بود به آنها قدرت عمل بدهد، آن را نادیده گرفتند: اتحادیهها، سازمانهای بیمهی تکمیلی و انجمنهای قربانیان. بنابراین، مشکل در مرحلهی گردآوری اطلاعات نبود، بلکه در مرحلهی دریافت و استفاده از آن قرار داشت. برای ثمربخش بودن این طرح، وجود نهادهایی لازم بود که موظف باشند بر پایهی اطلاعات گردآوریشده اقدام کنند.
سرمایهزُدایی از امر اجتماعی
نقطهی ضعف این تجربهها روشن است. در تورین، «آموزش به فرد جایگزین» به صورت رودررو انجام میشد و نقشهی مارسی نیز فقط یک پالایشگاه را در بر میگرفت. میراث به دستآمده نمیتوانست از دایرهی افراد درگیر فراتر برود. هوش مصنوعی این وضعیت را تغییر میدهد. دانشی که به یک فرد بازگردانده میشود، اکنون میتواند همزمان در اختیار همهی کسانی قرار گیرد که در موقعیتی مشابه هستند. به این ترتیب، بازپسگیری مورد نظر پینتو از فرایندی محدود و دستی به فرایندی جهانی تبدیل میشود.
دیگر نمیتوان دیوار میان کتابخانه و کارگاه را از نو ساخت؛ زیرا سیلیکونولی اجازهی چنین کاری را نمیدهد. اما میتوان شرایط پیوند آنها را تغییر داد. پیشنهادهایی که امروز چپ مطرح میکند، از سود سهام هوش مصنوعی گرفته تا صندوقهای سرمایهگذاری هوش مصنوعی، کافی نیست. این پیشنهادها فقط ما را به اجتماعیکردن سرمایه بازمیگرداند و سرمایه نیز بیهیچ مقاومتی آن را میپذیرد. سرمایهداران از واگذاری بخشی از سهام خود ابایی ندارند، به شرط آن که اصل مالکیت دستنخورده باقی بماند. باید پیشنهادی تازه مطرح کرد و امر اجتماعی را از سُلطهی سرمایه بیرون کشید. سرمایه نباید ترفندهای ابداعشدهی کاربران، درخواستهای موفق آنها و دانشی را که با زحمت به دست آوردهاند، به عنوان دارایی خود تصاحب کند. این دستاوردها باید در قالب تواناییهایی بیمالک به پدیدآورندهگانشان بازگردد و به قدرتی جمعی تبدیل شود.
این اندوخته هماکنون نیز در مقیاسی جهانی درون این چرخه وجود دارد، اما ناقص، یکسانسازیشده و عبورکرده از صافی ارزش است. نباید انتظار داشت سافتبانک، صندوق ثروت ملی قطر، یا آقای سم آلتمن آن را به آفرینندهگانش بازگرداند. نیازی هم به اجازهی آنها نداریم. شعار کارگران تورین Non delega بود، یعنی «واگذار نکن»! ما میتوانیم همین حالا هر مُدل هوش مصنوعی را به نهادی برای گردآوری و بازگرداندن دانش جمعی تبدیل کنیم. اکنون زمان آن است که این دوران به آفرینندهگانش تعلق بگیرد.
لورن کولهای سراسر جهان متحد شوید!
* * *
توضیحات:
* لویاتان هیولا یا اژدهای عظیمالجثه اسطورهای است.
۱ ـ آندری مایدانسکی و وسا اویتینن، به ویراستاری، The Practical Essence of Man. The “Activity Approach” in Late Soviet Philosophy، انتشارات هایمارکت بوکس، شیکاگو، ۲۰۱۷. اوته اوسترکامپ و ارنست شراوبه، Psychology From the Standpoint of the Subject. Selected Writings of Klaus Holzkamp، انتشارات پالگریو مکمیلان، بیزینگاستوک، ۲۰۱۳. پدرو بوارکه و ماریا اینز کاروالیو، «The self-saying of a people. Word, praxis and performativity in Paulo Freire»، نشریه Educação & realidade، شمارهی ۴۹، پورتو آلگره، اوت ۲۰۲۴.
۲ ـ جنی اندرسون، The Library and the Workshop. Social Democracy and Capitalism in the Knowledge Age، انتشارات دانشگاه استنفورد، ۲۰۰۹.
۳ ـ ایوار اودونه، الساندرا ره و جانی بریانته، Esperienza operaia, coscienza di classe e psicologia del lavoro، انتشارات اینائودی، تورین، ۱۹۷۷. ماریا لوئیزا ریگی، «Le lotte per l’ambiente di lavoro dal dopoguerra ad oggi»، نشریه Studi storici، جلد ۳۳، شمارهی ۲ و ۳، رم، ۱۹۹۲. النا داویگو، «Il movimento italiano per la tutela della salute negli ambienti di lavoro (1961-1978)»، رسالهی دکترا، دانشگاه فلورانس، ۲۰۱۸.
۴ ـ این نشریهی آموزش مردمی از سال ۱۹۶۸ به بعد در نسخههای مختلف منتشر شد. در آن، هر آنچه برای یک شیوهی زندگی ضدفرهنگ ضروری به نظر میرسید، گردآوری شده بود و توضیح داده میشد که چگونه میتوان آن را تهیه کرد یا به کار گرفت.
۵ ـ آلوارو ویرا پینتو، O conceito de tecnologia، دو جلد، انتشارات کنتراپونتو، ریو دو ژانیرو، ۲۰۰۵. همچنین نگاه کنید به رافائل گرومان، «Humanist and materialist perspectives on communication. The work of Álvaro Vieira Pinto»، نشریهی TripleC. Communication, Capitalism & Critique، جلد ۱۴، شمارهی ۲، پادربورن، ۲۰۱۶. همچنین آدریانو اوریپدس مدیروس مارتینس و برنو آگوستو دا کوستا، «Álvaro Vieira Pinto on the concept of technology. An introductory discussion»، نشریهی O que nos faz pensar، جلد ۲۹، شمارهی ۴۷، ریودو ژانیرو، دسامبر ۲۰۲۰.
۶ ـ نگاه کنید به فیلیپ ریویر، «آلنده، انفورماتیک و انقلاب»، لوموند دیپلماتیک، ژوئیهی ۲۰۱۰. https://ir.mondediplo.com/2010/07/article1581
Evgeny Morozov، اوگنی موروزوف، نويسندهی کتاب: «برای حفظ همه چيز، اينجا را کليک کنيد، فنآوری راهحلياب و تاکيد بر حل مشکلاتی که وجود ندارد»، آلن لين، لندن، ٢٠١٣. در ٢١ اوت توسط نشر FYP (ليموژ) تحت عنوان: «برای حل همه چيز، اينجا را کليک کنيد، خطای راهحل يابی فنآوری» منتشر میشود.
«لوموند دیپلماتیک»